, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان:

درخت انجیر.سایت نوجوان ها (1)از پشت میزش بلند شد. آقا صفر، آبدارچی شرکت نبود و او مجبور شد خودش برود و برای خودش چایی بریزد. رفت توی آشپزخانه ولی چایی کیسه ای را پیدا نکرد. یادش آمد که در کشوی میزش یک بسته چایی دارد. زیر کتری را روشن کرد. صدای سوت کتری بلن دشد. لیوانش را پر از آب کرد و چای کیسه ای را توی لیوان انداخت. پشت میزش برگشت و مشغول کارش شد. 
فاصله صندلی تا میز اذیتش می کرد. میز را با شتاب به جلو کشید. لیوان چایی روی میز برگشت و چایی روی پیراهنش ریخت. شانس آورد که چایی سرد شده بود. رنگ پیراهنش روشن بود. بلند شد که پیراهنش را آب بزند. دستشویی محل کارش ته حیاط پشتی بود. گوشی اش را از توی جیبش درآورد و روی میز گذاشت. نگاهی به اتاق انداخت. همه برای ناهار رفته بودند. به سمت حیاط پشتی رفت. حیاط، درخت انجیر داشت ولی انجیرها هنوز سبز بود و نرسیده بود. داخل دستشویی رفت و در را با شتاب بست. صدایی آمد ولی اعتنایی نکرد. پیراهنش را توی دستش گوله کرد و زیر آب گرفت. 
کارش که تمام شد، در دستشویی باز نشد. هر چه دستگیره را به طرف خودش میکشید فایده ای نداشت. قفل در از پشت افتاده بود و در قفل شده بود. چند بار به در کوبید. دنبال گوشی اش گشت تا به همکارش زنگ بزند ولی یادش آمد که گوشی اش روی میزش مانده است. به ساعتش نگاه کرد. نیم ساعت دیگر زمان ناهار تمام میشد و همه برمیگشتند به دفتر. اگر آن موقع محکم به در میکوبید شاید کسی میشنید. خیلی هم ناراحت نبود. بدش نمی آمد کمی استراحت کند البته نه در دستشویی. چند تا دستمال برداشت و گوشه توالت روی زمین گذاشت و روی آن نشست. نور خورشید از پنجره شیشه ای دستشویی داخل می آمد و توی صورتش میخورد و برگهای درخت انجیر سایه هایی روی شیشه می انداخت. نگاهی به پیراهنش کرد. لکه چایی هنوز روی پیراهنش مانده بود. نمیدانست باید سر خودش را با چه چیزی گرم کند. سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. نور آفتاب صورتش را گرم میکرد. چشمانش گرم شد وچرتش برد. 
باد تندی می آمد و شاخه های درخت انجیر را به در آهنی دستشویی میکوبید. با این صدا از خواب پرید. به ساعتش نگاه کرد. ده دقیقه ای بود که باید همکارانش به اتاق برمیگشتند. میدانست اگر تا یک‌ ساعت دیگر هم خبری از او نمیشد کسی دنبالش نمیگشت. شاید رئیس اگر کارش به او می افتاد سر میزش می آمد. باد امان نمیداد نزدیک بود که شیشه دستشویی از جایش در بیاید. شاخه های درخت انجیر خم و راست میشد و به در دستشویی میخورد. صدای یکی از همکارانش را از توی حیاط شنید. 
– ببین چه بادی میاد الانه که شاخه های درخت و بشکنه.
تا صدای همکارش را شنید از فرصت استفاده کرد و اسمش را فریاد زد.
– عه تو اینجا چه کار میکنی؟ 
– در قفل شده.
– بذار الان بازش میکنم.
در باز شد. همکارش نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد: کی تا حالاست که این تویی؟
– سه ربع میشه. 
– ای وای خب زنگ میزدی. 
– گوشیم مونده تو دفتر وگرنه زنگ میزدم. بدم‌ نگذشت یه چرتی زدم. 
– باید بگیم به فکریم به حال این در بکنند.
از دستشویی بیرون آمد. درخت همچنان تاب میخورد. چند تا انجیر کال روی زمین افتاده بود اما یکی از آنها رسیده بود. همانطور که دولا میشد تا انجیر را از روی زمین بردارد به همکارش گفت: اصلا چی شد که اومدی تو حیاط؟
همکارش گفت: اومدم ببینم صدای چی میاد. 
برگشت و نگاهی به درخت انجیر کرد. چقدر درخت بزرگی به نظر میرسید. هیچوقت انقدر با دقت به آن نگاه نکرده بود.

 

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید