, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان

تاکسی.سایت نوجوان ها (1)سوار تاکسی شدم. کسی داخل ماشین نبود. رفتم کنار پنجره سمت چپ. راننده راه افتاد. توی راه برای چند نفری بوق زد. تا اینکه دو دختر با لباس مدرسه مقصد را گفتند راننده با سر تایید کرد. پنجره کناریم کمی باز بود. یکی از آنها به دیگری گفت: برو عزیزم. سعی کن بهش فکر نکنی درست میشه. بعد هم به سرعت در ماشین را برای دوستش باز کرد. دختر دیگر سوار ماشین شد. برای هم دست تکان دادند و راننده حرکت کرد.

طولی نکشید که فهمیدم چشمان دختر خیس است و دارد گریه می کند. سعی کردم نگاهم را برگردانم تا معذب نشود. از گوشه چشم دیدم که توی کیفش دنبال چیزی میگردد ولی بعد دست از کار کشید. انگار آن را پیدا نکرده بود و این موضوع اعصابش را بیشتر به هم ریخت. اول فکر کردم پول کرایه ندارد ولی چند دقیقه ای نگذشت که دست کرد توی جیبش و پول را به سمت راننده گرفت و با صدای ضعیفی گفت: بفرمایید. 

راننده نشنید. من کمی بلند تر از او گفتم: آقا، کرایشون. 

راننده متوجه شد و کرایه را گرفت. سرش گرم رادیو بود و اصلا حواسش به دختر نبود. دختر سرش را به در تکیه داد. نیم نگاهی به او انداختم.

هنوز داشت بیصدا گریه میکرد. میخواستم سر صحبت را با او باز کنم ولی نگران بودم که دوست نداشته باشد صحبت کند و معذب شود. به نظر خجالتی می آمد. صورت کشیده ای داشت و ابروهایی کم پشت. چشم هایش قرمز شده و پف کرده بود. به نظر می آمد مدت زیادیست که دارد گریه میکند. 

دختر برگشت و نگاهی به من انداخت. فکر کردم از اینکه چند باری نگاهش کردم ناراحت شده ولی با همان صدای ضعیفش گفت: خانم دستمال کاغذی دارید؟ 

کمی دستپاچه شدم انتظار نداشتم جمله ای بین ما رد و بدل شود. لبخند زدم و گفتم: آره عزیزم. 

دست کردم توی کیفم و بسته دستمال کاغذی را به طرفش گرفتم: بیا عزیزم.

گفت: میشه دو تا بردارم؟ 

گفتم: باشه پیشت من یه دونه دیگه دارم. 

لبخند کمرنگی زد و بسته دستمال را گذاشت توی جیبش و دوباره سرش را تکیه داد به شیشه ماشین. احساس کردم دیگر وقتش رسیده که سر صحبت را با او باز کنم ولی نگران بودم که فکر کند میخواهم فضولی کنم.

به طرفش برگشتم و نگاهش کردم. نظرش به من جلب شد. چند ثانیه ای نگاهمان به هم گره خورد. نمیدانستم باید چه بگویم. جمله هایی را در ذهنم سرهم کردم. 

– خوبی عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟

سرش را پایین انداخت و بعد از چند ثانیه دوباره بالا گرفت: نه چیزی نیست. ممنون.

– اگر کمکی از دستم برمیاد بگو.

کمی سکوت کرد و گفت: چیز مهمی نیست. یه مشکلی توی مدرسه برام پیش اومده که باید فردا با یکی از والدینم برم ولی جرئت نمیکنم به هیچکدومشون بگم.

چند ثانیه ای بین مان سکوت برقرار شد. احساس کردم میخواهد ادامه بدهد.

سرش را پایین انداخته بود و به یک نقطه خیره شده بود. دیگر گریه نمیکرد. سرش را بالا آورد و ادامه داد:

– یکی از دوستام گوشی آورده بود. گوشیشو داد به من که براش قایم کنم ولی یکی دیده بود و رفته بود به ناظم گفته بود. اونم منو صدا زد دفتر و کیفمو گشت. نتونستم بگم گوشی برای خودم نیست. اونم گفت باید فردا با والدینت بیای.

– چرا نگفتی گوشی برای خودت نیست؟

– چون بابای دوستم خیلی سخت گیره. اگه بفهمه گوشیشو با خودش آورده مدرسه حسابشو میرسه.

– اگه به مامانت بگی که میخواستی به دوستت کمک کنی فکر نکنم عصبانی بشه.

– ولی اگه بفهمه ازم تعهد گرفتند عصبانی میشه.

کاری از دستم برنمی آمد. فقط میتوانستم به او دلگرمی بدهم که مشکلش حل میشود. 

– اسمت چیه عزیزم؟

– لیلا.

– لیلا خیلی بهش فکر نکن. این مسائل زود حل میشن. مهم اینه که تو هوای دوستتو داشتی. مدرسه تموم میشه ولی دوستی شما میتونه ادامه پیدا کنه.

لبخندی زد و گفت: من باید اینجا پیاده بشم.

دستش را دراز کرد و گفت: مرسی که باهام صحبت کردید.

گفتم: خواهش میکنم. با مامانت حرف بزن حتما درکت میکنه.

تاکسی ایستاد و او پیاده شد. تا ماشین دوباره حرکت کند برایم دست تکان داد.

 

برچسب ها:
بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید