بهار، عشق ، انتظار

 

بهار 

وقتی آمدی همه چیزهای خوب را هم با خودت به ارمغان آوردی آهسته و   بی صدا ، به آرامی عبور یک قاصدک از تمام کوچه های سرد و شب زده گذر کردی و صورت گل آلودشان را شستی و در گوش ماهی های افتاده بر خاک ؛ نغمه اُنس با روشنایی آب را زمزمه کردی و سلامی به زیبایی یک لبخند را هدیه کردی و تپش های زندگی را برایشان به توان عشق رساندی ! خوب شد که آمدی ، دیگر داشتیم آفتاب را فراموش می کردیم و مهتاب را در نگاه تاریک مرداب جستجو می کردیم . نزدیک بود عشق را احتکار کنیم و برایش قید و شرط بگذاریم ما به گرسنگی محبت مبتلا بودیم و عطش دوستی داشتیم .کم کم داشت خواب کودک احساسمان طولانی تر از خواب زمستان می شد و لهجه مان رنگ صاعقه می گرفت . وقتی آمدی همه چیزهای خوب را هم با خودت به ارمغان آوردی آهسته و  بی صدا ، با روشنای خورشید همنوا شدی و در تلألو رنگین قطرات باران ، تِل رنگین کمان را بر موهای آبی آسمان نقش زدی و سکوت نگاه غم جویبار را لبریز از آهنگ مهربانی کرد .

وقتی آمدی همه چیزهای خوب را هم با خودت به ارمغان آوردی آهسته  وبی صدا ، از پنجره های آسمان دعایمان گذشتی و سبدی از یاس های سپید نگاه بهارانه آن فرشته شبنم پوش را در باغچه پاییز زده انتظار قلبمان کاشتی تا در سحر گاه جشن استجابت ، عاشقانه ترین آیه سبز ظهورش را برایمان زمزمه کنی!

                                                                                                                             زهرا مروتی اردکانی

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
رویای شیرین
امتیاز به این نوشته

‫1 نظر ارسال شده در “بهار، عشق ، انتظار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *