, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان:

آخر هفته.سایت نوجوان ها (1)حاضر بودم هر بهانه ای بیاورم ولی آخر آن هفته به خانه مادربزرگ نروم برای همین از چند روز زودتر با فرشته هماهنگ کردم که پنجشنبه برویم کتابخانه. 
البته اول بهانه می آورد که پنجشنبه زود است و ما دوشنبه امتحان داریم و تا آن روز حتما درس را یادمان می رود ولی در نهایت او را راضی کردم.
چهارشنبه بعد از ظهر وقتی که من رفته بودم کلاس زبان او به خانه زنگ زده بود و با مادرم صحبت کرده بود و به او گفته بود که پنجشنبه مهمان دارند و برنامه ما کنسل است . وقتی به خانه برگشتم مادرم ماجرا را تعریف کردم و مثل این که فرشته خانم روز امتحان را هم لو داده بود و من دیگر نمی توانستم به بهانه درس خواندن از زیر رفتن به مهمانی در بروم . 
چهارشنبه شب شد و من هیچ بهانه جدیدی پیدا نکرده بودم. فکر این که مجبور باشم مبینا دختر خاله ام را در مهمانی فردا ببینم برایم بسیار درد آور بود مخصوصا این که مقام اول دو را هم در استان کسب کرده بودم و می خواست حسابی پز بدهد. 
نگاه ترحم برانگیز خاله ام که از او بدتر است. حتما دستی به سرم می کشید و می گفت : عزیز خاله تو هم خیلی بچه با استعدادی هستی. 
در صورتی که همه می دانند نمره های من تعریفی ندارد و حتی هر سال به زور تحقیق از معلم ورزشمان نمره ۲۰ می گیرم.
آخر شب بود که تصمیم گرفتم خودم را به مریضی بزنم که شاید همه از رفتن به مهمانی منصرف بشوند و بهانه ای برای تنها در خانه ماندن من هم نداشته باشند. 
دلم را گرفتم و پیش مامان رفتم و گفتم دلم خیلی درد می کند. راستش از بس به دل درد فکر کرده بودم واقعا یکم دلم درد گرفته بود پس فکر نکنم خیلی دروغ گفته باشم فقط پیاز داغش را زیاد کردم آن قدر که روی زمین دراز کشیده بودم و مدام آه و ناله می کردم. 
مامان برایم عرق نعنا درست کرد و با این که خیلی تلخ بود آن را یک نفس خوردم. بعد باز هم به آه و ناله کردنم ادامه دادم و چیزهای دیگر مثل گلودرد و سرفه و آبریزش بینی هم به مجموعه دردهایم اضافه کردم که آخر مامان قانع شد که حالم خوب نیست و به خاله زنگ زد و گفت که ما فردا نمی توانیم بیایم‌ چون من ناگهانی مریض شدم و اصلا نمی توانم از جایم بلند شوم. خاله هم ابراز ناراحتی کرده بود و من عملیات را با موفقیت پشت سر گذاشتم.
با آرامش تمام به رخت خواب رفتم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم مامان بالای سرم آمد و از حالم پرسید من هم گفتم که بهترم. داشت از اتاق بیرون می رفتم که برگشت و گفت : راستی خاله و مبینا دارن میان عیادتت. ناهارم اینجا هستن . اگر بهتر شدی پاشو بیا کمک.
دنیا روی سرم هوار شد. نه راه پس داشتم و نه راه پیش . چند ساعت بعد خاله و مبینا زنگ در و زدند. نیم ساعت اول به سلام و احوال پرسی و چای خوردن گذشت. بعد مامان رو به من و مبینا کرد و گفت: مبینا جان دکور جدید اتاق سارا رو دیدی؟
مبینا رو کرد به من و گفت: نه!
 و به این ترتیب من مجبور شدم مبینا را به اتاقم دعوت کنم و ما با هم تنها شویم تا او طبق معمول  از تمام اتفاقات زندگی اش با آب و تاب برایم حرف بزند و من هم لبخندی بزنم و گوش کنم و از قضا این اتفاقات همه شامل خریدهای جدیدش و کسب موفقیت هایش بود که به طرز عجیبی سعی داشت همه را در چشم من بکند. 
‏در اتاق را باز کردم او وارد شد از دکور جدید و اتاقم خیلی تعریف کرد و با جمله کنایه آمیزی گفت: کی این همه با سلیقه شدی؟
‏هنوز چند دقیقه ای نگذشت بود که گفت: یه دقیقه وایسا. 
رفت و از اتاق کیفش را آورد از تو کیفش که چیز کادو پیچ شده درآورد و گفت : سارا وقتی شنیدم مریض شدی خیلی ناراحت شدم به مامان گفتم حتما فردا بریم دیدنش و یه چیزی هم براش بگیرم هم به مناسبت تولدت که نتونستیم بیایم هم به خاطر مریضیت. 
‏در جایم خشک شده بودم فکر نمی کردم مبینا از مریض شدن من ناراحت بشود اصلا فکر نمی کردم که مرا دوست داشته باشد. کادو را از او گرفتم و تا می توانستم تشکر کردم که به فکرم بوده . بعد به اصرار خودش بازش کردم برایم یه شیشه شکلات خریده بود. می دانست که عاشق شکلاتم. می گفت آدم با خوردن چیزهایی که دوست دارد حالش بهتر می شود. خجالت کشیدم که وانمود کردم مریض هستم. بعدها فهمیدم که کادو آن روز را با پولی خریده که از اول شدنش در مسابقه استانی به او داده اند. مبینا ممکن است کمی مغرور و متکبر باشد یا از داشته هایش زیاد تعریف کند و سعی کند آن ها را در سر بقیه بکوبد ولی واقعا موجود مهربان و دوست داشتنی است.

برچسب ها:
بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید