شتر دیدی ، ندیدی

 

طراحی سایت فروشگاه حرفه ای با هوشمند گستران😍 (کلیک کنید)

50c37d4e5531f8f58ff9b99aaff9b489 روزی ، روزگاری بود . در آن روزگار ، سعدی ، شاعر شیرین زبان کشورمان زندگی می کرد . سعدی شاعری بود که یک جا بند نمی شد و دائم از این شهر به آن شهر سفر می کرد .

سعدی در یکی از سفرهایش پای پیاده می رفت  که متوجه جای پای شتری شد و فهمید که پیش از او شتری از آنجا عبور کرده است .

کمی که پیش رفت ، در کنار جاده به یونجه زاری رسید که قسمتی از طرف چپ یونجه زار خورده شده و قسمت راست یونجه زار دست نخورده باقی مانده بود . سعدی با خود گفت : « جای پای شتر که روی خاک مانده ، قسمت چپ یونجه ها هم خورده شده ؛ با این حساب شتری که از اینجا عبور کرده ، چشم راستش کور بوده است .»

کمی که جلوتر رفت ، دید که نزدیک رد شتر چند مگس روی لکه ای نشسته اند . سعدی خم شد و لکه ها را وارسی کرد . او فهمید که لکه ها ، قطره ی شیره اند . لبخندی زد و گفت : « بیچاره خیک شیره اش هم سوراخ بوده .»

هنوز از فکر شیره در نیامده بود که کمی جلوتر متوجه شد در کنار جاهای پای شتر ، گودی عمیق تری به وجود آمده و جای پای کفش زنانه هم در کنار آن دیده می شود . با خود گفت : « از این علامت ها باید فهمید که شتر اینجا روی زمین نشسته است . زنی هم سوار شتر بوده که اینجا از شتر پیاده شده است .»

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
داستانی از حکایات سعدی؛ حاکم ظالم

سعدی که تنها سفر می کرد ، از این کشفیات که سرگرمی جالبی شده بود خوشحال شد . ردپای شتر را دنبال کرد و دید که باز هم جای پای شتر ادامه پیدا کرده است . با خودش گفت : « زن شتر سوار کمی استراحت کرده و بعد دوباره سوار شده و به راه خود ادامه داده است . کاش کمی سریع تر بروم و به شتر برسم و ببینم فکرهایی که کرده ام درست است یا نه . »

سعدی به راه افتاد . ناگهان شخصی را دید که هراسان به این طرف و آن طرف می دود . سعدی از او پرسید : « چه شده مرد ؟ ! چرا این قدر مضطرب و ناراحتی ؟ ».

مرد جواب داد : « رفتم از جوی آبی که نزدیک راه بود کمی آب بردارم که شترم در رفت . تو شتری ندیده ای که از اینجا عبور کند ؟ » .

سعدی پرسید : چشم راست شترت کور است ؟ مرد جواب داد : بله ، چشمش کور است .

سعدی پرسید : زنی هم بر شترت سوار بوده ؟ مرد جواب داد : بله ، همین طور است .

سعدی پرسید : ظرفی پر از شیره هم بار شترت است ؟ مرد جواب داد : بله ، یک خیک شیره هم بار شترم کرده بودم .

سعدی گفت : من شترت را ندیده ام . مرد پرسید : ندیده ای ؟ اگر شتر مرا ندیده ای ، نشانه هایش را از کجا می دانی ؟ حتما تو شتر مرا دزدیده ای و در جایی پنهان کرده ای . زود بگو چه بلایی سر زنم آمده و شترم کجاست ؟ .

سعدی گفت : این چه حرف هایی است که می زنی ؟ مگر شتر تو موش است که توی این بیابان پنهانش کنم ؟ من از آثاری که دیده ام پی برده ام که شتری چنین و چنان از این جا عبور کرده است . مرد با چوبدستی اش به جان سعدی افتاد . سعدی کتک می خورد و از بی گناهیش حرف می زد که ناگهان شتر مرد از دور نمایان شد .

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
رمان باغ مخفی

مرد ، دست از کتک زدن برداشت و دنبال شترش دوید . سعدی که می دید باهوش بودن کار دستش داده ، به خودش گفت : « مرد حسابی ! این چه کاری بود که کردی ؟! آبت نبود ، نانت نبود ؟ نشانی دادنت چی بود ؟ اصلا به تو چه که نشانی های شتر ندیده را بگویی ؟ باید از اول به خودت می گفتی : شتر دیدی ، ندیدی .» بعد هم این شعر را سرود :

سعدیا ! چند خوری چوب شتربانان را  

 می توان گفت از اول که شتردیدی ، نه!

از آن به بعد با گفتن این ضرب المثل ، به دیگری می گویند که بهتر است آنچه را که می دانی به زبان نیاوری .

 

                                                                                 ضرب المثل ها و قصه هایشان ( قصه های خرداد )

                                                                                  نویسنده : مصطفی رحماندوست

امتیاز به این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *