, ,
,

آن 23 نفر (1)باشگاه سید

پاییز رمادی رسیده بود به ماه آذر. منصور و حمید و جواد توی محوطه کنار سیم خاردار کلاس داشتند. سید محمد حسینی خاک های زمین را صاف می کرد و با تکه چوبی روی خاک های نرم یک جمله عربی می نوشت و بعد آن را تجزیه و ترکیب می کرد.

زید عمر را زده بود و منصور و حمید و جواد باید یکی یکی به سید محمد جواب می دادند که زید و عمر در جمله “ضرب زید عمرا” چه کاره اند و اصلا چرا تنوین زید ضمه است و مال عمر فتحه؟

من و یحیی قشمی فارغ از دعوای عمر و زید نزدیک سیم خاردار قدم می زدیم.

یحیی از کودکی هایش در جزیره قشم می گفت: از پدرش که ماهی گیر بوده و از خاطرات روزهایی که با او به دریا رفته بود. من هم از روستایمان و از روزهای شاد کودکی برای یحیی داستان ها داشتم؛ از جوجه برداشتن از توی قال بلبل های بالای درختان گز و از ساعت ها تلاش، زیر آفتاب گرم تابستان برای صید ملخ های کوچک که بهترین غذای جوجه بلبل ها بودند. یحیی همیشه شاد بود و با صدای بلند می خندید. او تند حرف می زد و به غیر از من دیگران به سختی متوجه می شدند چه می گوید.

آن شب وقت آمار، استوار عراقی، مثل همیشه، اول به صف پیرمردها سلام داد و گفت:«اشلونکم شیاب؟» و بعد برگشت به طرف ما و گفت: «اشلونکم شباب؟»

آمار را که گرفت، کاغذ کوچکی از جیبش بیرون آورد و به کاظم:« کسانی که اسمشان را می خوانم وسایلشان را جمع کنند و بروند بیرون» دلهایمان لرزید.نمی دانستیم موضوع چیست و کداممان باید آماده رفتن باشیم و اصلا به کجا می برندمان؟ استوار عراقی از روی کاغذ خواند:

_منصور محمود آبادی، حمید مستقیمی، حسن مستشرق، یحیی کسایی نجفی.

محمد باباخانی، اگرچه خوشحال بود که بهترین رفیق و همشهری اش، احمدعلی حسینی، را جدا نکرده اند، دلش طاقت نیاورد و به کاظم گفت:« آقا کاظم، بپرس کجا می برنشون؟» کاظم از استوار پرسید و گفت: « میگه باید برن آسایشگاه ۲۴»

دلمان آرام گرفت. سوا شده ها دیگر نه تنها نگران نبودند که خوشحال هم به نظر می رسیدند. آسایشگاه ۲۴ جای آدم های مهم اردوگاه بود. با این حال جدایی دوستانمان برای ما تلخ بود. در آغوششان کشیدیم و با آنها خداحافظی کردیم.

آن شب دیدن جای خالی منصور و حمید و حسن و یحیی حسابی دلتنگمان کرد. منصور با همان هیکل کوچولویش، خدای شوخی و خنده و روحیه بود. حسن مستشرق دیگر نبود که مرشد بازی در بیاورد و بزند پشت غصعه و نواهای زورخانه ای بخواند.

چند روز بعد سید عباس سعادت، که بدن ورزیده اش، به سن و سالش نمی خورد، تشک های بچه ها را وسط آسایشگاه چید کنار هم و گفت:« بچه ها کی می خوا کشتی یادش بدم؟»

سید عباس در شهر کوچکشان، پاریز، برای خودش کشتی گیر بوده و از مدت ها قبل به سرش زده بود باشگاه کشتی کوچکی در آسایشگاه راه بیاندازد. حسن مستشرق هم، که مثل سید عباس و مثل همه مازندرانی ها عشق کشتی بود و می گفت برادرش حریف رضا سوخته سرایی بوده، از اجرای این طرح استقبال کرده بود. اما این طور مقرر شد که در روز فعالیت باشگاه سید عباس، بچه مرشد در میان ما نباشد.

من جزء اولین کسانی بودم که شدم شاگرد سید. هم او بود که مرا با سگک و فیتیله پیچ و بارنداز و زیر یه خم آشنا کرد. پیش از آن فکر می کردم در کشتی هر کس زورش بیشتر باشد برنده می شود، ولی وقتی یکبار توانستم پا در سگک ابوالفضل محمدی، که زورش از من بیشتر بود، ببرم و با یک بارنداز پشت او را به روی تشک بیاورم فهمیدم کشتی همه اش هم زور نیست. این اتفاق، البته، فقط یکبار افتاد. ابوالفضل فن ها را که از سید یاد گرفت دیگر کسی حریفش نمی شد.

باشگاه سید عباس کم کم رونق گرفت و توانست خیلی از ماها را با کشتی آشنا کند. باشگاه سید گاهی شب ها هم دور از چشم عراقی ها دایر بود. آن وقت پیرمرد ها از همانجایی که خوابیده بودند مبارزه ما را تماشا می کردند و می خندیدند.

فصل چهارم: زمستان

غروب یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۶۱ وقتی آب گوشت، همان آب با گوشت های یخ زده برزیلی، را خوردیم و ظرف ها را شستیم و استوار عراقی آمد « اشلونکم شیاب»ی به پیرمرد ها گفت و « اشلونکم شباب»ی به ما گفت و شمردمان و تعداد نفرات را توی دفترچه اش یادداشت کرد و جاسم چرکو در زندان را از پشت قفل کرد و ما لباس های راحتی مان را پوشیدیم و مشغول درس و مشقمان شدیم، یکدفعه مینی بوس آمد جلوی مقر اردوگاه ایستاد. همان یا مثل همان اتوبوسی که شش ماه پیش از پادگان الرشید آورده بودمان به رمادی.

عرق سردی نشست روی پیشانی ام. ترسیدم. غده های بزاق توی گلویم ترشح کرد. لوزه هایم بزرگ شد. آنقدر بزرگ که انگار داشت راه نفسم را می بست. چرا ترسو شده بودم؟

در آسایشگاه باز شد. جاسم چرکو و حمید عراقی آمدند داخل. حمید که مثل همیشه اخمو بود و سبیل بورش را می جوید، به ارشد آسایشگاه گفت: « کاظم بهشان بگو پنج دقیقه دیگه توی راهرو باشن. بگو به غیر از لباس تنشان هیچ چیزی به همراه نداشته باشن.»

پنج دقیقه بعد توی راهرو بودیم و به غیر از لباس تنمان هیچ چیزی به همراه نداشتیم. حرکتمان دادند به سمت در بزرگ اردوگاه. از پشت پنجره ها که رد می شدیم با سید محمد حسینی، محمدرضا راشدی، علی باوند، سید حسام و بقیه رفقا خداحافظی کردیم. از مقابل هر پنجره ای که می گذشتیم سفارشی را می شنیدیم.

_سلام اسرا رو به امام برسونید.

_برید به سلامت. خدا به همراهتون.

_به جای ما هم چلوکباب کوبیده بخورید. با دوغ!

_نامه یادتون نره، با عکس.

_به رزمنده ها بگید ما منتظرتون هستیم.

آفتاب داشت غروب می کرد. بلندگوی اردوگاه روشن شد و منشاوی شروع کرد به خواندن سوره زمر. عباس پورخسروانی گفت:«پس منصور اینا چی؟»حسین قاضی زاده گفت: « اوناهاشن.دارن می آن»

منصور، حمید، حسن و یحیی  را از قاطع ۳ آوردند. روبوسی کردیم. قیافه شان در نظرمان عوض شده بود. انگار بزرگ تر شده بودند. واقعا بزرگتر شده بودند. ریش یحیی و حسن در آمده بود ولی مال منصور و حمید هنوز نه. یک ماه بود ندیده بودیمشان.

ترس و اضطرابی که توی آسایشگاه، بادیدن مینی بوس، ریخته شده بود توی جانم دیگر پاک از میان رفته بود. قبل از اینکه پا از اردوگاه بیرون بگذاریم باید یکی یکی توی اتاقک بلوکی نگهبان ها بازرسی بدنی می شدیم و بعد می رفتیم بیرون از اردوگاه و روی زمین می نشستیم. بازرسی از یحیی کسایی بیش از حد معمول طول کشید. نگران حالش شدیم.عباس پورخسروانی از منصور پرسید:«منصورو، چیزی از آسایشگاه ۲۴ با خودش نیاورده باشه!» منصور گفت:« قرار بود شعار حفظ کنیم. چند تا شعار به انگلیسی و فرانسوی علیه مسعود رجوی و بنی صدر حفظ کردیم که اگه بردنمون فرانسه، توی فرودگاه پاریس بی کار نباشیم. میگم نکنه همن شعارا رو ازش گرفتن؟ بچه های ۲۴ یادمون دادن.»

یکی از نگهبان ها امد بیرون با کاغذ تا خورده کوچکی که لابد از یحیی گرفته بود. کاغذ را به افسر مافوقش نشان داد. یحیی هنوز توی اتاقک نگهبان ها بود. عراقی ها کاغذ را باز کردند و به زحمت خواندند. خمینی ای امام. خمینی ای امام.

با دیدن «خمینی» بر افروخته شدند.کابل هایشان را که جلوی در انداخته بودند، برداشتند و خزیدند توی تاریکی اتاقک بلوکی. همه آهسته آهسته برای یحیی دعا می کردیم. آخرین سرباز که کابلش را برداشت و رفت داخل، فریاد یحیی به هوا رفت. صدای برخورد کابل با تن آدم می آمد. مثل باران که تندتر و تندتر بشود. گوش هایم را سفت گرفتم که ناله های دردناک یحیی را نشنوم. باران که افتاد، یحیی آمد بیرون. لنگان لنگان. به فاصله نشاندنش روی زمین. حمید عراقی شمردمان و راه افتادیم به طرف مینی بوس. همه سوار شدیم، غیر از یحیی. هوا کاملا تاریک شده بود. داشتم از پشت شیشه مینی بوس رفت و آمد اسرا را توی آسایشگاه ها می دیدم. غبطه خوردیم به آزادی شان! منشاوی رسیده بود به « و سیق الذین اتقو ربهم الی الجنه زمرا»

یحیی را انداختند پشت استیشن تیره رنگی که باید ما را تا مقصد همراهی می کرد. مینی بوس راه افتاد. از روی پل رودخانه فرات گذشت، سهر رمادی را پشت سر گذاشت و به شهادت تابلویی که رویش نوشته شده بود« بغداد ۱۰۰ کیلومتر» به سمت بغداد رفتیم.

هوا گرگ و میش بود که اردوگاه و شهر رمادی را پشت سر گذاشتیم. اندک دل و دماغی که داشتیم به سبب دیدار مجدد منصور و حسن و حمسد بود وگرنه کتک خوردن یحیی و اتفاقاتی که احتمال می دادیم برایمان بیفتد حسابی همه مان را دمغ کرده بود.

وقتی نور چراغ مینی بوس افتاد روی تابلوی سبز و شب نمای « بغداد ۱۰ کیلومتر» خاطرات حسن و حمید و منصور از آسایشگاه ۲۴ تمام شده بود و دوباره دلهره از آینده  مبهمی که پیش رویمان بود آمد سراغمان. وقتی از خیابان های بغداد عبور کردیم و مینی بوس مقابل دری، که دو ارابه توپ قدیمی دو طرفش دیده می شد، ایستاد، همه ناخودآگاه گفتیم: « دوباره استخبارات!»

وارد زندان که سدیم، صالح، خوشحال و هیجان زده، آمد به پیشبازمان و با صدای بلند گفت:« صل علی محمد…باز هم شما؟» به شیوه خودش گفتیم « ها ملا، هم باز ما» صالح، که انگار در آن شش ماه شش سال پیر شده بود، خندید و گفت:«و ولک، اینا دست از سر شما بر نداشتن هنوز؟»

به جز صالح، توی زندان کس دیگری نبود یا اگر بود، پیش از ورود ما به زندان کناری منتقلش کرده بودند. همه جا مثل گذشته بود،سرد و بی روح. پنجره زیر سقف را با تکه ای نایلون پوشانده بودند که سوز سرما داخل نیاید. پتوهای سیاه و چرک مرده، سیاه تر از پیش، هنوز کف زندان پهن بود.

شنیده های صالح

دور جدیدی از اسرتمان در زندان بغداد شروع شد. اگرچه زمستان بود، سرمای داخل زندان آزار دهنده نبود.

دو سه روزی از آمدنمان نگذشه بود که سر و کله خیاط پیدا شد. باز هم برایمان لباس اندازه گرفت. خیاط که رفت، صالح شنبده هایش را برای ما بازگو کرد. او گفت:«اینا دیر یا زود شما رو میفرستن فرانسه یا یه کشور دیگه. البته این زندانبانا اطلاعات زیادی ندارن. بعضیشون که جدید اومدن، از من می پرسن مگه این بچه ها رو شیش نفرستادن ایران؟ مردم عراق فکر می کنن شما بعد از ملاقات با صدام آزاد شدید. دیروز ابو وقاص می گفت عراق با این تبلیغات سنگینی که روی این بچه ها داشته مجبوره یه جوری برشون گردونه به کشورون.»

شب های بلند زمستان

هفته اول گذشت. محیط پر غوغای اردوگاه را که دیده بودیم تحمل زندان کوچک استخبارات برایمان سخت تر شده بود. هر روز که شاکر ، نگهبان جدید، می آمد توی زندان، بنا می کردیم به سر و صدا و شکایت که ما را به چه گناهی اینجا نگه داشته اید. شاید اگر حوصله داشت، دستش را هواپیما می کرد و در هوا حرکت می داد و صدای هواپیمت را هم در می آورد و می گفت:« پاریس. شما را می برند پاریسف خیابان های شلوغ، دختر های خوشگل!» اما اگر سر کیف نبود، بی آنکه جوابی بدهد، در زندان را محکم می بست و می رفت.

شب های بلند زمستان، از خاطرات گذشته مان در ایران حرف می زدیم. وقتی صحبتمان گل می انداخت، حلقه می نشستیم و پتویی می انداختیم روی پاهایمان که گرم بشویم و فارغ از زندان و غم هایش می گفتیم و می خندیدیم.

خوش خبر

یکی از همان روزها اسیری را از اردوگاه عنبر آوردند  پیش ما. اسمش عزیز بود. نمی دانستیم چه کرده که به زندان استخباراتش آورده اند.

یکروز متوجه شدم عزیز با کنجکاوی خیره شده توی صورتم. پرسید:« تو بچه کجایی؟» گفتم:« چه طور؟». گفت:« خیلی به نظرم آشنا میایی» گفتم:« بچه کرمان، شهرستان کهنوج» عزیز گفت: « حسن تاجیک رو میشناسی؟ مثل خودت بچه کهنوجه!»

قلبم به شدت شروع کرد به زدن. آیا واقعا عزیز از حسن تاجیک شیر، پسر دایی ام، که قبل از عید خبر شهادتش را برایمان آورده بودند و گفته بودند جنازه اش زیر شنی تانک له شده حرف می زد؟ بی صبرانه و البته ناباورانه پرسیدم:« این حسن تاجیک آخر فامیلیش چیه؟» عزیز گفتک«تاجیک شیر. ولی بچه ها توی اردوگاه بهش میگن حسن تاجیک.»

از خوشحالی فریاد بلندی کشیدم و همه سلول هایم انگار پر شد از شور و شادی. عزیز، وقتی متوجه نسبت هویشاوندی من با حسن شد، گفت:« میگم خدایا چرا چهره ات اینقدر برایم آشنایه. ت. خیلی به حسن شباهت داری.حرف زدنت هم عین خودشه.بعد برایم تعریف کرد که پای حسن در اثر گلوله از بالای زانو شکسته و مدت زیادی در بیمارستان اردوگاه بستری بوده. خدا را به خاطر زنده بودن حسن شکر کردم و به عزیز سپردم اگر روزی برگشت اردوگاه، قصه من و دوستانم را برای حسن تعریف کند.

محیط زندان خسته کننده و ملال آور شده بود. روزی یکبار می گذاشتند برویم دستشویی. از حمام خبری نبود. لباس هایمان پر از شپش شده بود.بدنمان بو گرفته و دست و پاهایمان پوست انداخته بود.

بیست روز از ورود دوباره مان به زندان استخبارات می گذشت. در آن مدت چند بار خبرنگارهای داخلی و خارجی آمدند، گزارش تهیه کردند و تیتر زدند:« اطفال اسیر ایرانی در راه پاریس» و ما نه در راه پاریش که در چاه استخبارات زجر می کشیدیم و از لباس نو هم، که خیاط اندازه گرفته بود، خبری نبود و همین باعث امیدواری ما می شد که لابد عراقی ها از تصمیمشان برگشته اند.

یک تصمیم مهم

مجید ضیغمی از پشت دریچه با احتیاط داشت حیاط زندان را می پایید. صدای ناله های دردناک به گوش می رسید. معلوم بود بساط شکنجه به راه است. مجید، با چشمانی پر از اشک و چهره ای افروخته و عصبانی، آمد داخل و گفت:« دارن می کشن ئی بدبخته! می گن بگو پاسدارام. اعتراف نمی کنه. کبریت می زارن لای انگشتاش و آتیش می زنن. خودم دیدم عراقی نامرد چند تیکه از ریشش رو کند بی شرف!»

اسیر مظلومی که سربازان عراقی شکنجه اش می کردند سید محمد طباطبایی بود. این را چند روز بعد فهمیدیم. نمی دانستیم چه کاره است و کجایی. فقط اسمش را صالح توی پرونده اش دیده بود.

هر روز شکنجه اش می کردند و او لب به اعتراف باز نمی کرد که پاسدار است یا فرمانده. ظلم بزرگی که به سید محمد طباطبایی می شد کم کم داشت وسیله ای می شد برای اعتراض دسته جمعی ما. به این نتیجه رسیدیم که نباید بیش از این سکوت کنیم. در کنار دردهای خودمان از آن سرنوشت عجیب و غریب، خوره روحمان شده بود ناله های آن اسیر بی پناه.

یک شب، در پوشش گل یا پوچ بازی کردن، چند ساعت با هم مشورت کردیم. یکی گفت:« باید تکلیفمون رو روشن کنیم. چرا ما اینجاییم؟» دیگری گفت:« نیمه شب از پنجره زندان یه نفر رو فراری بدیم، بلکه دیگران از این اوضاع نجات پیدا کنن.» آن یکی گفت:« اعتصاب غذا کنیم.» هر کس پیشنهادی داد. وقتی به نمایش گل یا پوچ خاتمه دادیم و رفتیم سر جاهای خودمان، به یک اتفاق نظر مهم رسیده بودیم؛ اعتصاب غذا!

روز بعد، همه جوانب و عواقب آن کار خطرناک را بررسی کردیم. اعتصاب غذا دو نتیجه می توانست داشته باشد؛ یا مرگ یا برگشتن به اردوگاه. راه سومی نبود. هم قسم شدیم و نتیجه اول را پذیرفتیم. اما قبل از هر چیز عهد کردیم یکدیگر را تنها نگذاریم. قرار شد همه مراحل اعتراضمان دسته جمعی باشد تا بار خطر روی یک  یا دو نفر آوار نشود.

وقتش بود صالح را از این تصمیم بزرگ با خبر کنیم. کردیم. جا خورد! برایش توضیح دادیم. گفتیم که نه تحمل شکنجه شدن هم وطنانمان را داریم و نه می خواهیم به اسم کودک به سازمان مجاهدین خلق تحویل داده بشویم. می خواهیم برگردیم به اردوگاه؛همین!

صالح رفت توی فکر. برایش سخت بود به سادگی مجوز چنین اقدام پر خطری را صادر کند. گفت: « ما هم توی زندان طاغوت گاهی اعتصاب غذا می کردیم. ممکنه جواب بده؛ شاید هم نه. من فقط یه چیز می تونم به شما بگم؛ هیچ کس نباید پرچم دار این حرکت باشه. اگه با هم باشین، موفق میشین. اما اگه میون شما تفرقه بیفته، فاتحه همه تون خونده است!» صالح صلاح ندانست بیش از این اظهار نظر کندف همه چیز را گذاشت به اختیار خودمان.

جمعه شب بود که تصمیم آخرمان را گرفتیم؛ اعتصاب غذا تا پای جان با هدف خاتمه دادن به بازی تبلیغاتی دشمن، دیدار با صلیب سرخ، و بازگشت به اردوگاهف ضمنا، قرار شد این سه خواسته را به هر کسی نگوییم؛ نه نگهبان ها و نه حتی ابووقاص، فقط ژنرال قدوری، رئیس کل اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق.

ادامه دارد…

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید