, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

سوسن قریشی:

حکایت.سایت نوجوان ها (1)در روزگاران قدیم در شهر و دیاری حاکمی بود که بر مردمان آن شهر فرمان می راند.

روزی مردی را به خدمتش آوردند که جرمی را به گردنش انداخته بودند اما مرد نتوانسته بود برای رد گناهکاری خودش و اثبات بی گناهی‌اش ادله کافی را ارائه دهد.

روز ها و ماه‌ها می گذشت و این متهم بی گناه در زندان شهر گرفتار بند بود و برای اثبات خویش هر راهی را که انتخاب می کرد به در بسته می خورد و جوابی نمی گرفت. دیگر خودش هم تقدیر را پذیرفته بود و همه چیز را به دست خدا واگذار نموده بود، زیرا تنها کسی که می دانست او بی گناه است و جرمی را مرتکب نشده است، پرودگار عادل بود.

در آخرین دادگاهی که برگزار شد، حکم نهایی صادر شد و مرد به اعدام محکوم گردید. در لحظه های آخر که او را برای اجرای حکم خارج می کردند مرد از شدت عصبانیت کنترل خودش را از دست داد و در حالت خشم و ناامیدی شروع به گفتن دشنام کرد.

شاه از وزیر پرسید: چه گفت؟

وزیر پاسخ داد: دعا به جان قبله عالم کرد.

در نهایت شاه که از گفته وزیرش خوشش آمد دستور داد مرد بی گناه را آزاد کنند.

وزیر دیگر پادشاه که دلی سیاه داشت به حاکم گفت: پادشاها مرد به شما دشنام داد.

شاه در پاسخ وزیر سنگ دل گفت: آری تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان فردی را نجات داد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.

 

برچسب ها:
بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

در حال ارسال

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید