طنز؛ یکی هِی می خواهد مرا روشن کند!

کتاب فروشی

وقتی به قیمت های بالا و سنگین روی جلدکتابهای داخل قفسه کتابفروشی نگاه کردم، فهمیدم که حالا حالاها فقط و فقط باید نگاه شان کنم و به هیچ وجه قدرت خرید حتی یک جلد از آن کتاب های خوش جلد ساخت وطن را ندارم؛ پس تنها کاری که می توانستم انجام دهم این بود که سرم را پایین بیندازم و خیلی آرام از آن مکان فرهنگی خارج شوم!…

در هوای گرم تابستانی، با عجله پا در پیاده رو و آسفالت داغ خیابان گذاشتم تا هر چه سریع تر خودم را به منزل برسانم که جوانی با موهای ژولیده و صورت عرق کرده، لبخند زنان در مقابلم ظاهر شد و دست روی شانه ام گذاشت که:” آقا، شما چرا ازکتابفروشی دست خالی اومدی بیرون؟! پس کتابت کو؟!”

از قیافه و حرف هایش شگفت زده شدم:”منظورت چیه؟! ”

– منظوری ندارم، اما می خوام شمارو روشن کنم و فورا برم پی کارم!

– با فندک یا کبریت؟!

– با هیچ کدوم؛ من می خوام با حرف های عمیق و پُربار و آدم روشن کن، به شما هشدار بدم تا هوشیار و روشن بشی!

– خیلی ممنون جوون، اما شما درچه مقامی هستی که می خوای منو روشن کنی؟!

جوان، پس از خمیازه ای بلند و کشدار، گفت:” من هیچ مقامی ندارم، یعنی اولش قرار بود مُفتش… ببخشین؛ مهندس بشم، ولی چون نشدم، همه اهالی محل بهم می خندن و می گن چه طوری مهندس؟!”

– مهندس در چه رشته ای؟!

– رشته اش مهم نیست، راستش چون من کار و باری ندارم و وقتم کاملا آزاده، از صبح تا شب، همین جوری توی خیابونا قدم می زنم و ساختمون های قشنگ مردم رو متراژ می کنم!

سعی کردم جلوی خنده ام را بگیرم، اما مگر می شد این حرف ها را شنید و نخندید!… چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:” خیلی جالبه!… خب قرار بود بنده رو روشن کنی؛ پس چی شد؟! ”

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
عاقبت شرط بندی

جوان که اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود، بعد از چند سرفه کوتاه، سینه اش را صاف کرد و ادامه داد:” اول بگو ببینم؛ تو می خوای سوادت زیاد بشه؟!”

– بله؛ خیلی!!

– آفرین! خُب برای شروع، من نصیحت می کنم که هر روز، یه کتاب گُنده بخونی تا سوادت زیاد بشه!

– کتاب بخونم؟!

– بله؛ مگه وقتی بچه بودی، توی کتاب های مدرسه نخوندی که کتاب، بهترین دوست آدمیزاده؟!

– بله بله، حق با شماست، اما حالا نمی شه بیش از یه کتاب گنده بخونم؟!

– چرا نمی شه؟! اگه عشقت بکشه و سوادت نَم نکشه، می تونی روزی دو تا، سه تا، حتی بیست تا کتاب گنده بخونی؛ هرچه بیشتر، بهتر! چشم حسود کور؛ من که بخیل نیستم!

خوب به چهره جوان نگاه کردم ببینم که آیا خودش هم اهل کتاب وکتابخوانی هست و یا… وقتی موفق به کسب نتیجه نشدم، فکرم را بر زبان آوردم:” شما خودتون چی؛ آیا مطالعه دارین؟ ”

او بادی به غبغب انداخت و جواب داد:” بله؛ من با یه برنامه ریزی دقیق و حساب شده، روزی سه نوبت صبح و ظهر و شب مطالعه دارم و از این بابت، هیچ غمی ندارم!…”

فکرکردم شاید این بنده خدا راست می گوید؛ شاید واقعا اهل مطالعه وکتاب است و از بخت بد روزگار و یا بر اثر یک مشکل اساسی در زندگی، کارش به این جا رسیده که… با خود گفتم اگر واقعا سرد و گرم روزگار را چشیده و آدم با تجربه ای است که باید با دقت به حرف هایش گوش دهم و از او بیشتر بیاموزم…

با مهربانی به او نزدیک شدم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و به گرمی تمام لبخند زدم:” احسنت به شما و این برنامه ریزی بی نظیرتون! من واقعا به شما افتخار می کنم آقا!”

