,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان

داستانک آسانسور.سایت نوجوان ها (1)سراسیمه از ماشین پیاده شد. نگاهی به اسم کوچه و بعد به کاغذی که در دست داشت انداخت. کوچه رحیمی. پلاک ۳۷. با عجله وارد کوچه شد و همانطور که پا تند می کرد پلاک ها را هم نگاه می کرد. سرانجام به آپارتمانی رسید. می خواست زنگ بزند اما در باز بود. وارد ساختمان شد. به سمت پله ها رفت اما آسانسور توجه اش را جلب کرد. در همان طبقه همکف بود. به سمت آسانسور رفت. متوجه کاغذی که روی زمین کنار آسانسور افتاده بود نشد. در آسانسور را باز کرد و دکمه طبقه چهار را زد. آسانسور حرکت کرد. سر و وضعش را در آینه مرتب کرد. دستی به موهاش کشید. ناگهان آسانسور تکانی نسبتا شدید خورد و ایستاد.
چند ثانیه بعد برق های آن قطع شد و همه جا تاریک شد. فقط از شیشه وسط در کمی نور به داخل می آمد. در جا خشکش زده بود. به سمت در آمد. زور نسبتا ضعیفی به در وارد کرد ولی متوجه شد که بین دو طبقه گیر افتاده است. وقتی از باز کردن در ناامید شد چاره ای جز کوبیدن به در آسانسور و فریاد زدن پیدا نکرد. در این بین دنبال دکمه زنگ آسانسور هم گشت ولی هرچه آن را فشار داد صدایی بلند نشد. چند دقیقه ای بود که مدام داشت به در آسانسور می کوبید‌. به ساعتش نگاه کرد. یک ربع دیرش شده بود. برای به دست آوردن این شغل مدت زمانی طولانی بود که در صف مصاحبه بود. با توجه به سابقه کار مرتبطی که داشت امیدوار بود این شغل را به دست بیاورد. نباید وقت مصاحبه اش را از دست می داد.
با سر و صدا کردن در آسانسور به نتیجه ای نرسیده بود. موبایلش را از جیبش درآورد و دنبال شماره شرکت گشت. مطمئن بود که به این راحتی ها تلفن را جواب نمی دهند. سه دفعه پشت سر هم زنگ زد ولی کسی جواب نداد. عرق پیشانی اش را پاک کرد. برای چند دقیقه کف آسانسور نشست و منتظر ماند. دوباره شماره را گرفت. چهارمین بوق. پنجمین بوق. ششمین بوق.
– بله، بفرمایید.
با سرعت شروع کرد به صحبت کردن:
– سلام آقا. من امروز وقت مصاحبه داشتم. الآن تو آسانسور شرکت گیر افتادم. می شه به یکی بگید بیاد کمکم؟
– آسانسور؟ کدوم آسانسور؟ چی می گی آقا؟ ما اینجا آسانسور نداریم.
– آقا یه لحظه قطع نکنید. مگه شما کوچه رحیمی نیستین؟
– بله، کوچه رحیمی، پلاک ۲۷.
– ۲۷ یا ۳۷؟
– بیست و هفت آقا، بیست و هفت.
– الو الو.
تلفن را قطع کرد. دست هایش می لرزیدند. نمی دانست در آسانسور کجا گیر افتاده است.
نقشه گوشی اش را باز کرد. موقعیت را نگاه کرد. ساختمان در جایی ثبت نشده بود. به نظر می آید که ساختمانی مسکونی باشد تا اداری.
چاره ای نداشت جز اینکه دوباره به شرکت تلفن کند. کار، دیگر برایش اهمیتی نداشت. فقط می خواست از آن ساختمان نامعلوم نجات پیدا کند. شماره را گرفت و همانطور که تلفن زنگ می خورد به در آسانسور می کوبید. ناگهان کسی داد زد: کیه؟
سراسیمه تلفن را قطع کرد: آقا من اینجا گیر افتادم.
– کی هستی تو؟ چرا رفتی تو آسانسور؟ مال اینجا نیستی؟
– آقا تو رو خدا منو از اینجا بیارین بیرون. من آدرسو اشتباه اومدم. در باز بود اومدم تو.
– هر دری باز بود باید بیای تو؟
– آقا ببخشید. عرض کردم که آدرسشو اشتباه اومدم.
سکوت کرد.
– آقا، آقا. می شنوید صدای منو؟
– آره، کر نیستم. صبر کن دارم زنگ می زنم به تعمیرکارش. این آسانسور یک ماهه که… سلام آقا. خوب هستین ؟ من احمدیم. ببخشید مزاحم شدم. یکی رفته تو آسانسور گیر کرده. بله، بله. هرچه زودتر بیاین بهتره. قربان شما. خداحافظ.
گوش کردی چی گفتم؟
– گفتین آسانسور یک ماهه که خرابه؟
– آره. هیچکس پول نمی ده برای تعمیرش. هیچکسم ازش استفاده نمی کنه. من کاغذ زدم جلو درش.
– من چیزی ندیدم.
– خلاصه که تعمیرکار اومد خودت باید پولشو بدی. ما اگه پول داشتیم واسه خودمون درستش می کردیم.
چیزی نگفت. می ترسید چیزی بگوید و مرد، تعمیرکار را خبر نکند. کف آسانسور نشست و به ساعتش نگاه کرد. یک ساعتی بود که گیر افتاده بود. منشی به او گفته بود که به هیچ وجه تأخیر نکند. قید کار را زده بود. فقط دعا می کرد آسانسور خیلی خراب نباشد.

برچسب ها:
بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید