سفر آرمان به روزهای انقلاب؛ ماجرایی از دهه فجر

سفر آرمان به روزهای انقلاب؛ ماجرایی از دهه فجر/ نشریه اینترنتی نوجوان ها

باد سردی از میان کوچه‌های قدیمی می‌وزید و پرچم‌های کوچک سه‌رنگ بر سر در خانه‌ها می‌رقصیدند. «آرمان» نوجوانی بود که همیشه درباره‌ی **انقلاب** و روزهای دهه فجر کنجکاو بود. هر بار که تلویزیون تصاویر راهپیمایی‌ها و فریاد مردم را در سال‌های انقلاب نشان می‌داد، قلبش تندتر می‌زد. او عاشق تاریخ بود، اما دوست داشت خودش، نه از کتاب، بلکه از نزدیک آن روزها را ببیند.

کنجکاوی آرمان و آرزوی سفر به دوران انقلاب

آن شب، درست در دوازدهم بهمن‌ماه، آرمان در اتاقش نشسته بود و در دفتر یادداشتش می‌نوشت:
«کاش می‌توانستم به سال‌های **انقلاب** برگردم و ببینم مردم چگونه با شجاعت، همه‌چیز را برای آزادی تغییر دادند.»

همین‌که قلم را زمین گذاشت، برق اتاق چشمک زد. صدای غریب و اهتزاز باد در میان دیوارها پیچید و نوری آبی‌رنگ در وسط اتاق شکل گرفت. آرمان با ترس و هیجان به نور نزدیک شد و ناگهان همه‌چیز تاریک شد…

سفر آرمان به روزهای انقلاب؛ ماجرایی از دهه فجر / نشریه اینترنتی نوجوان ها

ورود به قلب شور و اشتیاق؛ روزهای حقیقی انقلاب

وقتی چشمانش را باز کرد، در قلب شهری پر از هیاهو بود. صدای شعارها از دور می‌آمد: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی!»
مردم با شور و اشتیاق در خیابان‌ها حرکت می‌کردند. آرمان با تعجب گفت:
«یعنی… من در دوران **انقلاب** هستم؟!»

پیرمردی با لبخند مهربان به او نزدیک شد و گفت:
«پسر جان، امروز یکی از روزهای مهم دهه فجره! مردم همه بیرون اومدن تا پیروزی انقلاب رو جشن بگیرن.»
آرمان حیرت‌زده پرسید:
«شما مطمئنید انقلاب پیروز شده؟»
پیرمرد با چشمان پر از اشک گفت:
«آره، سال‌ها تلاش کردیم، و امروز نتیجه‌اش رو می‌بینیم. هر کوچه، هر خانه، پر از عشق به آزادیه.»

آرمان در میان جمعیت گام برداشت. پرچم‌ها در هوا می‌چرخیدند، صدای سرودها از بلندگوها پخش می‌شد. احساس کرد قلبش با ریتم شعارهای مردم یکی شده است. او نوجوانی بود از آینده، اما در روحش حس می‌کرد که به خانواده‌ی همین مردم تعلق دارد.

 درس همدلی و امید از نسل پیشگام انقلاب

در گوشه‌ای از میدان، پسربچه‌ای هم‌سن او ایستاده بود. لبخند زد و پرسید:
«اسم من مهدی، تو از کجا اومدی؟»
آرمان نمی‌خواست حقیقت را بگوید، فقط گفت:
«من از یک جای خیلی دور اومدم تا شور انقلاب رو از نزدیک ببینم.»
مهدی خندید:
«پس امروز رو فراموش نکن. این روزها قلب مردم ایران یکی شده.»

آن دو همراه جمعیت راه افتادند. زن‌ها و مردهای جوان شعار می‌دادند و از پنجره‌ها، چهره‌های خندان دیده می‌شد. آرمان احساس کرد زمان متوقف شده. در چهره همه فقط امید بود. دیگر از ترس و سختی چیزی دیده نمی‌شد.

در لحظه‌ای آرام، صدای پیرمردی از بلندگو بلند شد که سرود پیروزی انقلاب را می‌خواند. آرمان در ذهنش گفت:
«انقلاب یعنی همین… یعنی فریاد امید، یعنی اتحاد مردم، یعنی نترسیدن از تاریکی.»

سفر آرمان به روزهای انقلاب؛ ماجرایی از دهه فجر / نشریه اینترنتی نوجوان ها

بازگشت و تعهد به پاسداری از میراث انقلاب

چند ساعت گذشت. خورشید در حال غروب بود و نارنجیِ آسمان با پرچم‌ها ترکیب می‌شد. ناگهان همان نور آبی دوباره ظاهر شد. مهدی گفت:
«به نظر می‌رسه وقت رفتنه! اما اینجا رو یادت نره، بچه آینده!»

آرمان لبخند زد و گفت:
«قول می‌دم وقتی برگشتم، درباره این روزها برای همه تعریف کنم تا هیچ‌کس معنای واقعی انقلاب رو فراموش نکنه.»

با آخرین واژه، نور، او را در خود فرو برد. وقتی چشمانش را باز کرد، دوباره در اتاق خودش بود. بیرون، صدای بلندگو از خیابان می‌آمد که مردم به مناسبت دهه فجر جشن گرفته‌اند. آرمان به دفترش نگاه کرد و نوشت:
«من دیگر فقط شنونده‌ی تاریخ نیستم، من شاهد **انقلاب** بودم.»

روز بعد، در مدرسه، آرمان با هیجان برای دوستانش تعریف کرد:
«انقلاب فقط یک واقعه تاریخی نیست؛ یک حسه، یک جریان زنده که توی قلب همه ما هنوز ادامه داره.»

مردم شجاع، دنباله‌رو آزادی

دوستش نیما گفت:
«یعنی ما هم می‌تونیم مثل اون مردم شجاع، دنباله‌رو آزادی باشیم؟»
آرمان لبخند زد:
«حتماً! هر نسلی انقلاب خودش رو داره؛ گاهی در فکر، گاهی در عمل، و گاهی در دل.»

در زنگ آخر، معلم‌شان از همه خواست تا درباره‌ی دهه فجر انشا بنویسند. آرمان لبخند زد و برگه‌اش را برداشت. بالا نوشت:
«داستان من درباره‌ی سفر به روزهای انقلاب است. روزهایی که مردم ایران با دست‌های خالی اما دل‌های پر از ایمان، سرنوشت کشور را تغییر دادند.»

سفر آرمان به روزهای انقلاب؛ ماجرایی از دهه فجر/ نشریه اینترنتی نوجوان ها

هنگام تحویل انشا، معلم با مهربانی گفت:
«آرمان، انشای تو فقط تخیل نیست، روح آن روزها در نوشته‌ات زنده است.»

شب، آرمان دوباره کنار پنجره ایستاد. بیرون صدای شادی مردم در خیابان پیچیده بود. پرچم‌ها در باد می‌رقصیدند و نور چراغ‌ها مثل ستاره‌ها درخشان بودند. آرمان احساس کرد که در هر نسیم، صدای همان شعارهای دور شنیده می‌شود:
«استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی.»

لبخند زد و زیر لب گفت:
«دهه فجر فقط یادبود پیروزی مردم ایران نیست، یادآوری ایمان و همدلیه؛ همون چیزی که هر نسلی باید در خودش زنده نگه داره.»

چراغ اتاق خاموش شد. آرام در دفترش نوشت:
«انقلاب، یعنی با امید زندگی کردن.»

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها – هانا مرادی

مقاله رو دوست داشتی؟
ارسال نظر
نظرت چیه؟
نویسنده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین‌ها
تبلیغات
محبوب‌ترین‌ها