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
چه نوع بازی رایانه ای را دوست دارید؟

جوان، که ازکلام گرم و محبت آمیز من سرذوق آمده بود، موهای ژولیده و صورت عرق کرده اش را به صورتم چسباند و پشت سر هم شروع به بوسیدن کرد؛ آن هم نه یکی، نه دو تا، نه سه تا…

“دِ چیکار می کنی آقا؛ ول کن دیگه!”

– قربونت برم که بالاخره یکی پیدا شد منو درک کنه و قدر این برنامه ریزی بی نظیر رو بدونه!… بذار هِی ماچت کنم تا روشن و روشن تر بشی!!

– نمی خوام هِی ماچم کنی آقا جون!… یعنی یه دونه بسه… ول کن آقا!… تو که منو خفه کردی!… ای بابا! ول کن!… می گم ولم کن!… دِ ول کن دیگه؛ تو چقدر منو ماچ می کنی؟!

– اگه ماچت نکنم، پس چیکارکنم؟!

– به این سوال من جواب بده و بگو خودت تا حالا چه کتابی خوندی؟!

-کتاب؟!… چیز… کتاب… الان یادم نیست!… شما اسم کتاب رو بگو تا من بقیه شو بگم!

– مثلا کتاب پیرمرد و دریا، نوشته کیه؟

جوان انگشت سبابه اش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت و پس ازچند لحظه، متفکرانه و با نگاهی عمیق گفت:” خارجیه؟! “

– بله، خارجیه!

– کی؛ کتابش یا نویسنده اش؟!

– هم کتابش هم نویسنده اش! شما فقط بگین نویسنده این کتاب کیه؟!

– راستش اسم اون بابارو نمی دونم، اما فکرمی کنم موضوع کتابش درباره یه پیرمرده که می ره تو دریا!

– حتما برای شنا!

– من چه می دونم آقا؟! مگه بنده مُفتش مَردمم؟! شاید این یه موضوع خصوصیه و اون نخواد که ما سر از کارش در بیاریم! “

– عجب!!

– شایدم اون پیرمرد مثل من یه آدم بدبخت و بیکار و سرگردونه که برای یه لقمه نون بخور و نمیر، رفته… اصلا به من چه مربوطه که اون برای چی رفته توی دریا؟! شما هم عجب سوالاتی می پرسی ها!…

دیدم ادامه بحث با او بی فایده است و بیهوده وقت مرا تلف می کند… لحظاتی بعد، به رسم ادب و احترام، از جوان ژولیده تشکر کردم و پرسیدم:” پس گفتی من روزی چند تا کتاب گُنده بخونم؟!”

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
حیوانات شگفت انگیز ساخته شده از کارد و چنگال

– من چه می دونم؛ هرچی می خونی، کوفتت بشه…

دیدم درست نیست که او از من ناراحت و رنجیده خاطر شود؛ پس قبل از خداحافظی، کمی به صورت گرما زده و عرق کرده اش نزدیک شدم و برای آخرین بار، به گرمی به رویش لبخند زدم:” من واقعا به خاطرحرف های پُربار و عمیق تون از شما سپاسگزارم! من اعتراف می کنم که حرف های خوب تون، بسیار منطقی و با ارزش بود!”

جوان، ناباورانه گفت: ” راست می گی جون من؟!

– بله که راست می گم! باور کنین من هرگز از کسی چنین حرف های گرانبهایی نشنیده بودم!

– یعنی الان شما با حرف های من، هوشیار و روشن شدی؟!

– بله آقا؛ شما با این حرف های گُهربار و دلنشین تون، منو روشن و خوشحال کردین آقا؛ روشن و خوشحال؛ بسیار بسیار!!

جوان، به یکباره و ذوق زده، دست هایش را باز کرد تا مرا در آغوش بگیرد:

” آخ جون؛ پس بذار به خاطر چشم روشنی این خوشحالی، بازم ماچت کنم؛ این بار می خوام یه ساعت تموم، هِی ماچت کنم!… کجا می ری آقا؟!… چرا فرار می کنی؟!… می خوام بازم هِی نصیحت و هِی ماچت کنم تا هِی روشن و روشن تر بشی!… ای بابا، کجا در می ری؟!… صبرکن آقا!… صبر کن!… می گم صبر کن!!…”

نویسنده: حمیدرضا نظری

الف

امتیاز به این نوشته