آنتوان دو سنت اگزوپری سالها پیش با زبانی ساده با روایت داستانی بهظاهر کودکانه مفاهیم عمیق تنهایی، مسئولیت، عشقورزی و دوستی را در کتاب شازده کوچولو تصویر کرد. او شاهکاری خلق کرد که هنوز هم بسیار خواندنی و آموزنده است. در این مطلب خلاصه داستان شازده کوچولو را برایتان آوردیم و توصیه میکنیم حتماً این کتاب را کامل بخوانید.
آغاز داستان: فرود اضطراری در صحرای آفریقا
بخش آغازی داستان شازده کوچولو با خاطرات کودکی راوی داستان آغاز میشود. راوی داستان خلبانی بود که در اثر نقص فنی هواپیما مجبور به فرود اضطراری در صحرای آفریقا شد و آنجا خاطرات کودکیاش رو مرور کرد.
خلبان وقتی ۶ساله بود مار بوایی کشیده بود که فیلی رو بلعیده است؛ اما بزرگترها مار را با کلاه اشتباه گرفتند. همین موضوع که تخیل کودکانهاش توسط بزرگترها درک نشد باعث شد خلبان برای همیشه نقاشی رو کنار بگذارد.

اولین صبحی که در کویر آفریقا حضور داشت با صدایی که به او میگفت: “برام یه گوسفند بکش لطفاً” از خواب بیدار شد. وقتی چشمباز کرد پسربچه موطلایی با نگاهی نافذ جلوی خودش دید. خلبان چند بار سعی کرد برای این پسربچه موطلایی گوسفند بکشد، اما هر بار این پسربچه میگفت نه اینکه گوسفند نیست.
در آخر خلبان یه جعبه کشید و گفت گوسفند داخل این جعبه است. پسربچه موطلایی داستان ما که همان شازده کوچولوی معروف است این بار با تخیلش توانست داخل جعبه رو ببیند و پذیرفت که بله این یک گوسفند است.
همین آغاز دوستی خلبان و شازده کوچولو شد.

داستان سفر شازده کوچولو به زمین
شازده کوچولو به خلبان گفت از سیارهای به نام ۶۱۲ b- که فقط چند بوته کوچک و دو آتشفشان فعال و یک غیرفعال دارد به زمین آمد.
مهمترین دارایی که این پسربچه در سیاره خودش داشت یک شاخه گل بود. این گل ناگهانی روی سیاره روییده بود و شده بود بهترین و البته مغرورترین دوست شازده کوچولو شازده.
کوچولو از گلش خیلی مراقبت میکرد؛ اما گل هر روز بیشتر مغرور میشد. گل با ناز و غرور به شازده کوچولو میگفت بیهمتاست.
شازده کوچولو هم که هنوز تجربهای در عشق نداشت سخنانش را جدی گرفت و دلگیر شد و در آخر تصمیم گرفت سیاره رو ترک و به جهان سفر کند تا معنی رفتار گل رو بفهمد.
ماجرا سفر به سیارات دیگر
در کتاب آمده که شازده کوچولو پیش از رسیدن به زمین به چند سیاره دیگر رفت. در این سیارهها کسانی را دید که هر کدام نمادی از یکی از ضعفهای انسان هستند. این یکی از قشنگترین جاهای کتاب شازده کوچولو است.
سیاره اول
در سیاره اول شازده کوچولو با پادشاهی برخورد کرد که تنها رعیتش هم خود شازده کوچولو بود! این پادشاه میخواست بر همه چیز حتی بر ستارگان حکومت کند. دوست داشت همه مطابق با فرمانهای او عمل کنند و هیچکس حق اظهارنظر اضافی نداشت.
سیاره دوم
در سیاره دوم شازده کوچولو مردی را دید که عاشق تحسینشدن بود. این مرد خودپسند، فکر میکرد هر رهگذری که از کنارش میگذرد تحسینکننده اوست! او دوست داشت همه او را تحسین کنند و خودش را از همه بالاتر و بهتر میدانست.
سیاره سوم
در سیاره سوم شازده کوچولو کسی رو دید که دائم مینوشید تا شرم نوشیدن را فراموش کند.
سیاره چهارم
در سیاره چهارم تاجری حریص را دید که ستارهها را میشمرد. او خودش را مالک همه ستاره میدانست بدون اینکه هیچ بهرهای از این ستارهها به او برسد.
سیاره پنجم
در سیاره پنجم شازده کوچولو فانوسبانی را دید که بیوقفه فانوسش را روشن و خاموش میکرد. علت کار او هم این بود که اینچنین به او دستور داده شده بود. سیارش آنقدر تند میچرخید که هر دقیقه شبوروز میشد.
اگرچه که کار او معنایی جز اطاعت از دیگران نداشت؛ اما شازده کوچولو به او احترام میگذاشت؛ زیرا احساس میکرد که او به دیگران خدمت میکند.
سیاره ششم
سیاره ششم و آخرین سیاره متعلق به یک جغرافیدان بود این جغرافیدان خودش هرگز سفر نکرده بود و فقط حرفها و گزارش دیگران را ثبت میکرد او به شازده کوچولو توصیه میکند که به زمین سفر کند.

گل رز یگانه شازده کوچولو
وقتی شازده کوچولو به زمین میرسد با کسان زیادی آشنا میشود اولینبار با ماری روبرو میشود.
مار به شازده کوچولو میگوید که قدرت این را دارد که با نیشی هر کسی را به خانهاش بازگرداند. بعد در بیابان گل کوچکی را میبیند گل از تنهایی انسانها صحبت میکند.
بعد از آن به باغ گل سرخ میرسد ناگهان میبیند که چقدر این گلها به گل خودش در سیارهاش شبیهاند! قلبش میشکند احساس میکند فریبخورده است.
گل او یگانه نبوده است؛ اما طی آشناییاش با روباه و شنیدن داستان اهلیکردن متوجه میشود که فریب نخورده و گل او بسیار خاص است.
علیرغم وجود شباهت ظاهری او به گلهای دیگر شازده کوچولو زمانش را صرف این گل کرده و عشقش را نثار او کرده است؛ بنابراین او با گلهای دیگر فرق دارد.
او میفهمد غرور و ناز گل برای جلب محبت شازده کوچولو بود. اکنون که شازده کوچولو میفهمد که موضوع چیست دلش برای گلش و سیارش تنگ میشود.
داستان اهلیکردن روباه
یکی از نقاط اوج داستان شازده کوچولو داستان آشنایی او با روباه است. شازده کوچولو وقتی با روباه آشنا میشود روباه از زندگی یکنواخت خود گلایه میکند و از شازده کوچولو میخواهد او را اهلی کند.
روباه میگوید اهلیکردن یعنی درست کردن یک پیوند. اگر شازده کوچولو او را اهلی کند او یک روباه خاص برای شازده کوچولو میشود و شازده کوچولو هم یک انسان خاص برای روباه. بعد از آن اگر شازده کوچولو صدای پای روباه را بشنود برای او با بقیه فرق دارد و روباه اگر گندمزارها را ببیند یاد رنگ موی شازده کوچولو میافتد.
شازده کوچولو یاد گل خود در سیارهاش میافتد. او با عشقی که به گل ورزیده او را اهلی کرده حالا این گل خاصترین گل در تمام سیارهها برای شازده کوچولوست و شازده کوچولو خاصترین انسان برای آن گل است.
موقع خداحافظی روباه به شازده کوچولو یادآوری میکند که انسان مسئول چیزی است که اهلیاش کرده است.

بازگشت شازده کوچولو به سیاره b-612
در پایان شب شازده کوچولو تمام سفرش را برای خلبان تعریف کرده به خلبان میگوید که یک سال از آمدنش به زمین میگذرد و حالا او باید به سیارهاش برگردد.
شب بعد شازده کوچولو در کنار دیوار سنگی ماری را میبیند و خلبان نگران میشود؛ اما شازده کوچولو با آرامش به خلبان میگوید که مار باید او را نیش بزند نیش مار راهی برای بازگشت او به سیاره خودش است.
شازده کوچولو به خلبان میگوید که ناراحت نباشد بدن او تنها پوستهای است که بر زمین باقی میماند و وجود او به سیارهاش باز میگردد. مار در سکوت شب شازده کوچولو را میگزد و او بیصدا بر شنها میافتد.
صبح دیگر جسمی دیده نمیشود شازده کوچولو به سیارهاش برگشته است.
پایان داستان
راوی داستان هواپیمایش را تعمیر میکند و صبح روز بعد به خانه برمیگردد؛ اما همیشه نگاهش به آسمان پرستاره است و صدای خنده شازده کوچولو را میشنود. دیگر آسمان و ستارهها برای او تنها اجرام آسمانی سرد نیستند.
شازده کوچولو صداقت دوران کودکی ماست. درباره اینکه ارزش هر چیزی به پیوندی است که با آن میسازیم و مسئولیت که در قبال آن داریم.