داستان بابای مدرسه (برگرفته از زندگی شهید عباس بابایی)

داستان بابای مدرسه (برگرفته از زندگی شهید عباس بابایی)

عباس تا مدتی چیزی جز تاریکی نمی دید.باید زود می رفت و بر می گشت.مدت ها کارش همین شده بود.از پیچ کوچه گذشت و به راه مستقیم مدرسه افتاد.چشمانش خواب آلود بود و سرش سنگین.باد،لای شاخ و برگ درختان افتاد و صدای غریبی درآورد.

به نظرش راه طولانی آمد.قدم هایش را بلندتر برداشت.صدای قلوه سنگ ها با باد یکی شده بود.به تنها عمارتی که در راه مدرسه قد برافراشته بود،خیره شد.باید با احتیاط می گذشت تا سگ نگهبان سر و صدا راه نیندازد و برایش دردسر درست نکند.به دلش برات شده بود که امشب اتفاقی می افتد.قدم هایش را با احتیاط برداشت وپیش رفت.از سرما می لرزید.به آسمان نگاه کرد.نه مهتاب بود و نه تکه ابری.خدا را شکر کرد.

درست جلو در خانه که رسید،نور لامپ جلو عمارت همه جا را روشن کرد.قدم تند کرد تا رد شود.صدای سرفه پیرمردی آمد عوعوی سگی که کوچه را روی سرش گذاشته بود.دوید به طرف مدرسه.باید پیش از اینکه پیرمرد او را می دید،خودش را به مدرسه می رساند.پایش پیچ خورد و درد به جانش ریخت.

– برگرد حیوان…کجا می روی؟

عباس برگشت و سگ را دید که به طرفش می دود.نمی توانست حرکت کند.قلوه سنگی برداشت و در مشت فشرد.سگ نزدیک شد و چشمان براقش را به عباس دوخت.عباس روی زمین جا به جا شد.هنوز در این فکر بود که کسی او را نبیند و نشناسد.صدای خرخر تیزی از گلوی سگ بلند شد.

– نباید بترسم.پدر می گفت اگر با سگ کاری نداشته باشی،کاری با تو ندارد.ولی انگار این از آن نوعش نیست!

به خانه ای که سگ از آنجا بیرون پریده بود،نگاه کرد.چراغ هنوز روشن بود و کسی دیده نمی شد.

سگ پارس کرد و به طرف عباس حمله آورد.عباس سنگ را به طرف سگ پرت کرد.سگ در جا ماند و زوزه کشید.صدای پیرمرد دوباره شنیده شد.

– سگ لعنتی برگرد.کسی آن طرف ها نیست.

سگ زوزه کشان به طرف صدا برگشت.عباس با نگاه لرزان به سگ خیره شد.

 عباس بابایی

– برو دیگر،من که با تو کاری نداشتم.تو را به خدا برو.

پیرمرد در میانه راه ایستاده بود.عباس چیز زیادی از او نمی دانست.شنیده بود بازنشسته ارتش است و تنها زندگی می کند.سگ با دیدن صاحبش به طرف او رفت.پیرمرد بی توجه به او به طرف خانه راه افتاد.درد پای عباس بیشتر شد و آزارش داد.به سختی از جا بلند شد.خیلی مانده بود تا به مقصد برسد.دو دل بود برگردد یا به مدرسه برود.حالا دیگر دیر شده بود.ممکن بود آقا نور بیدار شده باشد.به مغزش فشار آورد تا راه درست را انتخاب کند.رو برگرداند.چراغ خانه ها روشن می شد و مردم برای نماز بیدار می شدند.برگشت.

عباس آهسته در نیمه باز را هل داد و داخل شد.پدرش در حیاط بود و داشت وضو می گرفت.برای لحظه ای در تاریکی راهرو ایستاد.پدر رفت و مادر ناله کنان از پله ها پایین آمد.با دیدن عباس ایستاد و گفت:تو اینجا چه کار می کنی،بچه؟زود وضو بگیر و برو تو که سرما می خوری.اتاق گرم بود و گرما به جان آدم می نشست.عباس خود را کنار سفره کشید.اقدس که متوجه لنگیدن او شده بود،پنیر را جلو کشید ولی چیزی نگفت.عباس ته چای را سر کشید.به اتاق دوید و کتابهایش را برداشت.لگدی به لحاف که با گلهای درشت سرخ تزیین شده بود،زد.

– آخ پام.لامصب هنوز درد دارد.

اقدس چشم غره رفت و لحاف را از زمین برداشت.نور آفتاب مثل دانه های طلا روی سر و صورت عباس نشست.دلشوره آزارش می داد.رنجور و آهسته قدم برداشت.از جلو خانه پیرمرد رد شد و برای لحظه ای به آن نگاه کرد.سگ بالای پشت بام بود.با دیدن عباس پارس بلندی کرد اما زود خاموش شد.لبخند کمرنگی روی لبهای عباس نشست.

– ای ناقلا،اگر دیشب آن بلا را سرم نیاورده بودی،آقا نور بیچاره امروز هم نفس راحتی می کشید.

ناظم جلو در ایستاده بود  و خط کش فلزی و بلندش را بالا و پایین می برد.

– هنوز که زنگ نخورده،چرا آنجا ایستاده؟

پرویز بود که چند قدم عقب تر از عباس می آمد.عباس برگشت و سلام داد.

– پات چی شده؟تو که دیروز سالم بودی؟

شهید عباس بابایی

طراحی سایت فروشگاه حرفه ای با هوشمند گستران😍 (کلیک کنید)

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
همه جا می توان کتاب خواند

عباس جواب نداد.صدای ضربه میله آهنی به صفحه فلزی شنیده شد.بچه ها قدم تند کردند.عباس زیر لب گفت:خدایا،خودت کمکش کن…بچه ها صف کشیدند.مبصر ها حاضر و غایب کردند.ترکه آلبالو توی دست مدیر بالا و پایین می رفت.عباس نمی توانست نگاهش را از آقا نور که کنار انبار کاغذ پاره ها ایستاده  بود،بردارد.

– آهای،شاگرد اول!حواست کجاست؟

عباس نگاهش را به زیر انداخت.دلش می خواست دوباره زن آقای مدیر پیدایش شود و از جلو در بزرگ مدرسه اشاره کند.بعد آقای مدیر به خاطر اینکه می داند زنش به این زودی ها دست بردار نیست.به بچه ها بگوید:به ترتیب و بی صدا بروید سر کلاس…یا همین حالا از آسمان باران ببارد…

– گوش کنید.

صدای آقای مدیر بود.

– باز هم مدرسه نمونه ما شده آشغالدانی،شده تنبل خانه.هر کس درس نخواند،می شود همین آدمی که کنار انبار ایستاده!

صدای غم گرفته زهرا خانم که از پشت پرده شوهرش را نگاه می کرد،در ذهن عباس نقش بست.آقا نور زمین را نگاه می کرد.بچه ها دزدکی سرک می کشیدند تا او را ببینند.

– …این معنا ندارد،آقا!اگر مریضی بگو تا از اداره یک مستخدم دیگر درخواست کنم.چرا دل به کار نمی دهی؟

پرویز سرش را کنار گوش عباس برد و گفت:دیروز که مدرسه تمیز بود.

صدای مدیر بلند شد:حرف نباشد!

مبصر که جلو صف رو به آنها ایستاده بود.با دست به کاغذی که روی دفتر نمره گذاشته بود.اشاره کرد و چشم غره رفت.

– امروز که گذشت،فردا همه ناخن ها باید کوتاه باشد.حالا بروید سر کلاس.

پرویز آهسته گفت:برویم آب بخوریم.

مبصر شنید و گفت:نه،نمی شود.

شهید عباس بابایی)

عباس که توپش پر بود،قدم جلو گذاشت و گفت:تشنه ایم.و با پرویز به طرف منبع های آب رفت.منبع ها خالی بودند.پرویز برگشت و به طرف کلاس دوید.آقا نور با شرمندگی به زمین خیره شده بود و به حرف های آقای مدیر گوش می داد.عباس آهسته قدم برداشت.

– چرا این قدر بی انضباط شدی مرد.اگر بازرسی،چیزی از اداره بیاید،چه خاکی تو سرم بریزم؟

آقا نور با صدای لرزان گفت:مریضم آقا،این کمر بی پیر بدجوری اذیتم می کند.خدا شاهده خودم هم خجالت می کشم.دو  روز بود که…حرفش را قطع کرد.انگار که بخواهد راز مهمی را پنهان کند.دستش را روی دهان گذاشت.

– من این چیزها سرم نمی شود.اگر نمی خواهی کار کنی زودتر بگو تا به اداره اظلاع بدهم،والسلام.

عباس تا زنگ آخر فکرش به کمر درد آقا نور بود و حرف های آقا مدیر.وقتی از مدرسه بیرون آمدند،پرویز گفت:بعد از ظهر برویم امامزاده شمع روشن کنیم.امتحانات دارد شروع می شود.با اینکه دل عباس گرفته بود و حوصله نداشت اما قبول کرد.می توانست یک شمع اضافی هم برای آقا نور روشن کند.همان شب،زهرا خانم در حالی که روبه روی آقا نور نشسته بود،گفت :حالا می گویی چه کار کنیم،مرد؟ والله من  که دارم دیوانه می شوم.غیر از من و تو چه کسی توی این مدرسه است؟حتما جن ها دلشان به حال ما سوخته.

آقا نور آهی کشید و گفت:خدا عالمه.شاید از طرف خدا آمده باشند!

زهرا خانم که از حرف مردش موهای بدنش سیخ شده بود،دستی به صورتش کشید.لبهایش تکان خوردند و به اطرافش فوت کرد.

– پس جن ها هم بلدند جارو بکشند و شیشه ها را برق بیندازند.

آقا نور نگاه ماتش را به چشمان وحشت زده زنش دوخت و چیزی نگفت.

آن شب می رفت که بگذرد.آقا نور چند بار دستش را روی قرآن کشید و به صورتش مالید.در رختخواب مدام فکر کرد و تا کله سحر خوابش نبرد.وقتی صدای زهرا را شنید،نمی دانست خواب بوده یا بیدار.

– بلند شو مرد،بلند شو ببین صبح شده.

آقا نور تندی از جا بلند شد و کنار پنجره رفت.از دور می توانست کنار منبع های آب را که خیس بودند ببیند.حیاط تمیز تمیز شده بود.صبح،وقتی آقای مدیر دوباره مدرسه را تر و تمیز دید،لبخندی زد و چیزی نگفت.آقا نور در همان جای همیشگی اش ایستاده بود و عباس توانست گردن او را که بالاتر آمده بود ببیند.زهرا خانم که آقا نور را سربلند می دید،خوشحال بود.با اینکه نگاهش توی حیاط مدرسه می چرخید،اما حواسش جای دیگری بود.

– یعنی چه کسی می توانست آن قدر خوب و مهربان باشد؟

شب،همین فکرش را به آقا نور گفت.او هم ناباورانه شانه بالا انداخت.

– بیا امشب بیدار بمانیم.شاید آمد و دیدیم کیست.

آخر شب هر دو نشستند کنار پنجره و به حیاط خیره شدند.باد به منبع ها می خورد و خالی بودنشان را به رخ می کشید.

بعد از نیمه های شب،پلک های زهرا خانم سنگینی کردند و روی هم افتادند.ساعتی بعد وقتی آسمان رنگ پریده تر شد،صدایی در فضای خلوت حیاط پیچید و آقا نور را از جا پراند.اول باور نکرد که بیدار باشد.دستهایش را محکم روی پشمهایش کشید و سیاهی کوچکی را دید که سطل آب را کشان کشان به طرف منبع ها می برد.زهرا خانم را بیدار کرد.سیاهی کوچک با عجله کار می کرد.مشغول جارو زدن حیاط شد.زهرا کت آقا نور را آورد و روی دوش او انداخت.باید آهسته و پاورچین جلو می رفتند.

شهید عباس بابایی)

– صبر کن ببینم از دور می شناسمش یا نه!

– فکر کنم پرویز خان محمدی باشد.بچه خوبیه ولی هیچ وقت فکر نمی کردم…

آهسته از کنار دیوار به سیاهی نزدیک شدند.اشک در چشم های زهرا خانم جمع شده بود و بغض گلویش را گرفته بود.نرمه خاکی توی هوا موج انداخته بود و زیر لامپ کم سو حرکت می کرد.یک دفعه جارو از دست سیاهی کوچک افتاد.چند لحظه به سکوت گذشت،بعد پسرک به عقب برگشت.

– یا امام رضا(ع)،تویی بابایی؟فکر کردم خان محمدی هستی!

عباس جارو را برداشت و بی آنکه حرفی بزند،شروع به کار کرد.آقا نور دوید و او را در بغل گرفت.زهرا خانم ساکت و آرام گریه می کرد.عباس گفت:دیگر باید بروم.بابام برای نماز صبح بیدار می شود و اگر ببیند من نیستم،بد می شود.زهرا خانم با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:اگر بابات بفهمد به جای درس و مشق نظافت چی مدرسه شدی…

عباس نگذاشت حرف او تمام بشود ، گفت:عیب ندارد.من به شما کمک می کنم.خدا هم در خواندن درس به من کمک می کند!

آقا نور دست او را در دستش گرفت و گفت:اگر بفهمد تو می آیی اینجا،چی؟

عباس با دستهای کوچکش دست استخوانی او را فشرد و گفت:اگر هیچ کدام از ما حرفی نزند،هیچ کس چیزی نمی فهمد…بانگ خروس از دور دست بلند شد.عباس برای آنها دست تکان داد و در گرگ و میش صبح به سوی خانه راه افتاد.

برگرفته از کتاب پرواز سفید(بر اساس زندگی شهید عباس بابایی) نوشته حسین فتاحی 

ماجرای کاپشن (برگرفته از زندگی شهید مهدی باکری)

امتیاز به این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *