, ,
,

واژه ی سفر را در قلب تنهایی

 به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب می کنم

زندگی ام بوی غربت و بی قراری گرفته است

حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگی است.

رفاقت ها ، پوچ و تو خالی است .

سرزمین خاطره خشک و یخ زده و فرسوده است ،

 لبخند ها چقدر سرد و بی روح است .

تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است .

باید رفت ، باید به اندازه ی غمها ، تنهایی را در آغوش کشید ،

باید خود را شناخت …

برای خود دری دگر و زندگی دگر باید ساخت …

 

باید برم…….هیچی نمیگم…..

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم….

هرکس هرجور دلش میخواد فکر کنه……برام اهمیتی نداره

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

در حال ارسال

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید