درود بر تو ای همراهِ دانشآموزِ رنجکشیده! بشنو این حکایت پرملال را از زبان یک کولهپشتیِ شکسته (کیف مدرسه)، با چاشنی طنز و اندکی گلهگذاری!
**(با لحنی دراماتیک و طنزآمیز شروع میکند)**
**منم، همان کولهپشتیِ وفادار، ای نگونبختِ بیقرار!**
**تنم از پارچهی نایلونی، پر از رازهای ناگفتنی.**
**زندگیام وابسته به دو بند است، که هر روز به کمری بستهاند.**
**به نام “آموزش” و “پرورش”، مرا میکنند زحمتکِش!**
**الف) فصلِ وحشت: شبِ یکشنبه**
**آه از آن شبِ یکشنبهی نفرینشده!**
**وقتی صاحبِ خردسالِ من، ناگهان به یادِ تکالیفش میافتد!**
**با چشمانی گرد شده از هول، میریزد به درونِ من هر آن چه یافت:**
**دفترِ ریاضیِ گمشده ( زیر تخت خوابش خفته بود)،**
**کتابِ علومِ آبخورده ( از بطری که نشتی داشت)،**
**۲۰ مدادِ تراشنخورده ( ولی همیشه میگوید “مداد ندارم!”)،**
**و یک بسته بیسکویتِ خردشده که شده چسبنده و لعنتی!**
**من کیستم؟ یک کیف؟ یک سطل زبالهی سیار!**
**بندِ کمرم را محکم میبندد، تا نشود گواه بر بینظمیاش!**
**گویی میخواهد به کرهی مریخ سفر کند، نه به مدرسهی همسایه!**

**ب) دردِ بیدرمان: کتابهای کمکآموزشی**
**ای کاش فقط کتابهای درسی بود، ولی وای بر من!**
**مادربزرگِ مهربان “زبانبیاموز” خریده،**
**عمو “هفتجلدِ تیزهوشان” هدیه داده،**
**و پدر، یک “فرهنگِ دهجلدیِ کوچک” را اضافه کرده!**
**آنقدر سنگینم میکنند که راه رفتنم میشود مثلِ لاکپشت.**
**صاحبم زیرِ این بار خمیده، من بر پشتش قوز کرده!**
**با هم میرویم، دو رفیقِ غمدیده!**
**میترسم روزی علمِ فیزیک پیروز شود و من بشوم علتِ “گودیِ کمر”!**
**ج) فاجعهی تغذیه**
**یک قسمتِ جداگانه برایم ساختند به نام “جیبِ تغذیه”.**
**جیبی که همیشه بوی عجیب و غریب میدهد.**
**گاهی بوی موزِ له شده، گاهی بوی شیرِ ریخته شده.**
**یک روز ساندویچِ مرغ ماند و تبدیل شد به فسیل!**
**گاه یک سیب، آنقدر در آنجا میغلتد تا تبدیل به سسِ سیب شود!**
**من کیستم؟ یک آزمایشگاهِ شیمیِ سیار!**
**حیاتِ میکروبی در من شکل میگیرد، کشفیاتِ نو!**
**د) معمای همیشگی: “یافتنِ جامدادی”**
**جامدادی ای شبیه سیاهچال، تهدوز و بیپناه!**
**هر چه را در من میاندازد، آن را میبلعد به کام.**
**مدادِ سفید، پاککنِ صورتی، تراشِ قرمز، یک منگنه!**
**وقتی صاحبم با عجله دست در من میکند،**
**خارش میگیرد از جوهرِ خودکارِ باز،**
**و فریاد میزند: “یافتم!” و درمیآورد یک لقمهی نیمخورده از هفتهی گذشته را!**
**وای بر این زندگیِ پر از شگفتی!**

**هـ) بلایای طبیعی: باران و زمینخوردن**
**آه، از آن روزهای بارانیِ بدقِسمت!**
**من، برزنتی بیشتر ندارم، خیس میشوم چون اسفنج.**
**کتابها ورم میکنند، گویی خواندن را دوست ندارند!**
**و قلهی فاجعه آن زمانی است که صاحبِ دلبندم زمین میخورد!**
**من یک شیرجه میروم به جلو، محتویاتم در آسمان پخش میشود!**
**دفترها پرواز میکنند، مدادها میغلطند، تغذیه میدود!**
**و من، خجالتزده و وارونه، بر زمین میمانم با یک بندِ پاره!**
**صحنهای حماسی از یک تراژدیِ یونانی!**
**و) آخر خط: پایانِ سالِ تحصیلی**
**وقتی امتحانات تمام میشود و کارنامه داده میشود،**
**ناگهان ارزش من افت میکند به صفر!**
**در گوشهای از کمد پرتام میکنند، کنار یک توپِ بیبازی و یک پازلِ ناقص.**
**سه ماه در تاریکی، به یاد روزهای پرشکوه!**
**تا آن که باز مهر میآید و…**
**مادرم فریاد میزند: “این که پاره شد! باید یک کیفِ نو بخریم!”**
**پایانِ غمانگیزِ من فرا میرسد.**
**مرا میاندازند در سطلِ بازیافت، با اندوهی ژرف.**
**اما نگران نباشید! یک کولهپشتیِ جدید، همقدر نو و درخشان،**
**همین حالا در فروشگاه، منتظرِ همین سرنوشت است!**
**او هم خواهد شنید فریادِ “تکلیفهای فردا” را،**
**و خواهد بویید بویِ موزِ لهشده را!**
**پس ای دانشآموزِ عزیز!**
**گاهی به کیفِ خود نگاه کن، بدان که او هم رنج میبرد!**
**یک بار به جای سنگ، لطف و نظم در او بچین!**
**شاید که روزی، داستانِ تو را برای کیفهای دیگر بگوید!**
**(با صدایی دلنشین و تبلیغاتی)**
**پ.ن: این پیام از طرف اتحادیهی جهانی کولهپشتیهای دانشآموزی (غیررسمی) صادر شد. لطفاً سبکبار کنید، مرتب کنید و گاهگاه ما را بشویید! ممنون!**
امیدوارم این شعر طنزآمیز که از زبان یک کیف بیان شد، برایتان خوشایند بوده باشد! همیشه بخندید، حتی بر مشکلات کوچک!
اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوانها – هانا مرادی