,
روزنوشته‌های اربعین | در محضر حضرت پدر | داستان کوتاه

نماز صبح را که خواندیم صاحبخانه سفره‌ی صبحانه را پهن کرد. با خودم فکر می‌کردم این اولین‌بار است که در خانه‌ای در شهر شوش صبحانه می‌خوریم و معلوم نیست که چنین تجربه‌ای باز هم تکرار شود یا نه و اگر تکرار شود چند وقت دیگر خواهد بود؟

خانواده‌ی زاهدانی چند دقیقه‌ای زودتر از ما رفتند. آماده‌ی رفتن شدیم. از صاحبخانه و خانواده‌اش خداحافظی کردیم. چهره‌شان را در ذهنم ثبت کردم و مهربانی‌شان را در قلبم. می‌دانستم ممکن است دیگر هیچ‌وقت آن‌ها را نبینم.

خورشید در آسمان می‌درخشید که وارد جاده‌ی شوش به اهواز شدیم. چند کیلومتری که رفتیم به سمت راست پیچیدیم. به سمت شهر الوان و از آن‌جا هم به طرف مرز چذابه. آخرین کیلومترها را در خاک ایران طی می‌کردیم.

ساعت نزدیک نه صبح بود که به پارکینگ رسیدیم. ماشین را پارک کردیم. کوله‌هایمان را برداشتیم و سوار اتوبوسی شدیم که زائران را به سمت مرز می‌برد. داخل اتوبوس به چهره‌ها نگاه می‌کردم. شور و شوق سفر و زیارت در چهره‌ی همه مشهود بود. هرکس از جایی آمده بود. از شهر و محله‌ای؛ تنها، خانوادگی، جمع دوستانه.

اهل بیت مراقبمان بودند

از اتوبوس پیاده شدیم. وارد پایانه‌ی مرزی شدیم و بعد از طی کردن مراحل قانونی، مهر خروج از ایران در گذرنامه ثبت شد. آخرین قدم‌ها را در خاک ایران برداشتیم. درست در آخرین نقطه از خاک ایران برگشتم و به پرچم بزرگ کشورم نگاه کردم. نخستین‌بار بود که از ایران خارج می‌شدم. سراسر وجودم را دلتنگی فرا گرفته بود. دلتنگی دوری از وطن و در عین حال دلتنگی و بی‌طاقتی برای زیارت در نجف و کربلا.

هر چند از کشور خارج می‌شدیم ولی نگران هیچ‌چیز نبودم. می‌دانستم در این سفر اهل بیت مراقب‌مان هستند. پا به خاک عراق گذاشتیم. مهر ورود به عراق در گذرنامه ثبت شد و بعد از کمی پیاده‌روی به قسمتی رسیدیم که شبیه پایانه‌ی مسافربری بود. سمت اتوبوس‌ها رفتیم و حواسمان بود تا ببینیم کدام‌شان به سمت نجف می‌روند.

پسر جوانی کنار اتوبوس نارنجی‌رنگی ایستاده بود.

– نجف نجف نجف

سوار اتوبوس شدیم. صندلی‌ها تقریباً تکمیل بود. حدود پانزده دقیقه بعد اتوبوس حرکت کرد. ثانیه به ثانیه از ایران دورتر می‌شدیم و به نجف و زیارت حضرت علی (ع) نزدیک‌تر.

ایوان طلا و شَه لافتی

جاده مناسب نبود و باعث شده بود سرعت اتوبوس گرفته شود. اتوبوس آهسته‌تر از حد معمول حرکت می‌کرد. دو ساعت از حرکت اتوبوس گذشته بود که راننده جلوی یکی از موکب‌ها توقف کرد. چند دختر و پسر خردسال با پارچ آب و لیوان داخل اتوبوس شدند و برای مسافران آب ریختند. هوا گرم بود و خوردن آب خنک سرحال‌مان کرد.

چندبار دیگر اتوبوس توقف کرد. برای نماز ظهر و عصر، برای نماز مغرب و عشا. موکب‌ها ساده بودند و بی‌آلایش ولی صفای خاصی داشتند. هوا تاریک شده بود که به نجف رسیدیم. فقط چند دقیقه تا حرم و زیارت بارگاه امام علی (ع) فاصله داشتیم. لحظه به لحظه بی‌تاب‌تر می‌شدم.

ساعت ده شب و بعد از تقریباً دوازده ساعت از اتوبوس پیاده شدیم. بعد از گذشتن از بازرسی‌ها به سمت حرم حرکت کردیم. محوطه‌ی اطراف حرم بزرگ بود. آن‌قدر که هرگز تصورش را نمی‌کردم. هر قدمی که برمی‌داشتیم به حضرت نزدیک‌تر می‌شدیم. از آخرین بازرسی هم گذشتیم و وارد حرم شدیم.

نگاهم که به ایوان طلا افتاد بغض کردم. من رسیده بودم. آن‌جا بودم. بعد از طی‌کردن صدها کیلومتر. بیت غزل معروف شهریار را زیر لب می‌خواندم:

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت           متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

حرم آن‌قدر شلوغ بود که نتوانستم دستم را به ضریح برسانم. گوشه‌ای ایستادم. چشم دوختم به ضریح. دعای فرج و زیارت‌نامه‌ی امیر‌المومنین را خواندم. از حال دلم برای حضرت گفتم و از خانواده و دوستان و دیگرانی که سفارش کرده بودند سلام‌شان را به حضرت برسانم.
نمی‌توانستم از ضریحش چشم بردارم. خودم را در محضر حضرت بسیار کوچک می‌دیدم. آرامشی همراه با عظمت در جریان بود.

شبی مهمان پدر مهربان

بیرون حرم بسیاری زیرانداز پهن کرده بودند. برخی نشسته و برخی هم خوابیده بودند. در آن شلوغی، گوشه‌ای زیراندازمان را پهن کردیم. خسته بودیم. دوازده ساعت در اتوبوس نشسته بودیم تا به نجف برسیم. کوله‌پشتی‌هایمان را زیر سرمان گذاشتیم و خوابیدیم.

با خودم فکر می‌کردم دو شب پیش در خانه خوابیدم. شب قبل مهمان خانواده‌ای در شوش بودیم و امشب کنار پدری مهربان خوابیده‌ایم. انسان باید خیلی خوشحال باشد که شبی را در جوار امام علی (ع) بخوابد. آرامش همه‌ی وجودمان را فرا گرفته بود…

اختصاصی نشریه‌ی اینترنتی نوجوان‌ها – علی رضائیان

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2020

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید