سیندرلا: گزینه دوم
الناز روی صندلی چوبی کوچک آشپزخانه نشسته بود و با دقت مشغول مرتبکردن فایلهای طراحی لباس روی لپتاپش بود. صدای تیکتاک ساعت دیواری تنها صدای آشپزخانه محقر اما دلبازش بود. روی میز، کنار لپتاپ، یک فنجان قهوه سرد شده و چند تکه نان خشک قرار داشت.
“الناز! الناز!” صدای نامادری از طبقه بالا به گوش رسید. “لباسم رو اتو کردی؟ فردا شب مهمانی بزرگ آقای کریمی، باید بیعیب باشم!”
الناز چشمانش را چرخاند و آهی کشید. سه سال بود که پدرش را از دست داده بود، و از همان زمان زندگیاش زیر سایه سنگین نامادری و دو دخترش قرار گرفته بود. اما برخلاف قصه قدیمی، الناز دختری درمانده نبود. او با تلاش فراوان مدرک طراحی لباس گرفته بود و بهصورت فریلنسری برای چند برند کوچک محلی کار میکرد. پولش زیاد نبود، اما حداقل میتوانست روی پای خودش بایستد.
“اتو کردم، خانم!” صدا کرد و به اتاق کوچکش برگشت. اتاقی که زمانی انباری بود و حالا با درآمد خودش آن را به استودیوی کوچکی تبدیل کرده بود. مانکنها، پارچههای رنگارنگ و طرحهای ناتمام همه جا را پر کرده بودند.
فردا شب، الناز در آشپزخانه تنها مانده بود. نامادری و دخترانش با بهترین لباسها به مهمانی رفته بودند. الناز هم میتوانست برود؛ آقای کریمی – که کارآفرین موفقی بود – به همه همکارانش دعوتنامه فرستاده بود و الناز هم چند طرح برای شرکتش فرستاده بود. اما او ترجیح داده بود در خانه بماند و روی مجموعه جدیدش کار کند.
ناگهان صدای زنگ در بلند شد. پشت در، دوست قدیمیاش سارا ایستاده بود. “میدونم که دعوت داری، میدونم که نمیخوای بری، اما باید بیای. این فرصت رو از دست نده.”
الناز مقاومت کرد، اما سارا اصرار داشت. “حداقل بیا یه ساعتی، شبکهسازی کن، شاید مشتری جدید پیدا کنی.”
بالاخره الناز قبول کرد. به اتاقش رفت و به جای لباس مجللی که نامادری برایش گذاشته بود (که متعلق به دخترخواندهاش بود و دو شماره بزرگتر بود)، لباسی را پوشید که خودش طراحی و دوخته بود؛ یک لباس ساده اما شیک با خطهای مدرن و پارچهای که در نور چراغها میدرخشید.

نوری در مهمانی
در مهمانی، الناز زیر باران نگاههای تحقیرآمیز نامادری و خواهرخواندههایش قرار گرفت. آنها با تعجب به لباسش نگاه کردند و پچپچ کردند. الناز توجهی نکرد و به سمت گروهی از طراحان جوان رفت که مشغول گفتگو بودند.
ناگهان آقای کریمی، میزبان مهمانی، نزدیکش آمد. “شما الناز هستید، درسته؟ طرحهایی که فرستادید واقعاً خلاقانه بودند.”
الناز غافلگیر شد. آنها باهم صحبت کردند؛ درباره طراحی، کسبوکار و چالشهای کار فریلنسری. آقای کریمی تحت تأثیر دانش و اشتیاق الناز قرار گرفت.
“میدانید، ما به دنبال یک طراح جوان و بااستعداد برای همکاری با برند جدیدمان هستیم. علاقهمندید گفتگویی داشته باشیم؟”
قلب الناز به تپش افتاد. این همان فرصتی بود که سالها منتظرش بود. اما ناگهان نامادری کنارش ظاهر شد. “آقای کریمی عزیز، الناز دختر من است. البته او تجربه زیادی ندارد، اما دختران من…”
الناز نفس عمیقی کشید. این بار نه. دیگر نه.
“ببخشید خانم،” با آرامش اما محکم گفت. “من الناز هستم، طراح لباس. نه دختر شما، و نه خواهر آنها.” رو به آقای کریمی کرد. “علاقهمندم در مورد این فرصت بیشتر بدانم.”
نامادری با چشمانی از حدقه دررفته به او خیره شد، اما الناز دیگر به او نگاه نکرد. او متوجه شده بود که نجاتدهنده او نه شاهزادهای ثروتمند، که مهارتهایش، اعتمادبهنفسش و ارادهاش برای ایستادن روی پای خودش است.

نیمه شب اقبال
ساعت نزدیک به نیمهشب بود که الناز مهمانی را ترک کرد. آقای کریمی قول داده بود فردا با او تماس بگیرد. در راه بازگشت، الناز به آسمان نگاه کرد. امروز نه کفش شیشهای گم کرده بود، نه در جستجوی نجاتدهنده بود. به جای انتظار برای نجات یافتن، خودش زندگیاش را تغییر داده بود.
چند هفته بعد، الناز قرارداد همکاری با شرکت آقای کریمی را امضا کرد. اولین دستمزدش را گرفت و آپارتمان کوچک اما مستقل خودش را اجاره کرد. روزی که در حال بستن چمدانهایش بود، نامادری به اتاقش آمد.
“میتوانی بمانی. میدانم که رفتارمان همیشه عادلانه نبوده.”
الناز لبخندی زد. “متشکرم، اما من راه خودم را پیدا کردهام.”
او آپارتمان را ترک کرد، نه با کالسکهای افسانهای، بلکه با تاکسیای که خودش سوارش شد. در راه، به دوستش سارا پیام داد: “امروز جلسه دارم، بعدش برای قهوه میبینمت؟”
سیندرلای عصر جدید نیازی به شاهزاده نداشت. او خودش قهرمان داستانش بود.
اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها – هانا مرادی