, ,
,

آن 23 نفر (1)سفری دیگر

ماه رمضان تمام شده بود. در یکی از روزهای مرداد ماه وقتی هفتاد و پنج روز از اسارتمان می گذشت یک بار دیگر صدای بوق ماشینی از پشت چهاردیواری شنیده شد. مینی بوسی آمده بود که ما را با خود ببرد.

رحیم که در این مدت برای یادگیری زبان فارسی از ما از هر فرصتی استفاده کرده بود، با اندک کلمات فارسی خبر خوش رفتن به اردوگاه رمادی را به ما داد.

راه افتادیم. مینی بوس روی جاده ای در جهت غرب حرکت می کرد. روی تابلویی نوشته شده بود: “رمادی ۱۰۰ کیلومتر”. قبلا از صالح چزهایی درباره اردوگاه رمادی شنیده بودیم.از اینکه تا دو ساعت دیگر به جمع هزار نفره اسیران جنگی اردوگاه رمادی ملحق می شدیم خوشحال بودیم. ولی من انتظاری بزرگ را هم با خود می بردم. در آن لحظه به یاد اکبر و حسن اسکندری بودم. آرزویی بزرگتر از این نداشتم که در اردوگاه رمادی آن دو را ببینم.

مینی بوس از روی پل فلزی که بر رودخانه ای پر آب نصب بود رد شد و دقایقی بعد خارج از شهر، از دور چشممان به سه ساختمان دو طبقه در میان سیم های خاردار افتاد. حدس زدم آنجا اردوگاه است. این حدسی بود که در آن لحظه از ذهن همه ما گذشت.

نزدیک تر که شدیم نشان بزرگ هلال احمر بر پیشانی هر یک از ساختمان ها شکی برایمان باقی نگذاشت که بالاخره به اردوگاه رسیده ایم.

پیاده شدیم. پنج سرباز کلاه قرمز که هر یک شلاقی دستشان بود آمده بودند ما را ببرند داخل اردوگاه.

وارد اردوگاه شدیم. سه ساختمان دو طبقه، یکی سمت راست و دو تای دیگر سمت چپ. پیچیدیم به طرف اولین ساختمان سمت چپ. به راهروی باریکی داخل شدیم که پنجره های متعدد اتاق های اسرا طرف راست آن قرار داشت. صدا می آمد؛ صداهای آشنا، صدای آدم هایی که به فارسی حرف می زدند، صداهای مهربان.

-سلام برادرا

-خوش اومدید دلاورا

-کدوم عملیات؟

-کی اسیر شدید؟

-شما بودید بردنتون پیش صدام؟

-برای سلامتیشون صلوات بفرستید…

از هر پنجره صدایی می آمد و از صاحبان صداهای پشت توری ها جز شبحی دیده نمی شد. پنجره ها تمام شد. رسیدیم به راه پله ای و رفتیم به طبقه دوم. انتهای راهرو اتاقی بود. یک راست ما را بردند داخل آن اتاق کوچک. کمی معطل شدیم تا لباس های اسیری مان رسید. لباس های صدام را با اشتیاق درآوردیم! همان قدر که روز جدایی با لباس های خاکی بسیج غمگین بودیم، وقتی لباس های رنگی اهدایی صدام را از تن می ریختیم خوشحال بودیم.

از اتاق کوچک بیرون آمدیم. روبه رو، دری بسته بود. سربازی، شلاق به دست دسته کلیدش را بیرون آورد و رفت که قفل سنگین قاعه یا آسایشگاه ۸ را باز کند.

در آسایشگاه باز شد. داخل شدیم. خدای من، چه می دیدم! بیست سی پیرمرد سفید موی دشداشه پوش. یکی شان عصایی داشت و سرش تا روی زانوهای لرزانش خم شده بود. جوان ترینشان مردی بلندقامت و استخوانی بود که چهل ساله نشان می داد. آمد به استقبالمان. صورت یک یکمان را بوسید و به زبان فارسی اما با لهجه غلیظ عربی ورودمان را خوش آمد گفت.

با خودم گفتم که خدایا مگر اسارت چقدر سخت و طاقت فرساست که این ها را این قدر پیر کرده؟ هجوم پیرمردها به سمت ما فرصت فکر کردن به این چیزها را از من گرفت.

ما را در آغوش گرفتند و صورت هایمان را با بوسه هایشان خیس کردند. روبوسی ها که تمام شد زانو به زانوی پیرمردها نشستیم و به قصه زندگی شان گوش دادیم. آن جا بود که فهمیدیم آن بنده های خدا نه بسیجی اند نه سرباز نه درجه دار. آن ها مردم روستاهای مرزی خوزستان بودند که سربازان صدام در اولین روزهای اشغال، آن ها را در جاده یا خانه یا مزرعه به اسیری گرفته بودند و آنجا نگهشان داشته بودند تا هنگامی که کار جنگ به آخر رسید، روز مبادله اسرا به ازای هر یک، یک افسر یا سربازی تحویل بگیرند!

داشتیم حرف می زدیم که صدای باریک و کش دار سوت آزاد باش، پیچید توی اردوگاه. می توانستیم از آسایشگاه بیرون برویم و با اسرای آسایشگاه های دیگر و محیط اردوگاه آشنا شویم. کاظم که ارشد آسایشگاه بود به طرف ظرف های غذا که به میخ های دیوار آویزان بود رفت. یکی از غصعه های مستطیل شکل را برداشت و پیش از آنکه از آسایشگاه برود به ما گفت: وقت گرفتن شامه. یه ساعت دیگه سوت داخل باش می زنن. حتما برید دستشویی که تا فردا صبح دیگه نمی تونید برید. چون توی آسایشگاه دستشویی نیست.

مطالب مرتبط:

آن بیست و سه نفر؛ خاطرات احمد یوسف زاده (۷)

لبخندهای مهربان

پشت در آسایشگاه با استقبال گرم اسرا مواجه شدیم. جوان بودند با چهره های لاغر و پیشانی های پینه بسته از عبادت. هر چند نفرشان یکی از ما را دوره کردند. از راه پله پایین رفتیم و به محوطه شن ریزی شده اردوگاه وارد شدیم. قصه ما را بهتر از خودمان می دانستند. می گفتند در روزنامه ها خوانده اند.

برای شام به اتاق هایشان دعوتمان کردند. آفتاب هنوز غروب نکرده بود. هر یک میهمان یکی از گروه های هفت نفره آن ها شدیم. من شدم میهمان سیامک عطایی، بچه کرمانشاه. نشستیم دور غصعه و آب گوشت خوردیم. بعد از صرف شام زودهنگام دوباره حرف زدیم. در اولین فرصت سراغ اکبر و حسن را گرفتم. هیچ کس آن ها را نمی شناخت. حسن وند، که بچه لرستان بود گفت: اینجا فقط سه نفر کرمانی داریم؛ یکی سید محمد حسینی، یکی محمدرضا راشدی، یکی هم که همین چند ماه پیش اسیر شده، علی بناوند.

آفتاب داشت غروب می کرد که سوت داخل باش زده شد. سیامک مرا تا آسایشگاهمان مشایعت کرد. توی آسایشگاه، کاظم که ارشد بود یادمان داد که باید کنار دیوار بنشینیم تا عراقی ها بیایند آمار بگیرند و بروند. آمدند، آمار گرفتند و رفتند.

میان آن جمع پیرمردی بود هفتاد ساله شاید هم پیرتر. قاب عینک ته استکانی اش از چند جا شکسته و بند زده شده بود. عصایش دسته جارویی بود و بدون آن راه رفتن برایش ناممکن. اسم آن پیرمرد عرب که هیچ دندانی در دهان نداشت، بابا عبود بود.

راحت ترین شب اسارتمان از راه رسیده بود. بوی پتوها و بالش های ابری نو خاطرات پتوهای سیاه زندان بغداد را از ذهنمان پاک کرد. دیگر تنها نبودیم. صدها دوست پیدا کرده بودیم. می توانستیم صبح که بیدار می شویم زیر آفتاب قدم بزنیم. احساس ماهی ای را داشتم که از برکه ای کم آب و گل آلود به دریا افتاده باشد؛ بس که سه ماه اول اسارت رنج کشیده بودیم.

با صدای اذان آهسته ملا از خواب بیدار شدیم برای نماز. آفتاب که کمی بالا آمد عراقی ها سوت زدند و نشستیم برای آمار. بعد از سوت آمار، اولین آش اسارت را خوردیم؛ صبحانه ای که اسرای قدیمی، دو سال غیر از آن چیزی نخورده بودند.

آن روز و روزهای دیگر اطلاعات لازم را درباره اردوگاه رمادی از اسرای قدیمی به دست آوردیم. فهمیدیم رفت و آمد به دو قاطع دیگر ممنوع است. اتاق ۲۴ در قاطع ۳ محل نگهداری بزرگان فکری اردوگاه است و آن ها به وسیله جاسوس ها شناسایی شده اند و ساعات آزاد باششان با بقیه اسرای قاطع ۳ متفاوت است.

اسرا اوقات بیکاریشان را با یادگیری زبان انگلیسی و صرف و نحو عربی پر می کنند. حمام اردوگاه عمومی است و جمعه تا جمعه آبش گرم می شود و بالاخره فهمیدیم نزدیک شدن به سیم خاردار و داشتن قلم و کاغذ و خواندن نماز به جماعت و برگزاری هر گونه تجمع اکیدا ممنوع است.

اطلاعات مهم

روزهای بعد اطلاعات مهمتری از آنچه زیر پوست اردوگاه می گذشت به دست آوردیم. آسایشگاه ۲۴ مرکز فرماندهی معنوی اردوگاه است. اسرای مهم در آن آسایشگاه نگهداری می شوند. یکی از آن آدم های مهم، طلبه جوانی است که ولایت اردوگاه با اوست.

این ها بچه های ما نیستند

تابستان گرم رمادی در حال تمام شدن بود. با اردوگاه و قوانین نوشته و نانوشته اش به طور کامل آشنا شده بودیم. گروه ما شب ها با هم بودند و روزها هر یک به دنبال کار خود. سید محمد حسینی برایمان کلاس صرف و نحو گذاشته بود. هر روز یک یا دو حدیث حفظ می کردیم. ابوالفضل محمدی از همه بیشتر حفظ کرده بود. او شب ها محفوظاتش را برای من می خواند.

همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یک روز سیامک عطایی توی محوطه اردوگاه خبر بدی به من داد. او گفت: مثل اینکه عراقیا دوباره می خوان مسئله شما رو علم کنن. دلم ریخت پایین. گفتم: سیامک، جریان چیه؟ گفت: توی روزنامه خوندم که مسئولای عراقی گفتن می خوان شما رو بفرستن ایران ولی هاشمی رفسنجانی گفته اینا بچه های ما نیستن! گفتم: یعنی هاشمی این حرف رو زده؟ سیامک خندید و با لهجه شیرین کرمانشاهی گفت: نه، از خودشون در می آرن. هنوز عراقیا رو نشناختی؟ حتما هاشمی گفته اینا بچه نیستن. عراقیا هم یه چیزی گذاشتن روش و کردنش اینا بچه های ما نیستن. سیامک ادامه داد: گفتن از طریق یه کشور ثالث می فرستنتون ایران. بهت زه گفتم: کی همچی گفته؟ سیامک گفت: عراقیا می گن حالا که ایرانیا بچه های خودشون رو نمی خوان، ما می فرستیمشون فرانسه تا اگه خواستن از اونجا برگردن کشورشون.

یک شب غم انگیز

چند روز بعد از دیدن آن خبر در روزنامه ها، ساعت ده صبح، صدای سوت بی موقع سرباز عراقی پیچید توی اردوگاه. عمو غلام از سمت در اردوگاه دوان دوان می آمد و صدا می زد: فقط آسایشگاه ۸ داخل، فقط آسایشگاه ۸٫

بازی شروع شده بود انگار. از پشت پنجره دیدم عده ای خبرنگار دارند می آیند داخل اردوگاه. عزالدین و حمید عراقی پیش از خبرنگارها آمدند توی آسایشگاه. عکاس ها شروع کردند به عکس گرفتن. عزالدین به عمو غلام گفت: غلام، برو توپ والیبال رو بیار. حمید عراقی که خشن ترین نگهبان اردوگاه بود، گفت: یاالله برید توی زمین والیبال.

رفتیم. عمو غلام توپ والیبال را انداخت توی زمین. عزالدین دستور داد: برید توی زمین.

دو گروه شدیم. سرویس اول را عباس زد. محکم و پرقدرت. توپ افتاد روی بام قاطع ۱٫ راهی برای رفتن روی پشت بام نبود. حمید عراقی به یکی از خود فروخته های هم وطن که ما به او نخاله می گفتیم گفت:” برو بالا بیارش” و سبیل های بورش را از خشم جوید. نخاله لوله فاضلاب را گرفت و به سختی خودش را کشاند روی پشت بام و توپ را انداخت پایین.

بازی ادامه پیدا کرد؛ مثل گذشته، از این پشت بام به آن پشت بام. عزالدین شده بود یک بشکه باروت ولی جلوی خبرنگارها خویشتن داری می کرد. با این حال وقتی دید از این نمایش آبی برایشان گرم نمی شود به حمید عراقی دستور داد ما را برگرداند به آسایشگاه. حمید غرید: والله اللیل حمید مو حمید. و ما را به سمت آسایشگاه فراخواند. خبرنگارها با همان اندک فیلم و عکسی که گرفته بودند از اردوگاه خارج شدند.

بعد از آمارگیری مثل همیشه صدای تلاوت قرآن ملا شنیده شد. پیرمردها با هم به گفتگو نشستند.

ابوالفضل حدیث هایش را یک بار دیگر از اول تا آخر خواند. حسن مستشرق و حمید تقی زاده، با یادآوری بازی والیبال مشغول شوخی و خنده شدند. ساردویی داشت نماز قضا می خواند. هر کس به کاری مشغول بود که صدای پای سرباز عراقی از پشت پنجره به گوش رسید. لحظه ای بعد، صدای باز شدن قفل های پشت در، هر کسی را سر جای خودش کشاند. عزالدین و حمید عراقی آمدند داخل. حرف حمید پیچید توی گوشم؛ والله اللیل حمید مو حمید. عزالدین چرخی زد توی آسایشگاه. باتومش را به سمت هر کسی که نشانه می رفت، با علامت سر می فهماند که باید از آسایشگاه برود بیرون.

قرعه افتاد به نام محمد ساردویی، رضا امام قلی زاده، عباس پورخسروانی، منصور محمودآبادی، محمود رعیت نژاد، حمید مستقیمی و ابوالفضل محمدی. هر یک از آن ها دمپایی اش را پوشیده و نپوشیده با لگدی محکم از آسایشگاه می افتاد بیرون. در آسایشگاه بسته شد. یک ساعت یا چیزی کمتر گذشت. از پشت پنجره صدای پا آمد. سید عباس سعادت گفت: آوردنشون. در باز شد و بچه ها آمدند داخل با سروصورت کبود و لنگان لنگان. وقتی عراقی ها در را قفل کردند و رفتند پی کارشان، دویدیم به طرف کتک خورده ها. محمد ماجرا را توضیح داد:

–بردنمون پشت دستشویی ها، بین حوضچه فاضلاب و سیم خاردار. گفتن به امام خمینی فحش بدید. ما ندادیم.

حسن مستشرق که انگار بیشتر از بقیه کتک خورده بود و در آن لحظه مثل همبشه می خندید گفت: بی شرفا یکی دو تا که نبودن. ده نفر بودن. چه کابلایی هم داشتن.

دیروقت به خواب رفتم اما کتک خورده ها تا صبح، از درد پهلو به پهلو شدند.

پاییز

سبزی اکالیپتوس های جلوی اردوگاه نشان می داد آن ها آمدن پاییز را حس نکرده اند. اما روی تقویم، پاییز واقعا از راه رسیده بود. ما همچنان شب ها را با پیرمردهای عرب و روزها را با سایر اسرا توی محوطه اردوگاه به نشستن و درس خواندن و قدم زدن می گذراندیم. خبرنگارها هم دست کم هفته ای یک بار به سراغمان می آمدند. اگر می توانستند، فیلم و عکسی می گرفتند و کتکی هم برای ما درست می کردند و می رفتند.

یک روز ماشینی مقابل مقر ایستاد و دو مرد که دوربین فیلمبرداری هم با خود داشتند، پیاده شدند. منتظر بودیم نگهبان ها مثل همیشه صدا بزنند: آسایشگاه ۸ داخل. اما این اتفاق نیفتاد. حمید عراقی و علی آمدند و من و حمید مستقیمی و منصور محمودآبادی و محمود رعیت نژاد را با خودشان بردند به مقر.

توی اتاق سرگرد، یک مرد عینکی به ما خوش آمد گفت. غیر از او و مترجم و کسی که پشت دوربین بود کس دیگری داخل اتاق نبود. مرد عینکی سعی می کرد رفتاری کاملا انسانی از خودش به نمایش بگذارد. یک سرباز عراقی با یک سینی چای آمد داخل. برای اولین بار در اسارت، توی فنجان چای نوشیدیم. مرد عینکی شروع کرد به حرف زدن.

-رهبر ما خواست شما را آزاد کند ولی مسئولان ایرانی می گویند شما ایرانی نیستید. حالا ما تصمیم داریم بفرستیمتان فرانسه که از آنجا بروید ایران. نظرتان چیست؟

گفتم:

_در آسایشگاه ما بیست سی پیرمرد پنجاه تا هفتاد ساله زندگی می کنن که توی جنگ هم دخالتی نداشتن. می شه اونا رو به جای ما بفرستید؟

مرد عینکی گفت:

_سید رییس می خواهد شما را بفرستد. مگر شما دوست ندارید برگردید پیش پدر و مادرتان؟

محمود رعیت نژاد گفت:

_حالا چه فایده که هر چی می گیم شما توی روزنامه هاتون برعکسش رو می نویسید!

مرد عینکی گفت:

_ ما از طرف روزنامه یا تلویزیون به اینجا نیامده ایم. ما را فرستاده اند که بیاییم ببینیم اوضاع و احوال شما چطور است. راحت باشید.

منصور گفت:

_شما تبلیغ می کنید که ما رو به زور فرستادن جبهه. هر چی هم که می گیم ما داوطلب اومدیم شما یه چیز دیگه می نویسید.

حمید گفت:

_ ما می خوایم مثل بقیه اسرا باشیم. شما دارید از ما برای ضربه زدن به کشورمون استفاده می کنید.

مرد عینکی گفت:

_ رییس جمهور ما می خواهد یک کار انسانی انجام بدهد.

منصور گفت:

_ما رو سه ماه توی استخبارات نگه داشتید؛ نه حموم، نه دستشویی. توی اون هوای گرم توی اردوگاه هر روز کتکمون می زدن. این کار انسانیه؟

مرد عینکی گفت:

_یعنی شما را کتک زدند؟

چهار نفری با هم گفتیم بعله. گفت و گویمان با مرد عینکی یک ساعت طول کشید. خلاصه کلام این بود که ما اسیریم و سوژه تبلیغاتی نیستیم.

مرد عینکی موقع رفتن به ما اطمینان داد فیلم آن مصاحبه را به تلویزیون عراق نخواهد داد. او گفت این فیلم را فقط در اختیار مسئولان رده بالای کشور می گذارد. ما هم حرف هایش را باور کردیم. روزهای بعد وقتی در روزنامه ها و در تلویزیون اثری از آن گفت و گوی یک ساعته دیده نشد، فهمیدیم مرد عینکی دروغ نگفته بود.

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید