, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

بغض باران.سایت نوجوان ها (1)

از دست همه به جاده زده بودم. دیگر نمی توانستم دردی را تحمل کنم. دیگر زورم نمی رسد. تنها چیزی که مرا آرام می کند طبیعت دنج و زیبای پل است. دوان دوان به سمت پل رفتم. هوا ابری بود. آسمان تو هم بغض داری؟ هوا نم دار بود، مانند چشمان من …
انگار در این لحظه فقط طبیعت می توانست مرا آرام کند.
طبیعتی که با همه وجودش به من آرامش می داد. طبیعت….
ناگهان در سکوت باران گرفت، انگار او هم نتوانست این میزان از بغض را در خود فروکش کند. تحمل نکرد و بارید. 
ولی اشک های من نمی باریدند. آرام چترم را زیر باران گرفتم تا اشک های بغض آلود باران خیسم نکند.

زیر بغض باران آرام با چتری خیس ایستاده بودم. حالم بارانی شده بود. آرام آرام راه رفتم، از روی پل گذشتم، به راهم ادامه دادم. در جاده هیچ کس دیده نمی شد. من بودم و باران.
هوا کمی سرد بود ولی با وجود باران حالم بهتر می شد.  
زیر باران دیگر اشکی برایم باقی نمانده بود. باران با اشک هایش اتفاقات بدم را بیرون کشید و نگذاشت چشمانم خیس بماند.
هوا بوی طبیعت گرفته بود، بوی گیاهان و گل ها. هوا تازه شده بود مانند من. باران بهتر از هر دوستی مرا آرام کرد.
مرا شست و برد به خیالم … شاید به گذشته و شاید …
یک دفعه باران آرام گرفت مانند من انگار او هم حالش خوب شده بود. ممنون باران که به من آرامش دادی.

یادداشت سردبیر:

با تشکر فراوان از خانم بهاره شاه مرادی از اعضای فعال تحریریه که این مطلب را برای ما نوشته و ارسال کرده اند.

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید