,

کاروانی از ثروتمندان و تاجران در راهی می رفتند تا به شهری که در دوردست ها بود برسند تا تاجران بتوانند مطاع خود را با قیمت های گزاف به طالبان آن بفروشند و سود زیادی ببرند و باز با آن سود بار خود را پر کنند و به شهر و دیار خود ببرند و اجناس را به بازاریان و مردم طالب عرضه کنند و از این طریق روزگار بگذرانند.

این کار با این که سود بسیار داشت اما سختی و خطرات راه مانع از آن می شد که به وفور انجامش بدهند. در واقع همین که سالی یک بار می توانستند با موفقیت از راه و مسیر های پر پیچ و خم و پر از دزد و راهزن خودشان و پول و اجناسشان را به سلامت عبور دهند برایشان کافی بود و با سود همان یک بار روزگار خود را می گذراندند.

حمله دزدان

کاروانیان که تازه از شهر خارج شده بودند و به سمت دیارشان در حرکت بودند در داخل گردنه ها با صدای غرش بلندی و بعد از آن نیز با صدای سم اسبان راهزنان روبه رو شدند. اهل کاروان از ترس جانشان دیگر به فکر پول و مال و اجناس گرانشان نبودند و همه در پی یافتن پناهگاهی بودند تا از شر شمشیر دزدان نا به کار نجات پیدا کنند.

اما سرعت دزدان به حدی بود که در کمتر از چند ثانیه به آن ها و بارهای ارزشمندشان رسیدند.

کاروانیان هر چه گریه و زاری کردند و دزدان را به خدا و پیغمبر قسم دادند تا با آن ها کاری نداشته باشند به دل دزدان افاقه نکرد. از قضا لقمان حکیم نیز به همراه این کاروان در سفر بود. تاجران و ثروتمندان از بیم از دست دادن جان و مالشان به لقمان پناه بردند تا او بتواند با سخنی دل دزدان را نرم کند تا از خیر غارت این کاروان بگذرند‌.

اما لقمان گفت: «دل آن ها به حدی سیاه شده است که اگر من حکمتی بگویم حکمت را ضایع کرده ام چون دل آن ها به مانند چوبی است که موریانه آن را خورده باشد. هر چه صیقل بدهی صاف و براق نخواهد شد. در اصل کار اینان جواب جرم ماست. اگر به نیازمندان کمک می کردیم امروز این ستمکاران مال را به زور از شما جدا نمی کردند.»

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها – سوسن قریشی

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2020

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید