اتفاق

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

زهرا امیربیک:

رفیق.سایت نوجوان ها (1)خیلی وقت بود که ندیده بودمش. خب قرار خودمون بود. خودمون خواستیم که یه مدت دور شیم از هم. به نفع جفت مون بود از بس تو سرمون خونده بودند امسال سال سرنوشت ساز کنکوره و شما با این وضع هیچ جا قبول نمیشید. تا یه جایی درست می گفتند ما پیش هم خیلی حرف میزدیم ولی خب درس هم می خوندیم. بقیه درست خوندن رو نمی دیدند فقط حرف زدن ها را می دیدند!
دیگه به زور ناظم و مدیر و مامان هامون تصمیم گرفتیم تا بعد کنکور همدیگرو نبینیم.
اون شب خیلی بی قرار بودم. دلم میخواست با یکی حرف بزنم و تنها کسی که حرف های منو می فهمید ریحانه بود ولی حیف که نمی تونستم یه سر برم پیشش. پا شدم چادر پوشیدم برم حرم زیارت. با ریحانه هم همیشه میرفتیم حرم و آروم می شدیم.
به مامان گفتم و راه افتادم. تو کل مسیر اتوبوس به ریحانه فکر کردم و به تصمیمی که گرفته بودیم مطمئن بودم اونم حال منو داره. آخه بحث سر یکی دو سال دوستی نبود که. با هم بزرگ شده بودیم. همیشه و همه جا با هم بودیم. باشگاه، مدرسه، کتابخونه، پارک. خیلی زور داشت به خاطر این کنکور مسخره مجبور بشیم همو نبینیم.

تنها اجازه ای که بهمون دادند این بود که هر از گاهی به هم پیام بدیم. خسته نباشن واقعا.

رسیدم حرم کنار در ورودی، اون آبخوری درب و داغون که ریحانه همیشه ازش آب میخورد. کلا ریحانه به هر آبخوری که میرسید وظیفه خودش می دونست که آب بخوره!
با یاد آوریش لبخندی روی لبم نشست. وارد حرم شدم، سلام دادم و رفتم نشستم گوشه صحن، همونجایی که پاتوق مون بود.

نشستم و زانوهامو بغل کردم و به گنبد زل زدم و از خدا خواستم هر چه زودتر کنکور تموم شه. به سرم زد به ریحانه پیام بدم و بهش بگم که چقدر جاش خالیه!
گوشیمو برداشتم نوشتم: سلام ریحون. اومدم حرم زیارت همون گوشه صحن نشستم خیلی جات خالیه رفیق!
ارسال کردم گوشیمو گذاشتم تو کیفم دو دقیقه نشده بود که پیام اومد. 
ریحانه بود باز کردم نوشت بود: رو به رو تو نگاه کن!
چشمام گرد شد. سرمو آوردم بالا، ریحانه با چادر قجری قشنگش تو فاصله ده متری من وایساده بود.
دویدیم سمت هم. چقدر حرف نگفته داشتیم واسه هم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *