, ,
,

آن 23 نفر (1)

اول ماجرا

اگر همه چیز به حالت عادی پیش می رفت، من همراه حسن اسکندری و بقیه بچه های گردانمان به اردوگاه اسرا منتقل می شدیم. اما وقتی فیلم اسرای ایرانی که در بصره با نان و سیب پذیرایی می شدند، از تلویزیون دولتی عراق پخش می شود، صدام حسین، رییس جمهور عراق، پای تلویزیون می نشیند. پخش تصویر چند اسیر نوجوان ایرانی که من هم یکی از آن ها بودم صدام را به صرافت می اندازد به حیله ای دست بزند. فرمان می دهد اسرای کوچک را به اردوگاه نفرستند!

دستور صدام به رییس زندان، ابووقاص، رسیده بود. او اسرای کم سن و سال را به مدد عکس و مشخصات پرسنلی شان که در پرونده ها موجود بود شناسایی کرده و اسم هایشان را در لیستی جداگانه نوشته بود.

صدای باز شدن قفل در به گوش رسید. اسماعیل، همان گروهبانی که کتکم زده بود داخل شد و از روی لیستی که دستش بود اسمم را صدا زد. تا چشمش به من افتاد برگشت به طرف صالح و چیزهایی گفت و خواست در را پشت سرش ببندد. صالح اما اصرار کرد گروهبان قدری صبر کند. بعد به من گفت: می گه صدام تصمیم گرفته اسرای کم سن و سال رو آزاد کنه. ولی این بچه همین الان اصرار داشت که هفده سالشه. نیم خیز شدم و گفتم: راست گفتم. من که بچه نیستم. گروهبان داشت در را می بست که جناب سرهنگ پای گچ گرفته اش را دو دستی جابجا کرد و با صدای بلند صالح را صدا زد.

-آقا صالح نذار بره. بگو این بچه میگه من اشتباه کردم. می خواد برگرده ایران. صالح حرف های سرهنگ را برای گروهبان عراقی ترجمه کرد. او هم جلوی اسم من علامتی زد و رفت. در که بسته شد حسابی از جناب سرهنگ طلبکار شدم. گفتم: مرد حسابی، من کی خواستم برگردم ایران؟ سرهنگ تقوی با لحنی پدرانه گفت: پسرجان، حالا زده به کله رییس جمهور اینا که شما رو آزاد کنه. تو باید خدارو شکر کنی.  شاید واقعا آزادتون کردن. اینا به خاطر تبلیغات هم که شده شما رو آزاد می کنن. مطمئنم.

توی دلم کلی بد و بیراه به سرهنگ حواله کردم. جنگیده بودم، تیر شلیک کرده بودم، اسیر شده بودم و چند دقیقه قبل از آن کلی کتک خورده بودم. زورم می آمد بگویند تو بچه ای و باید برگردی پیش مادرت!

آن بیست و سه نفر

از بیرون صدای اتومبیل هایی که از خیابان می گذشتند به گوش می رسید. غروب شده بود. یک بار دیگر در زندان باز شد. گروهبان کاغذی به صالح نشان داد و چیزهایی به او گفت. صالح برگشت به طرف ما و گفت: افرادی که اسماشون خونده می شه بلند شن بیان بیرون. گروهبان شروع کرد به خواندن: محمد ساردویی، رضا امام قلی زاده، جواد خواجویی، احمد علی حسینی، محمد باباخانی، سلمان زادخوش، مجید ضیغمی، منصور محمودآبادی، حمید تقی زاده، ابوالفضل محمدی، یحیی کسایی نجفی، حسن مستشرق، حسین قاضی زاده، یحیی دادی نسب قشمی، سید عباس سعادت، حمیدرضا مستقیمی، عباس پورخسروانی، علی رضا شیخ حسینی، حسین بهزادی، سید علی نورالدینی، محمد صالحی، محمود رعیت نژاد، احمد یوسف زاده.

چسبیده به زندان اتاق کوچکی بود مخصوص نگهبان ها. همه مان را بردند آن جا. در را هم پشت سرمان بستند. نگاهی به یکدیگر انداختیم. اولین چیزی که توی چشم می زد چهره های بچه گانه و قدهای کوتاهمان بود و صورت های صاف و بی مو. این فصل مشترک همه مان بود.

بزرگترین مان فقط نوزده سال داشت. از میان آن جمع بیست و سه نفره عباس پور خسروانی، مجید ضیغمی، سلمان زادخوش و علی رضا شیخ حسینی را می شناختم. همه شان زخمی بودند.

ساعتی از ورودمان به اتاقک نگهبان ها نگذشته بود که یکی خبر داد دارند بچه ها را می برند. داشتیم تنها می شدیم. منتظر ماندم حسن را ببینم.دیدم. او هم داشت دنبال من می گشت. صدایش زدم و برایش دست تکان دادم. رد صدایم را گرفت و پیدایم کرد. از دور دستی به محبت تکان داد و شنیدم که گفت: اگه رفتی به همه سلام برسون.

لحظه ای بعد، یار و یاورم در غربت اسارت، از در خروجی محوطه زندان بیرون رفت و دیگر ندیدمش.برگشتم گوشه ای نشستم. دلم گرفته بود.

روزهای زندان

نیم ساعت پس از بردن دوستانمان، عراقی ها ما را به همان زندان قبلی برگرداندند که دیگر خلوت شده بود. سرهنگ تقوی و دو افسر جوان همچنان سر جایشان نشسته بودند. رفتم کنار دیوار نشستم.

سلمان آمد و کنارم نشست. گفت: بالاخره چی به سرت اومد؟ گفتم: زدنم. تو چی؟ گفت: به من گفتن بگو سیزده سالمه. من گفتم اگه بگم زنم ازم طلاق می گیره و آبروم میره. آخرش هم نگفتم. از سلمان پرسیدم: مگه تو زن داری؟ گفت: نه بابا. زنم کجا بود. این جوری گفتم که ولم کنن.

همان طور که داشت از کتک خوردنش حرف می زد دستم را گرفت و گذاشت روی بازویش؛ با تعجب پرسیدم: چیه؟ گفت: بگیرش. گفتم: چی رو بگیرم؟ گفت: ایناهاش. ترکشه. ببین چقدر بزرگه! از روی عضلات کم جان بازویش ترکش را بین انگشتانم حس کردم. تنم مورمور شد.

صدای اذان از مسجدی در آن حوالی به گوش می رسید. آبی برای وضوگرفتن نبود. اما پتوهای زندان آن قدر پر خاک بودند که بشود روی آن ها تیمم کرد.

بعد از نماز، زندانبانان یک سینی بزرگ غذا آوردند و گذاشتند وسط زندان. صالح با دیدن غذا لبخندی زد و گفت: دیگه معلوم شد که رفتنتون حتمیه. آخه این غذا غذای اسیری نیست!

کتلت بود و سبزی ریحان.

نگهبان در را باز کرد و بلند گفت: مرافق. صالح از جا پرید و گفت: دستشویی!

دو دستشویی کثیف با آفتابه های فلزی و یک روشویی سیمانی چسبیده به دیوار شرقی، همه آن جایی بود که سرباز عراقی لحظه ای پیش به آن گفته بود “مرافق”. در پنج دقیقه همه مان رفتیم و برگشتیم.

روز بعد، سربازی عراقی که برخلاف سربازهای دیگر به جای پوتین کفش به پا داشت، آمد داخل. لباس های مرتب و اتوزده پوشیده بود. دفترچه ای توی دست و خودکاری پشت گوش داشت و یک متر نواری بلند هم انداخته بود دور گردنش. چند دقیقه ای با صالح صحبت کرد. صالح به ما گفت: برادرا توجه کنن. این آقا خیاطه. می خواد اندازه شما رو بگیره که براتون لباس بدوزه. یکی یکی بیایید جلو تا کارش رو انجام بده و بره.

سرهنگ نگاهی به دو افسر جوان انداخت و آهسته گفت: تمومه. رفتن ایران!

سرباز عراقی پس از آن که اندازه های پیراهن و شلوار و حتی کفش ما را توی دفترچه ای جلوی اسم هایمان نوشت، از زندان خارج شد تا سرهنگ و افسرها مطمئن شوند که بازگشتی در کارشان نیست. این سرنوشت فقط برای ما رقم خورده بود.

در زندان که بسته شد، افسرها آدرس منزلشان را به ما دادند تا پس از بازگشت خبر سلامتی آن ها را به خانواده هایشان برسانیم. سرهنگ هم آدرسش را داد و تاکید کرد وقتی برگشتیم ایران به مسئولان جمهوری اسلامی بگوییم او به کشورش وفادار مانده و به رغم شکنجه های زیادی که شده هیچ اطلاعاتی از اسرار نظامی به دشمن نداده است.

ابووقاص

روز بعد مردی پنجاه ساله با لباس شخصی وارد زندان شد. سربازها به احترامش پا کوبیدند. صالح گفت که اسمش ابووقاص و مسئول زندان است. رفت به طرف صالح و گفت: چطوری صالح؟ صالح که به احترام ایستاده بود سرش را اندکی خم کرد و گفت: شکرا سیدی. الحمدلله.

ابووقاص چیزهایی به صالح گفت و خنده بی جانی نقش بست روی لب های صالح و به ما گفت: بچه ها، فردا لباساتونو می آرن. آقای ابووقاص می گه دولت عراق واقعا تصمیم گرفته شما رو آزاد کنه. می گه سید رئیس صدام حسین شما رو توی تلویزیون دیده و به ما دستور داده شما رو با لباس نو ببریم به زیارت عتبات عالیات. بعد هم بفرستیمتان ایران. آقای ابووقاص می گه برای سلامتی سید رییس صدام حسین دعا کنید. در این لحظه حمید تقی زاده جلوی چشم ابووقاص دستانش را گرفت به سمت آسمان و گفت: خدا نصفش کنه! ابووقاص به صالح گفت: چی می گه؟ صالح گفت: می گه خدا حفظش کنه.

دو روز بعد، لباس های نو را آوردند. به هر یک از ما یک دست پیراهن و شلوار و یک جفت کفش اسپرت دادند و گفتند لباس های جنگی را از تنمان دربیاوریم و لباس نو بپوشیم. احساس می کردم آن لباس های پر خاک و خون بخشی از حیثیت و هویتم هستند. معاوضه آن ها  با لباس های نو و شیک اهدایی صدام حسین حس بدی در وجودم ایجاد می کرد.

از قرار، خیاط عراقی براساس اندازه هایی گرفته بود از بازار لباس دوخته تهیه کرده بود. لباس ها به قامت خیلی از بچه ها موزون نبود. به خصوص حمید تقی زاده و عباس پورخسروانی که از دیگران بزرگتر بودند. برای پوشیدن آن لباس ها باید از بستن دکمه هایشان صرف نظر می کردند. لباس ها به تن جواد خواجویی و منصور محمودآبادی و حمید مستقیمی و و محمد صالحی که از دیگران کوچک تر بودند، زار می زد. همه این ها باعث شد ساعتی سرگرم باشیم و اندکی بخندیم.

صالح وقتی ما را در لباس های نو دید برقی از شادمانی در چشمانش درخشید. او به کوچکتر ها کمک کرد تا پاچه های شلوارشان را تا بزنند، آن قدر که اندازه شان بشود.

شروع تبلیغات

ساعت ۹ صبح ابووقاص آمد توی زندان و دستور داد زود با او راه بیفتیم. کجا؟ نمی دانستیم.

به چمن سرسبزی رسیدیم. یک گروه پانزده نفره از خبرنگاران عراقی و کشورهای عربی، غرق در تجهیزات، آن جا در انتظارمان ایستاده بودند. چشمانشان که به ما افتاد شروع کردند به عکس و فیلم گرفتن. چه انگشت خبرنگار روی شاتر دوربین، چه انگشت سرباز دشمن روی ماشه تفنگ؛ در آن لحظه از قرار گرفتن مقابل دوربین این طور حسی داشتم.

جنگ دوباره شروع شده بود. گویی دشمن با چشم مسلح و ما با دست خالی. ده دقیقه در محاصره عکاس ها و فیلم بردارها بودیم و بعد مصاحبه تن به تن. از عراقی ها یک خبرنگار نظامی پیش آمد و از ما محمد صالحی.

خبرنگار نظامی از محمد پرسید: اسمت چیه؟

-محمد صالحی

-از کدوم شهر ایران؟

-از شهر بابک، استان کرمان.

-چند سالته؟

-۱۵ سال.

-کلاس چندمی؟

-دوم راهنمایی.

-پدرت چه کاره است؟

-پدرم به رحمت خدا رفته.

-پس چرا اومدی جبهه؟

-به زور فرستادنت؟

-بله

-بله!

-یعنی چطور به زور فرستادنت؟

-یعنی می خواستم بیام جبهه؛ ولی فرمانده امون نمی ذاشت. من هم به زور اومدم!

خبرنگار عراقی وا رفت. هر چه بافته بود، پنبه شد. میکروفن را برد بالا و محمد کوبید بر سر محمد!

ملا صالح

کم کم با صالح و سرهنگ و افسرها خودمانی تر می شدیم. آن شب صالح داستان زندگی اش را برایمان تعریف کرد. گفت: “زمان شاه، به جرم فعالیت سیاسی، ساواک آبادان دستگیرم کرد و از زندان قصر سر درآوردم. با آیت الله طالقانی و مسعود رجوی هم بند بودم. بعد از انقلاب موقع انتخابات مجلس شورای اسلامی از آبادان نامزد شدم. جنگ که شروع شد، همه زندگی ام رو گذاشتم برای جنگ. به غیر از همکاری با فرماندهی جنگ، برای رادیوی آبادان هم کار می کردم. مدتی کارم شده بود مصاحبه با اسرای عراقی. یه روز روی آب ماموریت مهمی به من محول شد. بین راه کشتی های ارتش عراق محاصره و اسیرمون کردن. بعد هم آوردنم همین جا، توی همین زندان. دو سه روز که موندم قرار شد با چند اسیر دیگه بفرستنمون به اردوگاه اسرا. همچین که می خواستیم از زندان خارج بشیم، یه دفعه سروکله فؤاد سلسبیل پیدا شد. تا من رو دید، اومد نزدیک و گفت: به به! آقای ملا صالح قادری. شما کجا اینجا کجا؟ فؤاد پته ام رو پیش عراقیا ریخت روی آب. گرفتار شدم. بعد از کلی شکنجه، عراقیا از فرستادنم به اردوگاه اسرا منصرف شدن. الان هشت ماهه توی همین اتاق و روی همین تشک زندگی می کنم.

پرسیدم: صالح این فؤاد چه کاره یه؟ بچه کجایه؟ چرا این قدر نامرده؟ صالح گفت: فؤاد عربه و بچه خرمشهر. توی ایران یکی از اعضای حزب خلق عرب بود. بعد از اینکه تیمسار مدنی افرادشون رو تارومار کرد، فؤاد م به عراق پناهنده شد. با شروع جنگ، توی رادیوی بغداد، بخش فارسی شروع به کار کرد.

آن شب فهمیدم صالح دریایی است آرام و پر از اطلاعات. به ما توصیه می کرد که در اسارت مهم ترین وظیفه مان حفظ جان است. احساس کردیم در غیبت دوستانمان می توانیم به صالح تکیه کنیم. با او مشورت کنیم و از او راهنمایی بخواهیم.

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید