داستان های شاهنامه؛ جنگ رستم با شاه هاماوران

جنگ رستم با شاه هاماوران

آغاز جنگ

زمانی که هر دو فرمانده هر دو سوی میدان فرمان آغاز جنگ را دادند دو لشگر به سمت هم دیگر حمله کردند. لشگر هاماوران با دیدن ایرانیان و جسارت آنان از ترس پراکنده شدند. روز اول نبرد با این فرار به نفع ایرانیان به پایان رسید.

کمک خواستن شاه از مصر و بربرستان

پادشاه هاماوران با دیدن شکست روز اول و فرار سپاهیان بزدلش، با مشورت بزرگان و سرسپردگانش به این نتیجه رسید که اگر وضع به همین منوال پیش برود نتیجه ای جز شکست عایدش نخواهد شد. بنابراین دوباره دست به دامان مصریان و شاه بربرستان شد و در نامه ای که نوشت خطاب به آنها گفت:

«اگر شما امروز به کمک من نیایید و با هم رستم و ایرانیان را نابود نکنیم سرنوشت فردای شما هم مثل من خواهد شد. بیاید مثل همیشه با هم متحد شویم تا دیگر اثری از رستم و ایران روی زمین نباشد.»

پادشاه آن دو کشور نیز با خواندن این نامه و ترس از سرنوشت شومی که در انتظارشان بود لشگری گران را به کمک او فرستادند.

نامه ای که رستم به کی کاووس نوشت

رستم که از آمدن لشگر کمکی خبر دار شد نامه ای مخفیانه به دست کی کاووس، که در بند شاه هاماوران بود، نوشت و اینگونه گفت: «پادشاها! من ترس و باکی از این سپاه و نیروی کمکی آن ها ندارم. با یک حرکت به امید خدا و کمک پرودگار آنها را نابود می کنم. اما ترس من از این است که کار من باعث شود آن ها به شما آسیب برسانند.»

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دستاورد‌های روزانه‌ یک نوجوان خیلی ردیف (35)

کی کاووس در جواب نامه این گونه نوشت: پرودگار، دنیا را فقط برای من به وجود نیاورده است. پس غمی به دل نداشته باش. بر آنها حمله کن که خداوند پشت و پناه ما است…

اختصاصی نشریه‌ی اینترنتی نوجوان‌ها – سوسن قریشی

امتیاز به این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.