آن بیست و سه نفر؛ خاطرات احمد یوسف زاده (۴)

آن 23 نفر (1)

بصره

نمی دانم چقدر از راه را رفته بودیم که دستی خورد روی شانه ام. باز همان سرباز کرد عراقی بود. رسیده بودیم به اول شهر بصره و او اصرار داشت خانه ها و خیابان های بصره را ببینم.

-هی خالواحمد، بلند شو ببین. رسیدیم بصره. نگاه کن آدما رو.

آیفا سر پل بزرگ بصره ایستاد. مردمی که در حال عبور و مرور بودند زود فهمیدند مسافران خودروهای نظامی که با استیشن های شیشه دودی اسکورت می شوند، اسیران ایرانی اند. آن ها دور آیفا تجمع کرده بودند و برای دیدن ما یکدیگر را کنار می زدند.

شبی در بصره

وقتی کاروان اسرا بعد از دقایقی توقف، دوباره راه افتاد، هوا تقریبا تاریک شده بود و کشتی های روی رود چراغ هایشان را روشن کرده بودند. دلم حسابی گرفته بود. حسن هم توی خودش بود. داشت انعکاس نور چراغ های شهر را روی رود که انگار ایستاده بود، تماشا می کرد. با آرنج زدم به پهلویش و گفتم: حسن، شام غریبانی که می گن همینه؟ خندید؛ خنده ای خشک و خسته که سرشار از اندوه بود. آهی کشید و گفت: معلوم نیست الان اکبر کجایه؟ خدایا هر کجا هست خودت نگهدارش باش.

آیفاها از خیابان های بصره که داشتند خلوت می شدند عبور کردند و مقابل پادگانی ردیف ایستادند. پیاده شدیم. فیلمبردارانی که لباس نظامی به تن داشتند همه جا را غرق نور کرده بودند. شعاع تند و سفید نورافکن ها می افتاد روی سیب های درشت و صندوق های نان. هر اسیر تا می خواست نانی و سیبی بردارد و از آن در مشبک عبور کند از هر دو سو در کادر دوربین های تلویزیونی عراق قرار می گرفت.

سیب درشتی برداشتم و نانی که عراقی ها به آن “سمون” می گویند. به سالنی بزرگ رسیدم. هر صد یا صدوپنجاه نفرمان را داخل سالن جای دادند. سپس در بسته شد و کسی قفلی بزرگ روی آن را انداخت.هر کس گوشه ای نشست روی کف سیمانی سالن.قبل از هر چیز باید روزه بیست و چهار ساعته را بانان و سیب افطار می کردیم. با دستی که هنوز به خون اکبر سرخ بود سیب سبز را برداشتم و گاز زدم. نان اما قابل گاز زدن نبود.ساعتی با حسن از پیش آمد تلخی به اسم اسارت حرف زدیم. بعد روی همان سیمان های سفت و سرد به خواب رفتیم؛ راحت تر از پادشاهی که در بستری از پر قو خوابیده باشد!

نیمه های شب با های و هوی عراقی ها و به هم خوردن در زندان از خواب پریدیم. باید می رفتیم به اتاق بازجویی؛ یکی یکی. آنجا دو افسر عراقی با کمک یک مترجم عرب سوالاتی پرسیدند مشابه آنچه ظهر فرمانده عراقی در سنگر پرسیده بود. سعی کردم جواب هایی مشابه بدهم که بعدها توی دردسر نیفتم.

باز هم گفتم که فرمانده مان شهید شده و گفتم به دلیل تاریکی شب تانک ها و ادوات خودی را ندیده ام و از تعداد نیروهای شرکت کننده در عملیات هم بی اطلاعم.

افسر عراقی برای اینکه مطمئن شود راست می گویم، تمام قد روبه رویم ایستاد. دست سنگینش را بالا برد و محکم کوبید بیخ گوشم. توی چشم هایم دو سیم فشار قوی برق اتصال کردند و توی گوش هایم انگار طوفان به پا شد: هو… هو… هو…

افسر عراقی یک بار دیگر سوال هایش را تکرار کرد. می خواست بداند از آن کشیده آبدار نتیجه بهتری گرفته است یا نه. جواب های من اما همان ها بود که قبلا تحویلش داده بودم. مشخصاتم را به عنوان نیروی بسیجی ثبت کرد و از اتاق بازجویی بیرونم انداخت. نوبت حسن شد. او هم رفت و جواب های صبح را تکرار کرد و چند سیلی و مشت و لگد خورد و برگشت.

دیگر می توانستیم راحت بخوابیم. درد گوش هم نتوانست خواب را از چشمم بگیرد. پادشاه دوباره در بستری از پر قو به خواب رفت!

طلوع صبح اسارت

از مناره های مسجدی در آن حوالی صدای اذان صبح بلند بود. بیدار شدم. همه بیدار شده بودند. با تیمم به نماز ایستادیم.

به سوی بغداد

ظهر سربازی داخل شد با یک گونی نان و سطلی آب. ناهار خوردیم و نماز خواندیم و دوباره همهمه حرکت افتاد توی عراقی ها. اتوبوس ها را از پشت پنجره دیدم که به انتظار ایستاده بودند. از کنار حسن دور نمی شدم. وقتی اسم او را قبل از من خواندند دلم هری ریخت پایین. اما چند دقیقه بعد اسم مرا هم خواندند.

به سرعت به سمت اتوبوسی که سرباز عراقی نشانم داد دویدم. از پله بالا رفتم. صدایی شنیدم که گفت: احمد!

حسن بود. صندلی کناری اش خالی بود. رفتم نشستم و خدا را شکر کردم.دم غروب بود که از بصره بیرون زدیم.

بغداد

آفتاب تازه طلوع کرده بود وقتی وارد اولین خیابان بغداد شدیم. مقابل در بزرگی ایستادیم که دو طرفش دو قبضه توپ قدیمی دیده می شد و پشت هر توپ یک کیوسک نگهبانی. گویا به مقصد رسیده بودیم. آنجا یک محوطه نظامی وسیع بود. در آن پادگان بزرگ که بعدها فهمیدم ساختمان وزارت دفاع عراق است، سربازان کلاه سرخ، با پوشه ای زیربغل، میان ساختمان های متعدد در رفت و آمد بودند.

وارد شدیم. توی زندان بوی نم می آمد. آن زندان سه گوش ده دوازده متری گنجایش همه ما را نداشت. چفت هم نشستیم، در آن فضای گرم و بسته. چه زجری می کشیدند زخمی ها. جاگیر که شدیم چشمم افتاد به دو افسر ایرانی که از قبل آنجا بودند. با لبخندی کم رمق به ما خوش آمد گفتند. غیر از آن ها مرد دیگری هم بود که به نظر می رسید درجه بالاتری دارد. او را “جناب سرهنگ تقوی” صدا می زدند. با پایی که تا کمر در گچ بود، روی تشک پنبه ای و کهنه ای نشسته بود. اسیر بود ولی ابهت نظامی اش را همچنان با خود داشت.

یک مرد عرب

در زندان با صدایی خشک بسته شده بود و ما داشتیم خفه می شدیم از گرما. کسی محکم کوبید به در. گروهبانی عراقی از آن طرف دریچه صدا می زد: صالح… صالح

مردی حدودا چهل ساله که گوشه زندان کنار جناب سرهنگ نشسته بود از جا بلند شد و سراسیمه به سمت دریچه دوید. سرباز عراقی پشت دریچه، بلند و پرخاشگر چیزهایی به او گفت. صالح برگشت به طرف ما و با لهجه غلیظ عربی فریاد زد: این سرباز عراقی می گه شما باید به سه گروه تقسیم بشن. ارتشیا یه طرف، بسیجیا یه طرف، پاسدار هم که بین شما نداریم یه طرف.

صالح داشت به ما کد می داد. می گفت که پاسدار بودن در اینجا گناهی بزرگ است و اگر پاسداری میان ما هست اینجا باید خودش را بسیجی یا ارتشی معرفی کند.

فؤاد

خیلی زود عملیات تشکیل پرونده شروع شد. اسرا یکی یکی از زندان خارج می شدند. مقابل دوربین پولاروید یک عکاس نظامی، کنار دیوار سیمانی زندان می ایستادند تا عکسی فوری بگیرند و همان جا ضمیمه پرونده شان بشود.

نوبت بازجویی من رسید. برخلاف دیگران که در همان محوطه زندان بازجویی می شدند گروهان عراقی مرا از آنجا خارج کرد. نمی دانستم مرا به کجا می برند و چه نقشه ای برایم دارند. همه چیز و همه جا مخوف و وهمناک بود. در آن لحظه راستش ترسیده بودم.

به یکی از همان اتاق ها منتقل شدم. یک چوب فلک کنار چند کابل قطور گوشه اتاق روی زمین افتاده بود. سربازی وسط اتاق ایستاده بود. مردی کوتاه قد که بعدها فهمیدم اسمش فؤاد است، روی لبه تخت نشسته بود. داشت با دکمه های ضبط صوت کتابی جلد چرمی اش ور می رفت. به دستور نشستم کف اتاق. به فاصله کمی از فؤاد که می رفت نوار کاستی بگذارد توی ضبط صوت.

میکروفن ضبط صوت را وصل کرد. جدی به من نگاه کرد و پرسید: اسمت چیه؟

-احمد.

-اهل کدوم استانی؟

-کرمان.

او فارسی صحبت می کرد، دقیقا با لهجه عرب های جنگ زده ای که با شروع جنگ در اردوگاه 500 دستگاه کرمان ساکن شده بودند.

–آقای احمد شما چند سالته؟

-هفده سال.

دو شاخه سیم ضبط را داخل پریز برق کرد و بعد خیره شد به چشم هایم و کمی عصبانی و البته متعجب پرسید: هفده سال؟!

گفتم:بله.

گفت: ببین من کار ندارم واقعا چند سالته؟ من می خوام صدات رو ضبط کنم این تو. و ادامه داد: وقتی ازت می پرسم چند سالته میگی سیزده سال. وقتی هم ازت می پرسم چرا اومدی جبهه، می گی به زور فرستادنم. فهمیدی؟ خلاص!

دلم هری ریخت پایین. ماجرای روز اعزام آمد جلوی چشمم و صدای قاسم سلیمانی.

-عراقیا بچه های کم سن و سال رو وقتی اسیر می شن مجبور می کنن بگن ماها رو به زور فرستادن جبهه.

دلم را قرص کردم. از خداوند و حضرت زهرا کمک خواستم و با قاطعیت در جواب فؤاد گفتم: ولی من هفده سالمه. کسی هم من رو به زور نفرستاده جبهه. فؤاد گر گرفت انگار. بلند شد ایستاد. لحن دلسوزانه ای در سخن گفتن پیش گرفت. گفت: این حرفا رو خمینی تو کله ت کرده یا خامنه ای یا رفسنجانی؟ ببین بچه! دوست ندارم تو کتک بخوری. من خودم ایرانی ام. اگه به حرفم گوش ندی، این اسماعیل (اشاره کرد به گروهبان گنده عراقی) رحم نداره. می زنه لهت می کنه!

کابل قطوری توی دست اسماعیل بود و داشت ما را نگاه می کرد. وقتی فهمیدم فؤاد ایرانی است نفرتم از او بیشتر شد.

ترجیح دادم سکوت کنم. فؤاد سکوتم را نشانه رضایت تلقی کرد و امیدوار شد. میکروفن را برداشت. می خواست دکمه ضبط را فشار دهد که گفتم: من نمی گم سیزده سالمه، هفده سالمه.

پیشانی به عرق نشسته اش را محکم پاک کرد و گفت: خب حالا که حرف توی کله ت نمی ره برو بیرون که وقت بقیه گرفته نشه.

اسماعیل خم شد، پشت پیراهنم را گرفت، بلندم کرد و از اتاق انداختم بیرون.

توی کوچه کنار دیوار نشستم. روبه رویم سلمان زادخوش به انتظار نشسته بود تا نوبتش برسد. فرصت کوتاهی دست داد تا سلمان بپرسد آن تو چه خبر است. در همین حال سرباز عراقی سلمان را به طرف اتاق فؤاد برد. او می رفت و معترضانه می گفت: اگه بکشنم هم نمی گم سیزده سالمه. من بیست سالمه! اصلا حالا که این طوره من زن هم دارم!

طولی نکشید که سلمان، همان که در ایستگاه کرمان زیر صندلی قطار قایم شد تا بتواند بیاید جبهه، ضرب خورده و به هم ریخته از اتاق بیرون انداخته شد. محمد صالحی را که تازه با یکی از سربازان عراقی آمده بود، بردند توی اتاق. مصاحبه با او هم با کتک و شکنجه همراه بود. از اتاق که بیرون آمد دوباره نوبت من رسید.

دست و پایم از ترس می لرزید. اگر می گفتم سیزده ساله ام و به زور آمده ام جبهه، به عذابی درونی مبتلا می شدم. اگر هم نمی گفتم که تکلیفم روشن بود.

یک بار دیگر به امید اینکه بر سماجت فؤاد غلبه کنم، بخت خودم را آزمودم. سرم را انداختم پایین و آرام گفتم: نه من هفده سالمه.

فؤاد دستش را گرفت زیر چانه ام و سرم را بالا آورد. ناگهان ضربه محکمی میان شانه هایم نشست. پشت بند آن ضربه که ناغافل خورده بودم بارانی از کابل روی بدن و سر و صورتم فرود آمد.

به پشت افتاده بودم روی زمین و دست و پایم به حکم غریزه در هوا می چرخید تا مانع اصابت کابل به صورت و چشمانم بشود. فؤاد ایستاده بود. چند لحظه بعد فرمان توقف شکنجه را صادر کرد. او یک بار دیگر نزدیک من نشست و این بار دست به شکنجه ای سخت تر زد. به زبان فارسی با زشت ترین الفاظ بنا کرد به فحش دادن. نامرد با وقاحت به مادرم و خواهرم فحش داد.

یک لحظه به ذهنم رسید درست نیست بر سر اینکه سیزده سال دارم یا هفده سال با این مرد بی رحم چانه بزنم. داشتم مصلحت اندیش می شدم که فؤاد پرسید: بالاخره می گی یا بگم ببرن اعدامت کنن؟

کاملا نه، اما کمی کوتاه آمدم. گفتم: می گم شونزده سالمه. فؤاد راضی نشد و دوباره با اشاره ای که به مردعراقی کرد، کابل بالا رفت. دوباره همه چیز از اول شروع شد. این بار دیگر فؤاد که وقت زیادی برای سروکله زدن با من نداشت، کوتاه آمد و گفت: اصلا بگو چهارده سالمه. باید خودم را خلاص می کردم. اما نه آن قدر که حرف، حرف فؤاد بشود. گفتم: می گم پونزده سالمه.

یک بار دیگر فؤاد فحشم داد. اما بالاخره قبول کرد. ضبط صوتش را برداشت. دکمه قرمزش را فشار داد. منصرف شد. ضبط صوت را خاموش کرد. می دانست اگر با آن حال کتک خورده با من مصاحبه کند صدای خسته و گریه آلودم همه چیز را برای شنونده های رادیوی بخش فارسی بغداد لو می دهد و مخاطبانش متوجه اجباری بودن آن مصاحبه خواهند شد. ضبط صوت را خاموش کرد تا از من بخواهد آبی به سر و صورتم بزنم.

مقداری آب به صورتم زدم. سرانجام فؤاد دکمه ضبط صوت را فشار داد. میکروفن را گرفت جلوی دهانش و پس از مقدمه ای کوتاه از من پرسید: بچه جان، خودتون رو معرفی کنید و بگید چند سالتونه؟ خودم را معرفی کردم و گفتم پانزده ساله ام. فؤاد پرسید: چطور شد که شما به جبهه آمدید؟ او انتظار داشت بگویم مرا به زور به جبهه آورده اند؛ اما گفتم: جبهه به نیرو نیاز داشت. اعلام کردن هر کی می تونه بیاد. من هم اومدم.

فؤاد جواب هیچ یک از سوال هایش را آن طور که می خواست نگرفته بود. از طرفی حوصله نداشت بازی را از اول شروع کند. ناگزیر ضبط صوتش را خاموش کرد، چند فحش دیگر هم نثارم کرد و از اسماعیل خواست مرا به زندان برگرداند.

مثل فرماندهی که در عملیات جنگی بزرگی دشمنش را مجبور به شکست کرده باشد به زندان برگشتم.

ادامه دارد…

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
«مهتاب کرامتی» داور جشنواره داکا شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.