, ,
,

آن 23 نفر (1)پیر باصفا

بعد از رفتن سرهنگ و افسرها جای خالی شان با دو عراقی پر شد. اولی رضا نامی بود سی ساله و گروهبان ارتشی. خلافی کرده بود و باید چند ماهی حبس می کشید. اما کسی وساطت کرده بود تا بتواند از زندان مجاور به زندان ما که خلوت تر بود نقل مکان کند. روزهای اول صالح احتیاط می کرد و پیش چشم او خیلی با ما دمخور نمی شد اما کم کم فهمید رضا آدم خطرناکی نیست. این رضا بعدها با صالح صمیمی شد و ساعت ها با هم به زبان عربی اختلاط می کردند.

دیگر زندانی نو رسیده پیرمردی بود هفتاد ساله. شال حریری روی سرش بود و دشداشه سفید و تمیزی به تن داشت. داخل که آمد نگاهی به جمع ما کرد و به احترام گفت: السلام علیکم.

شب، صالح به ما گفت پیرمرد، پسری دارد فراری از جبهه و بعثی ها پدر را به گروگان گرفته اند تا اثری از پسر بیابند.

یک روز صالح به ما گفت حاجی به شدت با صدام و حزب بعث مخالف است و صدام را به الاغی تشبیه می کند که در باتلاقی فرورفته و هر چه تقلا می کند که بیرون بیاید بیشتر غرق می شود. این تشبیه جالب،  محبت پیرمرد عرب را در دل ما بیشتر کرد. پیرمرد هم به ما علاقمند شده بود؛ به خصوص منصور که کوچک تر بود. می گفت که نوه ای دارد هم سن و سال منصور. حاجی روزها به منصور عربی یاد می داد. شیوه آموزشش هم جالب بود. او هر روز چند کلمه به منصور یاد می داد و گاه و بی گاه معنایشان را از او می پرسید.

ماه رمضان

روز دهم تیرماه سال ۱۳۶۱ شمسی مصادف بود با اولین روز از ماه مبارک رمضان سال ۱۴۱۳ قمری در عراق. اقامتمان در زندان بغداد بیش از یک ماه طول کشیده بود و از لحاظ شرعی می توانستیم نمازمان را کامل بخوانیم و روزه بگیریم. موضوع را با صالح در میان گذاشتیم و او از عراقی ها خواست ناهار و شام ما را یک جا غروب تحویل بدهند تا با یکی افطار کنیم و با دیگری سحری بخوریم. عراقی ها قبول کردند.

اولین روزه را گرفتیم؛ با سختی بسیار. تشتگی کشنده و طاقت سوز بود. اما به هر حال با صدای شلیک توپ افطار همه چیز تمام شد و روزه مان را باز کردیم. در عراق، اعلام زمان افطار نه با اذان که با شلیک گلوله توپ است. روزهای اول رمضان تا این توپ بخواهد شلیک بشود جان ما به لبمان می رسید. پیرمرد عرب روزه نمی گرفت اما بیشتر از ما برای فرا رسیدن موعد افطار لحظه شماری می کرد. هر روز سه ساعت مانده به شلیک توپ افطار، شمارش معکوس را شروع می کرد و به منصور می گفت: _منصور، سه ساعت دیگه.

هر چه به افطار نزدیک تر می شدیم اعلان های پیرمرد بیشتر می شد.

-منصور یه ساعت دیگه

-منصور نیم ساعت دیگه

-منصور ربع ساعت دیگه

و توپ افطار شلیک می شد تا پیرمرد با عشقی وصف ناشدنی بنشیند به تماشای افطار کردن منصور و دیگر بچه ها.

روز سوم ماه رمضان، وقتی تقاضایمان از عراقی ها برای گرفتن یخ یا دست کم فلاسکی آب خنک بی پاسخ ماند، عباس پورخسروانی برای تهیه آب خنک افطار دست به کار شد. عباس ظهر از دست شویی که بر می گشت قوطی خالی شیرخشک را پر از آب کرد و داخل زندان آورد. روکش یکی از بالش ها را پیچید دور قوطی آب و خیسش کرد و گذاشتنش زیر پنکه. به این ترتیب آب خنک افطارمان جور شد، گرچه به هر یک از ما یک استکان بیشتر نمی رسید و مجبور بودیم عطش را با سطل آبی فروبنشانیم که صالح از شیر آب پر می کرد.

قوطی آب عباس پورخسروانی هر روز ظهر زیر پنکه قرار می گرفت و تا عصر زیر باد پنکه خنک می شد. اما آن آب خنک همیشه نصیب ما نمی شد. بارها اتفاق می افتاد که یکی از نگهبانان بی معرفت عراقی، نیم ساعت مانده به افطار، می آمد داخل زندان و قوطی آب را قلپ قلپ سر می کشید. بعد نگاهی می کرد به ما، خنده ای می زد و از زندان خارج می شد. این طور وقت ها بیشتر از ما حاجی عصبانی می شد اما نه او جرات اعتراض داشت و نه ما قدرت ممانعت.

به سوی مقصدی نامعلوم

پیش از ظهر بیست و سوم ماه رمضان عراقی ها ریختند داخل زندان و با عجله دستور دادند آماده حرکت شویم. مقصدمان نامعلوم بود. نه صالح و نه حتی زندانبانان نمی دانستند ما را قرار است کجا ببرند. رضا و پیرمرد عراقی با چشمانی اشک آلود آماده وداع بودند. وقتی فهمیدیم صالح هم باید با ما بیاید خوشحال شدیم. امیدوار بودیم مقصدمان اردوگاه اسرا باشد. برای ما و به خصوص صالح که ده ماه از اسارتش می گذشت و این مدت را در آن شکنجه گاه گذرانده بود چه مژده ای بهتر از رفتن به اردوگاه بود؛ جایی که وسیع بود و هزاران اسیر می توانستند با هم ارتباط داشته باشند، حمام کنند و زیر نو آفتاب بنشینند. اما ما فقط امیدوار بودیم این اتفاق بیفتد. کسی نگفته بود داریم به اردوگاه منتقل می شویم.

با پیرمرد و گروهبان رضا خداحافظی کردیم و با دعای خیر پیرمرد مهربان از زندان خارج شدیم. یک خودروی استیشن سیاه رنگ به انتظارمان ایستاده بود. باورمان نمی شد عراقی ها بخواهند یا بتوانند بیست و سه نفرمان را در آن جای بدهند اما آن ها این کار را کردند. صالح را نشاندند جلو و ما را با زور و فشار در قسمت پشت استیشن جای دادند. آفتاب تموز بر سقف سیاه ماشین می تابید و ما انگار زنده زنده در تنوری داغ افتاده بودیم.

ماشین حرکت کرد، آژیر کشان. از بغداد خارج شدیم. در جاده ای به سمت شمال بغداد با سرعت در حرکت بودیم. همچنان داشتیم از گرما و کمبود اکسیژن خفه می شدیم. کم مانده بود بی هوش شویم که ماشین از جاده اصلی منحرف و داخل پادگانی بزرگ شد. ماشین مقابل ساختمانی سفید رنگ که در بزرگی به فضای بسته و چهاردیواری اش باز می شد، ایستاد.

بی صبرانه منتظر بودیم آن در بزرگ را باز کنند و به آن چهاردیواری وارد شویم.  در باز شد. ماشین تا وسط حیاط ساختمان رفت و همان جا ایستاد. پیاده شدیم با پاهایی که خواب رفته بود. برخلاف تصور ما هیچ اسیری توی آن ساختمان نگهداری نمی شد. اول گمان کردم اسرا توی اتاق هایشان خوابیده اند ولی حدسم درست نبود.

ماشینی که ما را آورده بود برگشت. ما ماندیم و صالح و چند سرباز عراقی که مسئولیت حفاظت از آنجا را به عهده داشتند. سربازهای عراقی ما را به یکدیگر نشان می دادند و چیزهایی به هم می گفتند.

معلوم بود فیلم مان را بارها از تلویزیون دیده اند و برایشان غریبه نیستیم. در هر ضلع ساختمان چهار اتاق بود با درهای قفل شده. چند بوته گل سرخ در قسمت ورودی ساختمان دیده می شد و کنارشان یک بشکه آب که زمین اطرافش را نمناک کرده بود.

تشنگی امانمان را بریده بود و ما همچنان روزه بودیم. صالح به دادمان رسید. او گفت: ما از حد ترخص خارج شده ایم. بنابراین می توانیم روزه مان را بخوریم. با شنیدن این فتوای به موقع، تا حد انفجار از آب های گرم و گل آلود آن بشکه زنگ زده نوشیدیم و بعد، به دستور سرباز لاغر اندامی که آبله رو بود، داخل یکی از اتاق ها شدیم؛ اتاقی کوچک تر از زندان بغداد. نشستیم تنگ هم توی آن اتاق داغ. صالح آنچه را در راه از محافظ عراقی داخل ماشین شنیده بود برایمان تعریف کرد.

_می گن دیشب، توی جبهه ایرانیا عملیاتی انجام دادن به اسم “رمضان”. می گن عملیات خیلی بزرگیه. امروز جمعی از اسرا رو به زندان بغداد میارن. اونجا رو خالی کردن که اسیر جدید بیارن. اینجایی هم که هستیم یه پادگانه به اسم الرشید؛ بیست و پنج کیلومتری بغداد.

سرباز عراقی گفت هر روز سه ساعت می تونید بیایید بیرون برای هواخوری. ضمنا توی این اتاق هم نمی مونیم. می برنمون به یه اتاق بزرگتر. دارن قفل و لولا می ذارن براش.

حرف های صالح امیدوارکننده بود. سختی های اسارت با آسانی های نسبی جا عوض می کرد. برای ما که دو ماه حمام نرفته بودیم و بدنمان پوست انداخته بود روزی دو ساعت هواخوری غنیمت بزرگی بود. اگر از شر خبرنگارهای سمج هم خلاص می شدیم که دیگر نور علی نور می شد.

عصر به اتاق بزرگتری نقل مکان کردیم و ساعتی هم توی راهروی جلوی اتاق نشستیم و از هوای آزاد استفاده کردیم.

مسئول نگهبان ها، همان سرباز قدبلند آبله رو بود که مهربان به نظر می رسید. اما مهربان نبود.

دم غروب مقداری آب گوشت آوردند در دو ظرف فلزی. آن دو ظرف فلزی برای جمعیت ما کم بود. هر یک با نان هایی که فقط پوسته رویی شان قابل خوردن بود چند لقمه گرفتیم و تمام شد.

اولین شب اسارت بدون شنیدن صدای کابل و فریاد شکنجه ها با آرامشی وصف ناپذیر گذشت؛ آرامشی که پشه های گنده و گزنده آنجا هم نتوانستند چیزی از آن کم کنند.

روز بعد عراقی ها به قول خودشان عمل کردند و گذاشتند دو سه ساعت توی حیاط آن چهار دیواری آزادانه بچرخیم. صالح بیش از ما از موقعیت جدید راضی بود اما سرخوشی او چندان دوام نیاورد. صبح روز سوم در ورودی زندان باز شد. همان استیشن سیاه رنگ به سرعت داخل آمد و سربازی مسلح به صالح دستور داد سوار بشود که اسرای عملیات رمضان در زندان بغداد بی مترجم مانده اند.

با صالح وداعی تلخ کردیم. دل کندن از او که مثل برادری مهربان در سخت ترین روزهای اسارت یار و راهنمایمان بود آسان نبود اما چاره ای نداشتیم جز آنکه صورتش را ببوسیم و به خدایش بسپاریم.

در زندان جدید چون اختیارمان دست خودمان نبود نمی توانستیم قصد ده روز بکنیم. بنابراین روزه هم نمی گرفتیم؛ اگرچه خوراکی چندانی هم نداشتیم. سه چهار روز هم بیشتر از رمضان باقی نمانده بود. رییس نگهبان ها همان دراز آبله رو، اسمش رحیم بود.بقیه نگهبان ها که سه چهار نفری می شدند مهربان تر از رحیم بودند، به خصوص علی که شیعه بود و در نفس گیران اختناق عراق یک روز عکسی از امام خمینی را که توی جیب داشت به ما نشان داد.

یک روز با عربی نیم بندی که یاد گرفته بودیم مشکلاتمان را به او منتقل کردیم و گفتیم غذای روزانه ای که به ما می دهند دو نفرمان را هم سیر نمی کند! باور نکرد. مجبور شدیم در حضور او ظرف شوربایی را که برای بیست و سه نفرمان آورده بودند بدهیم به حمید و منصور که فی المجلس بخورند. آن ها هم ماموریت را با موفقیت انجام دادند و جیره بیست و سه نفر را به راحتی دو نفره خوردند تا استوار عراقی باور کند یا سهمیه غذای ما را از آشپزخانه کم می دهند یا نگهبان ها از آن بر می دارند.

به دستور او به جیره غذایی مان افزوده شد.

صلیب سیاه

ماشین وسط چهاردیواری ایستاد و ما در کمال ناباروری دیدیم صالح از آن پیاده شد. دویدیم به طرفش. بعد از روبوسی، صالح که به نظر می رسید برای برگشتن عجله دارد گفت: بچه ها خیلی زود آماده بشید. باید برگردیم بغداد.

اسم بغداد تنمان را لرزاند. سید عباس سعادت گفت: صالح باید برگردیم به همان زندان لعنتی؟ صالح گفت: نه، نه. می گن قراره با صلیب سرخ دیدن کنید. دوباره برمی گردید همین جا.

راه افتادیم. تا برسیم به بغداد، صالح اطلاعات زیادی در اختیارمان گذاشت. گفت که عملیات رمضان به منظور تصرف بصره انجام شده اما ایرانی ها تا این لحظه نتوانسته اند به بصره برسند. این خبر را از اسرای جدید شنیده بود. صالح همچنین گفت که رضا و پیرمرد عرب هم آزاد شده اند.

ما هم توی راه از پشت شبکه فلزی خاطرات روزهای بدون او را برایش تعریف کردیم.

ماشین رو به روی ساختمانی ایستاد و پیاده شدیم. به سالنی هدایت شدیم و منتظر ماندیم نمایندگان صلیب سرخ بیایند و اسم هایمان را به عنوان اسیر جنگی ثبت کنند.

بالاخره عده ای وارد سالن شدند ؛ یک نظامی عالی رتبه ارتش عراق همراه چند افسر دیگر و یک زن جوان. زن لباس مبتذل سیاه رنگی به تن داشت و صورتش را به شکلی چندش آور آرایش کرده بود. به نظر می رسید گزارشگر یکی از خبرگزاری های مهم جهان باشد. این را از درجه بالای نظامیان عراقی که همراهش بودند فهمیدم. تا آن روز با خبرنگاران زیادی روبه رو شده بودیم ولی این یکی میان عراقی ها از احترام خاصی برخوردار بود. زن گزارشگر با دیدن ما خیلی تعجب کرد. او بعد از گپ و گفتی مختصر با چند نفر از ما به سرهنگ عراقی پیشنهاد داد ما را در محلی که نگهداری می شویم ملاقات کند. سرهنگ اگر چه دلش می خواست گزارش در همان سالن و حیاط بیرونی تهیه شود پیشنهاد زن گزارشگر را پذیرفت و قرار شد زن روز بعد ما را در چهاردیواری پادگان شمال بغداد ملاقات کند.

همه چیز به روز بعد موکول شد. روز بعد پیش از طلوع آفتاب در زندان باز شد. عراقی ها مجبورمان کردند حیاط زندان را جارو و آب پاشی کنیم. ساعتی بعد یک سینی بزرگ پر از انگور و هندوانه آوردند و گذاشتند جلوی در زندان. بشکه آب را هم با یک خمره نو عوض کردند. یک پنکه سقفی هم از سقف زندان آویزان کردند. رحیم سفارش اکید کرد که تا آمدن و رفتن خبرنگارها هیچ کس حق ندارد به میوه ها دست بزند. تهدید او را جدی نگرفتیم و همین که رفت همه میوه ها را خوردیم.

تا ظهر چشم به در داشتیم که گروه فیلم برداری بیاید اما خبری از آن ها نشد. سراسر روز را با اضطراب انتظار کشیدیم. انگار بخت با ما یار بود. عراقی ها از خیر گزارش زن سیاه پوش گذشته بودند؛ بهتر. در عوض بعد از مدت ها میوه خوردیم و در آن هوای گرم صاحب یک خمره و یک پنکه سقفی هم شدیم!

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

در حال ارسال

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید