عشق بی اندازه به معلم؛ خوب یا بد؟

معلم
t عشق بی اندازه به معلم؛ خوب یا بد؟

یکی از موضوعاتی که به طور مکرراز طرف کاربران نوجوان  مطرح شده مسئله عشق بی اندازه به معلم است.این مورد را دردو بعد مختلف علمی و روانشناسی بررسی می کنیم:

عشق های هیجانی 

1- بروز عشق‌های گذرا در مرحله نوجوانی و جوانی بسیار شایع است و عوامل بسیاری در آن مؤثر می‌باشند. یکی از عوامل، تغییرات فیزیولوژیک و ترشح برخی هورمون‌ها می‌ باشد. دوران بلوغ آکنده از نوسانات هورمونی و فیزیولوژیک است. این دوران با برخی امور از جمله اضطراب (که در دوران بلوغ به خاطر برخی تغییر و تحولات جسمی روانی تا حدودی فزونی می‌یابد) باعث برخی تشویشات ذهنی در فرد می‌گردد. بدیهی است اضطراب از جمله هیجان‌های منفی است که باید به طریقی کاهش یابد. همه ما وقتی مضطربیم، به چیزی پناه می‌بریم و به نوعی پناه‌جویی در ما تقویت می‌گردد .

پناه‌جویی فرد مضطرب به افراد یا اشیا باعث کاهش اضطراب در ایشان می‌ گردد .معمولاً روحیه پناه‌جویی و آرامش‌گرایانه باعث بروز پدیده‌ای به نام وابستگی عاطفی یا عشق زود گذر در ما می‌گردد .با هر حمله اضطرابی فرد به دنبال آرامشگر می‌ گردد . معمولا آرامش را در دیدار ذهنی یا عینی معشوق می‌جوید.

واکنش

دختر دبیرستانی وقتی تحت استرس شدید و متوسط قرار می‌گیرد ،به طور ناخود‌آگاه ذهنش به طرف دوستان (یا معلم) می‌رود که در پیش از این به او آرامش می‌ داده است. به اصطلاح این پیوند نوعی پیوند شرطی است که طی آن فرد مضطرب نسبت به تصویر آرامشگر فرد معشوق شرطی می‌ شود.  وعشق به معلم را شکل می دهد . نکته دیگر اصل مجاورت است. اصل مجاورت یک اصل فیزیکی ساده است که کارکردی روان‌شناختی دارد .خواه ناخواه دو نفری که برای مدتی در مجاورت همدیگر قرار می‌گیرند ،نوعی انس و علاقه میان آن دو شکل می‌گیرد .

عاشق معلمم شدم

من به معلمم خیلی علاقه دارم

به یکی از دبیرانم علاقه دارم

چگونه به معلمم ابراز علاقه کنم؟

انس و علاقه در بسیاری موارد بی‌دلیل است و دلیلی جز مجاورت فیزیکی و روانشناختی ندارد. اگر از فرد بپرسند چرا عاشق فرد دیگر شده است، قطعا جوابی خواهد داد که بر بسیاری از افراد دیگر صدق می‌کند. به بیانی دیگر فرد معشوق هیچ موضوعیتی برای فرد عاشق ندارد، ولی از بد حادثه این یکی در کمند دیگری گرفتار آمده است.

وسواس

برخی روان‌ شناسان عشق را یک رفتار وسواسی بر می‌شمرند، به این معنا که همان‌گونه که فرد وسواسی با هر حمله اضطرابی در صدد کاهش آن از طریق رفتار وسواسی برمی‌آید، فرد عاشق نیز با هر حمله اضطرابی برای کاهش اضطرابش خود را مجبور به رفتار وسواسی (دیدار عینی یا ذهنی معشوق) می‌ بیند.

عشق بی اندازه به معلم؛ خوب یا بد؟

افراد وسواسی هیچ اختیاری در این زمینه ندارند .با صدها توصیه و پند و اندرز نمی‌توان آن ها را از تکرار رفتار وسواسی باز داشت. فرد عاشق تا حالش دگرگون می‌گردد ، تصویر معشوق در ذهنش روشن می‌گردد و به آرامش کاذب و موقتی او می‌ انجامد. نکته دیگر ترشح برخی هورمون‌های جنسی می‌باشد.

هورمون‌های جنسی نوعی پیوند‌جویی را در فرد تشدید می‌نماید . از آن جا که دختران ساعت‌ها در کنار همجنسان خود هستند ،به نوعی این روحیه پیوند‌جویی در ایشان از جنس مخالف به جنس موافق تغییر جهت می‌دهد.در برخی موارد برخی رفتارهای شبه جنسی در ایشان به چشم می‌خورد.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
جوان و نوجوان از نگاه معصومین (ع)

هویت یابی

نکته دیگر بحران هویت یابی است . هویت یابی در نوجوانان و جوانان امری طبیعی است . بسیاری از نوجوانان و جوانان از طریق پی‌ریزی رابطه عمیق دوستی به نوعی به هویت‌یابی می‌ پردازند. این دوستی‌ها تا حدودی به این سؤال مهم که من کیستم، جواب می‌ گوید.عشق به معلم نیز می تواند پیامد همین هویت یابی باشد . 

نکته دیگر بروز برخی روحیات افسرده‌وار در ایشان می‌باشد. ناکامی‌های ریز و درشت نوجوانان و جوانان باعث بروز رگه‌های افسردگی در ایشان می‌گردد . فرد افسرده می‌کوشد از طریق عشق به زندگی یکنواخت و یا ناکام مانده خود معنا ببخشد.

عشق به نوعی یک معنای زندگی جدید برای فرد محسوب می‌ گردد. خلأهای عاطفی معمولا در دختران بیداد می‌کند . خلأهای عاطفی در بیش تر موارد با عشق پر می‌ گردد. عشق اگر به کاهش شدید طولانی (مثلا 6 ماه) عملکرد در فرد منجر گردد، قطعا یک اختلال روانی است.

درمان 

باید برای درمان این نابهنجاری به درمان اختلالات بستر ساز آن یعنی اضطراب وسواس و افسردگی پرداخت. اگر عشق به کاهش شدید عملکرد نینجامد، تا حدودی قابل چشم پوشی است و فرد می‌تواند به مرور از این مرحله گذر کند .پس در زمینه پیشگیری و درمان عشق‌های مرضی و غیر مرضی مانند عشق به معلم  باید گفت :در درجه اول باید خانواده‌ها با روان‌شناسی نوجوان و جوان آشنا گردند . برخوردی متناسب با ایشان در پیش گیرند. خانواده‌ها باید در مرحله گذر نوجوانان، یار و مددکار ایشان باشند . نباید با کج خلقی‌های ایشان برآشوبند و وضعیت را بدتر نمایند.

هویت‌یابی باید با کمک اولیا و مربیان در یک فرایند کاملا طبیعی سامان پذیرد . همچنین خلأهای عاطفی باید با عواطف اولیا و مربیان پر گردد. ورزش و تغذیه مناسب باید سر لوحه کار نوجوان قرار گیرد. سطح عزت نفس نوجوانان باید ارتقا یابد تا از ابتلا به عشق‌های غیر عزتمندانه و ذلیلانه پیشگیری گردد. باید آموزش مهارت‌های زندگی جدی تلقی گردد . مهارت مقابله با استرس به عنوان یک مهارت زندگی باید در برنامه‌های جنبی دانش‌آموزان گنجانده گردد. مشاوره حضوری به معنای واقعی کلمه باید در مدارس احیا گردد.

ارتباط با خدا

ذهنیت منفی و بی‌اعتمادی دانش‌آموزان نسبت به شخص مشاور باید برطرف شود. کتاب‌های مناسب ترویج و تبلیغ گردد تا جایگزین کتاب‌هایی با موضوعات عشقی گردد .متأسفانه امروزه فیلم‌ها ،رمان‌ها، ترانه‌ها و … محتوای عشقی را دارند که مناسب رده سنی نوجوانی نیست. باید این آموزش به نوجوانان داده شود که این احساس عشقی مانند عشق به معلم  که در این سن به سراغ ایشان آمده کاملا ناپخته و زود گذر است و به هیچ وجه قابل مقایسه با عشق های واقعی که در سنین جوانی و بالاتر اتفاق می افتد، نیست.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
اوقات فراغتم را چگونه بگذرانم؟

یکی از روش ها، تقویت معنویت و ارتباط با خدا است که باید جزء لاینفک برنامه‌های تربیتی باشد تا از طریق پیوند عمیق با آرامشگر واقعی هر گونه آرامشگر کاذب و موقت رخت بربندد.

دختران و عشق به معلم 

2- از آنجا که دختران معمولاً عاطفی تر و احساسی تر هستند، مقوله عشق افراطی و وابستگی روانی در آنها زیاد دیده می شود و در سنین کودکی و دبستانی تا حدودی طبیعی است ولی چون در بعضی از خانواده ها نیاز عاطفی کودکان به درستی برطرف نمی گردد و آنها در محیط خانه و خانواده به میزان لازم از پدر و مادر و دیگر نزدیکان خود محبت نمی بینند، این نیاز عاطفی و کمبود محبت در آنها تشدید شده و باعث گردیده که آنها آن را در خارج از خانه و خانواده و در ارتباطات دیگر جستجو کنند.

عشق یا اختلال

توجه داشته باشیم که ماهیت عشق بسیار پیچیده است، اگر باعث کاهش عملکرد قابل توجهی در فرد گردد و فرد عاشق را به رفتارهای تکانشی وادارد، رنگ و بوی اختلال نیز به خود می‌گیرد. افرادی که به عشق افراطی می گرایند و وابستگی روانی پیدا می کنند، اگر به کاهش شدید عملکرد دچار شوند، به نوعی از چند اختلال عمده روان‌شناسی یعنی اضطراب، وسواس و افسردگی بی‌بهره نیستند، به عنوان مثال با نگاهی به درونیات آنها متوجه خواهید شد که از اضطراب نسبتاً بالایی رنج می‌برند. اضطراب حتی به قبل از وابستگی آنان بر می‌گردد. ممکن است در گذشته نیز برای کاهش اضطراب خود به افراد پیرامونی خود پناه می‌بردند.

عشق به معلم

پناه‌جویی به نوعی در آنان نهادینه شده و به آن شرطی شده‌اند، پس با هر اضطرابی ناخودآگاه به دنبال فرد آرامش‌گری می‌گردند که این فرد معمولاً معشوق، دوست و یا معلم آنهاست. یا مانند یک فرد وسواسی برای کاهش اضطراب خود مجبورند زود به زود به دیدار معشوقی که به صورت کاذب و موقتی اضطراب شان را پایین می‌آورند بشتابند، در حقیقت این گونه عشق‌ها از حالت سلامت جدا گشته و به صورت مرضی (افسردگی، اضطراب، وسواس و…) در می‌آید.

عشق افراطی

پس در مکانیزم عشق افراطی، اضطراب بالا نقش بسزایی دارد و در درمان آن نیز کاهش اضطراب نقش کلیدی دارد. افراد عاشق معمولاً از رگه‌هایی از افسردگی رنج می‌برند. به تعبیری از بی‌معنایی و یکنواختی در زندگی به ستوه آمده‌اند.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مهارت در کنترل احساسات

فرد افسرده می‌کوشد معنای جدیدی برای زندگی خود دست و پا کند، فرد افسرده پس از مدتی معشوقش به تنها معنای زندگی‌اش مبدل می‌گردد و احساس می‌کند که زندگی بدون معشوق فوق‌العاده بی‌معناست. و نیز خصوصیات افراد عاشق هم‌پوشانی زیادی با خصوصیات افراد وسواسی دارد.

همان گونه که فرد وسواسی برای حصول آرامش به ده بار شستن دست خود در روز عادت دارد، فرد عاشق هم برای به دست آوردن آرامش خود نیازمند ملاقات نو به نو و تجدید دیدار با فرد معشوق است و بدون او نمی تواند زندگی کند، به این ترتیب عشق مرضی تحت عنوان رفتار وسواسی ـ اجباری طبقه‌بندی می‌شود که به نوعی اختلال روانی محسوب می‌گردد و باعث خارج شدن فرد عاشق از گردونه زندگی سالم می‌گردد.

به هر حال، عشق افراط گونه و وابستگی روانی دانش آموزان ، به هیچ وجه امر مطلوبی قلمداد نمی‌گردد. از خلأهای کوچک و بزرگ شخصیتی در درون آنها حکایت دارد. هر فرد افسرده دلی می‌تواند عاشق فرد دیگر گردد و سال‌ها در فکر معشوق روزها به شب برساند. فرد وابسته روانی مثل فرد معتاد، دلش به موضوع وابستگی (مثل مواد مخدر یا محبت معشوق) خوش است.

راه حل

یک راه حل این است که ابتدا باید به علت و زمینه این گونه رفتار آنها به درستی پی برد و در قدم بعدی سعی کرد با مشورت با مشاورین و روانشناسان باتجربه و نیز همکاری خانواده های آنان، زمینه آشفتگی روانی آنها را از بین برد و در رفع اضطراب، وسواس و افسردگی بالینی یا غیر بالینی آنها کوشید تا آنها مجبور نباشند برای آرامش روانی خود و نیاز عاطفی و کمبود محبت به رفتارهای افراطی عاشقانه روی بیاورند.

عشق به خدا به جای عشق به معلم  

در مواردی جایگزین کردن عشق حقیقی و عشق به خدا می تواند کارساز باشد ولی در جایی که اختلال و آشفتگی روانی وجود دارد و یا فرد هنوز شناخت درستی از عشق به خداوند ندارد، این راه حل نمی تواند به نتیجه رضایت بخشی نائل آید، بنابراین می توانی ضمن متوجه ساختن آنها به معشوق حقیقی و خداوند، شناخت آنها را نسبت به خدا افزایش داد و در کنار آن آشفتگی روانی آنها را با ارجاع به متخصص درمان کرد.

در پایان باید به دانش آموزان این نکته را گوشزد کرد که احساسات، مخصوصا در زمان نوجوانی، به هیچ وجه قابل اعتماد نیست و در مورد هر تصمیمی که ریشه در عقل ندارد و احساسی است می باید با یکی از بزرگترها (ترجیحا مشاور یا روانشناس) مشورت کرد.

 

t عشق بی اندازه به معلم؛ خوب یا بد؟
5/5 - (9 امتیاز)

‫3,365 نظر ارسال شده در “عشق بی اندازه به معلم؛ خوب یا بد؟

  1. Rrrppp :

    سلام و وقت بخیر.
    من ۱۴ سالمه. یه دایی دارم که وقتی خیلی کوچک بودم رفت خارج از کشور و وقتی ۸ ساله بودم اومد ایران و من اولین بار دیدمش. اول سال برای ازدواجش اومده بود. خلاصه با خانومش اومدن و عروسی گرفتن و دوباره رفتن. بعد از اون به خاطر کرونا و یه سری مسائل دیگه ما ۵ سال نتونستیم همدیگه رو ببینیم و میتونم بگم دوباره مثل همون اولین بار برام غریبه شده بودن. تا اینکه بهار سال گذشته پس از چندین بار که میخواستن بیان و نشد اومدن ایران و من انگار که دو تا آدم جدید رو دیده باشم. انگار اون آدمی که پشت تلفن و … بود با خود واقعیش خیلی متفاوت بود. زنداییم مال شهر دیگه ای هست و وقتی با داییم اومدن شهر ما یک هفته بیشتر اینجا نموند و رفت شهر خودشون چون پدرش مریض بود میخواست این مدت رو پیش اون باشه. فوق العاده خانم مهربون و قشنگیه. نازک تر از گل به کسی نمیگه، با همه خیلی زود صمیمی میشه و واقعا همه دوستش دارن. به علاوه آدم خیلی موفقی هم هست و همون خارج از کشور مهندسه و جایگاه اجتماعی خوبی داره. همونطور که گفتم چون قبلا خیلی بچه بودم برام مثل یه آدم جدید میموند اما توی همون یک هفته به شدت جذبش شدم و علاقه خاصی بهش پیدا کردم که حتی این میزان علاقه رو به داییم هم نداشتم… توی اون تایم کوتاه ما تقریبا هر روز همدیگه رو می دیدیم و می رفتیم بیرون و کلی می گفتیم و می خندیدیم… خلاصه همین دیدار کوتاه باعث شد رابطه ما با هم خیلی عوض بشه. این یک هفته تموم شد و زمان رفتنش بود. اصلا نمیتونستم باور کنم که داره از پیشم میره. البته که خودش حالش از من بدتر بود یعنی هر حسی که من داشتم اونم داشت انگار… شب آخر کلی اشک ریختم مریض هم شده بودم و تب داشتم واقعا حالم بد بود… کلی دلداریم داد یادمه گفت من در برابر محبت تو هیچ کاری نمیتونم کنم جز اینکه بغلت کنم… هزار بار گفت قول میدم این دفعه زودتر همدیگه رو می بینیم این دفعه دیگه پنج سال نمیشه و … فردا صبحش رفتیم فرودگاه و انقدر حالم بد بود که نمیدونستم چکار کنم هیچ وقت برای هیچ مسافری اینطور اشک نریخته بودم… اون هم همین حال رو داشت همه جزئیاتش بعد از حدود هشت ماه هنوز یادمه صورتش قرمز شده بود و مدام اشک می ریخت هنوز صدای گریش توی گوشمه… اصلا هردومون عوض شده بودیم انگار بعد صدسال قرار بود از هم جدا بشیم… بعد از رفتنش تازه داستان اصلی شروع شد با وجود اینکه بعد اون هنوز ۱۰ روز دیگه داییم پیشمون بود و بعد رفت اما مدام توی فکرش بودم … بالاخره گذر زمان شرایط رو بهتر میکنه اما درست ده روز بعد از اتمام سفرشون مادربزرگ پدریم فوت شدن و کلا بهم ریختم… غصه رفتن اونا یه طرف مادربزرگم هم یه طرف… اون موقع زمان امتحانات خرداد بود با وجود اینکه همیشه درس خون بودم و هستم و توی اون امتحانات هم معدلم بیست شد اما اصلا بهم مزه نداد. چند روز حالم بهتر میشد دوباره یادش می افتادم و گریه میکردم. توی این مدت با هم در ارتباط بودیم گاهی اون پیام میداد گاهی من. همیشه بهم میگه مثل دختر خودم میمونی و نمیدونی چقدر دوستت دارم و …. خودشون بچه ندارن. اوایل با تماس هاش خیلی خوشحال میشدم حتی از این همه راه دور برام سوغاتی فرستادن چند وقت پیش . اما الان با وجود اینکه مدتی گذشته هنوز کامل برام عادی نشده انگار که صد سال اینجا بودن و تازه رفتن. هنوز هم مهمونی که میرم مناسبتی که هست میگم کاش کنارم بود و با هم جشن می گرفتیم. خیلی به اینکه دوباره بیاد و بتونم ببینمش و بغلش کنم فکر میکنم اما اصلا معلوم نیست کی این اتفاق میفته و همین منو ازار میده. خیلی دور بودنش برام سخته. جدیدا تصمیم گرفتم ضمن اینکه رابطم رو حفظ کنم اما دیگه به اینکه کی میاد فکر نکنم و کلا از سرم بیرونش کنم اما اونم سخته. من میدونم که باید شرایط رو بپذیرم و باهاش کنار بیام اما خیلی دوستش دارم و از اون وقتی که همو دیدیم تا الان حتی یک روز هم از فکرش بیرون نرفتم. خودم هم از این وضعیت خسته شدم دیگه دلمم نمیخواد پیام بدم و یا زنگ بزنم البته هیچ وقت افراط نکردم و همیشه در حد متعادل بودیم اما احساس میکنم داغ دلم رو تازه تر میکنه.دلم میخواد ببینمش اما خب نمیشه ما این سر دنیاییم اونا اون سر دنیا… به نظر شما چکار کنم که این مسئله دوری رو کلا فراموش کنم و همینطوری با همین شرایط رابطمون رو ادامه بدیم؟ به نظر شما اصلا این عاقلانه هست که ادم کسی رو دوست داشته باشه که نمیتونه ببینتش و همه عمر ازش دوره؟
    بیخشید طولانی شد

  2. نگار :

    سلام وقت بخیر، من قبلا که دانش آموز بودم زیاد اینجا پیام میزاشتم و همیشه جواب های خوبی میگرفتم. من دوران دبیرستان یه معلمی داشتم که ایشون به شدت انسان باشخصیت و مهربونی بودن و هستن و من همیشه شیفته ایشون بودم و رابطه ی خیلی خوبی در حد معلم و دانش آموزی باهم داشتیم و البته هنوز هم داریم. ایشون هم منو خیلی دوست داشتن. من اینقدر ایشون رو دوست داشتم که کل انگیزه مدرسه رفتنم دیدن ایشون بود و همیشه ازشون انرژی میگرفتم، وقتی رفتم دانشگاه کرونا شد و مدارس تعطیل بود و من چندسالی ندیدمشون ولی باز هم در ارتباط بودیم. و خب سن که میره بالا به هرحال این حس و حال نوجوانی کم میشه و من دیگه اون شور و شوق رو نداشتم تا اینکه چندوقت پیش موردی پیش اومد من جایی بصورت اتفاقی دیدمشون. هیچ وقت فکر نمیکردم بعد از این همه سال با دیدن دوبارشون همون حسی رو داشته باشم که دوران نوجوانی داشتم، واقعا حس شیرینی هست. به هرحال سوالم اینه که من دوماه دیگه دارم از ایران میرم و خیلی دلم میخواد که برای بار آخر ایشون رو ببینم و خداحافظی کنم، میخواستم نظر شمارو بپرسم که آیا مناسبه یه هدیه کوچیک بعنوان یادگاری براشون ببرم؟ جلوه ی بدی نداره چون حتی دورانی که دانش آموز هم بودم حتی برای روز معلم یک شاخه گل هم بهشون ندادم که یه وقت زیاده روی نکرده باشم. ممنون میشم راهنمایی کنید

  3. فاطمه :

    سلام خانوم دکتر خسته نباشین
    من قبلا هم چندین بار پیام دادم
    آخرین بار هم جوابتون بهم این شد که تو خودآگاهی لازم رو از شرایطت داری فقط باید اراده ات رو قوی کنی و شرایط رو بهتر کنی
    من ۲۱ سالمه و بیشتر از یک ساله با معلم که خیلی بیشتر از همه دوسشون دارم هر روز پیام میدم و صحبت میکنم و هر از گاهی میرم پیششون خیلیییی مهربونن و بینهایت معلم خوبی هستن من رفتارام اصلا خوب نیستن اشتباهی داشتم معلمم گفتن واقعا از چشمم افتادی خیلی برام ارزش قائل بودن اجازه میدادن باهاشون صحبت کنم آخرین بار من خیلی پیام دادم و زنگ زدم بدون اجازه قرار بود برن مسافرت و نمیتونستم باهاشون صحبت کنم همه چی رو ریختم بهم 😭
    بهم جواب میدن اما میدونم ناراحتن خیلی دعوام کردن گفتن برم پیش دکتر این رفتارام اصلا خوب نیس و مشکل زا خواهد بود
    من چیکار کنم وابستگی ام در این حده آنلاین میشن پیام من رو نمیخونن من گریه ام میگیره چیکار کنم همه چی خوب بشه😭
    من نمیتونممممممممم بدون معلمم
    از چشمشون افتادم اخلاقشان رو بلدم کسی از چشمشون بیفته دیگه تمام اصلا هیچ اهمیتی نمیدن بهش..
    دارم دیوانه میشم من کنکوری ام میرم پانسیون درس بخونم اما بعضی روزا همش گریه میکنم معلمم میگن من شور همه چی رو در آوردم عادت شده این رفتارهای بچه گانه برام..
    تو رو خدا بگین چیکار کنم

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم
      هملن طوز که قبلا هم برایت توضیح دادم تنها راه این است که روی اراده ات کار کنی. وقتی می دانی که پیام دادن ها اشتباه است قفط کافی است خودت را به انجام کارهای دیگر مشغول کنی تا ذهنت خالی نباشد و جلوی خودت را بگیری.
      حالا هم اگر فقط به این موضوع فکر ‌کنی که دیگر از چشم او افتادی و تلاش تو برای بهبود رابطه دیر شده و بی فایده است در این صورت نمی توانی از این مرحله عبور کنی.
      سعی کن بر خودت مسلط باشی و دست از استیصال بردار از این همه نگرانی که مبادا از چشم شون افتاده باشی. اینطوری میتونی با آرامش بر رفتار ت مسلط شوی و به قول خودت شور همه چیز را در نیاوری.

  4. ناشناس :

    سلام من ۱۶ سالمه و کلاس دهمم از مهر تا حالا به یکی از دبیرهام علاقه خیلیییییییییییییییییییی زیادی پیدا کردم و به معنی واقعی کلمه عاشق شدم. تقریبا توی اون درس شاگرد اولم. معلممون از اون آدماست که اصلا فرق نمیزاره واینا….. جشن داشتیم تو کلاسمون من براش کیک بردم شاید بفهمه دوسش دارم…….. نمیدونم الان فهمیده یانه ولی فقط میدونم که توجه خاصی نداره به کسی………. من میخوام فقط یک راه ابراز علاقه پیدا کنم و بفهمم اونم نسبت به بقیه دوسم داره یا نه؟ یه بار رفتم بهش گفتم منو به اسم صدا کنید ولی فقط یک بار کرد وار اون موقع به فامیل صدا میکنه من وهمه رو…….. واقعااااااااااا دلم میخواد بغلش کنم ولی روم نمیشه بهش بگم دوسش دارم وبغلش کنم خواهشاااااااا یم راهکار برای ابراز علاقه بزارید جلوی پام

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاس خانم دکتر سلیقه دار :دوست خوبم
      اگر دوست داری این محبت و علاقه برای تو باقی بماند و تبدیل به رنج و آسیب نشود به شدت توصیه می کنم دوستش داشته باش اما تلاش نکن کاری کنی که مدام مقابل چشمش باشی یا انتظار داشته باشی خلاف میل و طرز کارش بین دانش آموزانش تفاوت قائل شود و با تو جور دیگری ارتباط برقرار کند.
      معلم تو که تفاوت قائل نمی شود کارش درست است و بنابراین اگر سعی کنی که او مطابق روال درست رفتار نکند احساس خوبی نخواهد داشت و رابطه شما هم دچار مشکل می شود.

  5. هانا :

    سلام
    من کلاس نهمم
    خانوادم خییییلی بهم محبت میکنن و از لحاظ عاطفی هیچ مشکلی ندارم و رابطه ی خییلی خوبی هم با هم داریم حتی مثل دوست هستیم با وجود همه ی اینها امسال از یکی از معلم هامون خیلی خوشم اومده چون واقعا خیلی مهربونن و متاسفانه توی خیالات باهاشون صحبت میکنم و این برام آزار دهنده شده و برای درس حواسم پرت میشه
    ممنون میشم کمک کنید

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم
      لزوما ارتباط گرفتن یا دوست داشتن دیگران ی امعلم به خاطر این نیست که دچار کمبود هستیم و بنابراین ممکن است این اتفاق که برای تو رخ داده است نیز فغقط به خاطر شرایط سنی و نیزیزداشت هایت از آن معلم باشد و تا به اینجای کار اتفاق بدی رخ نداده است
      اما برای اینکه به خودت کمک کنی تا پس از این هم به خوبی پیش رود لطفا درباره ایشان با خانواده ا ت صحبت کن چون این کار باعث می شود کمتر به گفتگوی ذهنی بپردازی و حواست پرت شود درعین حال اگر کمی جلوتر که رفتی اطمینان پیدا کردی که معلمت از ثبات رفتاری برخوردار است با او مشغول صحبت بشو نه لزوما درباره عشق و علاقه ات بگویی بلکه درباره درس یا سوالاتی که داری حرف بزن یا پروژه ای را باو شروع کن . همه اینکارها به تو کمک می کند که در تخیلاتت تا جایی جلو نروی که صرفا برایت خسران به همراه داشته باشد

  6. ناشناس :

    این پیام من مخاطب خاصی داره، برای معلمی مینویسم که اسم معلم براش زیاده، اینجا مینویسم شاید گذرت به این سایت خورد و این پیام منو خوندی خانم س.ه .
    همیشه ادعات میشد خیلی میدونی، ادعات میشد روانشناسی، ادعات میشد با بچه ها رابطه خیلی خوبی داری و به فکر خوبی و صلاحشونی ولی تو منو نابود کردی، کاری کردی که هنوز بعد ۹ سال زخم های روح و روانم خوب نشده، کاری کردی که بعد ۹ سال هنوز میام تو این سایت و هر پیامی که از این بچه های معصوم و بیگناه میخونم که تورو یادم میاره بیشتر ازت متنفر میشم.
    من فقط یه دختربچه ی ۱۳ ساله بودم که به یکم محبت نیاز داشتم، به یه آغوش گرم نیاز داشتم، هیچ وقت از من بی احترامی ندیدی، هیچ وقت مزاحمت نشدم، یک بارم بهت پیام ندادم، حتی دوستمو واسطه کردم که بهت بگه من چه حسی دارم، من یه همچین بچه ی ساده و مظلومی بودم که حتی خجالت میکشیدم احساساتمو بیان کنم، اونوقت تو با من چیکار کردی؟ حتی یک بار به خودت زحمت ندادی باهام صحبت کنی، بگی دردت چیه، بگی چه حسی داری، هیچ وقت تلاش نکردی کمکم کنی، مگه من دانش آموز تو نبودم؟ مگه تو اسمت معلم نبود؟ پس چجوری تونستی روح و روان یه بچه رو خیلی راحت بکشی؟ غرور منو خورد کردی، تو ۱۳ سالگی به من حس بی ارزش بودن و به درد نخور بودن دادی، با رفتارات و حرفایی که از طریق این و اون بهم میرسوندی منو کشتی. من حتی از بچه ی خودت کوچیکتر بودم، تو مگه مادر نیستی؟ یه مادر چطور میتونه با یه بچه همچین کاری کنه؟ من فقط یه بچه ی بدبخت و بی پناه بودم، به هر دری زدم که زیربار مشکلاتم دیوونه نشم، تنها کسی که کمکم کرد به مرز خودکشی نرسم خودم بودم، مطمئنم اگه تو نصف چیزایی که من تجربه کردم و تجربه میکردی صدبار تا الان خودتو کشته بودی ولی من کم نیوردم، سرپا موندم، پناه آخرم تو بودی ولی تو یه درد به دردای قبلیم اضافه کردی.
    تا همین چندوقت پیش که یادت میفتادم همش خودمو سرزنش میکردم، همش خودمو میکوبیدم چون تو این افکار و تو سر من انداخته بودی و اینقدر کارتو خوب بلد بودی که بعد این همه سال تو وجود من مونده بود، ولی الان که بزرگ شدم میفهمم که یه بچه کوچیک نمیتونه هیچ تقصیری داشته باشه، الان که خودم معلمم میفهمم چه بلایی سرم اوردی.
    خانوم س‌.ه بدون من هرگز حلالت نمیکنم، بدون همونقدر که دوست داشتم ده برابرش ازت متنفرم، هرگز نمیبخشمت.
    اینو هیچ وقت فراموش نکن، تو قاتل روح یه بچه ای و حتما تاوانشو پس میدی!

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار: دوست خوبم
      بابت تجربه بدی که داشته ای بسیار متاسفم و امیدوارم برای هر معلمی این قبیل تجربه ها زنگ خطری باشد که با زندگی دانش آموزان خود بازی نکنند و نقش و تاثیر رفتار خود را بر آن ها دست کم نکیرند. خیلی خوشحالم که حالا معلم هستید و می توانی بیشتر از بهتر از کسی که چنین تجربه ای را ندارد درک کنی که معلم ها اجزاره ندارند رابطه ای شخصی با دانش آموزان برقرار کنند همان قدر که باید به حقوقو وحریم دانش آموزان خود احترامبگذارند و همان قدر که وظیفه دارند محترم و با محبت باشند. این ها در چهار چوب ارزشیمعلم است و البته سخت است هم مهربان باشی و هم رابطه شخصی برقرار نکنی، هم دوست داشتنی باشی و هم مراقب باشی که وارد عشق و عاشقی های ناشی از وابستگی و مخرب نشوی و در عین حال نیازهای دانش آموزات را ببینی و تمام تلاشت را بکنی که در محدوده کلاس و ارتباط معلم و شاگردی برای آن مشکلات قدمی برداری. امیدوارم هم شما و هم دیگر معلمان همواره این اصول مهم را در دستور کار خود قرا دهند و با زندگی و روان دانش آموزان خود بازی نکنند

  7. T :

    سلام خانم دکتر وقتتون بخیر…
    من یه دختر ۱۸ سالم و امسال از مدرسه فارغ التحصیل شدم.
    سال هشتم که بودم وقتی کادر مدرسمون جدید شد یه نفر معاومون شد که بعد یه مدت من خیلییی حس شدیدی بهشون پیدا کردم و حتی گاهی وقتا کارای واقعا غیر منطقی ای انجام میدادم…خودشونم اطلاع داشتن و خب سعی میکردن با من راه بیان ولی اکثر موارد من غیر منطقی برخورد میکردم!
    به هر حال وارد متوسطه دوم که شدم احساساتم تعدیل شد و روز به روز صمیمی تر شدیم و همیشه راهنماییم میکردن و خصوصا در زمینه کنکور خیلییی پشتم بودن.
    مسئله از جایی شروع شد که اواسط سال دوازدهم یه مشکل خانوادگی خیلی بد برای ما پیش اومد و به دلایلی اون موقع من نمیتونستم چیزی به مادرم یا بقیه افراد فامیل بگم و بعد کلی فکر کردن و شب نخوابی و…. تصمیم گرفتم از ایشون کمک بخوام که هم بهشون اعتماد داشتم و هم یه مقدار نسبت دورتری به هر حال داشتن نسبت به فامیل.
    مسئله رو گفتم و کلی پیششون گریه کردم و راهنماییم کردن و دلداریم دادن….بعد من ازشون خواهش کردم به کسی چیزی از این مسئله نگه خصوصا یکی از معلم ها که دوست صمیمیشون بود ولی من اصلا بهشون اعتماد نداشتم….
    چند ماه بعد کنکور تموم شد و من مدرسه کاری داشتم که همون خانم x که دوست صمیمیشون بود یهو آروم از من راجب قضیه خانوادگیم پرسید/: و من خب…خشکم زد و سربسته یه چیزاییو گفتم بهشون ولی اون روز خیلیییی دلم شکست.بعد چند روز به معاونمون پیام دادم و بعد سلام احوال پرسی خیلی گرم وویس گرفتم و کامل تعریف کردم و ازشون پرسیدم آیا واقعا خانم x این قضیه رو از شما شنیده؟؟
    و…وویس رو گوش داد و یک ماهه که هیچی نگفته(:
    از دوستام حالمو میپرسه ولی به خودم هیچی نمیگه….
    خانم دکتر دارم دیوونه میشم واقعا بین دوراهی موندم….از یه طرف خیلیییی دوسشون دارم و خصوصا چون تو سخت ترین دوران زندگیم پشتم بودن دلم میخواد توی ادامه زندگیمم در ارتباط باشم باهاشون و همش میگم نکنه حس کنن وقتی که مشکلم حل شد یهو رفتم…..از یه طرف مادرم به خاطر این کارشون خیلی ناراحت شده و اصلااا حتی جرئت ندارم اسم ایشونو بیارم…لطفا راهنماییم کنین چه کار کنم):

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ ۴۹
      دوست خوبم

      چیزهایی که در مورد او نوشتی و توقعاتی که داری نشان می دهند که تو هم در این ارتباط بسیار سمی شده ای. اینکه انتظار انتقام داری، اینکه می خواهی او مال خودت باشد، اینکه در بین صدها مشکل، از فرصت نوشتن مشکلت برای طرح این‌مشکل استفاده کردی که به قول خودت رفته و در عین حال این مشکل خیلی کوچکتر از بقیه است و .‌‌.. همه نشان می دهند خودت هم سمی شده ای.
      اگر قصد داری کاری برای خودت بکنی، از فکر زخم زدن به دیگران و انتقام گرفتن بی کن بیا و با اراده تمام رفتار کن و تصمیم بگیر این کار را ترک کنی.
      دیگر اینکه قید این دختر را که مثل مسافر می رود و می آید بزن و کلا تو ترکش کن و اگر باز هم سراغی از تو گرفت بگو عطایت را به لقایت بخشیدم، تو را به خیر و مرا به سلامت . تو تصمیم بگیر که کلا کنار بگذاری تا مغزت آرام شود و بتواند درس بخواند و بتواند کار مفید انجام دهد بتواند مشغولیت های خوب تری داشته باشد.
      این روزها مثل برق و باد زود می گذرند و تو فرصت ها را از دست می دهی. بنابراین به حجم مشکلاتی که داری فکر نکن، به این فکر کن که همین چند تا مشکلی که اشاره کردی کاملا به دست خودت قابل حل هستند و سعی کن حل شان کنی تا کمی فکرت آرام شود و بتوانی برای اکنون و آینده خودت درست تصمیم بگیری . در این شرایط بقیه مسائل نیز کوچکتر، دورتر یا قابل تحمل تر می شوند.

  8. رها :

    سلام وقت بخیر
    من رهام پشت کنکوری تجربی و ۲۰ سالمع
    نمیدونم از سال دهم که با این سایت آشنا شدم،چندمین بار هستش دارم پیام میذارم..
    من سال هشتم حس خیلی خاصی نسبت به دبیر زبانم داشتم و الانم دارم..یه محبت خیلییی خیلییی شدید که الان جوری شده اکثر تایم های روز رو فکرم بی اختیار پیش معلمم هستش باهاشون در ارتباطم و هر از گاهی میرم مدرسه دیدنشون..
    خیلی از خاطرات کاربرای سایت رو خوندم یه جورایی همشو تجربه کردم
    گریه و زاری شدید
    بی خوابی مطلق
    دلتنگی شدید
    قرص و..
    حسادت زیاد به شاگرداشون
    نمیدونم گاهی از دستم در میره چندین ساعت باهاشون در خیالم حرف میزنم و در خیالم باهاشون میرم بیرون و یه عالمه براشون کادو میخرم و تو کارهاشون کمک شون میکنن و هر چیز جدیدی از زندگیمو براشون تعریف میکنم میخندم گریه میکنم..
    خلاصه که داستان‌های زیادی میسازم تو خیال خودم
    من عملا از درس افتادم نمیتونم تمرکز کنم
    انقدری که ذهنم در گیره و ۲۴ ساعته با گوشی هستم حتی بعضی وقتا شبا هم ناخودآگاه از خواب بیدار میشم و پی وی شون رو نگا میکنم
    خیلی تو خواب میبینم شون..
    دور از انصافه اینو نگم که معلمم واقعا یه معلم کاربلد هستش خیلیییی مهربونه خیلی نصیحتم میکنه روراست باهم صحبت میکنه و میگن اگه از حد خارج بشم مریض میشم باید این محبت در حد متعارف باشه و چند باری گفتن که باید اولین اولویت زندگیم برنامه و آینده ام باشه و خیلی حرفای دیگه..
    اما کو گوش شنوا..
    من بعضی وقتا از سر دلتنگی ساعتها زل میزنم به آنلاین بودنشون که شاید بهم پیام بدن یا فرصتی باشه و باهاشون صحبت کنم..
    برام نهایت آرامش و خوشبختی شده بودن کنار معلمم..
    از هر نظری که فکر کنید برام بهترین و نهایتش هستن..
    این تقریبا کل وضعیت این روزای منه
    من میدونم که رفتارام درستش نیستش حتی معلمم هم میگه بی اراده و وابسته ام..
    من اهل فراموشی نیستم
    خیلییی دوسشون دارم و میخوام هر طور شده خودمو اصلاح کنم تا بتونم عین یه رفیق کنارشون بمونم
    فقط میخوام کمکم کنید بهم راه حل بگید این مشکلات رو بذارم کنار
    امسال آخرین فرصته که خانواده ام بهم دادن برای کنکور اما من تمرکز ندارم
    هنوز جدی شروع نکردم مطالعه ام اما همین روزا دوباره استارت میزنم
    لطفا خواهش میکنم بهم کمک کنید ??

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم
      بخش خوب رفتار و افکار تو این است که اطلاعات لازم را داری، خودت و احساست را می شناسی و در عین حال صادق هستی.
      اما همه اینها به تنهایی نمی توانند برای بهتر شدن رابطه و نیز کسب موفقیت به تو کمک کنند.
      همان طور که معلمت هم گفته لازمه تغییر شرایط موجود، تقویت اراده ات است. نیاز است خودت را پر قدرت کنی تا برای ادامه دوستی در آینده با معلمت آماده کرده باشی.

      برای این منظور از فکر کردن درباره معلمت به عنوان جایزه و پاداش استفاده کن. وقتی برنامه ریزی می کنی، بخش های مختلف کارت را طوری در نظر بگیر که در میانه آنها، وقتی را برای فکر کردن و تخیل درباره معلمت اختصاص دهی. و البته هرگز و اصلا در زمانی عیر از آنچه در برنامه مشخص شده سراغ این افکار نرو.
      تو در شرایطی نیستی که توصیه کنم فراموش کنی یا کلا کنار بگذاری، اما می توانی به افکار و تخیلات خودت نظم دهی و آنها را به اختیار خودت درآوری. تا جایی که هر زمان اراده کردی بتوانی افکارت را متوقف کنی.
      راستی یادت باشد حتما با موسسات یا برنامه های درسی آزمون خاص و … همراه شو تا به خاطر حضور در کلاس ها یا رسیدن به برنامه آزمون ها وقتت بیشتر پر شده باشد.

  9. .... :

    سلام خسته نباشید
    سه سال من این سایت دنبال میکنم . و تمام متن ها رو خوندم .
    دو سال پیش ، یعنی من کلاس ۱۰ بودم اینجا نجربه ای عشق به معلمم گذاشتم . که دیوونه وار عاشقش بودم .
    و چون بار اولم بود تجربه اش نداشتم . مثل یک عاشق دیوونه باهاش برخورد کردم .. جایی رسیده منو با اخراج از مدرسه تهدید میکردن خیلی حالم بعد شده بود .. که اینجا پیام دادم ودرخواست کمک کردم .
    خانم دکتر گفتن که تو رفتارم کنترل نداشتم .. و بزارم ایشون نفس بکشه …
    و من سعی کردم ازشون دور بشم و…
    با خودم شرت بستم اگه مردم هم بهش نه زنگ بزنم نه پیام بدم .. واقعا سخت بود . ولی تونستم کنترلش کنم .
    سال دوازدهم وقتی وارد شدم شد معلمم اونم درس تخصصی که بیشتر هفته رو با اون داشتیم . باهاش مثل یک معلم عادی رفتار میکردم شاید کم تر .
    ولی سال دوازدهم همون حس های که به معلمم داشتم همون حس به یک معلم دیگه ای حس کردم .
    قلبم تند تند میزد و نمی تونستم نفس بکشم . ولی تجربه کسب کردم . با این معلم فارسیم رفتارم کنترل کردم .
    واقعا این معلم خیلی با فهم قشنگ ادم درک میکنه . همون سال من دیسک کمر میگیرم مجبور به عمل میشم . وقتی بیمارستان بودم میاد ملاقاتم . روز به روز بهش علاقم شدید تر میشد .
    بعد یک ماه استراحت معلم با ماشینش منو میبرد مدرسه میورد که نباید زیاد راه برم .. این رفتارش حالم بعد تر میکرد . ولی چیزی بهش از علاقم نگفتم …
    تو روز اخر میرسه و امتحان فارسی .
    دل میزنم به دریا . براش نامه مینویسم میرم میدم بهش . خودم خیلی کنترل میکنم گریه نکنم ولی نمیشه .
    اونجا بهش میگم دوسش دارم .. اونم میگه خیلی منم دوست دارم .
    خیال میکردم مثل بقیه معلم سرش پایین میگیره میره و کاملا فراموش میکنه .
    ولی نه این طور نبود . ۴ تیر تولد دخترش بود دعوتم کرد خونشون خیلی خوش گذشت .
    الان هر هفته یک بار تصویری زنگ میزنه باهم حدود یک ساعت صحبت میکنیم …
    ازم خواست دیگه خانم صداش نکنم بگم ندا جون اسمش ندا بود میگه من دست از سرت بر نمی دارم . حتی جریان اون معلم قبلی هم براش تعریف کردم.
    خیلی معلم با فهمی . دوست داشتنی. خیلی هم پولدار ۴ سال هم استاد دانشگاه بوده .
    از خدا می خوام کمکم کنه این دوستیمون ادامه داشته باشه
    خانم دکتر از شما هم ممنون منو راهنمایی کردی تا بتونم از معلم درس تخصصیم دور شم
    سعی کنید تو رفتارتون کنترل داشته باشید

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم
      خیلی برایت خوشحالم. امیدوارم هم چنان با کنترل رفتار و رعایت فاصله و حفظ احترام با معلمت در ارتباط باقی بمونی، چون در این صورت واقعا مثل دو دست خواهید بود و در آینده هم این دوستی ادامه خواهد داشت.

      سپاسگزارم که حال و حس خوبت را با ما اینجا به اشتراک گذاشتی.

  10. .... :

    سلام خسته نباشید
    سه سال من این سایت دنبال میکنم . و تمام متن ها رو خوندم .
    دو سال پیش ، یعنی من کلاس ۱۰ بودم اینجا نجربه ای عشق به معلمم گذاشتم . که دیوونه وار عاشقش بودم .
    و چون بار اولم بود تجربه اش نداشتم . مثل یک عاشق دیوونه باهاش برخورد کردم .. جایی رسیده منو با اخراج از مدرسه تهدید میکردن خیلی حالم بعد شده بود .. که اینجا پیام دادم ودرخواست کمک کردم .
    خانم دکتر گفتن که تو رفتارم کنترل نداشتم .. و بزارم ایشون نفس بکشه …
    و من سعی کردم ازشون دور بشم و…
    با خودم شرت بستم اگه مردم هم بهش نه زنگ بزنم نه پیام بدم .. واقعا سخت بود . ولی تونستم کنترلش کنم .
    سال دوازدهم وقتی وارد شدم سد معلمم اونم درس تخصصی که بیشتر هفته رو با اون داشتیم . باهاش مثل یم معلم عادی رفتار میکردم شاید کم تر .
    ولی سال دوازدهم همون حس های که به معلمم داشتم همون حس به یک معلم دیگه ای حس کردم .
    قلبم تند تند میزد و نمی تونستم نفس بکشم . ولی تجربه کسب کردم . با لین معلم فارسیم رفتارم کنترل کردم .
    واقعا این معلم خیلی با فهم قشنگ ادم درک میکنه . همون سال من دیسک کمر میگیرم مجبور به عمل میشم . وقتی بیمارستان بودم میاد ملاقاتم . روز به روز بهش علاقم شدید تر میشد .
    بعد یک ماه استراحت معلم با ماشینش منو میبرد مدرسه میورد که نباید زیاد راه برم .. این رفتاراس حالم بعد تر میکرد . ولی چیزی بهش از علاقم نگفتم …
    تو روز اخر میرسه و امتحان فارسی .
    دل میزنم به دریا . برلش نامه مینویسم میرم میدم بهش . خودم خیلی کنترل میکنم گریه نکنم ولی نمیشه .
    اونجا بهش میگم دوسش دارم .. اونم میگه خیلی منم دوست دارم .
    خیال میکردم مثل بقیه معلم سرش پایین میگیره میره و کاملا فراموش میکنه .
    ولی نه این طور نبود . ۴ تیر تولد دخترش بود دعوتم کرد خونشون خیلی خوش گذشت .
    الان هر هفته یک بار تصویری زنگ میزنه باهم حدود یک ساعت صحبت میکنیم …
    ازم خواست دیگه خانم صداش نکنم بگم ندا جون اسمش ندا بود میگه من دست از سرت بر نمی دارم . حتی جریان اون معلم قبلی هم براش توضیح دادم .
    خیلی معلم با فهمی . دوست داشتنی. خیلی هم پولدار ۴ سال هم استاد دانشگاه بوده .
    از خدا می خوام کمکم کنه این دوستیمون ادامه داشته باشه
    خانم دکتر از شما هم ممنون منو راهنمایی کردی تا بتونم از معلم درس تخصصیم دور شم

  11. مجنون :

    سلام دوباره
    من پسرم. درسته احساسات پسرا مثل دخترا نیست میریزن تو خودشون و همین باعث شده من خودم رو کنترل کنم،بله رفتار ایشون اشتباه بود دیگه همون پیام گاه گاه رو هم نمیدم اگه من بخوام راستش رو بگم پدر مادرم سنشون زیاده و از اون آدمای قدیمی هستن و زیاد هم بهم محبتی نکردن دستشونو میبوسم زحمت کشیدن دریغ تکردن از چیزی ولی احساسات من به قدر کافی تامین نشده با توجه ب اینکه نسل ها فرق داره .و دلیل اینکه به معلمم وابسته شدم همین کمبود محبت بود اما شما معلم محترم شاید یه روز از این سایت رد بشی و هر معلم دیگه ای که میخونه لطفا اینقدر عوضی نباش و به خاطر اینکه یه دانش آموز وظایفی که داری مثل بسیج دانش آموزی انجمن ووو رو به عهده بگیره بهش محبت کن که دلبسته بشه شما از چیزی خبر نداری شاید اون فرد تو عمرش کسی حتی یه نوازشش هم نکرده باشه و با این کارت آینده یه نفر رو خراب میکنی شادی رو ازش میگیری وقتی نباشی[عین داستان من] ????
    الانم نمی گم بدون اون معلم میمیرم یا به زندگیم ادامه نمیدم ولی شادی خوشبختی اینا چیزایی بود که اون معلم از من برد وقتی رفت من نمیگم عاشق معلمم بودم چون اصلا درست نیست فقط به عنوان یه رفیق دوست داشتم کنارم باشه مثل یه بزرگتر راهنمام باشه اکم نه هر روز هر دقیقه هر هفته من به یک ماه یه تماس یا پیامک راضی بودم خخخ توف ب دنیا که اینجوره توف واقعا. اگه یه روز دوباره با اون معلم همکار بشم تو کار دیگه ای مطمئنا بهش میگم ادمای بی روح و منفعت طلب هیچ جایی توی گروه من ندارن

    لطفا بگین چیکار کنم یکم خوشحال بشم چطور زندگیمو بهتر کنم فقط میخوام احساس خوشبختی کنم ??

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:وست خوبم
      چقدر خوبه که به خیلی از موارد درست اشاره کردی و آنها را می دانی .
      این یکی از مهارت های مهم معلمی است که به این موارد دقت کند و وارد رابطه های عاطفی نشود که در نهایت به ضرر و آسیب دانش آموز ختم شود.
      در مورد دختر و پسر و تفاوت در احساس شون، باید بگم لزوما این طور نیست که دختران بیشتر و راحت تر احساس شان را بروز می دهند ولی عمدتا در فرهنگ ایران این طور است که تصور می شود پسران احساس شان را درون خودشان نگه می دارند.
      با این همه وقتی حسی به این شکل ایجاد می شود مهم نیست دلیل آن کمبود محبت و نوازش بوده یا نیاز به ابراز عشق یا هر دلیل دیگری، مهم این است که با فرد متخصصی مواجه شود و پاسخ درستی دریافت کند که گویا متاسفانه برای شما این اتفاق رخ نداد.
      در هر صورت برای اینکه حس خوبی داشته باشی و شاد باشی پیش از هر چیزی خودت را دوست داشته باش. به خودت و احساست احترام بگذار و سعی کن کارهای موثر و خوبی را که تمایل داری انجام دهی و دنبال کنی.
      به گفته های خودت فکر کن و به اینکه چقدر خوب متوجه برخی مسائل شدی و این تجربه را عمیقا درک کرده ای.
      یادت باشد که هر چند ما به توجه و احترام والدین نیاز داریم ولی بهترین توجه و محبت وقتی هست که به خودمون توجه و احترام می گذاریم.

  12. مجنون :

    سلام
    من الان پشت کنکورم سال یازدهم نمیدونم چی شد که فهمیدم به یکی از معلم هامون وابسته شدم خیلیییی زیاد حتی بیشتر از دوستای صمیمی خودم دوسش داشتم من سال دوازدهمم اینقدر به ایشون فکر میکردم که اصلا تمرکز درس خوندن نداشتم حتی بهترین دوستامو از دست دادم چون بهشون توجه نمیکردم الانم که پشت کنکورم هنوزم به فکرشم اما اون بعد مدرسه مثل یه تفاله منو رها کرد و جوری سرد جوابمو داد که بارها شکستم اگه معلم هستید و این متن رو میخونید توروخدا با دانش آموزی که بهتون علاقه داره خوب باشین یه ذره بخدا اینا گناهی ندارن کمکشون کنید وابستگی رو کمتر کنن من ففط هر هفته یا دو هفته یه بار به معلمم پیام میدادم تا چند وقت پیش ولی ایشون اصلا جوری جواب منو دادن که فهمیدم میگه برو دیگه?خیلی وقته اینجوریه ولی من همش بعد یه مدت پا میزارم رو غرورم میرم حالشو میپرسم فقط هم پیامک میزنم که مزاحمش نشم ای کاش یکم فقط یکم بهم کمک میکرد تا وابستگی که بهش دارم رو کم کنم الان سه ساله زندگیم تباه شده بخدا حال خوشی ندارم یه روز از زندگیم لذت نبردم چون نمیتونم لطفا اگه دانش آموزی دارید که وابسته هست بهتون توجه کنید بهش یکم تاحالش بهتر بشه
    ماا که روزی ۱۰۰۰ مرتبه از این درد میمیریم فرض کنید منی که زرگ کلاسمون بودم کنکور که هیچ قبول نشدم معدلم از ۱۹/۷۵ به ۱۳ افت کرد این انصافه؟! اینجور رفتار کردن ???
    اگه کسی راهی بلده بگه بخدا دیگه توان ندارم

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      امیدوارم علاوه برمعلمان، دانش آموزان هم با دقت این پیام تو را بخوانند و از خودشان مراقبت کنند. لزوما دل بستن و علاقمند شدن به معلم نمی تواند تضمین کننده ارتباط صحیح باشد.
      معلمان هم انسان هستند و خطا می کنند . کار ایشان بر اساس توصیفی که تو کردی اصلا درست نبوده، حق با توست اگر می خواستند رابطه را کم کنند حتما باید در تو آمادگی لازم را ایجاد می کردند و مجاز به این رفتار نبودند.
      اما حالا تو تبدیل به یک تجربه تلخ شدی برای دیگران که امیدوارم سایرین درس بگیرند و خودشان وارد وابستگی و دلبستگی های از این دست نشوند و همیشه تعادل در محبت و عشق را در مورد معلم شان تمرین کنند.

      اما در مورد اینکه حالا چه کار کنی بزرگترین توصیه من این است که اگر کسی در حق تو بدی کرده خودت نفر بعدی برای ظلم در حق خودت نباش.
      او اشتباه کرده اما اشتباه تر اینه که شما بخواهی در حق خودت کوتاهی کنی.
      آینده در پیش روی توست. برای خودت برنامه ریزی کن توانایی های گذشته و موفقیت هایت را به یاد آور و حسابی تلاش کن تا بهترین تصمیم را بگیری. وقتت را برای ساختن بیشتر صرف کن و انرژی و تمرکزت را روی کار درست قرار بده.
      و اگر راستش را بخواهی شدیدا توصیه می کنم عزت نفس خودت را حفظ کن همان‌پیام گهگاه را هم برای شان نفرست. چون وقتی که داری پیام می فرستی و میدانی طرف مقابل استقبالی از پیام تو نمی کنند بیشتر در حال از بین بردن عزت خودت هستی نه چیز دیگر.

  13. بهاره :

    سلام خانوم دکتر…خسته نباشین روزتون بخیر..
    من برای بار چندم هستش که پیام میذارم..چند ساله زندگی من شده خوندن داستان های این سایت…مشکل الان من خیلیی حاد هستش خواهش میکنم بهم کمک کنید..
    داستان عشق من نسبت به معلم زبانم خیلی مفصل و عجیب غریب هستش..کاملا تعریف میکنم براتون…
    الان ۲۰ سالمه و پشت کنکور تجربی.سال هشتم یه حس دوس داشتن عجیبی نسبت به معلم زبانم پیدا کردم.. طوری که واقعا از ته دلم دوسشون داشتم میرفتم پیششون ایشون هم هر چقدر از خوبی هاشون بگم کمه بینهایت مهربون هستن..من میرفتم دنبالشون کتاب و دفترهاشون رو تا دم دفتر می‌بردم..به هر بهانه ای میرفتم پیششون..گذشت سال نهم خیلییی زیاد شدید تر شد..تا جایی که وقتی مدرسه نبودن من افسرده میشدم..اینو هم بگم من درسم خیلی خوب بود با معدل ۲۰ قبول شدم..خیلی وابسته ی ایشون شدم..یه روزی گفتن شاید سال بعد مرخصی بگیرم نیام من دیوانه شدم زنجیر پاره کردم..انقدر اصرار کردم رفتم و اومدم تا شماره شون رو گرفتم..مشکل یکی دوتا نبود که..یه دانش آموز دیگه ای داشتن که روانی تر از من بود تا مرز خود زنی میرفت و قرص و …
    من گوشی نداشتم به جز یکی دو بار احوالپرسی ساده هیچ ارتباطی باهاشون نداشتم اما خیلییی زیاد خیال بافی کردم رویاهایی که ساختم من با معلمم…به همین منوال گذشت من که نهم رو تموم کردم..از کنترل خارج شدم راهی روانشناس و روانپزشک شدم..اما بی فایده…تمایل پیدا کردم به کارهایی که اون دختره برای معلمم می‌کرد.. من به خاطر مادرم هم که شده خودمو یه کم آروم کردم.اما چه آروم کردنی طوفانی بود در دلم که حد نداشت…گذشت تا همین دی ماه که پیام دادم…اینبار واقعی احساسهامو گفتم اون دختره هم رفته بود..اجازه دادن رفتم پیششون..من ظاهرم کاملا آرومه اما درونم آشوب بود…تو اون دیدار گفتم میرم بعد کنکور بیام اما نتونستم همه چیز از کنترلم خارج شد هر روز چندین بار پیام میدم بهشون..کارم کشیده به قرص خوردن و تیغ و…
    همش بی تاب و بیقرار..
    درسم خیلیی عقب افتاده.. وضع روحی خوبی ندارم..معلمم رو خسته کردم..خودشون میگن دق ام دادی تو این مدت ارتباطت..
    خانواده ی من از هیچ کدوم از اینا خبر ندارن..
    خواهش میکنم کمکم کنید

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      خواهش می کنم چند لحظه نوشته خودت را طوری بخوان که انگار خودت ننوشتی و ناما فرد دیگری را می خواتس، در این صورت چه پاسخی می دهی؟
      مطمئنم که میگویی راه نجات دست خودت است، از هیچکس دیگری کمک نگیر.
      اگر مطالب و داستان های این سایت را خوانده باشی به راحتی متوجه می شوی که صبوری امروز تو پاداش خوب ادامه ارتباط با معلما در آینده را به همراه دارد.
      متوجه می شوی که اصرار کردن های تو فقط دل آشوبه معلما را زیاد می کند و او را برای ترک این رابطه مصمم می کند.
      متوجه می شوی که قرار نیست دارو به تو داده شود تا خودت و احساس های رها شده ات را کنترل کند، این خودت هستی که مسوول امروز و فردای این رابطه هستی.
      متوجه می شوی که دیگر باید به خودت بیایی، دوازده ساله نیستی که بگوییم اول نوج آنی تو است و شاید خام و بی تجربه هستی. الان دیگر فقط و فقط خودت باید به خودت و این رابطه کمک کنی.

  14. پروانه :

    سلام، خیلی اتفاقی دوباره بعد از چندین سال اومدم تو این سایت، یه موقعی هرروزم اینجا میگذشت، از اونموقع ها تقریبا ۸ سال میگذره. شاید افرادی که پیام های خیلی قبلو خونده باشن پیام های منم دیده باشن اما دوست دارم یبار دیگه بگم شاید کمی بچه هایی رو که منم یه روزی جاشون بودم آروم کنه، من سال ۹۳ یعنی ۸ سال پیش یه دختربچه ۱۴ ساله کلاس هشتمی بودم، بچه ای که تو اوج سن بلوغشه و از لحاظ روحی خیلی حساسه و احساساتی رو تجربه میکنه که شاید فقط مختص همون چندساله و دیگه هیچ وقت تو زندگی تجربه نمیشه. من به شدت شیفته ی یکی از معلمام بودم، الان که پیام های بچه هارو میخوندم خیلی یاد اون دوران خودم افتادم، اینکه به بهونه های الکی بری پیشش که فقط ببینیش، اینکه به بقیه بچه هایی که باهاش رابطه نزدیکی دارن حسودی کنی، اینکه وقتی اسمتو با صدای اون میشنوی بری تو اسمونا از خوشحالی و اینکه حتی یه عزیزم گفتنش هم که ممکنه به همه شاگرداش بگه یه جور دیگه تعبیز کنی. همه ی اینا حسای مشترکیه که بچه هایی که به معلماشون وابسته عاطفی میشن تجربه میکنن، برای بعضی ها این تجربه شیرینه و برای بعضی ها عین زهر تلخه. من هر جفتشو تجربه کردم. سال هشتم تا دهم که من به قول خودم عاشق معلم راهنماییم شده بودم بدترین دوره زندگیمه. خیلی سختی کشیدم، خیلی عذاب کشیدم و الان که فکر میکنم همش بخاطر رفتار نادرست و غیرحرفه ای اون معلم با من بود، پس اگر معلم هستید و شاگردی دارید که بهتون ابراز علاقه میکنه پیام منو با دقت بخونید، چرا که شما در جایگاه معلم اولین وظیفتون اینه که مواظب روح و روان شاگرداتون باشید.
    بچه های عزیز اول از هرچیز میخوام بهتون بگم که هیییچ وقت تحت هیچ شرایطی و در مقابل هیچ احدی، غرورتونو زیرپا نذارید، خودتونو به هر قیمتی کوچیک نکنید، این خود شمایید که با رفتارتون تعیین میکنید دیگران چقدر بهتون بها بدن،ارزشتونو خودتون مشخص میکنید پس همیشه با وقار و با غرور باشید.
    مورد بعدی اینکه یادتون باشه معلم شما بجز شما هزارتا شاگرد دیگه داشته،داره و خواهد داشت، من خودم تجربه تدریس داشتم پس از زبون یه معلم بهتون میگم که برای معلما ادب شاگردشون خیلی مهمه، معلم دوست داره با شاگردش همیشه یه حریمی داشته باشه،حریمتونو حفط کنید و هرگز پاتونو یک قدم هم از حریم بینتون اونور تر نزنید، مواظب تک تک کلماتی که بکار میبرید باشید، برای مثال میگم یه معلم هیچ وقت دوست نداره از زبون شاگردش بشنوه که من عاشق شمام هرشب به شما فک میکنم همه زندگیم شمایید. همینکه بگید من خیلی دوستتون دارم و برام با احترام و با ارزشید قشنگتر و محترمانه تره.
    یه مورد دیگه ای که میخوام بگم اینه که قبل از اینکه خودتونو لو بدید با چشم باز ببینید که طرفتون چه جور آدمیه، ابراز علاقه عین قماره، یا طرفو کامل بدست میاری یا کامل از دستش میدی پس ببین اول جنبشو داره یا نه.
    معلم راهنمایی من بعد اینکه حس منو به خودش فهمید یه ادم دیگه شد و همه ی تلاششو کرد که منو از خودش متنفر کنه و اون حجم از بی تفاوتی و بی محلی رو یه بچه ۱۳ ساله نمیتونه درک کنه و از درون میشکنه، مخصوصا در رابطه با معلمی که با همه میگه و میخنده ولی به تو که میرسه انگار دشمنشو میبینه.
    من وقتی به دبیرستان رفتم با روحیه داغون و حال خراب وارد شدم چون رفتارای معلم راهنماییم این فکر و تو من ایجاد کرد که من مشکل دارم، شاید زشتم شاید به دل نمیشینم پس همه از من بدشون میاد‌‌. وارد دبیرستان که شدم با یه معلم دیگه روبرو شدم خیلیی احتیاط کردم که دوباره عین قبل نشه و ضربه نخورم اما این آدم کلا با قبلی فرق داشت و اینقدر قشنگ و فهمیده با احساسات من برخورد کرد که من بهترین دوران زندگیم رو تجربه کردم. معلمای عزیز اگه شاگردی بهتون ابراز علاقه میکنه نترسید، اون شمارو عین یه جنس مخالف نمیبینه، اون شمارو عین خواهر،مادر یا دوستش میبینه، ازتون آرامش میگیره و همینکه باهاش خوب رفتار کنید و نشون بدید که درکش میکنید و احساسشو میبینید براش کافیه. معلم من همین کارو کرد. من الان ۲۲ سالمه و هنوزم باهاش در ارتباطم، هز از گاهی من پیام میدم یا اون پیام میده و حال همو میپرسیم ولی من دیگه با دیدنش دست و پامو گم نمیکنم، با دیدن اسمش رو گوشیم هول نمیشم ،فقط بعنوان یه دوست و معلم دوسش دارم و برام با ارزشه و با احترامه. احساساتی که الان دارید میگذره و تموم میشه پس نگران نباشید که تهش چی میشه. از روزای نوجوونیتون لذت ببرید و خیالتون راحت باشه که یه روز قلب خودتون به این حس پایان میده.
    البته پررو بازیم درنیارید هی پیام بدید و اعصاب اون بنده خدارم خورد کنید، اونا خودشون زندگی شخصیشونو دارن و شماهم همسن و سال اونا نیستید که از صحبت ۲۴ ساعته باهاتون خسته نشن. هرچیزی رو به حدش نگه دارید و شورشو در نیارید.
    این بود تجربه های من، امیدوارم به دردتون بخوره

  15. بهار :

    خانم دکتر اینکه صحبت کردن با معلمم در خیالم قبول دارم طبیعی نیس..دلم خیلیییی تنگ میشه براشون وقتی صحبت میکنم آروم تر میشم اما علاقه ام به معلمم واقعا ربطی به استرس کنکور ندارد..به آرامش مطلق میرسم وقتی باهاشون صحبت میکنم و همه چی خوب هستش حالشون خوبه ناراحتی ندارن..منم خوب میشم..حس میکنم با ایشون راحت تر از قبل درس میخونم..برای من عشق به تمام معنا هستن..این حس و حال چندین ساله با منه..اگر فقط امسال بود شاید از استرس کنکور بود..اما اینطوری نیس..

  16. بهار :

    سلام خسته نباشید..من دختری ۲۰ ساله هستم.امسال کنکور تجربی می دهم..سال هشتم به شدت وابسته ی معلم زبانم شدم..خیلی شدید دوسشون داشتم..الان علاقه ام به جایی رسیده که هر روز باید از حالشون خبر داشته باشم..وقتی بی حال هستن شدیدا بهم میریزم..بعضی وقتا ساعتها باهاشون در خیالم صحبت میکنم ..میخندم گریه میکنم..حتی در جمع خانواده ام حواسم پیش معلمم هستش..ایشون خیلییی مهربون هستن..همیشه با مهربانی بهم جواب میدن میگن باید در هر شرایط خودمو کنترل کنم تا این رابطه ادامه پیدا کنه…
    میشه کمکم کنید من خیلی میترسم..وابستگی ام بیشتره میشه هر روز..طبیعی هستش ت این سن این علاقه؟!!

  17. بهار :

    سلام خسته نباشید..من دختری ۲۰ ساله هستم..امسال کنکور تجربی میدم..سال هشتم به شدت وابسته ی معلم زبانم شدم..طوریکه الان هم باهاشون صحبت میکنم علاقه ام به ایشون به جایی رسیده هر روز باید از حالشون خبر داشته باشم..روزی نمیشه که پیام ندم.همش با فکرو خاطره ی ایشون زندگی میکنم..بعضی وقتا میشه ساعتها با خودم در خیالم باهاشون صحبت میکنم..میخندم..گریه میکنم..وقتی حال شون خوب نیس منم کلا بهم میریزم..خلاصه تمام زندگیم شده استرس کنکور و معلمم..فکر اینکه اگه یع روزی نباشن نتونن جواب بدنن..واقعا دیوانه ام میکنه?
    میخواستم کمکم کنید..من چیکار کنم..عادی هستش در این سن این علاقه..خیلی میترسم..

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      این شدت از علاقه که از چند سال پیش برایت مانده چندان عادی نیست اما خیلی احتمال دارد که به فشار ناشی از کنکور مربوط باشد. چون در چنین فشاری، روان تو تمایل پیدا می کند هم چنان خطی از حس حالب دوست داشتن را نگه دارد یا پر رنگ‌کند .
      اما بدیهی است که برخی خیالات مربوط به ایشان شرایط مطالعه و آماده سازی کنکور را برایت برهم می زند و خیلی هم خوب نیست.
      بدیهی است در حال حاضر متوجه باشی که هر چند علاقه و دوست داشتن تو واقعی است اما این حجم از هیجان و ساعت ها صحبت کردن در خیال و … غیر طبیعی و نادرست هستند و تنها روان تو برای فرار از فشار کنکور این کار را با تو می کند که بیشتر سراغ این موضوع بروی.
      حالا که می دانی سعی کن به ارتباط با معلمت گفتگوی ذهنی با او و … نظم و زمان بدهی طوری که همیشه اولویت اول تو و برنامه هایت همان کنکور باقی بماند.

  18. Raha :

    سلام روزتون بخیر..
    من دختری ۲۰ ساله هستم امسال دومین سالی هستش که کنکور تجربی میدم.میخوام یک ماجرایی رو براتون تعریف کنم.
    من خیلی دختر تنهایی هستم..سال هشتم به شدت وابسته ی یکی از معلم هام شدم..معلم زبانم.اون سال برای تفکر هم میومد..دو شنبه ها دو زنگ آخر با هم کلاس داشتیم..یادمه اولین نفر از من درس میپرسید خیلییییی برام فرق داشت با بقیه معلم ها..من درسم خوب بود سال نهم با معدل ۲۰ قبول شدم..به خاطر همین بیشتر معلم هام باهام خوب بودن اما ایشون فرق می‌کرد..روزها می‌گذشت من هر روز وابسته تر از قبل میشدم..میرفتم پیشش باهام میخندیدیم..تا اینکه سال نهم خیلیییی بدتر شد..وابستگی نبود دیوانگی محض بود سه شنبه ها با هم زنگ آخر درس داشتیم اما من شنبه ها و یکشنبه ها هم میرفتم پیشش وسایلشو تا دم دفتر می‌بردم..خیلیییییی مهربون بودن کاملا درکم میکردن..حس آرامش عجیبی بود تا اینکه یه روز گفت من سال بعد شاید نیام مرخصی میگیرم بمونم خونه من اون لحظه زدم زیر گریه ی شدید طوری که یه هفته عین افسرده ها بودم حالم دست خودم نبود فقط گریه میکردم..یادمه بهم گفت گریه نکن منم گریه ام میگیره ها ..من افتادم ت فاز شماره گرفتن..هر روزی که مدرسه بود میرفتم به یه بهونه ای پیشش..کتاب زبانش پیشم بود هر موقع دلم می‌گرفت بغلش میکردم..تا اینکه بالاخره شمارشو داد بهم..مشکل بزرگی اینجا بود من خانواده ام خیلییی حساس بودن گوشی شخصی نداشتم خیلییی اصرار کردم اما موفق نشدم گوشی بگیرم این از یه طرف از طرف دیگه مدرسه ها تموم شد من تشنه ی دیدنش بودم نمونه دولتی قبول نشدم اینم از یه طرف منو اذیت می‌کرد..مشکل بعدی که مربوط به معلمم میشد این بود یه شاگردی داشت دو سال از من بزرگتر بود دیوونه اش بود حتی تا خونه اش هم میرفت باهم یع عالمه عکس داشتن..فقط براش کادو میخرید..و از همه بدتر روانی تر ازمن بود چندین بار خود زنی کرده بود ..حتی با همسر معلمم هم مشکل داشت.. حسودی میکرد بهش که چرا کنارش هستش چرا با هم عکس دارن من از طریق معلمم با این دختره آشنا شدم ..وقتی وارد دبیرستان شدم با این دختره هم مدرسه ای بودم…من تونستم به معلمم پیام بدم اما فقط از تلگرام اونم اکانتم با داداشم یکی بود داداشم میدید پیام ها..اصلا خیلییی اوضاع بدی بود معلمم فقط میگفت اون دختره چیزی نفهمه بلایی سر خودش میاره من احساس مسخره بودن داشتم به شدت دیوانه ی معلمم بودم اما وسط عشقی بودم که معنی نداشت من تا پای بستری بیمارستان روانی هم رفتم بیچاره مادرم خیلییی اذیت شد ..فاصله گرفتم دیگه پیام ندادم مشاوره میرفتم کاراته میرفتم زبان میرفتم …اما نه ظاهرم آروم بود نه درونم…تمام زندگیم شده بود.. روزها گذشت من شدم یازدهم هر موقع کم‌میاوردم بهش پیام میدادم خیلیییی مهربون تر از اون چیزی که فکرشو
    بکنید هستش ..کرونا اومد…من فراموش نکرده بودم ت رویام باهاش زندگی میکردم..تا اینکه همین دو سه هفته ی پیش پیام دادم و مثل همیشه ابراز علاقه کردم..سرد بود کاملا میفهمدم ..تا اینکه اصرار کردم پیام و پشت پیام فهمیدم اون دختره که عاشقش بود ..سرش خیلیی بلاها آورده..معلمم میگیرن شدید داره و قلبش ناراحته..خیلییی شدید سرش درد میکرد من کامل خبردار نشدم که اتفاق هایی افتاده اما میدونم بلاکش کرده …خوش حال شدم وقتی فهمیدم که نیستش و معلمم تماما برای منه…هر روز پیام میدادم حتی رفتم دیدیمش گفتم به خاطر کنکور فاصله بگیرم بعدش دوباره برمیگردم..اما چه فاصله گرفتنی یه لحظه از فکرم نمیره بیرون..دیشب برای اولین بار حرفایی رو بهش گفتم که خودمم باورم نمیشد گفتم من اهل خود زنی نیستم یه باره خودمو تموم میکنم..اگه بفهمم جز من کس دیگه ای بهتون پیام داده یا شاگرد دیگه ای شماره تون رو داره..خیلییی ناراحت شد..گفت خودتو کنترل کن..من خیلییی رفتارم عوض شده خود معلمم میگه انگار دیوانه شدی بهش گفتم من کاری به زندگی شخصی اش ندارم..فقط میخوام همیشه با من باشه در حد چت کردن همدیگرو دیدن همین..این وسط اسم یه نفر دیگه بیاد روانی میشم.. مادرم درکم نمیکنه اما مانع پیام دادنم نمیشه فقط میگه خودت میدونی…واقعا بعضی وقتا این افکار میاد سراغم…
    دلیل رفتارم اینکه من خیلییییی بیش از اندازه دوسش دارم همین…میمیرم زنده میشم وقتی ناراحته وقتی جوابمو دیر میده…
    نمیدونم چی میشه تا کجا ادامه پیدا میکنه …اما اینبار من کنار نمیکشم تنهاش نمیذارم…این حس و افکار ۵ ۶ ساله با منه..
    اسم فاصله گرفتن میاد دیوانه میشم …
    نمیدونم بگم کمکم کنید که چیکار کنم ؟! اصلا اهل فراموش کردن نبودم و نیستم محاله بذارم تموم بشه این بار …تمام من شده این بار ..

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسح خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      خودت هم متوجه بعد ناخوب در رابطه ات شدی، می دانی که این رفتار و این مقدار از وابستگی نه درست است و نه مناسب و حتی می تواند خطرناک هم باشد.
      اما برای اینکه بدانی که نه ترک کردن در کار است و هم ممکن است خطر آن را کم کنی، توصیه مهمی دارم:
      خیلی از این روابط می تواند تا سال ها ادامه پیدا کند الان یک نوجوان کم سن و سال نیستی، برای خودت جوانی شده ای و به همین دلیل انتظار می رود منطقی و عاقلانه رفتار کنی.
      اگر به آینده فکر کنی و تلاش کنی تا بتوانی پس از این هم مثل یک دوست در کنار معلمت باشی باید دست از این حرف های غیرمنطقی و آزاردهنده برداری.
      معلم تو به اندازه کافی تا سال ها از دانش آموزی که وصف کردی آسیب دیده و اصلا دلیلی ندارد رابطه دیگری را با همان تهدید ها ادامه دهد، پس بهتر است برایش تکرار یک‌تجربه تلخ نباشی و تلاش کنی به شکل دیگری با آرامش و حس خوب و تعادل در ارتباط و به دور از ارسال پیام های متعدد از رابطه ات مراقبت کنی.

  19. Zahra :

    با سلام.بنده دختری ۱۶ ساله هستم که مشکلم اینه به معلمام علاقه مند میشم و احساسم فقط و فقط عاطفیه هر مقطع تحصیلی که میرم به یک معلم علاقه مند میشم سه سال پیش راهنمایی به یکی از معلمام علاقه مند شدم الان هم همچنان دوسشون دارم با این حال امسال اومدم دبیرستان به یه معلم دیگه علاقه مند شدم البته معلم کلاس ما نیست و معلم کلاس دیگه ای هستش متاسفانه خیلی کم اونم از دور میبینمشون همش دلم تنگشه?با این حال که دوسشون دارم ولی دلم میخواد کلا دیگه نمیبینمش ولی ناچارا گاهی مجبورم ببینمشون نمیخوام ببینمش چون میترسم علاقم بیشتر شه همش میگم نکنه اونقدر زیاد شه مثل همون علاقه بشه که به معلم راهنماییم دارم انقدر شدید شه که نبودنش دیوونم کنه واقعا نمیدونم چیکار کنم لطفاااااااااا راهنماییم کنین ممنون از لطفتون

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      ممکن است دلیل این میزان از علاقمندی و وابستگی مربوط به هیجانات دوره نوجوانی باشد و به همین دلیل کم کم در محبت ورزیدن و علاقمند شدن منطقی تر خواهی شد.
      اما این روزها مدیریت هیجان هم می تواند به تو کمک کند تا راحت تر بتوانی نتیجه بگیری و خودت را تقویت کنی.
      برای این منظور بهتر است خودت را کارهای مهم تر مشغول کنی، دوست داشتنی های محیطی و اطرافت را افزایش دهی، معلم مورد علاقه ات را ببینی اما به خودت اجازه ندهی که تمام حواست را درگیر کند و خلاصه روی هیجانت مدیریت بیشتری داشته باشی.

  20. زهرا :

    سلام خانم دکتر وقتتون بخیر .
    من صحبت‌هایی دارم که ترجیح میدم دیگران نبینند . میشه آدرس دیگه ای از خودتون بهمون بدین؟

    • جمال رادفر :

      سلام دوست عزیز سوالتون را بپرسید البته ما در سایت منتشرش نمی کنیم و پاسخ را هم از طریق ایمیل برایتان ارسال می کنیم اگر بخواهید می توانید سوالتان را هم ایمیل کنید

  21. Kamali :

    سلام، راستش تا الان فکر نمیکردم کسایی که مث من باشن که انقدر عاشق معلمشون شده باشن… لطفا کمکم کنین من امسال دوازدهمو تموم کردم از سال دهم عاشق معلم ادبیاتمون بودم ولی چیزی نگفته بودم بهشون تا اینکه پارسال همه چی مجازی شد و … من چون نمیتونستم حضوری ببینمشون اخرش بین حرفا و چتا لو رفتم… اون موقع واکنش خاصی نشون ندادن ولی بعدش معضلات شروع شد که نباید عاشق باشم حتی تهدیدم کردن که اگه رعایت نکنم بلاکم میکنن و کلی عذاب کشیدم دیگه نه خواب داشتم نه غذا میخوردم و… بعد از اون من کلی قول دادم که دیگه در حد عاشقی دوستشون نداشته باشم و …. و همه چی خوب بود من کمکشون میکردم ورقه هارو اصلاح میکردم اصلا من به بچه ها نمره میدادم و…. بعدش بازم چن باری شدید باهام دعوا کردن که دیگه دیدم هیچ کاری از پشت گوشی نمیتونم بکنم روز معلم گل گرفتم بردم خونشون و یکم ناراحتیشون کمتر شد و دوباره همه چی مث قبل بهم میگفتن دوستم دارن و دلشون برام تنگ میشه و…
    رتبه کنکور من سه رقمی شد به خاطرش اشک شوق می ریختن و میگفتن بهم افتخار میکنن
    ولی تازگیا بازم دعوا کردن باهام و این دفعه بلاکم کردن گفتن دیگه حق ندارم حتی زنگ بزنم هر چی گفتم که چقد دوستشون دارم بدون خداحافظی گوشیو قطع کردن…
    من خیلی تنهام تو خونه زیاد با کسی حرف نمیزنم از بین همسن و سالای خودم فقط یه دوست دارم نمیدونم باید چیکار کنم
    خیلی میترسم دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم، بدتر از همه اینا من خودم مصاحبه دانشگاه فرهنگیان شرکت کردم میترسم منم اینطور شم…

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار: دوست خوبم
      در این مدت به کارها و رفتارهای خودت فکن، چه چیزهایی موجب شده که او تا این حد رفتار تندی داشته باشد؟
      اگر مشکل رفتار خودت را پیدا کنی آن وقت می توانی اطمینان پیدا کنی که افرادی مثل او را از دست ندهی چون در آینده مرتکب اشتباهات گذشته نخواهی شد.
      در عین حال در طول سال هایی که معلمی را می خوانید یاد خوایی گرفت که چطور با سلامت، روان و احساس بچه ها بازی نکنی و البته همه معلمان چندان به این موضوع مهم توجهی ندارند اما یادت بماند که این کار حرفه ای نیست که تا این حد شاگردانت را درگیر احساسات کنی و بعد هم رهایشان کنی.
      همه اینگونه نمی شوند و تو که درد کشیده هستی انشاله اصلا این طور نخواهی شد.

  22. Sahar :

    سلام وقت بخیر
    من سال دوازدهم هستم
    دوران راهنمایی(هشتم و نهم)به شدت وابسته معلم زبانم شدم،از همون موقع تا الان که چند سال میگذره نتونستم ایشونو فراموش کنم و هنوز که هنوزه کل زندگیم داره با فکر و خاطرات و گریه برای ایشون میگذره و معلمم خبر نداره،از اخرین باری دیدمشون نزدیک ۲ سال میگذره و من ارتباطی باهاشون ندارم فقط چند باری در حد چت باهاش صحبت کردم همین اما هیچوقت نتونستم احساسمو ابراز کنم چون معلمم رفتار خوبی باهام داره ولی فقط در حد معلم منم میترسیدم که اگه بگم چه واکنشی نشون میده برای همین هیچوقت چیزی نگفتم،اما اصلا نمیتونم فراموش کنم و اینکه معلمم یه دختر داره ۱ سال از من کوچیک تره…کل زندگیم چند ساله خلاصه شده به معلمم و هیچکس خبر نداره…من نمیدونم باید چیکار کنم میشه راهنماییم کنید؟؟چند ساله دادم میسوزم و میسازم
    معلمم رفتار خاصی داره،هم با جذبه هست و هم مهربون و من میترسم که اگر بگم قراره چه اتفاقی بیفته
    برای من تا قبل از اینکه دبیرستان برم مهم نبود که معلمم از احساس من خبر داشته باشه یا نه چون وجودش کافی بود،اما الان دیگه شرایط فرق کرده و نمیتونم مثل همیشه ببینمش و این خیلی منو اذیت میکنه

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      از اینکه این مدت با ناراحتی سپری کردی متاسفم ولی حقیقت این است که اگر به او هم می گفتی که دوستش داری فرق چندانی نمی کرد شاید این کار موجب می شد که حتی خاطرات خوبی باقی نمی ماند و او بیشتر از تو دوری می گرد.
      اما پیشنهاد می کنم حالا به این اتفاق به عنوان یک تجربه محبت و دوست داشتن در نوجوانی نگاه کن. یعنی تو هم تجربه ای از دوست داشتن را داری و این دوره را پشت سر گذاشته ای. امسال بر دوازدهم و کنکورت متمرکز باش و به این فکر کن شاید بعد از فارغ التحصیلی ات و هنگامی که دانشجو شدی ارتباطت با او دوباره آغاز شود اما حالادبه عنوان همکار یا دوست و نه لزوما معلم و شاگرد.

    • رها :

      پیامتون برام خیلیییی آشنا هست..
      اگه دوس داشتی میشه اسم مدرسه دوره اول تو بگی بهم..همون مدرسه ای که هشتم و نهم رو خوندی..
      ببخشید قصد بدی ندارم..
      فقط خیلیییی پیامتون برام آشنا هستش.

  23. ؟؟؟؟ :

    سلام خسته نباشید .
    من یک دفعه اینجا پیام دادم از شما مشاوره گرفتم .
    شما گفتیم سعی کن که رابطه حد مرز داشته باشه و…
    و من به ایشون نه زنگ بزنم نه پیام بدم . و مزاحمش نشم .گفتین که بزارم یکم نفس بکشن .
    منم به حرفای شما گوش کردم .نزدیک ۱۰ ماه نه زنگ زدم نه پیام دادم . حتی زمان حضوری بودن امتحانات من هیچ‌وقت نرفتم سمتش انگار نمی بینمش .
    عادی رفتار می کردم . .
    ولی امسال دوره کار ورزی دارم میرم مدرسه . اونم اونجاست ..
    چه دروغ بگم ،منم ازش یکم سرد شدم مثل قبلا با دیدنش دیوونه نمیشم . یا شبا بخوام گریه کنم همش به فکرش باشم ..
    یا حتی برای دیدنش ثانیه شماری نمی کنم واقعا ازش دور شدم . خودم از این موضوع خوشحالم .
    ولی اینجا یک مشکلی .
    حالا که من ازشون دور شدم اون بیشتر با هام حرف میزنه من جوابشو کوتاه خلاصه میگم ولی ایشون هر روز سعی میکنه خودشو نزدیک تر کنه .
    از کلمه هایی که دوست داشتم که قبلا به هم بزنه الان بهم میگه . مثل دختر خوشگلم. عزیزم .و…
    یا حتی از کلمه عشقم استفاده میکنه
    میترسم مثل قبل شدم …
    چون احساس میکنم داره حسم بر میگرده …
    نمی دونم چیکار کنم نمی دونم چجوری جلو شو بگیرم .
    که مثل قبل نشم ..
    به نظر شما چی کار کنم ..
    تا مثل قبل نشم … خواهش می کنم کمکم کنید

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      پیش از هر چیز باید بگویم که چقدر توانایی در مدیریت رفتارت قابل تحسین است. آفرین که تا این حد پر قدرت رفتار کرده ای.
      حالا هم به همان قدرت خودت تکیه کن. وقتی هم چنان به حرف های ایشان عادی پاسخ دهی و توجه ات را متعادل نگه داری به مرور او هم متوجه احترام بیشتر تو می شود و همین ممکن است به ادامه یک رابطه دوستی خوب بعد از فارغ التحصیلی تو منجر شود بدون اینکه حالا درگیر هیجان شوی و از خواب و خوراک بیفتی.
      پس به خودت اعتماد کن و مثل قبل هم چنان خودت را مشغول درس و تلاش برای تحصیل نگه دار.

  24. صبا :

    سلام
    خواهرشوهرم حدودا ۲۷ سالشه، از دوران دبیرستانش تا الان شدیدا عاشق یکی از معلماشه، طوری که همه خانواده رو خسته کرده.(به خاطر سطح هوشی پایینش توی مدارس استثنایی درس خونده)
    اما معلمش با وجود اینکه حس بدی بهش نداره اما دوست نداره این رابطه ادامه داشته بشه و الان ۶ ماهه که بلاکش کرده.
    ناگفته نماند که خواهرشوهرم افسردگی داره و روابط متقابل اعضای خانواده شون هم با هم اصلا خوب نیست.
    هرچی باهاش صحبت میکنم که معلمت دوست نداره باهات رابطه داشته باشه بازم فراموشش نمیکنه.
    لطفا راهنماییم کنید که چیکار کنم باهاش؟

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار : دوست خوبم
      صحبت کردن با او فایده ای ندارد. اگر قرار به درک نصیحت شما بود که اصلا درگیر چنین رابطه یک سویه ای نمی شد.
      معلمش کار بسیار بدی کرده است این قبیل افراد اصلا معلمی را نمی دانند و اجازه ندارند با روان دانش آموزان خود بازی کنند و روزی بعد از چند سال مثل آوار بر سر او بریزند و با بلاک‌کردن به زندگی خودشان بپردازند.
      ایشان باید از ابتدا وارد این راه به این شکل و به صورت غیرحرفه ای نمی شد.
      در هر حال کاری که باید انجام دهی این است که علاقمندی دیگری را د وجود او روشن کنید.
      علاقه به انجام کاری مثل زمینه های هنری، یا علاقه به تولید کردن و خلق کردن چیزهایی با ارزش، علاقه به رمان و سریال های خوب و …
      وقت گذراندن با دوستان و آشنایی با دوستان جدید و …
      این علاقمندی و آشنایی ها می تواند به مرور جایگزین فکر به آن معلم شود و کم کم او را از تصورت معلمش دور کند.
      اگر احساس می کنید در شرایط پیچیده تر و خطرناک تر به لحاظ روحی قرار دارد لطفا پیگیر مراجعه او به یک‌روانشناس باشید‌.

  25. دگر توانی در من نیست :

    دقیقا من هم نظر تورو دارم و کاملا تاییدش میکنم واقعا خیلی سخته این روابط ادم داغون میشه من هم چندین ساله که این حس برام بوجود اومده و خیلی هم پشیمونم اما چون نمیتونم فراموش کنم مجبورم کنارش بمونم البته که ما خیلی صمیمی هستیم اما من پشیمونم کاشکی بشه گذشته مو فراموش کنم
    دوستایی که تازه این حس درشون بوجود اومده خواهشا کناره گیری کنین هرچقدر هم روابط خوب باشه اما باز هم خیلی سخته خیلی زیاد خیلی خیلی

  26. یکی در همین نزدیکی :

    سلام خانم سلیقه دار
    والا من فکر کنم ۴ سال پیش اینجا پیام میذاشتم شما جواب نیدادین و کلا تاکید دارین که فراموش کردن این موضوع (دوست داشتن معلم) خوب نیست و باید سعی کنیم مدیریت کنیم و فلان…
    بعد از ۵_۶ سال که از این موضوع میگذره الان میفهمم که از همون اول باید بیخیال می شدم… گرچه از یاد آدم نمیره و ضربه های روحی خیلی بدی خوردم…

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار: دوست خوبم
      چقدر خوب است که بعد از چند سال دوباره به اینجا سر زدی و از تجربه ات گفتی.
      کاش همه مخاطبان اینجا و همه دانش آموزانی که امروز تجربه عشق معلم شان را دارند پیام تو را بخوانند و باور کنند که از ترس همین روزها است که توصیه می کنم این جریانات را با مدیریت و تعادل و میانه روی دنبال کنید.‌
      محبت و دوست داشتن بد نیست و همیشه هم آسیب زا نیست اما اگر آن معلم، معلمی نداند و راه را اشتباه برود و اگر احساس را مدیریت نکنیم و مراقب نباشیم تنها نتیجه آن گریه و بی قراری شب و روز و دست آخر تجربه ناکام و تلخ است.

  27. Maryam :

    سلام خسته نباشید من قبل کرونا به کلاسهای زبان میرفتم و اونجا عاشق معلم زبانمون شدم خیلی خوبه.اما از وقتی که کرونا شد ما از هم دور شدیم???

  28. یاسمین :

    سلام من عاشق معلم علومم هستم خیلی دوستش دارم ولی اون منو دوست نداره اون با همه مهربونه اما از وقتی که من گفتم دوستش دارم از من دوری میکنه

    • جمال رادفر :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم‌
      فکر می کنم او از ترس اینکه وابسته شوی یا حد و حدود محبت را رعایت نکنی از تو دوری می کند.
      اگر واقعا او را و خودت را دوست داری، سعی کن همیشه و همه جا حتی در نگاه کردن یا پیام دادن فاصله را رعایت کنی و مراقب حریم معلم و شاگردی باشی و هرگز افراط نکنی.
      در عین حال ممکن است چون انتظار خاصی از او داری فکر نی کنی با تو مثل بقیه مهربان نیست بنابراین انتظار بیشتر و نامتعارفی در ذهنت نداشته باش.
      همین کارها موجب می شود به مرور این رابطه را حفظ کنی و حتی در آینده هم همچنان مثل دوست با هم ارتباط داشته باشید.

  29. Mahsa :

    من دختری ۱۵ ساله هستم دیوانه وار عاشق مدیر مدرسم شدم البته ی مدت فراموشش کردم اما با حضوری کردن امتحانا دوباره دیدمش داغ دلم تازه شد دوباره عاشقش شدم کارم شده گریه حتی نمیتونم ب خانوادم بگم همش میپرسن چرا گریه میکنی و من نمیتونم بهشون بگم همش با خودم میگم دو هفته ای هس ک یک روز در میان میرم امتحان میبینمش بازم دلم براش تنگ میشه امتحانا تموم شه چیکار کنم واقعا بعضیا میبینم میگن ب معلممون گفتیم دوستش داریم اونم باهام رفتار خوبی داشته و باهاش در ارتباطیم خیلی متعجب میشم توروخدا کمکم کنید چیکار کنم برم بهش بگم دوستش دارم اصلا چجوری روم بشه بهش بگم و از همه مهمتر اون هست دفتر و بقیه معلما پیششن پیش بقیه هم ک اصلا نمیتونم بگم.میترسم بگمو ب بقیه بگه و ابروم بره میترسم از دستم عصبانی شه توروخدا راهنماییم کنین فقط سه تا امتحان دیگه مونده اگه نگم دیگه فرصتی ندارم چجوری بهش بگم من حتی روم نشد ب خانوادم بگم من دو ساله فقط از دور دوستش دارم حتی از نزدیک هم نمیبینمش فقط گاهی اوقات سر صف بودیم میومد حرفی میزد و سری میرفت دفتر موقعی ب بچه هاش فکر میکنم دیوانه میشم موقعی ب اطرافیانش فکر میکنم دیوانه میشم ن اونا ک همیشه دارنش ن منی ک تو حسرت حتی از نزدیک دیدنش دیوانم کرده حتی بخاطرش امتحانامو نمیخونم تا مردود شم اخه اگه قبول شم چون کلاس نهمم سال دیگه باید برم مدرسه دیگه ک فکر اینکه هیچوقت نبینمش دیوانه ام میکنه همش ب خودکشی فکر میکنم توروخدا کمکم کنین چیکار کنم نمیدونم چ کنم

    • N :

      سلام دوست عزیزم من هم این حس رو به خانم مدیر مدرسه مون دارم چندین ساله.من هیچ وقت نتونستم فراموششون کنم و البته روابط ما خیلی هم خوبه ما هر روز با هم در ارتباط هستیم وخلاصه…..
      یک نصیحت خواهرانه دارم ازت برای اینکه مراقب خودت باشی وهمچنین این روابط خیلیی زیاد سختن و انسان رو تا مرز جنون میبرن پس به نظر من سعی کن فراموشش کنی چون واقعا به نفعت نیست .ادم همیشه انگار که سر در گمه.هرلحظه به یادشه و این واقعا ممکنه دوران نوجوانی خوب رو ازت بگیره و گریه های مکررت به روحت اسیب بزنه من خودم تجربه کردم و خیلی هم پشیمونم لطفا خودتون رو درگیر نکنید خیلییی زیاد سخته خیلی زیاد خیلی
      در مورد درسهات هم عزیزم همونطور که گفتم تو اینده وقتی بزرگتر شدی ممکنه مثل من پشیمون باشی از این روابط و اونوقت میبینی که چه کار زشتی بود کردی و درس هات رو نخوندی.تواین دنیا هیچ کسی برای ادم نمیمونه .سعی کن یک هدف درسی و شغلی انتخاب کنی و با عشق به هدف وتلاشت ان شاءالله که موفق باشی

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      بهترین کار همین است که بتوانی با نوشته یا شفاها بگویی که چه حسی درباره ایشان داری
      تلاش نکن که حتما فقط احساست را مطرح کنی، بلکه به صورت پرسشی از ایشان بخواه با توجه به تمام شدن سال تحصیلی راه حلی بگویند که تو بتوانی در صورت رعایت حد و مرز و میانه روی هم چنان با آنها در ارتباط باشی.
      ترس از اینکه او ناراحت شود یا به دیگران بگوید و … واقعی نیستند و بیشتر موجب می شوند نتوانی حس و حال خودت را مطرح کنی.
      بنابراین در آخرین روز امتحان خودت را آماده کن تا گفتگویی با مدیر مدرسه داشته باشی.

  30. Khaste :

    با سلام خسته نباشید من زهرام دختری که ۴ساله وابسته مدیر مدرسه اش شده رابطه ما خیلی خوبه خیلی بیشتر از خیلی.همیشه هوای همو داریم و خیلی همدیگه رو دوست داریم و هروقت من میخوام قهر کنم نمیدونم چرا ایشون به هرنحو و روشی که شده اشتی میدن و منو قانع میکنن حتی شده غرروشونو هم کنار میزارن همه تو مدرسه منو خیلی دوست دارن البته به قول یکی همه اش به خاطر اینه که بهشون کمک میکنی?? و البته حسودی هم دارن.ایشون حتی سر من با خدمه مدرسه چند بار دعوا کردن وخلاصه خیلی خیلی چیزای دیگه که من همه رو نوشتم ولی نمیخوام چیزای شخصی رو بازگو کنم برا همین نمیگم زیاد خلاصه در حدعالی هستیم و ایشون همیشه وقتی میخوام بگم شما فلان دخترو دوست دارید میگن زهرا من تاحالا هزار بار بهت گفتم الان هم میگم من تو دنیا ۲تادختر بیشتر ندارم یکی تو و یکی عروسم شنیدییی؟؟خلاصه منو ایشون حتی بازیگوشی هایی رو باهم انجام میدیم که کسی فکرشم نکنه و اما در کنار اینا بعضی وقتام بهم دروغ میگن ولی من متنفرم از دروغ گفتن و اینکه حتی خودشون یه بار بدون اینکه من چیزی بگم گفتن که من تا اخرین روز عمرم باتو درارتباط خواهم بود و هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد و تورو مهمون دعوت میکنم خونه ام و الان که کرونا هست اما چن بار بهم گفتن به مدرسه برم و ایشون هم خیلی نزدیک به من و حتی از خونه شون دوتا لقمه اورده بودن یکی برا من یکی ام خودشون البته مابیشتر درمورد کارای مدرسخ اینا حرف میزنیم باهم و درکنار اوناهم بهترین اتفاقا رو میگزرونیم ولی من چون دوست ندارم زیاد زیاد مزاحمشون بشم چون همیاران تمام درسا منم اکثرا غایبین رو براشون میفرستادم اما۲هفته پیش به سرم زد که با یه اکانت دیگه و شماره دیگم یه شاد دیگه باز کنم که فقط برای ایشون غایبین رو بفرستم به اسم یه دختر تازه وارد به مدرسه که نمیشناستشون.ولی یکم صمیمی صحبت میکردن منم برام یه بازی خنده دار شده بود و فک میکردم میدونن منم اما دیروز من شکستم ادم حسودی نیستم چون معتقدم هر ادمی حق انتخاب داره و ایشون هم یه انسان اجتماعی هستن و نمیشه که باهمه بد اخلاق باشن و فقط به من توجه کنن.دیروز دیدم برای غایبین نوشته بودن بهم ممنون خانمی دیگه اینبار مطمعن شدم که میدونن منم چون این کلمه رو به غیر از من و یکی دیگه به هیچ کس دیگه ای استفاده نمیکنن برای اینکه مطمعن بشم گفتم پس حرفای زهرا درست بود چه خانم مدیر خوبی هستید شما برای همه.ایشون هم نوشتن دختر عزیزم همه شما دخترای منید و مثل دخترم میمونید چن تاهم قلب گذاشته بودن ونوشته بودن منم دوست دارم.یه لحظه به معنای واقعی شکستم شاید حسود نیستم اما یه لحظه خیلی ناراحت شدم و از دیروزه تصمیم گرفتم دیگه باهاشون صمیمی نباشم و مثل دانش اموزای دیگه باهاشون رفتار کنم و هروقت زنگ زدن دیگه رسمی صحبت کنم نه اینکه شوخی های فراوان باهمدیگه بکنیم .نظر شما چیه؟ترک کنم یا رابطه مون مثل قبل باشه؟البته اینم بگم من هیچ وخ بهشون نخواهم گفت که اون دختره من بودم یاشاید هم یه روز خودشون بگن اسمم چیه اونوخ منم نتونم دروغ بگم من دروغ نگفتم بهشون خواستم نگن بلکه مراحمشونم اما به راهای دیگه ای کشیده شد درسته فراموس کردنشون غیر ممکنه برام چون دست خط من کاملا کپی ایشونه و۴ساله تمام تلاشمو کردم اینهو ایشون بنویسم جوری که الان نمیتونن تشخصی بدن خط منه یا خطه خودشون و همه خاطراتمونو نوشتم موبه مو تو چن تا دفتر اولین بار بود که خودمو به بیرون دیختم چون من مشکلاتمو حتی به خانوادم هم نمیگم و همه رو تو خودم میریزم امیدوارم بگید چیکار کنم تموم کنم البته احترام و ادبم خارج نشم یا مثل همیسه بمونم؟

  31. هانی ام :

    سلام درناو سلام به همه همدردام☹️
    منم به معلم ریاضیم گفتم دوسش دارم
    تا امتحانات نوبت دوم نهم باهم خوب بودیم ولی بعد همه چی پاچید و سرد شد کلی هم دردسر برام درست شد حالا بمانداز همه جا بلاکم کرد ولی من چندتا شماره دیگه دارم هر روز پروفشو چک میکنم:-/
    الانم ازدواج کرده ۲۸سالشه از ته دلم براش آرزوی خوشبختی میکنم?❤️(س توکلی)

  32. الهه :

    اقا سلام درد من اینه که معلمم فقط ۵ سال ازم بزرگتر من به کی بگم اخه همیشه هر سال از محبت معلما ضربه دیدم ولی هیچ کدومشون و دوست نداشتم تا اینکه امسال نمیدونم یک دفعه ای چی شد واقعا سن خواهر منو داره من ۱۸ سالمه اون ۲۳ سالشه?

  33. الهه :

    اقا سلام درد من اینه که معلمم فقط ۵ سال ازم بزرگتر من به کی بگم اخه همیشه هر سال از محبت معلما ضربه دیدم ولی هیچ کدومشون و دوست نداشتم تا اینکه امسال نمیدونم یک دفعه ای چی شد

  34. یه عاشق :

    وای این عشق به معلم خیلی شیرینه ولی سخته.
    من پارسال عاشق معلم زیست شناسیم شدم.
    اصلا نمی تونم بگم چقدر زیاد!
    جوری که حتی اونو خوشگلترین آدم روی زمین می دونستم وقتی بهش گفتم خیلی خوشحال شد و تحویلم گرفت.
    حتی چند بار یواشکی به هم هدیه دادیم.
    اما الان این کرونا نمی ذاره ببینمش.
    این چند روز هم خیلی ناراحت بودم چون چند هفتس که بهش پیام دادم ولی جواب نمیده.حتی سین هم نزده.
    هم از دستش ناراحتم هم نگرانشم.دعا کنید دوستی ما ناپایدار نشه.

  35. P :

    سلام بچه ها حرفاتونو خوندم کم موند دق کنم خودم ایناروکشیدم تمام چیزایی که گفتین روتجربه کردم .من ۱۱سال پیش عاشق دبیرادبیاتم شدم حالاجزئیات رونمیگم چون میدونم همتون حس منودرک می کنیداوایل فکرمیکردم مشکل روانی پیداکردم رفته رفته دیووونه ترش شدم بماندکه چه دردا که کشیدم چه گریه ها که کردم.بماند.سه سال اولش گذشته مدرسم عوض شد بخاطرحس شدیدمن رابطمون بهم خورد من۸سال توی درد وفراقش سوختم وساختم خونش رومیشناختم ولی جرات نکردم برم تااینکه ۹ماه پیش یجورایی ارتباط گرفتم باهاش الان درارتباطیم ولی اون ام اس مبتلا شده خیلی براش نگران وناراحتم یه چیزجالب بگم من ازدواج کردم ۴ساله .ویه بچه۲سال ونیمه دارم ولی بازم نتونستم فراموشش کنم این حس نمیدونم چیه هیچوثت کمرنگ نشده تووجودمن

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      چقدر خوب که تجربه ات را در میان گذاشتی. خوندن تجربه دیگران که حس مشترکی داشته اند حال خوبی ایجاد می کند و پیام مثبتی دارد.
      اینکه بسیار خود دار بودی و با وجود اینکه منزل ایشان را می شناختی اما مزاحم شان نشدی چقدر خوب است و حالا میبینی که به عنوان یک دوست می توانی با ایشان ارتباط داشته باشی.
      این درس بزرگی است که لازم است بقیه یاد بگیرند و تلاش کنند خود دار باشند به امید آینده ای بهتر.
      راستی نگران بیماری معلمت نباش، حتما برای شان دعا کن اما بیماری ام اس می تواند قابل کنترل باشد و اتفاق ناگواری ایجاد نکند که امیدوارم برای معلم تو هم همین طور باشد و خداوند به ایشان شفا دهد.

  36. Delnia :

    سلام
    من یک دختر کلاس نهمی هستم و ۲ سال و نیمه که عاشق دبیر زبانم شدم ، کلاس هفتم که بودم ایشون تو کلاس اصلا منو آدم حساب نمیکردن ، کلاس هشتم رابطشون با من خیلی بهتر شد و از ترم دوم به بعد هم که آموزش مجازی شد خیلی بیشتر باهم در ارتباط هستیم و من به ایشون چند بار ابراز علاقه کردمو ایشونم متقابلا گفتن که دوستم دارن و کلا تو این ۲ سال و نیم کارهایی کردن که علاقشون نسبت به من بهم ثابت شده و حتی بین منو بقیه ی دانش آموزها فرق میذارن و گفتن که مثل دخترشونم ، خلاصه که الان خدا رو شکر رابطمون خوبه ولی من به شدت نگرانم که امسال چطوری ازشون جدا بشم حتی تصور هم که میکنم گریم میگیره ، میخوام ازشون خواهش کنم اجازه بدن از طریق پیام باهم در ارتباط باشیم و چون تابستون بهشون پیام دادم و استقبال کردن فکر نمیکنم مخالفت کنن ، به نظرتون تصمیم خوبیه؟
    من مطلب در این باره زیاد خوندم که این یک احساس گذراست و در این سن طبیعیه و باید حد و حدود رعایت بشه و اینا ، من هیچ تمایل و گرایشی نسبت به ایشون ندارم و صرفا فقط دوستشون دارم اما شدید به طوری که ۲۴ ساعته فکرم درگیرشونه ، به شدت هم به اعضای خانوادشون حسودی میکنم که اونا میتونن هر روز ببیننشون اما من نه حتی اگه یک پروفایل هم در مورد خانوادشون بذارن من ناراحت میشمو حسودی میکنم ، چیکار کنم که لاقل این حس حسادت از بین بره؟
    اینم اضافه کنم که رابطم با مادرم معمولیه اما خب مادرم شناختی از من ندارن و صمیمی نیستیمو نمیتونم رازیو باهاشون درمیون بذارم ، به نظرتون این عامل میتونه سبب علاقه ی من نسبت به دبیرم بشه؟ من نمیتونم بگم عاشق چیه دبیرم شدم ایشون از نظر ظاهری متوسط هستن و اخلاقشون عالیه البته این نظر بقیس به نظر خودم از همه جهت عالی هستن♡

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      خدا را شکر که تاکنون رابطه شما از حدود خودش خارج نشده و توانستی به درستی مدیریت کنی و نگرانی بابت آینده هم نداری.‌
      در مورد سوال اول تصمیم بدی نیست اینکه بتوانی از این به بعد هم حدود خودت را رعایت کنی و با پیام با ایشان در ارتباط باشی. از سال دهم به بعد کلی اتفاقات جدید انتظار تو را می کشند و به همین دلیل نه اینکه دوست داشتنت کم شود اما تا این حد که حسودی دیگران را کنی حتما متعادل تر خواهد شد.
      در مورد سوال دوم، بله خیلی ارتباط دارد که تا چه حد از ارتباط خوبی در خانه و خانواده بهره مند باشی و تاثیر می گذارد روی رابطه تو با معلمت. بنابراین ممکن است تصور تو باشد که مادرت شناختی از تو ندارد که خیلی عجیب و دور از ذهن است شاید تو شناخت کاملی از مادرت نداری چون صمیمیت یک رابطه دو طرفه است اگر مادرت بخ اهد و تو نخواهی امکان صمیمی شدن شما اندک است. پس به خودت هم فکر کن تا چه اندازه می توانی در ایجاد حال خوب و حس دوست داشتن بیشتر با مادرت تلاش کنی. این به معنای کم شدن با از بین رفتن دوست داشتن تو از معلمت نیست بلکه کمک می کند بیشتر و بیشتر بتوانی دوست داشتن مناسب و متعادل و خوبی را تجربه کنی و به نوعی حس حسادت و … را که عیرمنطقی و منفی هستند در تو کاهش می دهد.

      • sisi :

        من ۴ سال عاشق معاون مدرسه مون هستم .الان حتی مدرسه مو تموم کردم ولی بازم بهش فکر میکنم همیشه. بعضی وقت ها حالم از خودم بهم میخوره.سال دوازدهم رابطمون باهم عالی شده بود حتی اونم عاشق من بود ولی نمیدونم چی شده همه چی از هم پاچید الان حتی جواب پیامم به زورمیده من ادم مغروری ام وبهش نگفتم دوسش دارم ….

        • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

          پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:دوست خوبم

          مغرور بودن با اینکه از حق خودت دفاع کنی یا جلوی خسارت دیگران به خودت را بگیری تفاوت دارد.
          این حق تو است که بدانی آیا مرتکب خطایی شدی که آتش محبت ایشان خاموش شده است؟
          بنابراین از او سوال کن و اگر قانع نشدی یا پاسخی به دست نیاوردی با تکیه بر همان غرور خودت تلاش کن که این موضوع و این پرونده را کنار بگذاری و به استقبال تجربه های در پیش بروی.

    • نگار :

      سلام اینو یادت باشه هیچ معلمی بین دانش اموزاش تفاوت نمیذاره اینو حتما به خاطر بسپار.و اینکه هرگز کاری نکن که دانش اموزان به ت ویا رابطه بین معلم و خودت حسادت کنن که حتما باعث دردسرت میشه بازم تاکید میکنم بچه ها،هیچ معلمی بین شاگردانش تفاوت قائل نمیشه خواهشا دچار سو تفاهم نشین?

  37. .... :

    اخه شما معلما چرا اینطورین ؟ ما مگه ازتون چی خاستیم ؟ نه ناموصن مگه چی خاستیم ،
    میدونید ، محبت ما شمارو جوگیر میکنه و دور ورتون میداره و فک میکنید چخبره و دیگه از شما بهتر نیس ، در صورتی که اصلا اینطوری نیس ۱۰۰ تا بهتر از شما ریخته !!!
    دلیل پر بودن دلم ۴ سال سوختن دلمه ، عذاب کشیدنمه ، حرص خوردنمه
    من یک بار خودکشی نا موفق داشتم ،
    ولی معشوق اون موقع در خاب خوش بود !!

    من کاری ندازم ولی حواستون باشه کارما بدجوری یروز یجا جواب این اذیت کردنارو میده الان خیلی هاتون میگید من بخاطر خودش اینکارو کردم ولی اذیت کردن و ازار دادن و دراوردن حرص کسی که یک سوم سن شمارو داره با این قضیه به نفع خودت بود فرق داره

    و در آخر این شعر متعلق به شماهاست :

    مرا محتاج رحم اینو آن کردی ملالی نیست عزیزم
    تو هم محتاج خاهی شد جهان دارررررر مکافات است‌!!!!

    *من قصد توهین و بی احترامی به کسیو ندارم کسی که واقعا این مدلی باشه اینو به خودش میگیره *

  38. حس ناب :

    سلام اینجا محفلیه که همه ی اونایی که هم حس و شبیه خودمونن جمع شدن و از خاطرات و روزای تلخ و شیرین شون براهم میگن.

  39. دلارام :

    سلام بچه ها، احتمالا من از شماها بزرگترم، یه زمانی روزای منم تو این سایت میگذشت ، الان یهویی گذرم به اینجا افتاد و با خودم فکر کردم الان که مدرسه ها ماه هاست تعطیل شده کاربرای این سایت چی میکشن از دلتنگی ، چون منم مثل شماها بودم. الان ۱ساله که دیگه دانش آموز نیستم و میتونم بگم بزرگ شدم. اگه پیام های قبلی منو پیدا کنین همه ی داستانمو تعریف کردم. از معلمی که تو بدترین شرایطم ضربه روحی بدی بهم وارد کرد و از معلم دیگه ای که دقیقا قطب مخالف اون بود و منو از این ضربه ی روحی بیرون کشید و نوجوونیمو قشنگش کرد. بچه ها میدونم دقیقا چه حسی دارید. از اون روزی که من برای بار دوم این حسو داشتم ۵ سال میگذره، اونموقع که همسن شماها بودم شب و روزم با فکر کردن بهش میگذشت . شدیدا دوستش داشتم و یه حس عجیبی بود که گاهی از خودم میترسیدم. خداروشکر رابطم باهاش خیلی خوب بود و دوران دبیرستان خیلی خوبی و سپری کردم . وقتی رفتم دانشگاه انگار تازه بزرگ شدم. فکر میکردم این جدایی برام خیلی سخت باشه. روزای اول دانشگاه واقعا سخت بود . هم از اون جداشده بودم هم از دوستام. فکر میکردم الان ساعت چنده یعنی داره چیکار میکنه. با خودم میگفتم اون داره تو همون مدرسه عین همیشه کار میکنه و این منم که دیگه نیستم، میگفتم آیا نبود منو حس میکنه یا براش هیچ فرقی نداره :/ تقریبا ماهی یکبار بهونه ای جور میکردم که برم مددسه و ببینمش. کم کم که گذشت و بزرگتر و مستقل تر شدم انگار احساسمم یهویی تغییر کرد. هنوزم خیلی دوستش دارم و جزو آدم های عزیز و تاثیرگذار زندگیمه اما این دوست داشتن دیگه مثل اون موقع هت افراطی نیست و الان دیگه میفهمم حسم چیه .خیلی زیاد دوسش دارم دلمم براش تنگ میشه و هنوزم وقتی دفترخاطراتمو میخونم عین همون موقع ها یه چیزی توی دلم پایین میریزه ولی دیگه دوست داشتنم یه مرزی داره . اونموقع عقلم به هیچ وجه نمیتونست جلوی قلبم و بگیره اما الان این دوتا باهم دیگه کار میکنن و به همین دلیل ندیدنش خیلی اذیتم نمیکنه و اینجوری خیلی بهتره. هنوزم باهاش ارتباط دارم و میدونه که خیلی دوسش دارم ولی دیگه بزرگ شدم.
    خلاصه نگران نباشید . شما هم عادت میکنید و امیدوارم همه ی کسایی که مثل من این احساسو دارن ، اونا هم زودتر بزرگ بشن و ارامش به زندگبشون برگرده.
    و در نهایت میخوام بگم که هرچقدرم معلمتونو دوست داشته باشید بازم اون یه غریبست. و هیچ کی ببشتر از خانوادتون شمارو دوست نخواهد داشت و به فکر صلاح و خوبیتون نخواهد بود و اصرار خونوادگیتونو هیج وقت به این غریبه ای که دوسش دارید نگید‌

    • عاشق دور از معشوق :

      اره راس میگی دلارام من خودم خیلی زود عاشق شدم میتونم بگم از همتون کوچکتر بودم من ۱۲سالم بود که عاشق شدن الان ۴ساله باهم در ارتباطیم ولی بااینکه الانم سنی ندارم ولی ۱۰۰ بار شکست خوردم تو این رابطه اما بازم تا پیامم میده میبخشمش البته دعواهم خیلی زیاد باهاش میکنم وخیلیم بهش گیر میدم ولی بااینکه میگه دوستم داره بازم بخاطر این اخلاق گندم میخواست ترکم کنه واین دعواهی من از سر خودخواهی نبود بلکه میخواستم اون رفتارش تغییر بده که حالا هردومون درتلاشیم اخلاقمون عوض کنیم اون بااینکه میگه دوستم داره ولی حاضر نشد از ارامشش بگذره بخاطر من ولی من از همه چیم گذشتم درکل میخوام بگم دوست داشتن خوبه اما نه به قیمت ازخود گذشتن وخود را برای دیگری فدا کردن من واقعا تو این ۴سال زندگی نکردم چون همش فکرم درگیر اون بود کاری میکردم که اون میخواد اصلا زندگی میکردم واسه اون اما فهمیدم هیچ کس جز خود ادم واسه خودش نمیمونه الانم دوسش دارم اما خب نه مثل قبل ینی یه جور عاقل شدم وفهمیدم غرور تو زندگی خیلی بالاتراز عشقه ادم یه بار اعتراف میکنع طرفو دوست داره طرف لیاقت داشت میمونه نداشت بزار بره یه بار مردن بهتر از روزی هزار بار مردنه

  40. هایده :

    سلام من هایده هستم امسال سال دوازدهم تحصیلی هستم من سال دهم که بودم یه معلم به نام خانم یگانه داشتم من سال دهم یا جراحی بسیار خطرناک داشتم � همین خاطر خانم یگانه خیلی منو حمایت کردند و می تونم بگم که واقعا اگر کردن زنده ام و نفس میکشم به خاطر حمایت‌های ایشان بود چون که من واقعا امید به زندگی نداشتم تنها امیدم به زندگی وجود خانم یگانه بود من قبل از اینکه جراحی کنم با خانم یگانه همیشه در ارتباط بودم با هم چت می کردیم و توی مدرسه همیشه ساعت‌های طولانی و با همدیگه می گذروندیم حتی آن شبی که فرداش قرار بود من جراحی کنم کل با همدیگر چت کردیم و واقعا فردا صبح حالم خیلی خوب بود و با امید به زندگی رفتم به سوی جراحی و اتاق عمل من و خانم یگانه روز به روز رابطه مون بهتر می‌شد به طوری که همه دانش آموزان و معلم و به من حسودی می کردند این حسادت سرانجام باعث جدایی ما شد وقتی که داشتیم از همدیگه جدا می شدیم جفتمون اشک می ریختم گریه می کردیم ولی مجبور به اون جدایی بودیم بعد از جداییمون من داشتم کم کم با این قضیه کنار میومدم جدایی ما تو سال یازدهم تحصیلی من اتفاق افتاد � خیلی ناراحت بودم ولی کم کم نشم با غذای کنار می‌آمدند در واقع میتونم بگم که دورادور دوسش داشتن ولی برای اذیت نشدن جفتمون قبول کرده بودم که باید از هم دور بمونیم تا اینکه بهمن ماه رسید تور بهمن ماه قرار بود از طرف مدرسه ما را ببرن مشهد اما متاسفانه من از طرف مدیریت این اجازه بهم داده نشد که ثبت نام کنم برای اردوی مشهد چونکه خانم یگانه گفته بود اگر که هایده بیاد من نمیام و مدیریت برای اینکه خانم یگانه را با خودش ببره من نبرد من تا قبل از این قضیه یعنی قضیه مشهد با دوری و جدایی از خانم یگانه کاملاً کنار آمده بودم اما بعد از ماجرای مشهد به شدت دچار افسردگی شدم من خانم یگانه رو خیلی دوسش داشتم توقع نداشتم یا همچین کاری باهام بکنه اما کرد من هیچ وقت بهش جرات نکردم بگم که چرا به چه حقی نزاشتی من برم مشهد چون واقعا دوسش داشتم و میدونستم که اگه بخوام برم باهاش حرف بزنم قطعاً کلمات ناخوشایندی از دهنم بیرون میومد به خاطر همین هم ریختم تو خودم به وقتایی که تنها میشدم به شدت گریه میکردم نمیدونم تا حالا این حسو داشتید یا نه اولین بار بود که هم عاشق یه نفر بودم هم ازش متنفر بودم الان که دارم اینا رو مینویسم تو ماه مردادیم یعنی تقریباً ۶ ماه پیش این اتفاق افتاد بعد از اینکه از مشهد برگشت فقط دو هفته رفتیم مدرسه به من تو این دو هفته لام تا کام باهاش حرف نزدم پدرم برای اینکه حال روح من مساعد باشه زمانی که اونا مشهد بودن من را هم برد مشهد اما دریغ از اینکه من میخواستم کنار دوستان باشم و مشهد رفتن برام بهونه بود تو دوران قرنطینه که بودیم نه پیامی نه سلامی نه علیکی اما الان دارم مدرسه ما از اونجا عوض می کنم ولی دوست دارم برای آخرین بار برم ببینمش برم بهش بگم که چه بلایی سر ما وات برم بهش بگم که چقدر اذیتم کرد برم بهش بگم که اشک چشمام بهم مدیونه برم بهش بگم که از ته وجودم دوستش داشتم اما هیچ وقت نفهمید هیچ وقت نفهمید که من حق اینو داشتم که آموزش پرورش شکایت کنم یا حتی برم پیشش و کلی بهش ناسزا بگم اما این کار رو نکردم چون عاشقش بودم می خوام برای آخرین بار ببینمش بهش بگم تا حق نداشتی دل منو بشکنی می خوام بهش بگم یاد بگیر �تی یه رابطه رو تموم می کنی دیگه تموم شده دنبال قضیه‌ای بعدش نگرد می خوام بهش بگم وقتی رابطه ما تموم شد دیگه نباید میومدیم میگفتیم نمیذارم هایده بیاد مشهد چون به تو ربطی نداره باورت شاید نشه ولی الان که دارم اینارو مینویسم اشک تو چشام جمع شده می خوام از شما بپرسم حق اینو دارم بهش برم اینا رو بگم؟

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکترسلیقه دار:
      دوست خوبم
      اینکه حس خودمون را بخواهیم به دیگری بگوییم حق ما هست و تو حق داری حرفهایت را بزنی اما لازم است مراقبت کنی که توهین و بی احترامی نکنی و غیر واقع هم حرف نزنی.
      از این ها مهم تر هم این است که اطمینان حاصل کنی جریان همین بوده یا نه.
      وقتی برای صحبت رفتی اول فقط سوال کن طوری که اطمینان پیدا کنید ایشان چنین درخواستی کرده اند و یقین پیدا کنی که چرا چنین چیزی را گفته اند. بعد اگر فرضیه تو درست بود در آنصورت حس و رنجی که کشیدی را بگو نه چیز دیگر.
      یادت باشد به قول خودت چیزی که تمام شده نباید دنبال قضیه دیگری باشی.
      پس صرفا به مقصود گفتن حس و نظرت اکتفا کن و بیشتر پیش نرو.

  41. ss :

    سلام. من دوسالی میشه که عاشق معاون مدرسمون شدم.ولی هیچ وقت بهش نگفتم. احساس میکنم اگ بفهمه منو مسخره میکنه.اولاش خیلی باهم بد بودیم ولی یه سالی میشه ک باهم خوب شدیم.من خیلی دوسش دارم اما جرئت گفتنشو ندارم واقعا.ازطرفی میدونم ک اگ بفهمه دوسش دارم خیلی پایس بامن همراه میشه.اصلا دوستام میگن اونم ترو دوست داره .ولی من نمیتونم بهش بگم.همش بهش فکر میکنم .عکساشو نگا میکنم .چیکار کنم واقعا

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار :
      دوست خوبم
      بیان احساس واقعی و درونی ات اصلا نگرانی ندارد.
      با خیال راحت حست را بگو ولی مرتقب باش که بعد از این اقرار همه چیز مثل حالا باقی نمی‌ماند و تغییراتی خواهی داشت. از جمله ممکن است رفتار خودت و ایشان تغییر کند و تو حساس تر از گذشته شوی و همه واکنش هایش برایت مهم تر شود. اگر در توانایی خودت پذیرش این همه تغییر را نمیبینی بهتر است به این کار اقدام نکنی.

  42. یه عاشق دوراز معشوق :

    ببین ماهممون الان همین جوریم بهمون محبت کنن اولش خوبه ولی بعد مثل اینکه خسته میشن دیگه مثل قبل محبت نمیکنن من الان۴سال بامعلم سال ششم هستم اولش بهش ابراز نکردم وقتی رفتم کلاس هفتم تازه فهمیدم رفته یه شهر دیگه ای شمارشو به بدبختی پیدا کردم حتی بخاطر این شماره گیر اوردنش یکیو به خودم وابسته کردم هی به بدبختی پیدا کردم ویهش زنگ زدم وهمه چیو گفتم اونم گفت قربونت برم دل به دل راه داره دیگه گفت اخر هفته ها میام شهرستان منم خوشخیال الان چهارساله هنوز نیومده شهرستان که ببینمش ینی اونده اما هر دفعه یه مشکل پیش اونده یا حامله بود یا پای شوهرش شکست نتونست بیا یا ختم بود یا …حالا هم که کرونا ولی یه بار رفتم شیراز ینی به دردسر مانان وبابام راضی کردم مثلا نیخواستم تولدشو سوپرایزش کنم تو مدرسش رفتم شیراز وبراش کیک وگل وگردنبد وبرف شادی خریدم رفتم مدرسه مدرسه رو اشتباه رفته بودم بعدرقتم خونشون وبرف شادی ریختم رو صورتش???وکلی خندید شاید اون دیدار۲۰دقیقه بیشتر نبود ینی فرص کن بعد از چهارسال فقط ۲۰ دقیقه ببینیش بعد از ثابت کردنم رابطمون نزدیک تر شد البته من از این رابطه خسته شدم چون فکر میکنم ترحمه وهمش کشکه اما میگه دوستم داره ومیخواد باهام دوست باشه نه معشوقم منم میگم ادم نمیتونع باعشقش دوست باشع واقعا نمیشه من همش دارم تظاهر میکنم که دوسشم وگرنه هنوزم به چشم معشوق میبینمش خیلی خستم از بلاتکلیفی از یه طرف دلتنگی یه طرف تحقیر دوستامو خانواده از طرف دیگه پیشنهاد مزخرف معلمم?دارم دیوونه میشم ببین رابطه من این بود که بت گفتم در هر صورت این رابطه ها بدرد نمیخوره البته خیلی شیرینه اگه ببینیش اگه کنارش باشی من تو چهار سال زندگی نکردم همش دلم خوشه واسع دوتا عکسش همش دارم نگاه به همین میکنم ماحتی یه عکس باهم نداریم البته رفتارش حضوری باهام عالی بود حتی خودش میومد بغلم وتو راه پله ها به دور از چشم بچه هاش ومامان بابام دستمو گرفت واینقدر فشار داد که نزدیک داد بزنم ?واقعا عاشقشم کاش این کرونای لعنتی بره برم پیشش??

    • الهه :

      اقا سلام درد من اینه که معلمم فقط ۵ سال ازم بزرگتر من به کی بگم اخه همیشه هر سال از محبت معلما ضربه دیدم ولی هیچ کدومشون و دوست نداشتم تا اینکه امسال نمیدونم یک دفعه ای چی شدf

  43. شیدا :

    سلام من دختری هستم که. عاشق یکی از معلم های مدرسمون شدم ولی هیچ وقت نتونستم بهش بگم که دوسش دارم فقط یا رفتارم نشون میدادم که دوسش دارم احساس میکنم ایشون علاقه من نسبت ب خودشون رو متوجه شده بودن بهش پیام میدادم و یجورایی ابراز علاقه میکردم ولی ایشون نمیخاستن که من وابستش بشم
    الان یه ساله که از اون مدرسه اومدم بیرون یه ساله که ندیدمش و هیچوقت نتونستم بهش بگم که دوسش داشتم??نمیتونم فراموشش کنم هنوزم عاشقشم و از این که بهش نگفتم و فرصت و از دست دادم خیلی ناراحتم
    کمکم کنید بگید چیکار کنم؟

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      تو خیلی خوش شانس بودی که به معلمی علاقمند شدی که تلاش کرد تو را وابسته خودش نکند، او معلمی قابل تقدیر است که معلمی را بلد بوده است.
      میدانم که تحمل این شرایط برای تو سخت است اما حتما در اثر این اتفاقات بزرگتر و قوی تر میشوی و درسهایی یاد میگیری مثل حالا که یاد گرفتی هیچ وقت فرصت را برای بیان احساست از دست ندهی.
      حالا هم نگران نباش احساس واقعی همان است که معلمت متوجه شده و دریافته که تو به او حس خوبی داشته ای. چه میدانی شاید در آینده دوباره یکدیگر را ببینید و آن موقع راجع به این روزها حرف بزنید.

      • ...... :

        سلام .
        امروز شانسی داشتم گوگل دور میزدم تا با سایت شما رو به رو شدم و دیدم یکی از بهترین شاگردای من که خیلی دوسش دارم از من شکایت کرده .. شاید ادامه مطلبه منو بخونی سوالات رفع بشن .
        من امروز خواستم به عنوان معلم بگم که هیچ معلمی سنگ دل بی رحم نیست .
        خیلی چیز ها هست جلوی راهشو میگیره .
        یکی از دانش اوزان عزیزم که خیلی دوسش دارم از من شکایت کرده گفته بی توجه شدم بهش .
        می خوام بگم روز اول اومدی گفتی که من دوستون دارم مگه رفتارم عوض شد . نه خیر
        رفتار من از روزی عوض شد که تو داشتی زیاده روی میکردی . هر چی سعی می کردم تا که بهت نزدیک شم تو توقعات می رفت بالا .. و هر روز وابسته تر میشدی .
        یکی از رفتارت مثل اینکه با دوستات سر من رقابت میکردی حتی خبر شدم که دو بار به خاطر من دعوا کردی دوستاتو زدی .. این رفتارات باعث ناراحتی من میشه ..
        نگاه دختر قشنگم اگه من بخوام با تو به بهترین صورتم رفتار کنم جوز ضرر چیزی نمیبینی .
        و از این که حالا میبینم که معدلت ۱۵ . ۱۶ شده خیلی ناراحتم . وقتی به پروندت سر زدمو دیدم معدلت بالا ۱۹ بده و حالا اینه منو خیلی ناراحت میکنه .
        دختر مهربونو خوش قلبم ازت می خوام که فراموشم کنی و فقط به آیندت فکر کنی .. تنها خواسته من از تو ..
        ارزو می کنم در اینده عاشق کسی بشی که واقعا دوستت داشته باشه و شریک زندگیت باشه و تا اخر عمر بتونه به پای هم پیر بشین .
        و از دستش کاری بر بیاد ..
        و ازت می خوام نه خودتو اذیت کن نه خانوادتو .. ممنونم ..
        اینو بدون منم خیلی دوست دارم دختر عزیزم ..

  44. mobina :

    سلام من دبیر ریاضیمو خیلی دوست دارم یعنی عاشقشم ب خودشونم گفتم?
    ولی اینجا هم میخوام بگم خانم محمودی عزیزم خیلی دوستون دارم?❤

  45. fateme :

    عشق به معلم هه معلمی که لیاقت نداره ? اولش اوکی همه چی باهات انقدر خوبه تا میای عاشقش میشی ابراز علاقه میکنی به مرور زده میشه هه ? ۳ سال خودمو کشتم به درو دیوار زدم چقدر من گریه کردم طوری ک کافی بود یه لحظه اشک بریزم چشمام پر خون میشد امسال تا قبل کرونا من کلاسش نیوفتاده بودم معلم ریاضیمو میگم من بخاطرش ۳ ماه دقیقن ۳ ماه برگه های امتحانیمو سفید میدادم لج کرده بودم نزدیک بود اخراج بشم من انقدر رفتم به دستو پای مدیر افتادم انقدر گریه کردم انقدر اشک ریختم تا اینکه مدیر منو جابجا کرد ? بگذریم میخوام بگم انقدر به من بی محلی کرد معلمه انقدر با من سرد حرف میزد میدونی چیه خودمم نمیتونم درک کنم یه روز گرم بود یه روز سرد خلاصه اینکه کاری که این معلم با من کرد کسی تو این دنیا با من نکرد تو این ۱۵ سال حالا میتونم بگم جوونیم بزرگ میشیم میگذره ولیی این احساس منو کشت =) کاری کرد که احساسم به صفر رسیده دیگه به هیچ کسو هیچ چیز حسی ندارم حتی من مادرمم دیگه دوس ندارم از وقتی اینو دیدم مادرمو گذاشتم کلا کنار تا به الان حالا خلاصه ک من دیگه نه عاشق خودشم ن کسه دیگه هیچ کسو دیگه دوست ندارم خودشو فقط در حد خیلی کم دوست دارم هیچ وقت نمیبخشمش هیچ وقت احساسمو کشت نابود کرد میخوام بگم که اگه از این معلما دارین که یه روز گرمه یه روز سرد بزاریدش کنار که مثل من نشید دیگه ذوقی برای ادامه زندگی ندارم میفهمین آدمی که دیگه هیچ حسی نداره چجوری میتونه زندگی کنه هاااااا!=) هیچ وقت نمیبخشمش هیچ وقت =) امیدوارم که این کامنتو یه روز بخونه =)

    • fateme :

      از هرچی عشقه زده شدم به ولله اسم عشق میاد میخندم فقط =) آی خدااااا کاری ک این با منننن کردددد هییچچچ کسس نکردددد =)) مرگ احساس میدونید چیه !=)

  46. ساره :

    سلام خسته نباشید.دوستان من سال سوم راهنمایی هستم بشدت عاشق دبیرتجربیم شدم یعنی ازهفتم که دیدمشون دوسشون داشتم ولی تااول همین سال نهمم چیزی ازاحساسم نگفتم.اماامسال که بهشون گفتم برخلاف انتظارات من خیلی باهام خوش برخوردبودن خلاصه باهم خیلی خاطره داریم حتی یه باربهم گفت که خاص ترین ادم زندگیشم وهیچوقت فراموشم نمیکنه.تقریباپنج ماه باهم خوب بودیم تااینکه کرونااومدمن ازوقتی اومدم سال نهم خیلی بشدت بهشون علاقه مندشدم ایشون همه جوزه ثایت میکردن که دوسم دارن حالا من۳ماه ازشون دوربودم تااینکه برنامه شاداومدمن برای اینکه نشون بدم دخترمنطقیه هستم فقط گاهی اوقات بهشون پیام میدم ایشونم بامحبت تمام جواب میدادن تاایکه یه روزقرارگذاشتیم هموببینیم ولی اون روزپیام دادن که نمیان الان که مدرسه بازشده من هرروزفقط بخاطره ایشون میرم مدرسه امارفتارشون تغییرکرده خیلی همش میگه بهتره که فراموشش کنم برم چون دیگه نمیبینمش تروخداکمکم کنیدمن الان باهاشون قهرم دوروزه جواب پیامامونمیده حس میکنم دارم بازیچه میشم اخه خیلی دوسش دارم فراموش کردنش مغدورنیست حتی نمیتونم ازش دورشم کمکم کنیدخانم مشاوره دوستان هرکی که پیام منو میخونه دارم دیونه میشم حتی بخاطره فشاره فکروخیالش دیشب توی بیمارستان بستری شدم

  47. الهام .کار :

    منم عاشق معلم علومم شدم ولی اصلا بروز نمیدم وحتی فکر اینکه بهش ابراز علاقه کنم آزارم میده چون میترسم اگه بگم ازم سرد شه من الان هشتم هستم
    و چند ماه دیگه میتونم ایشون رو ببینم وبعد سال تحصیلی تموم میشه
    حتی یه بار بغلم کرد گفت تو با همه برام فرق داری گفت باید ارزش خودتو بدونی و….. چه جوری بشون بگم دوسشون دارم دازم میمیرم

  48. یلدا :

    سلام من امسال به شدت عاشق معلمم شدم یه جوری که دیگه مشاور میرم وضعم خرابه دیوونشم عاشقشم
    خانم م. م خیلی دوستون دارم معلم عربی عزیزم بهت دل بستم
    ❤️❤️❤️❤️❤️

  49. مریم :

    سلام
    منم مثل همه شماها دوسش دارم
    اون کسی بود که خدارو بهم بیشترنشان داد
    هرباربایه پیام ازطرفش جون میگیرم ۵ساله میشناسمش ودوسش دارم ولی امسال که معلمم نیست وبازنشسته شده براش گفتم خیلی دوسش دارم .الان هم داریم باهم حرف میزنیم روزیه روز بیشتر دلم واسش تنگ میشه میخام یه باربغلش کنم
    فقط اینو میتونم بگم که ازفاصله ی روز آرزوی شادی وخوشحال بودن دارم

  50. زهرا :

    سلام خواهرای گلم سعی کنید به اون معلمی که عاشقانه دوستش دارید بگید که دوسش دارید من همین کارو کردم و خیلی هم خوشحالم چون کاملا درکم کرد و همه جوره برا این که دلتنگی من براش باعث نشه از درسام عقب بیوفتم تلاش کرد الان من سال دوازدهم هستم و ۴ ماهه داریم حرف میزنیم هم چت و تماس و..من سه سال بود عاشقشش بودم ولی بهش نگفته بودم تا امسال که گفتم خیلی دوسم داره خودش دختر نداره من براش دخترم بعضی وقتا بهش میگم میزارم میرم تا امتحانش کنم ببینم عکس المهلش چیه اما خودش میگه منو دختر وابسته که نه دلبستهبه خودت کردی رفت نه میرم نه میزارم بری مگه دست خودته واین رابطه عاشقانه ادامه داره .

    • درنا :

      سلام عزیزم شاید این کار درستی باشه اما باور کن واسه همه جواب نمیده
      اگه به نظرتون معلمتون بعد از ابراز علاقه باهاتون سرد میشه پس بهش نگید بلکه خودتون قانع کنید که همین شکلی که هست دوسش دارید
      تجربه داشتم

    • .... :

      سلام زهرا جان
      معلم منم همین حرفا رو میزد و دقیقا همین اعمال رو داشت
      حتی میگفتم میزارم و میرمم دقیقا همین حرفا رو میزد
      اما ۵ سال پیش بدترین تهمتی که می تونست بزنه رو خیلی یهویی بهم زد و رفت…
      هر معلمی، معلم نیست
      اینا همش کشکه…

  51. یگانه :

    سلام
    منم به شدت به یکی از معلمام از پارسال علاقه مند شدم و خیلی وابستش هستم و خیلی دوسش دارم جوری شده که اگه یه روز نبینمش یا نرم‌پیشش کلا اون روز یه جور دیگه ای هستم.یایکی ازش بد بگه یک رفتار بدی باهاش میکنم…تاپای خود کشی هم رفتم
    نمیدونم چه کار کنم … امسال سال دوم هست که باهاشون داریم.از این میترسم که یه سال دیگه کلا میرم.بعد چه جوری میتونم طاقت بیارم.فکر میکنم بدجوری نابود بشم

  52. دلارام :

    سلام الناز جونم، ببین منم دقیقا مشکل تورو داشتم امسال با وجود اینکه باید با اون معلم کلاس میداشتیم ولی بخاطر یه سری مشکلات مدرسه برای ما اصلا اون کلاسو نزاشتن و من اینجوری از کسی که به شدت بهش وابسته بودم جدا شدم اینم بگم اگه تو یسال باهاش بودی من بعد سه سال جدا شدم، افسردگی شدیدی گرفتم ، خیلی ناراحت بودم و فکر میکردم دیگه همه چی تمومه ولی برخلاف تصورم امسال بیشتر از سالای قبل بهش نزدیک شدم. زنگای تفریح همیشه اولین نفر از کلاس میرم بیرون که ببینمش و البته اینم بگم که خودشم باهام راه میاد و حتی روز تولدمم یادش بود و قشنگترین تبریکی بود که تو زندگیم شنیدم. منم از این میترسم که سال دیگه کلا از مدرسه میرم و وارد دانشگاه میشم و از همین الان ترس ندیدنش داره دیوونم میکنه. برو خداروشکر کن حداقل اززدور میتونی ببینیش و از تموم ثانیه هایی که میبینیش لذت ببر و حس بودنشو تو قلبت ثبت کن، به این فکر کن که دوسال دیگه حتی از دور هم نمیتونی ببینیش:/

  53. فاطمه :

    سلام خواهرای خوبم.به احتمال زیاد من بزرگترازشمام یه زمانی حرفامو، دردودلامو اینجا مینوشتم چن سال میگذره ?فک میکردم هیچ وقت معلمی که براش میمیرم نمیتونم فراموش کنم بدترین اتفاقا برام افتاد روحی وجسمی مریض شدم درسته ۶سال طول کشیدتاازیادببرم اما باید بگم الان حتی بهش فکرهم نمیکنم وکلا فراموشش کردم شماکه سنتون کمه توصیه ی خواهرانه میکنم که فقط باخدا باشین دلی که ازخدا دور بشه ممکنه هربار سمت یکی بره یابعدیه ماه یایه سال ولی بارها بخاطره دل سپردن به خلق افسرده میشین شکست میخورین ..ان شاءالله ک اینطور نمیشه ولی خودتونو کنترل کنین این روزا میگذره بهتون قول میدم اینو کسی که دیوانه وارعاشق معلمش بود میگه فقط صبرکنین وباخدارفیق بشین

  54. مهسا :

    من عاشق معلمم شدم
    معلم ادبیاتم
    دیوونشم
    ی اتفاق بدی براش افتاده که من یک سره در حال گریه کردنم ی مدت هم نمی تونم ببینمش تورو خدا کمکم کحید دارم دیوونه میشم

  55. الناز :

    سلام.من الناز هستم.کلاس هفتم یه معلم قران داشتیم که وقتی اومد سرکلاسمون.من خیییلی ازش بدم میومد.ولی بعد از یه مدت،به شدددت عاشقش شدم.در حدی که همه ی بچه های مدرسه این موضوعو میدونن.خوده معلمه هم میدونه.ولی امسال که من هشتمم.باهاش کلاس نداریم(ولی هنوز تو مدرسمون هستش)من از این موضوع خیلی ناراحتم و افسرده شدم.در حدی که یه روز تا حد خودکشی هم رفتم.کمک کنید چیکار کنم که از این راحت شم

  56. الناز :

    سلام.من الناز هستم.کلاس هفتم یه معلم قران داشتیم که وقتی اومد سرکلاسمون.من خیییلی ازش بدم میومد.ولی بعد از یه مدت،به شدددت عاشقش شدم.در حدی که همه ی بچه های مدرسه این موضوعو میدونن.خوده معلمه هم میدونه.ولی امسال که من هشتمم.باهاش کلاس نداریم(ولی هنوز تو مدرسمون هستش)من از این موضوع خیلی ناراحتم و افسرده شدم.در حدی که یه روز تا حد خودکشی هم رفتم.کمک کنید چیکار کنم که از این راحت شم

  57. nojavanha.com :

    کاربر عزیز “nafasi”
    خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت اینگونه به پرسش شما پاسخ داده اند:

    دوست خوبم
    همانطور که خودت هم اشاره کردی دوست داشتن معلم میتواند آثار و نتایج خوبی هم همراه داشته باشد مثل درس خون تر شدن تو.
    ولی هر جا افراطی بشه خطرناکه
    وقتی بخواهیم در همه زمان ها فقط به او فکر کنیم ممکن است اتفاقات به شکلی جلو برود که به ضرر ما تمام شود.
    توصیه ای که برایت دارم این است که با ایشان در فرصتی که امکان گفتگو پیش آمده مثل کلاسی که با ایشان داری صحبت کنی و بگویی که برخی ویژگیهای ایشان را دوست داری. گفتگو کردن با ایشان در مورد احساس و علاقه ات میتواند موجب شود که هیجانت متعادل تر شود. در این کفتگو گاهی از ایشان سوال کن از تو چه انتظاری دارند؟ پاسخ این سوال میتواند به تو کمک کند که رفتاری خارج از درخواست و حریم رابطه تان نداشته باشی.
    موفق باشی
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

    • الهه :

      سلام خسته نباشید ..
      می خوام امروز براتون از یک مشکلم که هیچ وقت فکر نمی کردم تو زندگیم اتفاق بیوفته براتون بگم.
      عشق به یک معلم که هم سن مادر خودته و دختری هم سن خودت داره ..
      من سال پیش دوره اول دبیرستان که وارد میشم روز اولی چشم به یک معلم میوفته یک لحظه توی همون اولین نگاه احساس کردم که با بقیه معلم ها فرق میکنه ولی جدی نگرفتم . چون که این حس برام نا اشنا بو د.
      تو همون روز های اول که میدیدمش دسته پام شل میشد قلبم تند تند میزد . دست خودم نبود پشت پنجره اتاقش وایمیستادم نگاش میکردم وقتی متوجه حضورم میشد چشمو درویش میکردم تا که نفهمه که نگاش میکنم … یعنی این شد ه کار هر روز من نگاه کردن از پشت پنجره اتاق سر صف …
      تا بعد سه هفته منو تو اتاقش صدام میکنه ..
      جالب اینجاست یک ما ه میگذشت از این حسم نه ازش اسمی میدونستم نه صداشو شنیده بودم نه اینکه نمیدونستم چکارست ..
      منو تو اتاقش که صدا کرد . برای اولین با شد که صدا شو اونجا شنیدم که گفت .. می تونی کمکم کنی اینا رو بچینم . منم از خدا خواسته رفتم ..
      دست پام شل شده بود دلم میلرزید تمام بدم یخ زده بود قلبم تند تند میزد …
      بنده خدا چند دفعه کاری که قرار بود انجام بدمو ۳ دفعه تکرار کرد ولی من فقط به چهرش زل زده بودم فقط نگاش میکردم و فقط لباش تکون می خورد هیچی نمیشنیدم تا اینکه دست روی شونه هام گذاشت گفت حالت خوبه . تازه به حال اومدم گفتم بله حالم خوبه زود از اتاق زدم بیرون ..چون دیگه نمی تونستم نفس بکشم ..
      فرداش زنگ اول سر کلاس بودم برگه فرستاده بود که برم اتاقش .. وقتی معلم سر کلاسم گفت می تونی بری اتاق خانم رحمتی فعمیدم که اسمش خانم رحمتی با هام اون روز حرف زد گفت که دیروز چت شده بود حالت خوب نبود .. بهم لب خند میزد همیشه با عزیزم . دورت بگردم‌ جواب میداد ..
      تا فهمیدم‌ این رفتارش با همه دانش اموزا همین طوری خیلی دوست داشتم با من یک جور دیگه رفتار کنه چون من مثل بقیه معلم ها دوسش نداشتم اون برای من فرق می کرد منم باید برای اون فرق میکردم .
      وقتی این ماجرا رو به دوستام میگم میگه نامه بده منم حرف شونو قبول می کنم نامه میدم من تو نامه میگم خیلی دوسش دارم و حس هایی که وقتی میبینمشو بهش میگم ولی انگار نه انگار از نامه دادنم میگذره رفتارش همونه انگار نامه ام را نخونده تا خودم میرم جلوش میگم دوسش دارم …
      بعد از اون عوض میشه خیلی عوض میشه من انتظار داشتم بهتر میشه ولی بد تر شد .
      من بعد اون حرفامو تو نامه مینوشتم میزدم به ماشینش ولی اون توجه هی نمی کرد خسته شده بودم شبا تا صبح بیدار میشستم پشت ماشینش میشستم گریه میکردم تا یک‌ روز منو میبینه تو اون حال چون همه معلم مدیر داشتن دنبالم میگشتن دو زنگ سر کلاس حاضر نشدم اون پیدام کرد با اخم شدید گفت دیوونه شدی تو نیاز به دیوونه خونه داری نه مدرسه این حرفش خیلی سنگین بود و بعد رفت خودم بلند شدم بی سر صدا دست صورتمو شستم رفتم دفتر مدرسه که اونم اونجا بود. مدیر مدرسه ازم پرسید کجا بودی همون جا زدم زیر گریه . گریه هام نمیزاشت حرف بزنم تا منو پیش مشاوره مدرسه فرستاد مشاوره مدرسه ازم هر سوالی میپرسید میگفتم چرا باهام اینکارو میکنه چرا با هام حرف نمیزنه چرا سکوت میکنه چرا فرار میکنه مگه با هام حرف بزنه ازش چی کم میشه … مشاوره یک برگه میده تا فردا هم پدرم هم مادرم برن مدرسه .. وقتی اومدم خونه شماره مدرسه رو هم از گوشی خودم هم پدر مادرم روی مسدود میزنم .. فرداش میرم پیش معلم دینیم که زنداداش خانم رحمتی میشد پیشش گریه التماس که شمارشو بهم بده خیلی گریه کردم با هزاران التماس بهم داد ولی خواهش کرد به خودش نگم ..
      میگذره این ما جرا .. با گریه التماس های من ادامه داشت .. تا کرونا میاد مدرسه ها تعطیل میشه حالم افتضاح میشه گریه های شدید زنگ زدن پیام دادن های من شروع میشه پیام ها مو میخوند ولی جواب نمی داد زنگ هامو اکی میکرد ولی الو نمی گفت .. خرداد برای امتحان حضوری که رشته من کامپیوتر بود مهارتی ها حضوری بود باید می رفتم مدرسه سه تا امتحانم حضوری بود درسام افت کرده بود نمره هام زیر ۱۵ شده بود … افتضاح بود .. وقتی رفتم مدرسه تو اتاقش نشسته بود رفتم تو اتاقش تا جائی میشد گریه کردم . اومد دستمو گرفت پرت کرد منو بیرون در اتاق قفل کرد وقتی از پشت پنجره نگاش می کنم سرشو روی میز گذاشته بود احساس کردم داره گریه میکنه ..
      اروم رفتم پایین هیچی نگفتم سر جلسه امتحان دست پام میلرزید تمام بدنم یخ میزنه و همش گریه میکنم حالم خیلی خراب بود سر جلسه امتحان همون جا دیگه هیچی حس نمیکنم نمی دونم کجا هستم بی هوش میشم و من چون شماره مدرسه روی مسدود بود هر چی زنگ به پدر مادرم زد هیچ کدوم جواب نداد … خیلی حالم بد بو د با اب قند اینا خیلی کم بهتر شده بودم وقتی سرم بلند کردم دیدم اونم مثل من از پشت پنجره داره نگاه میکنه یک لب خنده کوتایی زدم و بعد رفت ‌..
      حالم خیلی بد بود چون نتونستن با مادر پدرم ارتباط بر قرار کنن خانم مدیرمون ادرس خونمونه از پرونده میگیره منو میبره خونمون همونجا مادرمو میبینه حال بدمو میگه کارایی را کردم میگه ولی میگه نمی دونم چرا به چه دلیل این کارو میکنه اینجا فهمیدم خانم رحمتی چیزی از دوست داشتنامون نگفته …
      بعد رفتن خانم مدیر مامانم خیلی گریه کرد پشت دره اتاقم که درو باز کنم که با هام حرف بزنه ولی من باز نکردم حالم خراب بود به اندازه کافی نخواستم خراب تر شه تا فردا صبح که قرار بود برم مدرسه از اتاقم نیومدم بیرون صبح که اومدم بیرون مامانمو دیدم روی مبل خوابش برده بی سر صدا که بیدار نشه رد داشتم میشدم که بیدار شد گفت صبحانتو روی میز اماده کردم بخور..
      وقتی رفتم کفشامو بپوشم مامانم اومد گفت تمام قضیه تو خانم رحمتی میدونم . خیلی تعجب کردم چطوری متوجه شده بود ؟
      بدون حرفی اومدم بیرون وقتی اومدم مدرسه یکی از دوستای صمیمیم که از جیک پوک من خبر داشت گفته بود . کفت دیروز بعد از ظهر مامانت اومده بود خونمون خیلی حالش خوب نبود با نگرانی التماس از من میخواست که بگم چته هر چی گفتم خبر ندارم ولی قبول نکرد منم ماجرا رو تعریف کردم . خیلی ناراحت نشدم چون باید مامانم خبر میشد اون روز ندیدمش. بود ها ولی من سمت اتاق نرفتم ولی میدیدم که بچه ها تو حیاطن اون از پنحره نگاه میکرد .. تا برگشتم خونه معدم داشت سوراخ میشد نه چیزی میلم میشد هم حسابی گشنم بود کیفمو روی مبل گذاشتم رفتم یک چیزی بخورم که مامانم از بیرون اومد دیدم رفته بود نون بخره اون روز الویه درست کرده بود غذایی که من خیلی دوسش دارم بی سر صدا پشت میز نشستیم ناهارمو خوردم داشتم که فرار میکردم برم اتاقم که صدام کرد .. دیدم که چشماش پر اشک شد گفت بسه دیگه مگه منو بابات چی کم گذاشتیم برات از همه چیز تو زندگیت کم نذاشتیم‌ از محبت از عشق چرا دل به‌یک‌ غریبه بستی فقط گریه میکردم نمی دونستم چی بگم‌چون این سوال خودمم بود چرا دل بستم ازم خواهش کرد دست بردارم .. ولی چیزی حالیم نمی شد برای اولین بار بود حرف مادرمو روی زمین گذاشتم رفتم اخرین امتحانو بدم که دادم ده بار پله ها رو رفتم بالا اومدم پایین برم ببینمش با نه اخرش گفتم ولش کن چون دو روز از نزدیک ندیده بودمش اومده بودم حیاط که دیدم توی بالکن وایستاده چشم تو چشم شدیم وقتی نگاه کردم ماسکمو دادم پایین براش بوس فرستادم اونم لب خند زد پله ها رو تند تند رفتم بالا در اتاقش قفل بود سرشو تکون میداد نه برو و من نا امید برگشتم خونه .مامانم دیدم اومد گفت چمدونتو جمع کن برای سه ما برو مشهد خونه خاله دایی اینات پیش اونا همیشه برام خوش میگذشت مامانم گفت ۶ بعد از ظهر بابات میبرت برسونت . قرار بود تنها برم.
      تو مشهد اولین حایی رفتم حرم بود از امام رضا خاصتم یا منو از اون دل سرد کنه یا اونم یک حسه محبت امیز از من تو دلش بیاره ..
      سه ماه گذشت خالم منو تو باشگاه کتاب خونه ثبت نام کرده بود سرم گرم بشه ولی نمی شد هنوز ذهنم سمتش بود تا مدرسه از ۱۵ شهریور شروع میشه راستی یادم رفت اون زنگ زدن ها پیام دادن ها ادامه داشت تو مشهدم پیام میدادم زنگ میزم مثل قبل پیامو میدید زنگ جواب میداد ولی یک الو نمی گفت . ولی دیگه گریه نمی کردم دیگه گریم نمی گرفت .. تا اینکه برای یک هفته مدارس باز میشه منم میرم . دیگه تو اتاقش نبود . میرم پیش معلم دینیم کو خانم رحمتی میگه سر کلاسه اونم امسال هنر اموز شده .. فهمیدم که معلم شده .. میدیدمش گریم میگرفت ولی گریه نمی کردم نکام میکرد ولی رد میشد .. یک هفته ای کذشت.. دیگه مدرسه ها تعطیل شد ..
      خونه که بودم مامانم نمیذاشت تو فکر برم شبا تا صبح ولی به فکرش بودم دوستامم که از دستم خسته شده بودن …
      بهش پیام میدم زنگ میزدم به امید روزی حواب پیاممو بده ..
      حالا حالم خیلی بده نمی دونم چیکار کنم .. حتی بعضی وقت ها به خودکشی هم فکر می کنم ..
      سوال های من کی می خواد حواب داده بشه؟؟.
      چرا وقتی بدش میاد از من پیش مدیر شکایت نمی کنه . چرا وقتی بدش میاد مسدود نمی کنه چرا زنگ میزنم اکی میزنه ولی یک الو نمیگه .
      چرا با هام حرف نمیزنه . من حتی تو حرفام نخواستم که دوسم داشته باشه . دلیل رفتا راشو پرسیدم . دوست داشتن به زور نمیشه ولی می تونه حواب بده ..
      حالا سال دیگه قرار معلمم بشه ..
      چیکار کنم چطور فراموشش کنم میخوام فراموشش کنم نمیشه احساس می کنم اون می خواد فقط اذیتم کنه ..
      مثل چیزی میمونه که خدا گفته این کار گناه نباید انجام بدیم ولی ما می دونیم گناه ولی انحاممیدیم حالا من می دونم این کارم به جایی نمیرسه ما جرا امکان بد تر شدنش ولی انجام میدم …
      خواهش می کنم کمکم کنید دارم از زندگی فراری میشم .. خواهش میکنم

      • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

        پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
        دوست خوبم
        خودت هم می دونی که سوال نشدنی پرسیدی و اینکه بخواهی فراموشش کنی هم عیر منطقی و هم تا حدودی غیر ممکن است.
        چرا باید کسی را که تا این حد وست داشتی فراموش کنی؟ به جای اینکه بخواهی خودت را در فشار فراموش کردن و … بیندازی به این فکر کن که چطور میتوانی حالا که بزرگتر شدی و کلی تجربه های بیشتر داری روی خودت و ارتباط با معلمت مدیریت داشته باشی و با تعادل بیشتر رفتار کنی.
        کار سختی نیست، همان طور که بقیه نوشته ها و تجربه های بچه ها را می خوانی می بینی که شدنی است و فقط و فقط خواستن می خواهد و کسی مثل تو که بزرگتر شده باشد تا بتواند کار درست را انتخاب کند.
        تو از حالا به سال دیگر این طور فکر کن که اگر ایشان معلم تو شدند و حتی اگر معلم تو نشدند هم چنان نطر و تصمیم تو این است که بتوانی رابطه تان را به صورت متعادل و مناسبی هدایت کنی تا برای سال های آینده وقتی دانشجو شدی یا شامل شدی یا حتی پس از ازدواج هم مثل دو دوست خوب با او ارتباط داشته باشی و خاطراتت را با فرزندانت در میان بگذاری.
        فکر کردن به این چیزها می تواند حس و حال خوبی برای او ایجاد کند و به تو در شرایط موجود کمک کند.

  58. دلارام :

    نفس جون به نظر من تا وقتی که هست و باهات خوبه سعی کن از بودنش لذت ببری و یه جوری حس وجودشو برای خودت ثبت کنی که اگه از یه جایی به بعد دیگه نبود فراموشش نکنی. اگه میدونی آدمیه که اگه خودت بهش بگی رفتارش باهات بد میشه اصلااا اینکارو نکن و حسو حالتو تو دلت نگه دار اما اگه میدونی با فهمیدنش خوشحالم میشه حتما بهش بگو و خودت و از این حس قشنگ محروم نکن، البته اینم بهت بگم همیشه احترامشو نگه دار و از مرز دانش اموزی و معلمی فراتر نرو ، بزار اگه قراره اتفاقی بیفته از طرف اون باشه ، یادت باشه جلوش هیچ وقت از کلمه ی عاشقتم و همش به تو فکر میکنم و اینجور چیزا استفاده نکنی چون با این مدل ابراز احساسات طرف احساس خطر میکنه و به هرکاری دست میزنه که تورو از خودش دور کنه، فقط بگو دوستون دارم و برام با ارزشین و خیلی چیزا بهم یاد دادین . یادت باشه مهم ترین چیز واسه یه معلم اینه که دانش اموزشش مودب باشه و احترامشو نگه داره و از مرزش جلوتر نره، من همین کارارو کردم و الان به نقطه ای رسیدم که خودش سمتم میاد از اینکه دوسش دارم خوشحاله و مطمئنم گوشه ی قلبش یه جای هرچند کوچیک برام هست که با جایگاه بقیه فرق داره.امیدوارم تو هم مثل من به این روزای قشنگ برسی، از بودنش لذت ببر

  59. Nafasi :

    سلام من نفس هستم..
    منم تجربه شماهارو داشتم و دارم و میخوام که کمکم کنین چون مشاوره رفتن برای من غیر ممکنه..
    نهم که بودم تابستون تصمیم گرفتم برم کلاس والیبال..خلاصه اینکه من رفتم و از مربی والیبالم به علت اخلاقش ضربه بدی خوردم..تابستون امسال دوباره دلو زدم به دریا و رفتم والیبال ثبت نام کردم توی همون باشگاه..مربیش تغییر کرده بود..اون مربی توی سه ماه تابستون با تشویق کردن ما مخصوصا من باعث شد خیلی تو حرفه ام پیشرفت کنم..رفته رفته علاقم بهش زیاد شد جوری که بخاطر اون بعضی از کارهای بدمو کنار گذاشتم چون حس میکردم دارم به مربیم به اعتمادش یه جوری خیانت میکنم..الانم هنوز پیش همین مربی میرم اما تو یه باشگاه دیگه و بدتر از قبل بهش وابسته شدم چون علاوه بر اینکه توی باشگاه میبینمش توی مدرسه هم به عنوان راننده سرویس مدارس میبینش..اینم بگم که این مربی باعث شده من درس خون تر بشم و از بعضی از عادت های غلطم دوری کنم..
    خواهشا کمکم کنید دارم دیوونه میشم..هربار که میبینمش توی دلم هزاربار قربون صدقش میرم..هربارم میخوام بهش بگم ولی نمیتونم البته فکر کنم فهمیده باشه چون رفتارش با من نسبت به تابستون تغییر کرده..
    لطفا راه حلی جلوم بذارید..ممنون

  60. دلارام :

    ولی هرچی من بیشتر بهش محتاج میشدم اون بیشتر دوری میکرد و میگفت که نمیخواد عشق منو ببینه و تو اون شرایط اونم بهم پشت کرد و ضربه ی روحی شدیدی به من وارد کرد،و این درحالی بود که جلوی چشمای من با بقیه که هیج حسی بهش نداشتن و پشت سرش کلی حرف میزدن خیلی خوب بود ولی به من که میرسید یه جوری رفتار میکرد انگار وجود ندارم، خلاصه از اون مدرسه رفتم و حسی قاطی از عشق و تنفر بهش داشتم که هیج کدوم بر دیگری چیره نمیشد بعدش با یه معلم دیگه اشنا شدم که منو از اون باتلاقی که توش گیر کرده بودم نجات داد و نشونم داد این حس چقدر میتونه قشنگ باشه، اونقدر ادم خوش قلبو مهربونیه که از همون روزی که فهمید رفتارش ۱۸۰ درجه تغییر کرد و جوری که بین بقیه تبعیض قائل نشه توجهش به من بیشتر شد و نشون داد که اونم مادرانه دوسم داره و بهم اجازه داد بهش تکیه کنم و پشتیبانم شدم، با اینکه اون اوایل با خودم میگفتم عمرا بزارم ایندفعه این یکی بفهمه و دوباره همه چیز خراب شه ولی فهمید و زندگی من از همون روز رنگ و بوی دیگه ای به خودش گرفت و فهمیدم همه معلما مثل هم نیستن و بعضیا هستن که این عشق پاک و بی غرض مارو درک میکنن .
    دوستای گلم اگه میبینین کسی که دوسش دارین آدمیه که ممکنه همه چیزو خراب کنه اصلا نزارین بفهمه چون اون برخورد سرد روزی هزار بار ادمو از درون میکشه ولی اگه میبینین کسی که عاشقشین میتونه این نزدیکیو تحمل کنه هرگزز خودتونو از این حس پاک و قشنگی که من سه ساله دارم تجربه میکنم محروم نکنبن.

  61. دلارام :

    سلام منم همدردم با شماها، شایدم خیلی بیشتر از شماها تجربه داشته باشم، میخوام همه چیزو از اول بگم که اگه کسی تازه به این حس دچار شده و نمیدونه چیکار کنه با خوندن تجربه ی من از این سردرگمی دربیاد،چون من خودم واقعا عذاب میکشیدم از اینکه یه حس مبهم داشتم و نمیدونستم چیکار بکنم یا تهش چی میشه.
    همه چی از وقتی شروع شد که پایه هشتم بودم یه معلمی داشتیم که ازس خیلی بدم میومد،کم کم که به وسطای سال شدیم عشق جای تنفر و میگرفت وکم کم حس میکردم که دارم بهش وابسته تر میشم و برام مهم تر میشه تا جایی که طی چند ماه به جایی رسیدم که فقط به عشق اون میرفتم مدرسه و هر روزی که میومد جلوی در دفتر از لای در نگاهش میکردم، یک سال گذشت و من حسمو درون خودم پنهون کردم و فقط دوستای نزدیکم از حس من باخبر بودن و چون آدم خحالتی بودم ترجیح میدادم از دور فقط نگاش کنم و از بودنش لذت ببرم، رفتم پایه نهم و اون دیگه معلممون نبود با این وجود بیشتر از قبل بهش نزدیک میشدم و سعی میکردم ارتباط برقرار کنم و تو همون ماهای اول سال نهم تقریبا همه بچه ها از حس من باخبر بودن و خودشم از رفتارام فهمیده بود ، یه دوستی داشتم که رابطش با این خانم معلم خیلی خوب بود و شده بود رابط ما دوتا اون زمان شرایط بدی داشتم تو اوج دوران بلوغ بودم و از لحاظ خونوادگیم مشکل داشتیم و تو این وضعیت تقریبا میشه گفت به اون پناه اورده بودم

  62. nojavanha.com :

    کاربر عزیز “hani”
    خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت اینگونه به پرسش شما پاسخ داده اند:
    دوست خوبم
    به سادگی و با همین زبانی که برای من نوشتی با ایشان صحبت کن و هر چه زودتر این کار را انجام بده تا از سوتفاهم ها جلوگیری کنی.
    البته تصور میکنم ایشان احتمالا از قصد این کار را انجام میدهند چون میدانند که شما درگیر کنکور هستی و میخواهند تو را از روال قبل دور کنند‌ اما این یک احتمال است و برای اطمینان بدون هیچ تردیدی و با سادگی کامل در بیان جملات،تمام احساس و نگرانی ات را مطرح کن و سعی کن پاسخ هر چه که بود امسال را زودتر و بیشتر بر فعالیتهای درسی متنرکز بشی و وقت را از دست ندهی.
    موفق باشید
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

  63. Hani :

    سلام.میشه کمکم کنید.من امسال کنکوردارم.وازطرفی معلمم بعدسالهارفتارش باهام عوض شده.خیلی دارم اذیت میشم.همش فکربه اینه نکنه ازم داره متنفرمیشه.همش میگه وقت ندارم.وکاردارم.هیچوقت اینجورنبود.خواهش میکنم کمکم کنید.چکارکنم.احساس میکنم هیچ علاقه ای بهم نداره.چجوربگم امسالوباهام راه بیاد.

  64. تینا :

    منم وابسته ام و از تجربه هاش استفاده میکنم و چون دیگه باهاش کلاسی نخواهم داشت خیلی دردناکه که وقتی تو یه موقعیتی قرار میگیرم و یاد حرفاش یا کاراش که شبیه همون موقعیته میفتم حسرت میخورم و آرزو میکنم زمان برگرده عقب . و در مورد حرف آخرت خیلی خوبه که آسایش معلمتو درنظر گرفتی امیدوارم بتونی دوریشو تحمل کنی .منم کم بودن و با احترام بودنو رعایت میکنم ولی حس میکنم اینم داره تکراری میشه براش : ( تو شاید تنها دانش آموزش باشی که اونقد دوستش داری اما درمورد معلم من فقط من نیستم شاگردای قبلی و بعدیش که قراره بیان ببینشون پیدا میشه کسایی که خیلی دوستش دارن 🙁

  65. تینا :

    خوندم همشو ? پس اون فکر کرده که تو متقابلا ازش انتظار داری ابزار احساسات کنه..اما آخه تو که کاری نکردی بنظر من بذار یه مدت بگذره و دوباره باهاش حرف بزن و ازش فرصت بخواه ، همه چی خوب میشه . و اینجایی که گفتی هیچ دلیلی نداره معلمم توی زندگیم بمونه رو خیلی قبول دارم و منم فکر میکنم اون حتی اگه با زبونش گفته که دوستم داره اونجوری که واقعی باید باشه نیست و آخرش میره چون اون صدها هزار دانش آموز داره قطعا منم یکی مثل بقیه ام براش شاید فقط یه کوچولووو پررنگ تر باشم تو ذهنش، همین… خیلی سایت ها رم خوندم همشون اولش خوب بوده ولی آخرش …? میدونی منم از چی اذیت میشم ؟ از اینکه نمیتونم مثل اون بیخیال باشم و فراموشش کنم اون راحت میتونه منو حذف کنه از زندگیش ولی من نه ، چون حتی اگه بخوامم دست خودم نیست نمیتونم . من اگه بمیرم هم اون اصلا خبردار نمیشه کلا بود ونبودم فرقی برای اون نداره که و اگه سراغشو نگیرم هم حس میکنم اون خوشحالتره .واسه همین منم میترسم ادامه بدم و به جایی برسه که مقل معلم تو بگه بهم برم .

  66. Raha :

    توخیلی عاقل ترازمنی.من وقتی بچه بودم دلم رفت براش.ودیگه نفهمیدم چیشد وابسته شدم.منم خیلی حرفارومیخوندم.سایتای مختلف.ولی اون بهم میگفت این مطالب برای من نیست وباخوندش حالم بدمیشه.میگفت به حرفای بقیه توجه نکنم.چون خیلی اذیتمون میکردن.چون من عاشق معاونم بودم.اما میگفت اونا این دوست داشتن ودوست داشته شدن ونچشیدن وحسودی میکنن.سعی کن ازتجربه هاش درس بگیری.معلم من نمازاول وقت نظم وقانون و ترک حسادت ومقایسه نکردن وبهم یاددادورفت.به خاطرهمین تاآخرعمرم دوستش دارم همراه جمله خودش که گفت نمیخوام دوستم داشته باشی.جالبه کامنتای من واسه یکی دوسال پیشم اینجاهست.سعی کن احترام بذاری.همین.باورکن اینجوری تاآخرباهاته.کمترباش تاعزیزترباشی.توقعاتتوکم کن.اینا باعث لغزش رابطست.من حتی ازش قول گرفته بودم بیادعروسیم.سعی کن عاقل باشی.و خوب فکرکنی.ایناکارایین که من نکردم.درآخربایدبگم من دارم زجرمومیکشم.سعی میکنم تحمل کنم وگرنه بازم اگربرخلاف میلش بخوادباهام باشه بایدعذاب بکشه.ومن اینواصلانمیخوام.میخوام شادوآروم باشه.

  67. raha :

    خدانکنه این داستانابرات پیش بیاد.
    من احساساتموبراش میگفتم.اولایل که همون بچگیم بود دلم میخواست اونم بگه.ولی نمیگفت.منم دیگه اصرارنداشتم وبرام مهم نبود.ففط دوست داشتم بهش احساسموبگم.
    گاهی قربون صدقش میرفتم.بهترین خاطراتم وقتی بود که تودفترش بود وداشت کارمیکرد وغرق کاراش بودو منم یهویی بوسش میکردم ومیرفتم کلاس.زنگ تفریحاپیشش بودم.اینارومیگم خیلی تواحساست احتیاط کنی.چون من حالا باید احساسموبه گورببرم.چون طرف مقابلم گفت نمیخوام دوستم داشته باشی وقتی به اشتباه فکرکرد من میخوام اونم ابرازاحساسات کنه.قبلش ازاین قهربود که چرامدام نگرانش میشم.همش همین بود.معلم تو هیچ دلیلی نداره توزندگیت بمونه.جزاینکه واقعادوستت داشته باشه.وگرنه اگردوستت نداشته باشه هیچ صنمی هم که باهات نداره پس خسته که بشه رفته.اون یه آدم پختست وخامی ماتووابستگی رونداره.اون دردی که من ازجدایی میکشم ومعلمم نمیکشه.شایدم..?امیدوارم همیشه شادباشه.ولی سعی کن احساسات درونت باشه و احترام ازهرعملت آشکارشه.این تجربه منودوستامه.چون فقط احترام برای یه ادم بزرگ خیلی مهمه.

  68. تینا :

    سلام raha جون ، داستانتو خوندم خیلی سخته که آدم بتونه پنج شش سال رو که باهاش گذش رو فراموش کنه و جوری رفتار کنه که انگار چیزی نشده….امیدوارم معلمت برگرده …
    میشه بگی چرا گفت دیگه مزاحمم نشو چه اتفاقی افتاد که اینو گفت ؟ اگه دوست داشتی لطفا بگو تا منم برام تجربه شه تا اون موقعیتی که میگی قرار نگیرم
    چون میخوام بدونم چی میتونه باعث شه که معلم دور آدمو خط بکشه و بگه برو … خیلی ترسناکه واسم و واسه همین میپرسم

  69. raha :

    شایدهمه ى شماایی که اینجایید حرف منوبخونید وازش بگذرید.نمیدونم ازتون بزرگترم یاکوچیک تر.ولی خیلی ساده ترم.دوازده یاسیزده سال داشتم که عاشق یه معلم شدم.وتاالان که هجده سال دارم.شایداونوازپدرومادرمم بیشتردوسش داشتم.عین همین جمله بودم که میگن نفسم به نفساش بندبود.این همه سال باهم بودیم ازدور ونزدیک.قهروآشتی وخوشی وشادی.
    عین یه مادربودکه به حرفام گوش میکرد.حرف میزدیم.راهنماییم میکرد.میدونست چقدردوسش دارم.وچقدروابسته شدم.
    اما درآخر به خاطر یه برداشت بد رفت وگفت که نمیخوام دوستم داشته باشی ودیگه هرگزمزاحمم نشو.درسته من تاآخرعمرم دوسش دارم چون این همه مدت منوبزرگ کرد وتربیت کرد.
    ولی الان دارن قلبموازجامیکنن.که بایدبه خاطرآسایشش سکوت کنم.بعدازاین همه مدت گفت شک دارم دوستم داشته باشی.
    فقط خواستم بگم چه داغ داغ چه سرد سرد تهش پوچه.بعضیامیگن نه ما رعایت میکنیم حدوفاصله واینارو بعضیام میگن نه ماهمیشه باهمیم تاآخر اما هیچکدوم فایده نداره فقط خانواده تون براتون میمونه ویه شخصیت خرد شده.اززندگی وهمه داشته ومخصوصانداشته هاتون لذت ببرید.

  70. سحر :

    ولی آوا جون از روبرو شدن باهاش میترسم، از اینکه اونقدر احمق بودم که نتونستم در برابرش مقاومت کنم و منو یه آدم ضعیف دید از خودم بدم میاد و اصلا دلم نمیخواد باهاش روبرو شم. درسته هنورم ته دلم یه احساسی بهش دارم اما اصلا توان روبرویی باهاشو ندارم شایدم از این میترسم با دیدنش دوباره برگردم سر خونه اولو دوباره حسم اونقدر شدید شه. این معلم جدیدی که خیلی دوسش دارم با رفتاراشو اهمیت دادنش بهش اینو نشون داد که ارزشم بیشتر از اینه که خودمو دربرابر یک انسان مغرور که براش مهم نیست یکی داره بخاطرش زجر میکشه و فقط خودشو میبینیه اونقدر کوچیک کنم. ?

  71. آوا :

    اره سحر جون درکت می کنم،گاهی وقتا تنفرو عشق خیلی نزدیک به همن ونمیشه تشخیص داد.ببین چه جوری ارامشت بیشتر میشه کمتر ناراحت میشی،همون کارو بکن،شاید خوب باشه یه بار ققط باهاش صحبت کنی شاید دیگه تموم بشه

  72. سحر :

    سلام آوا جون. میدونی اون معلم راهنمایی اولین کسی بود که این حسو در من بوجود اورد و من و وارد یه دنیای دیگه کرد،شاید اگه ازش دور بودم راحت تر بود فراموش کردنش اما خب تو یه محلیم و من حتی میدونم خونش کجاست . وقتی نهم و تموم کردم تو تابستون و سال تحصیلی بعد چند باری دیدمش. اما از وقتی که دوباره معلم جدیدم وارد زندگیم شد چند ماهی میشد که ندیده بودمش و فکر میکردم دیگه بهش حسی ندارم و فراموشش کردم ولی وقتی بعد چند ماه به طور اتفاقی دیدمش و دوباره همون حال بهم دست دادو در برابرش سست شدم فهمیدم هنوزم دوسش دارم. الان یک سال بیشتره که ندیدمش و هردفعه با مقایسه اون با معلم جدیدم بیشتر ازش بدم میاد و تنفری بهش تو وجودم شکل گرفته ولی تا خبری یا عکسی ازش بهم میرسه اون عشق و تنفر با هم روبرو میشن و عذابم میدن. فراموش کردن کسی که جلوی چشمت باشه خیلی سخته مخصوصا اینکه عشق و تنفرم باهم قاطی بشه :/

  73. فاطمه :

    چه عشقی بهترازعشق به خدا ….عشقای قبل ازتو سو تفاهم بود ?تابه امروز هرکی رو خواستم باعث ناراحتی افسردگی تنهایی حسرت جدایی شد اما عشق به خدا آرامشی داد که باهیچی وهیچکس نمیشه بدست آورد تنهابا وجوده خودخدا …خدایا تو عشق باوفای منی یه زمانی اینجا عاشقانه هامو داد میزدم توبدترین حال بودم اما الان باتموم وجودم میگم فقط عاشق توام واشتباه کردم منوببخش که گم کرده بودم هم توروهم خودمو ….عشق من توزیباترینی تومهربون ترینی توبخشنده ترینی چه کسی بهترازتو لایق ترازتوبرای عاشق شدن؟دوستت دارم.

  74. Hajar :

    امیدوارم که رابطتون با معلماتون رور به روز بهتر بشه:)
    من که تا زمانی که اون بود حتی با دیدنش جون میگرفتم همین که میدیدمش اشک شوق جلو دیدمو میگرفت
    بعضی وقتا دلم میخواست زمان متوقف بشه تا بیشتر نگاش کنم
    هر چقدرهم که بزرگتر میشم هنوز هم اون حسا برام تازگی داره
    قشنگ ترین عشقیه که تجربه کردم^_^

  75. آوا :

    سحر هنو اون معلم راهنمایی دوس داری باید تا حالا فراموشش کرده باشی وقتی یه معلم به این خوبی داری معلم منم خیلی خوبه

  76. سحر :

    سلام . راستش داستان عشق من طولانیه و در دو بخش خلاصه میشه. اولی برمیگرده به زمانی که من راهنمایی بودم و از لحاظ خانوادگی شرایط سختیو میگذروندمو همون جا بود که برای اولین بار این حسو تجربه کردم. انگار زندگیم عوض شده بود همه چیز قشنگ تر بود. روزایی که میومد مدرسه و روز کاریش بود مدرسه با روزای عادی فرق داشت و از همون لحظه ای که چشممو باز میکردم خیلی شاد و خوشحال راهی مدرسه میشدم . میگن عشق آدم و کر و کور میکنه واقعا درسته . برخلاف حس قشنگی که روزبه روز در من بیشتر میشد اون روز به روز ازم بیشتر فاصله میگرفت. منم اصلا آدم پررویی نبودم اتفاقا کمی خجالتیم و وقتی میدیدمش حتی اسم خودمو فراموش میکردم هیچ وقت به خودم اجازه ندادم از مرز بین دانش اموزی و معلمی جلوتر برم و حتی بعد ۳ سال از زبون خودم شنید که چه حسی بهش دارم. ولی خب در شرایطی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم و بیشتر از هرکسی میتونست آرومم کنه ، دستمو نگرفت و ترجیح داد ننو به حال خودم رها کنه. البته اینم بگم معلمی بود که به راحتی با بچه ها رابطه برقرار میکرد و باهاشون بیرونم میرفت ولی خب درمورد من تصمیم گرفت که ازم دوری کنه. الان یک سالی میشه که ندیدمشو حدس میزنم اونم مثل دوستام تصور میکنه که فراموشش کردم اما خب تو دل من چیز دیگه ایه.هرچقدرم سعی کنه مثل سنگ باشه و منو نا امید کنه بازم دل من اینو قبول نمیکنه و به دوست داشتنش ادامه میده اما اینبار خیلی آروم و بی سر و صدا. روز اخری که دیدمش خیلی برام سخت بود خیلی گریه کردم و با خودم عهد بستم دیگه عاشق کسی نشم اما وارد دبیرستان شدمو مرحله دوم زندگیم آغاز شد . یک ماهی گذشت و کم کم یه احساسی تو من داشت به وجود میومد اما اینبار میدونستم این چه حسیه . خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما خب موفق نشدم و روز به روز این حس بیشتر شد. با خودم گفتم نمیزارم کسی بفهمه و قایمکی واسه خودم عاشقی میکنم ولی خب از اونجایی که ادم برونگرایی هستم نه فقط دوستام بلکه کل مدرسه فهمیدن . با خودم گفتم حداقل نمیزارم خودش بفهمه و مثل دفعه قبل همه چی خراب شه. نمیخواستم اینم از دست بدم و تجربه ی بدی از عاشقی داشتم که فکر میکردم همه همونجورین. اما خب بعد از نزدیک یکسال تلاش من واسه اینکه از چیزی بویی نبره همه چیزو فهمید و از اون روز زندگی من دوباره قشنگ شد و جون گرفت. برخلاف تجربه اولم ایشون خودش سعی میکنه بهم نزدیک شه و حتی اگه منم کاری نکنم خودش یکاری میکنه که تا یه هفته خوشحال باشم و با فکر کردن یهش خنده روی لبام بشینه. فهمیدم همه مثل اون معلمی که این حسو برای اولین بار در من ایجاد کرد یخی نیستن و خوشحالم از اینکه حسمو گفتم و بعد از اون تجربه ی تلخ یه حس شیرینو تجربه کردم. تنها چیزی که ازش میترسم روزیه که باید ازش خداحافظی کنم و مطمئنم سخت ترین روز من خواهد بود. 🙂

  77. Hajar :

    سلام
    کاش بازم مثل قبلنا اینجا پاتوق همیشگیم بود و سوال همیشگی چطور میتونم بامعلمم صمیمی تر بشم؟چطور میتونم دلشو به دس بیارم؟چطور میتونم خودمو نزدیک تر کنم؟و سوال و سوال و سوال فقط به عشق معلمم^_^
    و بخواطرش روز به روز بهتر و بهتر و بهتر میشدم
    من که خیلی این عشق برام دوس داشتنیه با تموم سختیاش و بچگیاش و تمسخر شدن ی دنیای خاص و کوچیک داره واسه خودش^_^
    اگه من به جاتون بودم بیشتر ازش لذت میبردم تا اینکه به فکر سختیاش باشم هر چی باشه این ی عشق ابدی نیست بلاخره تموم میشه ولی اگه سخت تموم بشه فراموش نمیشه…..

  78. فاطمه :

    سلام گلم …فدات بشم خودتو ناراحت نکن مردم قضاوت کردنو دوس دارن بخاطر خودت فراموش کن ک بیشترازاین ناراحت نشی واقعا این دنیا زودگذره ارزششو نداره …همیشه باخدا باش وعاشق خدا مطمئن باش تنها راه رسیدن ب ارامش همینه

  79. فاطمه :

    همینه دیگ گلم نمیدونستیم اشتباهه …من خیلی سختی کشیدم تا تونستم این حس رو ازبین ببرم واقعا کسی ازبیرون ببینه خوب ب این موضوع نگا نمیکنه گرچه احساس ما یه حس پاک بود الان برام یه حس پاک ودرعین حال بچگانس ک گذشت …توهم سعی کن خودتو قانع کنی عزیزم تواین زمونه باید دودستی چسبید به خدا وخانواده

  80. maryam :

    سلام عزیزم از بیرون همه مسخره میکنن و حرفاشون ناراحت کنندس ، انقد سخت گذشته ک دلم میخاد بمیرم ولی آره باید قانع کنم خودمو

  81. آوا :

    چرا می خوایی با فراموش کردنش با خودت مبارزه کنی وقتی که معلمتو دوس داری حس خوبیه
    معلمتو ببخش اگه اشتباهی کردهوقتی ببخشیش اول خودت به ارامش میرسی مثلا بگو -خیلی گرفتار بود وقتی برای من نداشت یا چیزایی دیگه…ولی خودتو سرزنش نکن توکه در دوست داشتنش تقصیری نداشتی.تازه چندوقت دیگه فراموشش می کنی میری دانشگاه یا ازدواج میکنی یا سرکارمیری اصلا یادت میره انقده سر گرم میشی

  82. maryam :

    سلام فاطمه جان . خداروشکر …
    من هنوزم نمیدونم بایدچجوری فراموش کنم
    کاش قبل اینکه دل میبستم میفهمیدم چقد اشتباست

  83. فاطمه :

    من عید بهش پیام دادم وهمه حرفامو گفتم وبهش گفتم که تنهاهدفم یبار جدی حرف زدن هست چون ۵سال بود که بهم فرصت حرف زدن نمیداد بخاطراختلافی که داشتیم ازاون موقع تاالان اصلا یادش نیوفتادم وکلا خداروشکر فراموشش کردم.

  84. م ب ی ن ا :

    منم به این عشق دچار شدم امروز آخرین روزی بود که اونو دیدم نمیدونم فراموشش میکنم یا نه ولی بگم اونم نامردی نکرد و مثل بعضی از معلم ها منو از خودش سرد نکرد.من از خودم ناراحتم چون جرئت نکردم بهش بگم که چقدر دوسش دارم.

  85. maryam :

    سلام فاطمه جان خوبی؟
    اگه هنوزم میای اینجا و پیاممو میبینی لطفا جوابی بنویس
    میدونی چیه من حدودا ۲۰ روز بود که تصمیم گرفته بودم معلممو فراموش کنم چون دیگه واقعا از چک کردنای وقت و بی وقت پروفایلش، از رنج هایی که تو غیابش میکشیدم ، از حس عذاب آور حسرت به دخترش و … به ستوه اومده بودم ، و یهو تصمیم گرفتم که دیگه هیچوقت بهش فکر نکنم شمارشو پاک کردم و خلاصه هرچی که منو یاد اون مینداختو از زندگیم پاک کردم حتی دیروز که روز معلم بودم هیچ پیامی بهش ندادم اما امروز دلم بدجوری شور افتاد و بعد ۲۰ روز شمارشو دوباره آوردم تا پروفایلشو ببینم و از حالش باخبر بشم و  پشیمون شدم از اینکه چرا بهش پیام ندادم و با خودم گفتم نکنه اون فکر کنه برام بی اهمیته البته این فکر منه ، به احتمال زیاد اون اصلا به من فکر نمیکنه و واسش مهم نباشم و، و این شد دوباره تکرار حس های رنج آور …. خواهش میکنم یکم باهام حرف بزن بنظرت چیکار کنم سرگردونم از این وضعیت .. دلم میخواد بمیرم ??  
    تو چیکار کردی به معلمت پیام تبریک دادی ؟

  86. MARYAM :

    عزیزم منم محتاجم به دعات . . . حرفات خیلی به دلم نشست . راستی عیدتم پیشاپیش مبارک
    اونجام که نوشتم فاطمه ویرایش پیام قبلیم بود

  87. فاطمه :

    خواهش میکنم عزیزم خدابزرگه بعدازهرسختی آسانی هست خودش گفته .صبور باش مطمئنا خدابه بهترین شکل برات جبران میکنه کنترل خودتو دلتو به دست بگیر چون این نفس خیلی زورگو هس به بی راهه میکشونه همه ی تلاشتو بکن توزندگی لحظه ای ازخداغافل نشی باخدا که باشی و دلتو فقط وفقط دست خدا بدی اونوقته که همیشه توآرامشی التماس دعاگلم

  88. Maryam :

    مرسی فطمه جان که وقت گذاشتی و جوابمو نوشتی . . .
    کاش روزای سختم تموم شه ، هرچند که انسان همیشه در حال آزمایشه و زندگی پر از رنج ها

  89. فاطمه :

    راهنما هم خداست گلم نمازتو اول وقت بخون باخدا رفیق شو بی وفایی همه ثابت شدس طوری باخدا دوست شو که هیچی وهیچکس نتونه وقتی که به خدامیزاری رو ازت بگیره یادت باشه موسیقی وگردش وخرید فقط تورولحظه ای یاروزی شادت میکنه تنهاراه شادی دائمی دوستی باخداس دلهابایاد خداآرام میشود بپرسی همه میگن من عاشق خدام ولی اکثرشون تارک نماز واهل غیبتن کتابای مذهبی زیادبخون چون خیلی کمکت میکنه

  90. فاطمه :

    دلای شکسته پیش خداارزشش بیشتره بخصوص که ازهمه دل بکنی وبری سمت خدا توباخداباش ببین خداچطور برات جبران میکنه

  91. فاطمه :

    مریم جان گفتی آرزومه برگردم به گذشته ولی گذشته بهتراز آینده نیست خوب وبد گذشت توالان باید آیندتو بسازی تنها کسی که مارو میخواد واقعی خداوخانوادس اینوقبول کنیم بقیه هم مهم نیس بخوان یانه تورابطتتوباخدا خوب کن خدا رابطتتو بابنده ها خوب میکنه

  92. Maryam :

    آره فاطمه جان حرفاتو قبول دارم امیدوارم بتونم به اون مرحله ای که میگی برسم و خیلی رابطمو با خدا قوی کنم…..میشه بیشتر راهنماییم کنی چجوری ؟

  93. Maryam :

    فاطمه جان همه ی اینایی که شما نوشتی رو الان منم بهش رسیدم . . .
    خودمم اوایل قرآن باز کردم و اومد که دوستی کسی غیر خدا هیچ فایده ای ندارد . . .
    اما حالا که دیگه دیر شده و ضربه خیلی بدی خوردم . . .
    زمان هم میگذره اما همچنان نمیشه فراموشش کرد. . .
    یعنی دیگه فراموش نمیشه . . .
    من شکست خوردم چون دلمو از دست دادم . . .
    خیلی عذاب می کشم که هر لحظه به یادشم ولی اون به فکر دختر خودش و به قول تو درگیر خانواده خودشه . . .
    اصلا از اینکه من دارم این حرفارو مینویسم از خودم بدم میاد . . .
    احساس میکنم خدا منو فراموش کرده وگرنه دیگه به یاد اون معلم دلتنگ نمیشدم . . .
    حس میکنم قلبمو از مهر خودش خالی کرده که اینقد سرگردون ام. . .
    چون یه جمله از یکی از اماما هست که میگه اگه به کس دیگه ای غیر خدا امید ببندی به همونت واگذار میکنه . . .
    من تو یه مسیر بی نهایت گیجی و پر از سرگردونی ام . . .
    تنها آرزوم اینه برگردم به گذشته . . ..

  94. فاطمه :

    محاله کاری برخلاف دین واسلام ودستورات خدا کنی واون کاریااحساس ختم به خیر بشه اول ازهرکاری تکلیف خودتونو با احساستون مشخص کنین ببینین چرا معلمتون رو دوس دارین ودوس داشتن شما چی به شما اضافه میکنه خودمونی ب چه درد شما میخوره معلم ب خاطر سن بالایی ک داره مطمئنا عاقلتر ازماس و اینطور احساس ودوس داشتنا براش جز کمبود محبت وبچگانه نیس خودشو درگیرکاروخانوادش میکنه منو تو یه درصدم وقتی ازمدرسه میره خونه یادش نمیفتیم تومدرسه هم مجبوره باهاتون کنار بیاد چون کارش اینه خندید دیگ نگین عاشقمه و …نمیدونم ازاین خبرا نیست سنت که رف بالا حرفامو بهتر میفهمی احساستو خرج هرکسی نکن

  95. يك دوست :

    سلام به همه مطالب خیلی هاتون رو خواندم جالب بودن کمی شبیه به من بود ولی اون جوری که من معلمم رو دوست دارم و داشتم ندیدم کسی دوست داشته باشه من بت ساختم ازش انقدری که بهم محبت کرد و من مثل یک بت پرست شدم ٢ سال دارم التماسش میکنم ببخشم ولی محلم نمیده منم دنبالشم و پشیمون نیستم بهم بگه بمیر میمیرم هر کاری بگه میکنم واقعا جننون دارم تو این مسله سعی کنید فراموش کنید اگر دل ببندید واقعا بده

  96. آوا :

    من اتفاقاتی که برام افتاده رو اینجا میگم برای همیشه هم خودمو می بخشم هم خانمم نمیدونم دوست داشتنمون از کجاشروع شد من زیاد سر کلاس سوال می پرسیدم اونم از شاگردی مث من حاضر جواب ودرس خون خوشش می اومد کم کم فهمیدم دوس داشتنم عادی نیست بعضی وقتااز مامانم ودوسام بیشتر دوسش داشتم دلم براش تنگ میشد شمارشو گرفتم توی مدرسه روزاییکه بود زیادسوال درسی می پرسیدم از اینکه با بقیه بچه حرف میزد ناراحت میشدم وعصبانیتم سرش خالی می کردم ناراحت نمی شد می گفت حالتای نوجوانی خوب میشی از اینکه می گفت خوب میشی وبعضیا مث تو بودن ولی الان خوب شدن عصبی میشدم مگه من مشکلی داشتم وقتی اینارو می گفت یا نصیحتم می کرد بدم میومد دیگه نمی خواستم ببینمش سر کلاسش اذیت می کردم ولی هیچی نمی گفت همینا باعث میشد من بیشتر دوسش داشته باشم بیشتر اذیتش کنم ….تا اینکه یه روز شوخی کردمو یه حرفی گفتم خیلی ناراحت شدمث آخرین قطره لیوان پر آب دیگه تحملش تموم شد ودیگه با من حرف نزد منم فک می کردم مث همیشه بامن خوب میشه ولی نشد منم نرفتم منت کشی وبه خیال خودم می خواستم اون بیاد ولی همه چی تموم شد کینشو به دل گرفتم می گفتم چرا از اول منو تحمل میکرد من بهترین شاگردش بودم هیچ ک مث من دوسش نداشت حتما ی بچه دیگه دوس داره فکرای بد زیادی میومد تو سرم همیشه اون بد بودبلد نبودم اون معلمه ….من رفتم یه مدرسه دیگه مدرسمون پیش دانشگاهی نداشت نمی تونستم کنکور بخونم جواب تماسمو رد میزد هم دوسش داشتم هم بدم میومد غرورمو شکسته بود تا اینکه اینجارو خوندم دیدم بیشترمن مقصر بودم ی روزم دیدم عکس پروف با معنی گذاشته دیگه از این همه کینه خسته شده بودم تازه بیشترشم خودم بد بودم اون فقط کارای بد منو صبر کرده بود…ی روز رفتم مدرسه خجالت می کشیدم ولی رفتم خواستم منو ببخشه اونم گفت بخشیدمت حالا آرومترشدم هرشب برای خانمم وخودم دعا می کنم به برنامه های کنکورم که عقب بودم رسیدم خانمم خیلی چیزا به من یاد داد خدایا میشه همیشه سالم خوشحال باشه منم دوس داشته باشه فراموش نکنه..

  97. Maryam :

    سلام منم عاشق معلمم بودم
    برای من که خیلی تجربه ی بدی بود
    خلاصه آخر قصه اینه که دوستی کسی غیر خدا هیچ فایده ای ندارد . . .

  98. مایسا :

    بچه ها ب نظرتون دوباره برم سراغش یا نه؟…..اخه اون فکر میکنه من الانم خیلی حالم خوبه و اصن بهش فکر نمیکنم در حالی ک من الان ک ازش دورم وضعیتم بدتره….از طرفی هم میترسم از اینکه دوباره برم پیشش نمیخام فکر کنه ک دارم خودمو بهش تحمیل میکنم…من فقط میخام بدونه ک من هنوزم دوسش دارم …. و اینکه اون الان انقده خوشحاله و خیالش راحته واقعا عذابم میده…یادم نمیاد شبی رو ک بهش فکر نکرده باشم و گریم نگرفته باشع 🙁

  99. آوا :

    فاطمه
    خدارو شکر که این دوران تمام شد ولی تجربه هاش موند این درسم به همه دادی که برای داشتن آدماییکه مارونمی خوان نجنگیم یا لاقل روشمونو عوض کنیم …
    حالا به نظر میاد قویتر شدی وتوی زندگی اجتماعی وشخصیت موفقتری که خیلی عالیه برات آرزوی شادکامی می کنم

  100. فاطمه :

    همچنین عزیزم.اره درس وعبرت خوبی شد چون خدارو پیدا کردم نمازخون شدم چادری شدم و…خلاصه تلاش کردم دل خداروبدست بیارم بی وفایی آدمابرام ثابت شدبایدپذیرفت که هیچ کس نمیتونه مارو مثل خداوخانواده دوست داشته باشه الان که ازدواج کردم دوس داشتن وعشق واقعی رو تجربه میکنم فکرواسترس فقط اسیب جسمی وروحی داره بعد یه سال به خودت میای که باخودت چیکارکردی وپشیمانی سودی نداره .. توصیه ی خواهرانه میکنم به اون دوستمون که خودشو اذیت نکنه وتاخداهست به بنده چه نیاز است ..تلاش کن تااونی بشی که حسرت باتوبودن کنن همین …

  101. آوا :

    فاطمه خاطرات ناراحت کننده ای رو پشت سر گذاشتی خوبیش به اینه که پشت سر گذاشتی وتموم شده خوبه که الان فراموش کردی وهمونطور که خودت گفتی ازدواج کردی وبه آرامش رسیدی
    مایسا هم باید خاطرات بد معلمشو فراموش کنه تا به آرامش برسه…این جریان تهمت معلما چیه مگه میشه به دانش آموز تهمت بزنی مثلا چی میگن میگن خدایی نکرده از کیفشون دزدی کردید ….یا دشنام دادید یا چی ؟؟؟؟؟؟؟

  102. فاطمه :

    سلام اوا جون معلم من حرف زشتی به من گفته بود بخاطر علاقه ای که بهش داشتم درحالی که مثل مادرم میدونستم وسنش هم ازمادرم بیشتر بود …۵سال عذاب کشیدم چون هم غرورموشکست هم قلبمو شبا تو خواب گربه میدیدم که بچه میشد وازاون حال اون معلم رو میپرسیدم شب که میخوابیدم صب خداروشکر میکردم ازبس توخواب دندوناموفشارمیدادم صب همش دردمیگرف چیا که نکشیدم …خداروشکر تموم‌شد

  103. فاطمه :

    سلام ازماجرای من ۵سال گذشت من بانوشتن دردام تواین سایت آروم میشدم معلم منم تهمت زدهم اون بدی کرد هم من عکساشو پیش دانش اموزا پاره کردم پرت کردم و…یعنی هردومقصربودیم دوس داشتن زیادی آدموازخودبی خودمیکنه مدیربهم میگف توروانی هستی بخاطر کارای خطرناکی ک کرده بودم وترسی تووجودم نبود اما اخرش چی؟هیچ …الان ازدواج کردم و فراموشش کردم بعد۵سال پس برای همه امید هست من ماجرای خودم بامعلممو بگما…طوری شده بود سفارش کرده بود تومدرسه ای که اون هس منوثبت نام نکنن خودشم ازمدرسه من انتقالی گرف دیگه اصرار نکنین یکی شمارونمیخواد

  104. اوا :

    مایسا ادمی که دوست نداره چرا دوسش داری خودتو ناراحت نکن حرص نخور برو بهش بگو شاید دلداریت بده ازش بپرس چرا بهت تهمت زده اخه معلما که انقد بد نمیشن بیا برامون خبرای خوب بنویس منتظرتم

  105. مایسا :

    سلام دوستان…من تازه واردم…کامنتاتونو خوندم…میخاستم بگم ب نظرم درد من از همتون سخت تره..من بی نهایت ب معلمم وابستم ااونم خیلی دوسم داشت اما همینکه از احساسم بهش گفتم یهو از این رو ب اون رو شد…خیلی داغونم کرده…شدم ی ادمی ک همه ب چشم دیییونه بهش نگاه میکنن…خیلی باهام بد کرد..پشتم ب همه بدمو گفت..بهم تهمت خیلی بدی زد..ا جایی ک ابروم تو خطر بود…ام هنوزم دوسش دارم…همه بهم میگن ک خیلی دیوونم ک با وجود این همه بد رفتاریش اما هنوزم عاشقونه دوسش دارم و هر لحظمو ب یادشم…درحالی ک اون اصن لحظه ای هم ب من فکر نمیکنه..ازش بی خبرم..حتی شمارشو هم بهم نداد. خیلی دلمو شکونده اما من دوسش دارم ……

  106. پسر :

    من بخش زیادی از نظرات رو خوندم.این جور تجربه ها تو این دوران اصلا غیرطبیعی نیست..ولی اگه احساس میکنید زندگیتون رو داره مختل میکنه یک ساعت از روزتون بشینید باخودتون حساب کتاب کنید و درباره زندگیتون فکر کنید..
    دقت کنید فکر کنید نه خیالات الکی!!
    باور کنید که همه دبیرای محترم دانش آموزان خودشون رو دوست دارن و این آرزوی قلبی هر معلمیه که موفقیت دانش آموزش رو که حاصل زحماتشون هست رو ببینن..
    هیچ معلمی هم از هیچ دانش آموزی کینه ای به دل نداره (مگه این که خصومت شخصی باشه) این فقط ساخته قوانین ذهن شماست که فکر میکنید به شما توجه نمیکنه..!
    اگه شما واقعا یه نفر رو از صمیم قلب دوست داشته باشید قطعا از اینکه محبوبتون در آسایش باشه باید خیلی هم خوشحال باشین!
    پس چرا وقتی با دانش آموزای دیگه راحت میگیرن شما از کوره در میرین و احساس تنفر میکنید؟؟
    حسادت قبل از اینکه به محسود ضرر بزنه ضررش به خود حسود میرسه مطمئن باشید.پس با خودتون فکر کنید اگه واقعا دوسش دارید و میدونید که با این علاقه تون به آسایش دبیرتون لطمه وارد میکنید سعی کنید هر جوری شده از فکرش دربیاید.. شما هیچ احتیاجی ندارید که اون بدونه دوستش دارید. از نظر من کارهایی مثل نامه و وبلاگ هم بیشتر به سوءتفاهم ها دامن میزنه و دیگران رو نسبت به عشق پاک شما بدبین میکنه البته که ارتباط صمیمی با معلم خیلی هم خوبه ولی تا جایی که وابستگی برامون ایجاد نکنه.شما میتونید دوست داشتنتون رو با کارهای خوب مثل پیشرفت توی درس دبیرتون خیلی واقعی و عمیق به ایشون بفهمونید(که تاثیرش رو با چشم خودم دیدم)
    اینجوری میتونید دل دبیری که اینقدر دوسش دارید رو شاد کنید و روح و روانتون به آرامش میرسه و بدونید که:
    “الا بذکر الله تطمئن القلوب”
    همین!!
    یا‌علی

  107. پسر :

    فاطمه خانم من دختر نیستم و نمیتونم بگم شما رو کامل درک میکنم!!
    ولی قبلا تجربه ای مثل شما داشتم و الان هم کم و بیش درگیر هستم ولی نه مثل سابق..
    نمیخوام وارد تجربه خودم بشم ولی این حرف درستی نیست..
    شاید شما هر فکری درباره من بکنید که من آدم بی احساسی هستم یا هر چیز دیگه!
    ولی من تونستم جلوی احساسات شخصی و کاذبم بایستم..سعی کنید خودتون رو به یه ذکر یا یه کاری مشغول کنید اگه خودتون بخواید حتما حتما میشه این علاقه رو کاهش داد.
    افسار احساسات ما یه جوایی به دست فکر و خیالمون هست که اگه اون رو به جای درست هدایت کنیم عواطمون رو هم میتونیم جای درست و به جا خرج کنیم..

  108. پسر :

    فاطمه خانم من دختر نیستم و نمیتونم بگم شما رو کامل درک میکنم!!
    ولی قبلا تجربه ای مثل شما داشتم و الان هم کم و بیش درگیر هستم ولی نه مثل سابق..
    نمیخوام وارد تجربه خودم بشم ولی این حرف درستی نیست..
    شاید شما هر فکری درباره من بکنید که من آدم بی احساسی هستم یا هر چیز دیگه!
    ولی من تونستم جلوی احساسات شخصی و کاذبم بایستم..سعی کنید خودتون رو به یه ذکر یا یه کاری مشغول کنید اگه خودتون بخواید حتما حتما میشه این علاقه رو کاهش داد.
    افسار احساسات ما یه جوایی به دست فکر و خیالمون هست که اگه اون رو به جای درست هدایت کنیم عواطمون رو هم میتونیم جای درست و به جا خرج کنیم..

  109. فاطمه :

    من فقط بخاطر اینکه معلمم گفت حلالت نمیکنم نمیتونم فراموش کنم بخاطر بی احترامی که کردم وباعث آبروریزی شد البته بگم فقط من مقصر نبودم امابااین حال چون بزرگ بودن نباید من همچین کاری میکردم ..حرفاتون روهم قبول دارم همشو ممنون

  110. فاطمه :

    حرفای شما کاملا درست ومنطقی بود …اما بعضی وقتا نمیشه فراموش کرد البته خیلی وقتا منی که ۵سال گذشته نتونستم …گلم pdشمارمو فکر کنم سایت نمیزارن بدم

  111. پسر :

    سلام به همگی
    این روز ها اگه دلت پیش خدا نباشه به سمت هرطرفی میره
    اگه افسار زندگیت رو دست خالقت ندی این اسب سرکش زندگی قلبت رو به هرطرفی میبره تا عاقبت هلاکت کنه!!
    خواهران گل من
    من به عنوان یه پسر اعتراف میکنم نمیتونم خودم رو جای شما دختران بزارم و نمیخوام هم به طرفه قضاوت کنم…
    راستش من هم یه مدتی این احساس ها رو تجربه کردم که خداروشکر اندک بود..
    اما از همین تجربه اندک خیلی درس ها یاد گرفتم.
    ببینید منم هم سن و سال شمام ولی شاید تنها تفاوت من با شما این باشه که سعی میکنم منطقی رفتار کنم..ببینید نمیگم کاملا منطقی ولی سعی میکنم منطقی رفتار کنم.
    من هم یه مدت کوتاهی احساس میکردم قلبم افسارگسیخته شده و به هر طرفی که حتی محبت کوچکی باشه جذب میشه..
    هرکسی هم بهم میگفت تو کمبود محبت داری انقدر ناراحت میشدم که از اون شخص متنفر میشدم که منو درک نمیکنه!
    اما همین یه ذره منطقی بودنم خداروشکر و تودار بودنم منو نجات داد و من منطقی تصمیم گرفتم که یک بار هم شده به حرف مشاورهایی که همیشه ازشون متنفر بودم و الانم دل خوشی ازشون ندارم گوش بدم/:
    خدا رو شکر میکنم که مسیر درست رو که به سمت خودش بود به من نشون داد و من درسته که با دبیرهام مخصوصا بعضیاشون رابطه برادرانه و فوق العاده ای دارم ولی همیشه سعی کردم به دید یه انسان معمولی نگاهشون کنم و تو خیالم بزرگشون نکنم..
    این فکر و خیالی که میگم خیلی مهمه.
    اگه فکرتو مشغول مسئله ای نکنی اون تو رو ساعت ها مشغول خواهد کرد.تو توی فکرو خیالت قوانین جدید وضع میکنی و از فکرت برای خودت سراب میسازی…کمکم در افکارت غوطه ور میشی و از یه حیوانم ارزشت کمتر میشه..چرا که حیوان از روی منطق و فطرت خودش کار هاش رو پیش میبره ولی..
    با این کارها معلم های محترمتون رو هم آزار میدید.. اگه واقعا دوسشون دارید نباید از این که در کنار یکی دیگه میخندن ناراحت بشید…بلکه باید خوشحالم بشید…ببخشید سرتونو درد آوردم
    به خدا توکل کنید و حتما از خودش بخواید هدایتتون کنه.
    من بچه زیاد مذهبیی نیستم ولی بهتون پیشنهاد میکنم کتاب معراج السعاده رو حتما حتما حتما بخونین در عرض کمتر یکماه قول میدم زندگیتون زیر و رو میشه!!
    هرکس سوالی داشت درخدمتم

  112. فاطمه حسین پور :

    تواین ۵سال یه ذره ازاحساسم تغییرنکرده اونقددوستت دارم که میخوام تموم سهم من ازخنده وخوشی تواین دنیا مال توبشه ایناحرف نیست وقتی مینویسم قلبم دردمیگیره حس من به توپاکترین حس دنیاس چون سالهاس ندیدمت ودوستت دارم صداتونشنیدم ودوستت دارم مثل حس بنده به خدا یاخدابه بنده که پاکه پاکه ..یه روز اگه این سایت رودیدی خواستم بدونی من هنوزم دوست دارم همیشه توذهنمه که اگه خواستم بمیرم به خانواده بگم که تورو پیشم بیارن تاببینمت چون اونموقع هم خانواده خواستموقبول میکنن هم تو …تقدیم باعشق به خانم نسرین محمودزاده شهرستان خوی

  113. فاطمه :

    سلام بااینکه ازدواج کردم بازم توخوابم میبینمش وبهش میگم ازشوهرم بیشتردوستت دارم ….این خوابااذیتم میکنه کاش باهاش دعوانمیکردم کاش حلالم میکرد کاش دوسش نداشتم

  114. Hajar :

    سلااااااااام
    به همه ی همدردها و هم حس های خودم
    چقدر دلم برا اون رورا تنگ شده رورایی که اینجا شده بود گرم ترین پاتوق زندگیم
    فقط اینجا میتونستم از روزها و اتفاقات خوب و بد منو معلمم بگم
    بدون هیچ خجالتی و حس تمسخری
    کاش بیشتر قدر اون روزا رو میدونستم کاش صاف و صادقانه تر حسمو بیان میکردم کاش از موانع روبه روم نمیترسیدم و محکم میجنگیدم
    اما ی واقعیت…..که دیگه هیچ وقت نتونستم به اون اندازه عاشق کسی بشم
    چقدر دلم برا دوستای گلم تنگ شده که با قلب های کوچیکشون با تمام وجود حسمو درک میکردن و باهم همدردی میکردیم
    قدر این جس پاک و قشنگو بدونید و بااون مثل ی مشکل بزرگ رفتار نکنید و زیبا بهش نگاه کنید باهاش زندگی کنید اما قشنگ
    طوری که هیچ وقت حسرت نخورید
    به بهترین نحو ازش لذت ببرید اما اول خدا بعدا بندهی خدا اینو هیچ وقت یادتون نره که اینطوری هم خدا رو از دس میدید هم بندهی خدا هم خودتونو☺
    امیدوارم خدا همیشه پشت و پناهتون باشه
    موفق باشید و مواظب قلب های قشنگتون باشید☺☺☺

  115. سارا :

    سلام بچه ها تورو خدا کمکم کنین
    من عاشق یه معلمی هستم که اونم اینو میدونست بهش گفته بودم
    غیر از من هم خیلی از شاگرداش عاشقش ان،
    الان دیگه درسم باهاش تموم شده و دانشجوام، دیگه هیچوقت نمیتونم ببینمش، کاش دوباره دانش آموز میشدم و سرکلاسش مینشستم
    شمارشو قبلا ازش دارم فقط یه بار جواب داد دیگه جواب پیام نمیده
    خیلی دلم براش تنگ شدههههه
    کل تابستونو به یادش مُردم وزنده شدم
    چجوری فراموشش کنم؟؟
    اینکه میگن زمان میگذره و همه چی از یادت میره دروغه من که هیچی از احساسم بهش کم نشده

  116. nojavanha-com :

    دوست عزیز نوجوان “مهدیه جان”
    در سن نوجوانی این حالت های متفاوت و گاهی ناراحت کننده طبیعی است اما شما باید بتوانید احساسات خود را مدیریت کنید. آن احساسی که شما به معلمتان دارید احساسی شخصی است و معلم شما حتما عواطفی متفاوت و مربوط به سن خود دارد پس توقع نداشته باشید همه ذهن او مشغول به شما باشد. معلمتان حتما شما را دوست دارد اما محبت او در توجه به موضوع پیشرفت تحصیلی شما نمود دارد. اگر فکر می کنید نیاز به گفتگو با یک مشاور دارید با مشاور سایت تماس بگیرید.
    موفق باشید
    جمال رادفر

  117. فاطمه :

    آره گلم فقط وفقط احترام …هرچقدهم صمیمی باشی اما بی احترامی کنی ازچشمش میوفتی معلم من رازاشوهم بهم میگف اما بابی احترامی ک کردم متاسفانه کلا دور من خط کشید بزرگترا فقط ارزش واحترام میخوان …اما خواهرانه بهت میگم رابطتتو باخدا بیشتر کن تاازاحساست کم بشه چون عاقبت خوشی نداره خودتو زیاداذیت نکن عزیزم ف

  118. فاطمه :

    کاملا درکت میکنم گلم چون خودم تجربه کردم سه سال بدون معلمم فقط عذاب بود برام طوری که وقتی شبامیخوابیدم صب خداروشکر میکردم غصه خوردن زیادی باعث شد سلامتی موهم ازدست بدم فقط یه اشتباه که خودمم تصورشو نمیکردم ..فقط گلم طوری زندگی کن تادراینده نگی کاش اینکارونمیکردم قدرروزای باهم روبدون واذیتش نکن هرچقد بهش احترام بزاری بیشترروت حساب میکنه بخداروزا اونقدزودمیگذره تاچشم به هم بزنی همه چی تموم شده قدراحساس پاکتو بدون قدراونایی که دوست دارن دوسشون داری بدون عزیزم

  119. مهدیه جان :

    راستش فکرمیکردم حالاکه اجازه داده بهش بگم ابجی یعنی اوج صمیمیت اما ازحرف هاونصیحت های شما واقعافهمیدم شایدمن توورویاهام باهاش صمیمی شدم.اما اون هنوز معلمه.برای همیشه معلمه.امیدوارم بتونم همیشه براخودم نگهش دارم.وجودش ارزشمنده.ممنونم ازت.فهمیدم واقعا اون به تنها چیزی که فکرم کنه احترامه ومن به احساسات.ازتون ممنونم.

  120. فاطمه :

    من الان ۲۳سالمه ازدواجم کردم ولی بازم کارای گذشتم یادم میوفته توصیه میکنم خواهرانه که کسی رواذیت نکنین دل نشکنین بخصوص به بزرگترا خودم تاوانشوخیلی بدپس دادم( جسمی )واسه همینم میگم فقط به بزرگترازخودتون بی احترامی وبی ادبی نکنین

  121. فاطمه :

    سلام مهدیه منم قبلا کلی معلممو اذیت میکردم وبعدچن روزقهرباهام اشتی میکرد اما اخرش یه اشتباهی کردم که گف به خدامیسپرمت وحلالت نمیکنم میخوام بگم این اشتباهات کوچیکو دست کم نگیرمن کاری کردم که فکرشم نمیکردم یااذیتش نکن اگه هم دیدی دست خودت نیس کم کم رابطتتوکم کن ک اخرش بدمیشه بزاراحترام بینتون بمونه

  122. مهدیه جان :

    سلام.فاطمه جان.راستش من دست خودم نبود توعینایی که کردم.چیزی که تعریف کردی تنمومیلرزونه.نمتونم فکریه روزبدون اونوبکنم.تمام احساسات منه.هردفعه سعی کردم ازدلش درارم.براش چیری خریدم.یا یه کاری کردم.اماشایدازته دل نبخشیده.والان کم کم میاد.شایدازم خسته شده.ولی این وابستگی داره عذابم میده.

  123. مهدیه جان :

    سلام.من چهارسال میشودبامعاون مدرسمون ارتباط دارم.ازوقتی فهمیدم دوسش دارم که باهام قهرکردسریک ماجرا.فهمیدم دوسش دارم ووابستش شدم.خیلی مهربونه.تاالان من خیلی اذیتش کردم اماتحمل کرده.چیزای خوب یادم داده.گاهی قهر رده تاادم شم.بعدچهارسال بازم من گاهی اشتباه دارم.من ابجی خطابش میکنم.واون هنوزمنومیبخشه.این نوضوع با میل دوستام نمیخونه وهمیشه میگن نبایدمعاونمو که حالا مدرسمون نیست ودوست داشته باشم.بهم امیدمیده.اماوقتی قهرمیکنه یاناراحتش میکنم میخوام بمیرررم.دلم میسوزه.من کاری به زندگیش ندارم.فقط بهش توی برنانه سروش پیام میدم وحرف میزنیم راهنماییم میکنه.اندازه یه مادردوسش دارم.میخوام توزندگیم باشه.البته نمیخوام ازوابستگیش گریه کنم وا قدرداتنگش شم.نمیخوامم برام عادی شه ولی میخوام تااخرعمرم قهر ان زندگیم واسطوره ى زندگیم باشه.چکارکنم کمتراذیت ش کنم؟کمتر عصبانی شه.خیلی مهربونه.بیست سال هم اختلاف سنی مونه.

  124. حسین پور :

    سلام این راهی که شما میرین ویایه روزی رفتین من تا تهش رفتم غرق دلدادگی وغرق غفلت ازدل آفرین بودم روزی .شاید قبول نداشته باشین حرفموولی تازمانی که دلتون رو به خداندین دلتون همینطورسرگردان میمونه امسال عاشق یکی سال بعدیکی و…دراین میان خداهمچنان منتظره که برین سمت خودش بخدا قسم به جان خودم قسم هرعشقی آخرش پشیمانی وجدایی وحسرته الا عشق به خدا ..قلبت متعلق به خداس دریک دل دو دوست نمیگنجد …دوس داشتن غیر خدا نتیجش افسردگیه تاجوانی قدر خودتو بدون معلمتوهم مقصرندون اگه زیادتوجه نمیکنه زندگی خیلی سخته بخدا …خلاصه باخداباش پادشاهی کن بی خداباش هرچه خواهی کن

  125. فاطمه :

    عقل امروز روداشتم نمیگم اون معلم رو دوس نداشتم ولی زیادی وابسته نمیشدم وهیچ وقت به بزرگترازخودم بی احترامی نمیکردم مهم نیس اون چی کرد ولی کاره من بدبودبخصوص منی که اسمم فاطمه هس ..انسان ممکن الخطاست ولی متاسفانه هرخطایی هم البته ازطرف انسان قابل بخشش نیست ..باخدا باشین درغیراین صورت هرلحظه منتظر شکست باشین چون خدامیخوادبنده ازغیرخودش دل بکنه و بره سمت خودش ن اینکه کسی رو نخوایین اینکه اونقد وابسته ی کسی نشین که خداروازیادببرین ..من ازچن تاازدوستام که دلشون منحرف شده بود میگفتم به یادخداباش همه چی حل میشه ناراحت میشد میگف من یادخدا هستموو…درحالی که ن نمازمیخوند ن حجابشو رعایت میکردیادخداوعاشق خدابودن ک فقط ب گفتن خدادوست دارم وبس نیس باید ثابت کرد..والبته گفته های من فقط براساس تجربه ی شخصی بود چون خودم ی دوره ای اززندگیم بابی خدایی سپری شد متاسفانه

  126. فاطمه :

    فاطمه جان یکی که نسبت به شخصی نظرش عوض بشه دیگ نمیشه کاری کرد شما معلمتو فراموش کن چون معلم منم گف ک تاابدحلالت نمیکنم و سعی وتلاشت بی فایدس وزمانی حلال میکنم که زمان برگرده وتوبگی غلط کردم منوببخش درحالی که زمان برمیگشت هم من نمیگفتم غلط کردم چون من ۱۷سالم بود وخطا کردم وایشون ۳۰به بالا وبدی من متاسفانه بخاطر دوس داشتن زیادی ب بی احترامی کشید (بخاطرازدست ندادن)و اونم بهم تهمت زدوپشت سرم حرفای خیلی بدی میگف ک به گوشم میرسید..ازلحاظ قیافه خیلی بهترازمعلمم بودم ودلیل دوس داشتنم کمبودمحبت بودکه بعدا شد عادت توروزای عیدوخوب همش باناراحتی میگذشت حتی دلم میخواس هرسال یبارفقط صداشوبشنوم یه دیوونه ی به تمام معنابودم خلاصه گذشت بازم بااین حال دنبال حلالیت بودم تایه ماه پیش که به دوستم گفت تاابدحلال نمیکنم منم گفتم همچنین و رفتم دنبال زندگیم …بزرگترا یکم بهتره باگذشت باشن

  127. فاطمه :

    سلام همگی ..من توسوم دبیرستان عاشق معلمم شدم تاحد جنون که بنا به دلایلی رابطمون خراب شد و ازم خواست دورش خط بکشم چون کارایی کردم که بهم گفت تاابد حلالت نمیکنم حق داشت اما خیلی دوسش داشتم ونمیخواستم ازدستش بدم چن سال هم ازش معذرت خواهی کردم ک قبول نکردالبته ناگفته نمونه ایشونم درحق بنده بدی کردن خلاصه میخوام بگم رابطه های این چنینی یعنی صمیمی شدن زیاد خوب نیست چون من سه سال افسردگی گرفتم ومریض شدم روحی وجسمی طوری ک توخواب هم حالشو از باازما بهترون میگرفتم بگم دیوونه شده بودم کم نگفتم …حال وروزم خیلی خراب بود وهمش سراغشو میگرفتم و نمیبخشیدمنم دلخوربودم اماچون دوسش داشتم کاراشوندیده گرفتم میخوام بگم معلما شمارشونو ب دانش اموزا ندن و زیادی صمیمی نشن ودانش اموزا هم فقط فکره درس باشن وبس …خداروشکر الان بعد۴سال ۱۰روز میشه ک عقدکردم وعاشق همسرمم خداروشکر روزای بدگذشت ..

  128. فاطمه :

    منم الان ۶ ساله عاشق دبیرمم.بی حدواندازه دوسش دارم. از سه سال قبل بخاطر سو<تفاهم رهام کرد دوستیش کم شد افسردگی شدید گرفتم دلم مرگ میخاد بس که خسته شدم از غیبتش

  129. حیات :

    من یه مدت حدود دوسال کمتر عاشق دبیر یکی از درسای تخصصی شدم..الان پیش دانشگاهی ام وحتی یه روزم بهشون فکر نمیکنم..الان که دیگه بود ونبودش برام مهم نیست میبینم که چقدر حماقت کردم..ادم وقتی یکیو دوست داره عیباشو نمیبینه..خلاصه بگم ک ول کنید این علاقه های مضحک رو

  130. nojavanha-com :

    کاربر عزیز “sadaf”
    خانم دکتر سلیقه دار اینگونه به پرسش شما پاسخ داده اند:
    دوست خوبم
    نمیدانم چه اتفاقی منجر به سوء تفاهم شده و آیا این سوء تفاهم آن قدرمهم بوده که آثارش تا زمان هایی باقی بماند و یا اینکه فراموش شدنی است؟ این سوالات می تواند تعیین کننده این موضوع باشد که تا چه زمانی وتا چه اندازه امکان داردکه این رابطه دوباره قوت بگیرد و به شرایط عادی تری برگردد.
    اما یک چیز خیلی مهم و مسلم است که اگر در این زمان و در شرایطی که می دانی معلمت از تو ناراحت است و یا دیگر به تو توجهی ندارد تلاش کنی تا رفتار معقولی داشته باشی و دست از پا خطا نکنی در اغلب موارد درآینده شرایط احیا می شود و تو می توانی ببینی که اتفاقات گذشته با درست رفتارکردن تو در شرایط بعد از آن فراموش می شود و میتوانید دوستان خوبی درآینده باشید.
    برای مثال اینکه بخواهی به کسانی که برایش پیام می گذارند چیزی بگویی و یا اینکه بخواهی تلاش کنی تماس بگیری با اینکه به تو گفته که از این کار راضی نیست در این صورت اعتماد او را به درست بودن خودت کم می کنی.
    از طرف دیگر فکر اینکه با معلمان دیگر هم روابط خوبی را تجربه کنی فکر بدی نیست. هر چند که هیچ فردی مثل دیگری نیست و نمی تواند جایگزین آن باشد اما اتفاقا حالا بیشتر میدانی که چطور باید روابط را کنترل کنی و جلوی سوء تفاهم ها را بگیری. در این صورت تجربه های جدید تو را پخته تر و متعادل تر در رفتارت می کند و نیز کمک می کند تا هم دوستان بیشتری داشته باشی و هم اینکه کمی از این فکرها فاصله بگیری و اجازه تفکر بیشتر و راحتی بیشتری به معلمت بدهی.
    موفق باشی

    با تشکر
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

  131. Sadaf :

    من عاشق یکی از معلم هام شدم.در مورد من دچارسوء تفاهم شده وما دیگه ارتباطی باهم نداریم دارم دیونه میشم لحظه به لحظه پرو فایلشو چک می کنم دوس نداره بش زنگ بزنم هروقت میاد توی تلگرام میخوام اوناییکه بهش پیام میدن حالشوون بگیرم حتا اگه فامیلشیا خانوادش باشن نمی تونم فراموشش کنم الان دو ماه ازش بی خبرم می خوام یهکی دیگه رو جایگزینش کنم ولی هیچ کس مثل اون نمیشه یعنی میشه ما دوباره مثل قبلن بشیم یعنی اونم دلش تنگ شده اگه تنگ نشده که خیلی باید سنگدل باشه یکی جوابمو بده

  132. مهتاب :

    سلام منم دوبار تاحالا عاشق دوتا معلم شدم.البته الان از علاقم به یکیشون کم شده ولی دیگه از این وضع خسته شدم بخدا!
    ممنون از مطالبتون

  133. فاطمه :

    سلام. من ۱۰ سال پیش عاشق ذبیر ریاضیم شدم بعد از پذشت ۱۰ سال هنوز فراموشش نکردم و دوریش داره عذابم میده…
    می دونم هیچ وقت فراموشش نمی کنم فقط خواستم یه درد دلی کرده باشم. ..

  134. sepideh :

    مطالبتون مفیدبود.من عاشق معاونمون بودم وهستم وشایدازنزدیک ترین افرادزندگیمه.الان دیگه ازش دورم ودارم وابستگیموتحمل میکنم.خیلی سخته.اول دبیرستانم هستم والان مدرسم عوض شده.عذاب میکشم ازدوریش.باهاش درارتباط هستم.اما نبودش درکنارم واقاودشواره.

  135. زینبب زهرا :

    سلام من یه دانش آموز دختر ۱۶ ساله ام دوساله عاشق دبیرم شدم که داستان اینه : مادرم پارسال سرطان خفیفی داشت و من تازه وارد دبیرستان شده بودم و ازنظر درسی به شدت به مادرم وابسته بودم و چون مادرم مریض بود نمیتونست این نیاز منو برطرف کنه از طرفی من یه دبیر خانم بسیار مهربون داشتم که دوستش داشتم اما نه اینقدر بعد مادرم به من گفت تنها دبیرت اینو میدونه و میخواد باهات حرف بزنه از اون به بعد خانم( دبیرم ) برام مثل مادرم شد خانم بسیار مذهبی ودرضمن خیلی سر روان دانش آموزا کار میکنه و من رو خیلی عوض کرد و به خدا نزدیک تر ….
    از اون به بعد هرچی میگذره و به خدا نزدیک تر عشق و علاقه ام به او هم بیشتر میشه ….. نظرتون در این باره چیه؟ آیا بده؟

    من همون مهدیه در پیام قبلی ام طاعتتون قبوب باشه لطفا به پیام من هم جواب بدید ممنون

  136. مهدیه :

    سلام من یه دانش آ»وز دختر ۱۶ ساله ام دوساله عاشق دبیرم شدم که داستان اینه : مادرم پارسال سرطان خفیفی داشت و من تازه وارد دبیرستان شده بودم و ازنظر درسی به شدت به مادرم وابسته بودم و چون مادرم مریض بود نمیتونست این نیاز منو برطرف کنه از طرفی من یه دبیر خانم بسیار مهربون داشتم که دوستش داشتم اما نه اینقدر بعد مادرم به من گفت تنها دبیرت اینو میدونه و میخواد باهات حرف بزنه از اون به بعد خانم( دبیرم ) برام مثل مادرم شد خانم بسیار مذهبی ودرضمن خیلی سر روان دانش آموزا کار میکنه و من رو خیلی عوض کرد و به خدا نزدیک تر ….
    از اون به بعد هرچی میگذره و به خدا نزدیک تر عشق و علاقه ام به او هم بیشتر میشه ….. نظرتون در این باره چیه؟ آیا بده؟

  137. safariali :

    بنظرمن عشق به خدابهترین عشق توجهان است.
    مثلا هنگام نمازباعشقمون خدادرددودل میکنیم خیلی قشنگه

  138. ستاره :

    سلام. به همه دوستان.طاعاتتون قبول در گاه حق باشه.من هم اینجا هستم خانم مهلا .ولی مثل شما انرژی ندارم.. یکی هست به من هم کمک کنه؟؟

  139. مهلا :

    سلام.عرض میکنم خدمت دوست های قدیمی ام خانم پانی و سارا و ساره و کاملیلا وسیما و دوست کوچک مون.رکسانا.سلام ویژه به خانم مهرگان و خان م شریفی .دوستان خوبید؟روزهای مهمانی خدا خوش می گذرد؟
    باخودم گفتم نشریه تابستان شلوغ.ولی انگار کسی نیست!! جای همه اینجا خالی ..میخواستم .خبری رابگم ولی انگار کسی نیست. کیا در نشریه هستن؟؟تا خبر رابگم؟متنی که برایتان فرستادم زیبا بود یا ؟خلاصه من باکلی انرژی های مثبت اینجا هستم.ومن دراین جمع به قول قدیم ترها حاضر!:-)

  140. مهلا :

    یک آواز و ترانه شو. با زندگی خوش باش. با باد و خورشید و باران شاد باش
    زمینی که روی آن راه می روی مقدس است. همه چیز و همه جا الهی است. آواز و
    ترانه نشدن، ناسپاسی است. تنها کاری که برای
    سپاس گذاری از خدا می توانیم انجام دهیم، خواندن آوازهای کوچک و اجرای بهترین کارها
    های کوچک است. می توانیم زندگی کوچک خود را جشن بگیریم. پس بگذار زندگی یک
    جشن، یک شادمانی و یک سپاسگزاری شود. پیشنهاد میکنم که شاد باشى!
    خورشید هر روز صبح،بخاطر زنده بودن ما طلوع میکند!
    هرگز، منتظر” فرداى خیالى” نباش.
    سهمت را از” شادى زندگى”، همین امروز بگیر.
    نگران نباش . چای گرم را با شادی بنوش .این متن زیبارا تقدیم میکنم به همه ی شماعزیزان
    البته اون چایی که گفتم و افطار نوش جان کنید:-))

  141. مهلا :

    سلام. به خانم مهرگان و
    سلام به تمام بچه ها.
    حال همه خوبه؟
    منم خیلی خوبم.وباانرژی هستم.نماز ٬روزهاتون قبولل باشه

  142. پانی :

    سلام امروز روز اخر بودو و خیلییییی برام سخت بود ،یکشنبه دلمو زدم به دریا و با اینکه میدونستم خودش میدونه احساسمو بهس گفتم و بر خلاف تصورم خیلی خوب رفتار کردو ساده گرفت و گفت که اونم دوسم داره و کلی ارزوهای قشنگ برام کرد. امروزم روز اخر بود و شاید دیگه هیچ وقت نبینمش و این خیلی عذابم میده ، بازم دوستام امروز بهش گفتن که این خیلی دویت داره کلی عکس انداختیم .
    فقط میخوام بگم اگه هنوز میتونید معلمتوتو ببینید و هفتم هشتمید از همه ی لحظات در کنارش بودن استفاده کنید و خیلی ساده همه چیزو بگید چون اگه نگید بدجور میمونه تو دل ادم من از وقتی بهش گفتم خیلی سبک شدم البته سعی کنید خیلی جلوی بقیه بچه ها و تو جمع دورو ورش زیاد نباشید و اگه حتی شمارشو دارید باهاش ارتباط بیرون مدرسه نداشته باشید چون باعث میشه ازتدن سرد شه .
    ولی حتما بهش بگید و مطمئن باشید راحت میشید من از یکشنبه که بهش گفتم رابطم باهاس خیلی بهتر شد و راحتتر در کنارش بودم.
    دلم براش تنگ میشه:)

  143. مهرگان :

    سلام به همه

    خانوم رکسانا من کتاب رو فقط به شما معرفی نکردم ،به علت تایپیک صفحه شاید برداشت شما این بوده ،چون اوقات فراغت هست گفتم همه مطالعه کنن، رمان نوجوانان هست .

  144. رکسانا :

    اگرچه به قول خانم مهرگان کوچکم .ولی من برخلاف سن کمم دختری هستم که درتابستان سفر کردن رادوست دارم و اهل هنر هستم وزمان برایم ارزش زیادی دارد…من ازاینکه اینجا هستم و ابتدایی هستم .نمیتونم در جمعتون باشم ؟:-)

  145. Hajar :

    سلام
    ممنونم خانم مهرگان عزیز از اینکه درک میکنید.من قبلا ی کامت گذاشته بودم بابت اینکه چرا با چندا اسم امدم. …..رسانا جون مگه کلاس چندمی؟

  146. رکسانا :

    گاهی سوالات خیلی زیادن.و ذهن آدمی حیران می ماند .و گاهی ازاینکه سوالی نداری مات و مبهوت.من هزاران سوال دارم که.فکرکردم اگرخودم به جستجوی جواب بگردم بهتر است.وحالا برای جواب سوالاتم به مشهد آمده ام.وبهد به شیراز می روم.وخوشحالم ازاین که بعدا احساس خوبی دارم.ممنونم ازشما سرکارخانم مهرگان که قصد پایخ گویی به سوالم راداشتید.من هم توصیه ای دارم به تمام دوستان بزرگوار .که خوشحالی را با ایده های جدید تجربه کنید.خداوند مهربان چیزی به من آموخت که حالا …………..

  147. رکسانا :

    سلام.بچه ها خوبید؟…چرا دیگه نمی آیید به نشریه؟ من تمام نمره ها م خوب شد و خیلی خوشحالم.وازاینکه دیگه نمیرم مدرسه ناراحتم.ولی میخوام برم مشهد..

  148. مهرگان :

    سلام به همه
    هاجر خانوم از نظر من اشکال نداره که شما چند اسم داشتی گاهی وقتها آدما دوست دارن پنهان باشن،حتما دلیلی داشتین ،مهم خودتون هستین واینکه این رفتارتون به دیگران آسیب نزنه.
    احتمالا این کامنت رو گذاشته بودین برای اینکه دیگران نظر بدن،منهم نظرم رو گفتم.
    خانوم رکسانا من پاسخ خیلی از سوالات رو نمی دونم ولی می تونید سوالتون روبگید با همفکری همه پاسختون رو دریافت کنید.

    یه رمان قشنگ با عنوان: خواهران غریب ،بهتون معرفی می کنم نوشته: اریش کستنر .
    دعای امروز رو تقدیم می کنم به خودم …..
    .

    .
    .
    .

    توی دلم دعا کردم منتظر شنیدنش نباشید.د ی

  149. رکسانا :

    سلام.من نمیدونم چرا باید معلم هاتون و دوست داشته باشید.و چه دلیلی برای این کار دارید.نمیدونم عشق به معلم یعنی چی و شاید من در کتون نمیکنم.وهیچ وقت هم نمیخوام تجربش کنم.این دوست داشتن هارو.
    از نظرمن معلم ها خودشون و با یه دانش آموز یکی نمیدونند.و انتظار هاشون یه طرفه است.و رفتارشون با دانش آموز فقط ظاهری است و قلبی نیست.
    هاجر جون من واقعا نمی فهمم چرا با اسم های مختلف آمدی این نشریه ‌مگه معلمت توی نشریه است؟حالا چرا گفتی ؟
    همه چیز اینجا برای من سوال

    • مهدیه :

      سلام ببخشید با این نظرتون که میگید از ننظر معلما خودشون رو با دانش آ»وز یکی نمیدونن مخالفم معلم بعضی اوقات مثل مادر یا برا پسرا مثل پدر ادمه

  150. Hajar :

    سلام.
    من همون فرزند آسمان.ساره و الهامم.درسته با سه تا اسم مختلف امدم ولی هویت اصلی خودمو دادم و واقعا عاشق .معلم.بودم البته دوتا معلم*
    نمیدونم الان درموردم چی فکر میکنید ولی خواهشا انصافانه فکر کنید.حتما دلیلی داشتم*
    اینجا خیلی تغیر کرده خیلی از بچه ها دیگه نیستن.غزال.مارال.فاطمه.zahra.زهرا.رها.شکیلا.دنیا.سارا.سارا و……
    شاید الان پشت پرده دارین کامنتا رو میخونید و یا شایدم اصلا مارو فراموش کردید بی معرفتا……
    خیلی دوست دارم بازم مثل قبلنا اینجا حرفامونو بزنیم نه تو شبکه های اجتماعی ……….
    .
    .
    .
    بسیار متشکرم از اینکه این مطالب مفید رو در اختیار گذاشتید*

  151. farzande aseman* :

    سلام.
    فکر کنم اینجا این قانون همچنین پابرجاست .که دقیقا یک هفته باید بگذره تا یکی کامنت بزاره:|||
    من که خیلی از این نشریه راضیم مطالبی که در اختیار گذاشتید بسیار مفید هستن(.بسیار متشکرم )

  152. رکسانا :

    سلام.ازهمه ممنونم به ویژه خانم مهرگان و سیما
    امروز تونستم باراهکارهای شما عزیزان با شجاعت بالایی حرف دلم را به دوستانم بگویم البته نه با حالت بد بلکه با خوشرویی گفتم .و سعی کردم که تاحد امکان ازم ناراحت نشن.و خیلی آرامش گرفتم. و امروز بو م نقاشی و قلمو و رنگ برداشتم و طبیعت را کشیدم .ولی با مقاله هایی که سرچ کردم و خوندم با شجاعت حرف زدن را یاد گرفتم و فکر نمی کردم در مدت زمان کوتاه این کار امکان پذیر باشد.وحالا احساس میکنم دراین چندساعتی که با دوستانم در کوه بودیم بهترینزمان بود ازشما ممنونم خانم مهرگان.از تجربه ی طلایی که در اختیارمن گذاشتید.خوشحالم از اینکه همه چیز با خوبی و خوشی تمام شد و کسی از من نرنجید و بازهم تشکر میکنم

  153. سیما :

    رکسانااینکه پرسیدی بدی کنن چیکارمیکنی بایدبگم …من قبل اینکه بایکی دوست بشم اولین شرطم تودوستی احترام وصداقت هست دوست زیادی هم ندارم چون بیشترشون قبول این شرط براشون سخته اماهستن کسایی ک شرطموقبول کردن والان هم دوست هم خواهرم شدن حرفتوبایداول بزنی تاجرات نکنن ناراحتت کن من الان هرکی باعث ازارم بشه یه ثانیه هم تحملش نمیکنم ورابطموباهاش قطع میکنم چون خودمومهمترازهمه میدونم فک کن مغرورم منی که اینجور توارامشم ونمیزارم کسی اذیتم کنه برام کافیه ….الان وقتی یکی رومیخوای تابهش میگی فک میکنه کیه وازکجااومده لطفا ادمای بی ارزش روبزرگ نکنین ..تادلتونوکنترل نکنین هرماه هرسال یکی رومیخوادوارامش روازتون میگیره من ادماروفرشته میدونستم ادماهم منوچون باکسی کاری نداشتم ومهربون بودم اما بااون معلم ک اشناشدم فهمیدم چقدساده ام اخلاقشودوس داشتم اماظاهراخوب بود چون به پدرومادرم درموردمن دروغ گفته بود یعنی تهمت زده بود ..گفتم ک سال عذاب کشیدم امابعدش باخدابیشتردوست شدم وفهمیدم خداس ک بیشترازهمه مارودوس داره واون صداقتی ک دنبالشم درخدابی نهایته الان دیگ حرف دلم برام اهمیتی نداره زیاد …قلب ومنطقم باهم ک باشن زندگی خوبه

  154. مهرگان :

    بله میشه موفق هم نشد این چیز عجیبی نیست .حتما راههای بهتری هم وجود داره اگر شما بخواهید .مثلا کمک خواستن از مشاور .مادرتون .خواهر.برادر.
    با آرزوی موفقیت شما
    امشب درود می فرستیم به آدمهایی که تلاش می کنن مهریونتر از از گذشته باشن.

  155. مهرگان :

    من روانشناس یا کارشناس نیستم.نظرم در حد تجربه کاری یا مادرانه هست.
    ۱_شاید بهتر باشه شما اول به ترستون غلبه کنید .برای غلبه به ترس کتاب و مقالات زیادی هست که می تونید سرچ کنید.
    ۲_اعتماد به نفستون رو با تقویت نقاط قوتتون بالا ببرید مثلا شما شاید خیلی متنهای قشنگی بنویسید.یا یاد گیری خیلی خوبی داشته باشید .این نقاط قوت را خیلی بهتر کنید.
    ۳_با دوستهاتون همدلی کنید .
    ۴_مطمئن باشید یه تذکر کوچولو همراه با حس محبت ادمهارو ناراحت نمی کنه.
    ۵_ودر اخر اگه واقعا نمی تونید این آدمهارو تحمل کنید ترکشون کنید حتمادوستهای بهتری پیدا می کنید.

  156. رکسانا :

    ما تعدادمون در کلاس کم .۱۰تاهستیم.وهمه بچه ها باهم هستن .وگروه ندارند.چون در یک روستا هستیم.می ترسم ازاینکه ازم ناراحت بشن و نتونم بعدا ازدلشون دربیارم

  157. رکسانا :

    سلام خانم مهرگان خوشحال شدم که آمدید و به عنوان بزرگتر گروه اینجا حضور پیدا کردید خیلی خوشحالم کردید
    سوالم اینه که تاکی باید آدم ها پشت نقابی باشند که چهره ی واقعی شان را نشون نمیده تاکی باید در جامعه دوروی باشه .چرا دیگه سادگی معنا ندارد ؟چرا دیگه این محبت ها برای همه بی ارزش .چرا همه انقدر خوب نقششون توی دنیا بازی نمی کنه.چرا همه میخوان خودشون بالاتر از همه باشن .این چیزا من و ناراحت میکنه خانم مهرگان

  158. ساره :

    رکسانا جان من وقتی عاشق معلمم بودم هدفی نداشتم اصلا انگار نمیدونستم هدف یعنی چی؟فقط واسه خودم رویا میساختم اینکه ی روز اینکه ی روز بل آخره معلمم باهام خوب میشه باهم دوست میشیم ورابطه برقرار میکنیم و تا ابد باهم میمونیم و به امید همین خیال پردازی های بی خودی رفتارهای بدش رو به رو نمیوردم حتی به خودم اجازه نمیدادم ازش ناراحت بشم و گریه کنم.اصلا نمیدونستم منطق یعنی چی قبل از اینکه عاشق معلمم بشم خیلی چیزا رو نمیدونستم نه که نمیدونستم بلکه نمیتونستم درک کنم.
    راستش بی رحمیهای مردم دیگه برام عادی شده چون هر روز دارم بد میبینم.جلو چشام بهم دروغ میگن.حرف زور میزنن.هر کاری هم که دلشون میخواد میکنن آخرش هم برای رهایی از عذاب وجدانشون با سیاست و ریا باهام رفتار میکنن و سادگیمو حماقت فرض میکنن…. ولی ی روز همشون پشیمون میشن مطمعن باش:-)
    فکر میکنم کسانی که هر روز میان تو این نشریه و کامنت میزارن خیلی حرفا برای گفتن دارن ولی کسی رو ندارن که بهش بگن.
    رکسانا جان حرف مردم حرف خودشونه لازم نیست اینقدر عذابت بده.فقط دلت رو بزگتر کن و گذشت داشته باش و فقط و فقط به فکر امروزت باش و برای آیندت تصمیم بگیر…….

  159. رکسانا :

    من مثل شماها معلمی ندارم که بخوام دوستش داشته باشم.و نمیدونم چه احساسی دارید.ودر این مورد تجربه ای ندارم ونمیخوامم که داشته باشم.چه فایده ای دارد؟مثلا بهکجا میخواید برسید با این دوست داشتناتون؟واقعا بران سوال چه هدفی هست توی این دوست داشتن ها ؟؟؟؟به نظر من هیچی.

  160. رکسانا :

    هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …
    نــــه !
    هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …
    تـنـم لــرزید …
    نــه از خــــــدا …
    از خــــودم !
    که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …
    نـگـاهم را مــی دزدم …
    ۳
    مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند
    خدا چه با اونایی که دوستشون داره و چه اونایی که دوست ندارد مهربون.

    من ازهمه میخوام این سوال و بپرسم پانی ٬سیما٬فرزند آسما ن ساره سارا .ماری …خانم مهرگان و خلانم شریفی خانم مهلا و دنیا و خلاصه همه
    آیا میشه نسبت به رفتارها و اطرافیان بی تفاوت بود ؟؟؟آیا شما اگه کسی بهتون بد بکنه عکس العملتون چیه؟؟؟
    (لطفا هر کس نظر شخصیشو بنویسه البته اگه اشکال ندارد و و خواهشمو رد نمیکنید.امیدوارم اینجا دیگه آدم هاشبا آدم ها ی دیگه تفاوت داشته باشن)

  161. رکسانا :

    اسمت قشنگ فرزند آسمان.

    من سنم کم و نمیدونم تاچه حد حرفام درسته و نمیدونم این حرفایی که زدم درسته یانه.ونمیدونم ازبین بچه ها کی بزرگتر.فکرکنم بزرگتر ازمن و همه ی بچه ها معلم های عزیزی هستن که اینجا حضور دارن.
    خانم شریفی و خانم مهرگان میشه شما من و قانع کنید که چجوری این اوضاعجامعه و آدم هارو میشه تحمل کرد؟

  162. *farzande aseman :

    سلام
    خیلی ممنونم سیما جان من هم مثل شما دلم شکسته از معلمی که حاضر بودم بخواطرش جون بدم ولی خودش تنها غرورش حکم میکرد.
    رکسانا جان نوشته هات خیلی قشنگن و من حرف به حرفشون رو لمس کردم.من هم از آدما خیلی بد دیدم ولی دیگه برام عادی شده.به همین خاطر اسمم رو گذاشتم فرزند آسمان*
    من هم مثل شما دانش آموزم*
    پانی اگه به معلمت چیزی نگی خیلی بهتره فقط برو پیشش و ازش تشکر کن و همینطور غیر مستقیم بهش بگو که ازش انتظار زیادی نداری، زیاد نسبت به این حس زود گذر حساس نباش*

  163. رکسانا :

    .و لی ای کاش همه میدونستن که یه روزی باید جواب این کارهاشون بدن.کاش میدونستن به جای اینکه زندگی رابرای دیگران سخت کنیم و اون هارا برنجانیم …….
    کاش محبت و دوستی را از خدا یاد می گرفتیم .کاش بدون توقع کاری که از ما انتظار میرد را انجام میدادیم ولی من از این آدم ها دل خوشی ندارم چون دنیا را با کارهاشون با حرفاشون با فقط استفاده کردن (من) همه چیز و خراب کردن .آسمان خداهم از این اوضاع ناراحت هست چرا که دیشب تا صبح می گریست.
    کاش راستی و درستی اجبار بود کاش به جای حسرت معرفت و وجدان اجباری بود
    من خوشحالم برای خودم که این چیزهارو دارم درک میکنم .و حتما یه روزی میرسه که همه چیز درست بشه
    یادگرفته ام که دلگیرنباشم .گاهی لازم است دیگرن را گم کنیم تا خودمان را پیداکنیم.
    من فکر میکنم فقط شما هستید فرزند آسمان که در این نشریه بامن هم عقیده هستید .درسته؟؟

  164. سیما :

    معلمادوس داشتن شماروهیچ وقت نمیتونن درک کنن ب اوناهم حق میدم خانواده وبچشوول نمیکنه بیاد یه غریبه روبخواداصلابراچی بخواد ازمدرسه ک میرن بیرون کلا فراموششون میشه

  165. سیما :

    فرزنداسمان …مرسی ازحرفای پراازمنطقت وخوبت …رکسانا قلب ک خود ب خودنمیشکنه وقتی بدی دست هرکسی عاقبت همین میشه…قلب منم شکسته بعدسه سال خوب شدم که هرروزش برام یه سال بوداماحالاخداروشکرحالم عالیه قلب شکستموخداخریدمنم دادم تاابدقلبم پیش خدابمونه والان درارامش زندگی میکنم والان سه ساله که دل ب هیچ کس جزخداندادم

  166. رکسانا :

    چقدر ملال آور که هیچ کی نمیتونه کاری کنه.تا آدم ها مثل قدیم بشن.چقدرسخته که اون زندگی ساده و اون خوبی ها دارد از بین میرد ما آدم ها تا کجا میخواهیم پیش بریم.این دنیا دارد ازریشه از بین میرد.فقط به خاطر خودخواهی آدم ها.فقط به خاطر اینکه همه دوست دارن خودشون ازهمه بالاتر باشن.کاش به جای کلاس های مختلف.یه کلاس میگذاشتن که ازاین چیزها درس داده میشد به همه.

  167. رکسانا :

    حالا چرا فرزند آسمان؟شما معلمی یادانش آموز؟
    چرا انقدر آدم ها اینجوری شدن؟چرا همه این خوب بودن را فراموش کردن این موضوع منو ناراحت میکنه خیلی خیلی.و هیچ کس نمیتونه من و قانع کنه

  168. پانی :

    سلام اون معلمی که کفته بودم احساس میکنم جدیدا خیلی باهام خوب شده مخصوصا این دوروز اخیر امروز ازش خواستم که برام یه یادگاری بنویسه و حتی خودش اومد تو حیاطو صدام کرد که برام بنویسه و چیزای قشنگی برام نوشت مطمئنم که میدونه دوسش دارم اما تاحالا خودم بهش نگفتم . تو چیزی که برام نوشته غیر مستقیم بهم گفته که من ازش انتظار زیادی دارمو اون نمیتونه انتظار منو براورده کنه در صورتی که اینجوری نیست و من ازش انتظاری ندارم هم جایگاه حودم و هم جایگاه اونو میدونم . حالا دوشنبه ی هفته ی دسگه اخرین روزیه که میرم مدرسه و میترسم کدیگه نبینمش به نظرتون برم و حسم و بهش بگم؟ میدونم میدونه اما خب خیلی دوس دارم خودم بهش بگم!

  169. رکسانا :

    گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
    بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم…
    من می گریستم به اینکه حتی او هم
    محبت مرا از سادگی ام می پندار

  170. رکسانا :

    سلام
    دلم برای بچه گیام تنگ شده .دلم برای آدم های مهربون تنگ شده .دلم برای اون سادگی های گذشته تنگ شده .دلم برای خودم تنگ شده.
    تاکی باید سکوت کرد و تاکی باید …..
    وقتی دل هاتون را زدن و شکستن باید بشینید و تیکه های شکستتون و به هم بچسبونید تا یه آدم دیگه بشید.همین وبس.باید قلب های همه توی این زمونه مثل سنگ ودیگه کم تر کسی پیدا میشه که قلبش پر از خوبی و دوستی باشه.همه با کارهای بد دیگران و به زمین میزنند و خودشون را بالا می برند آخه این درسته؟؟؟؟
    تاکی باید آدم ها پشت نقابی باشند که چهره ی واقعی شان را نشون نمیده تاکی باید در جامعه دوروی باشه .چرا دیگه سادگی معنا ندارد ؟چرا دیگه این محبت ها برای همه بی ارزش .چرا همه انقدر خوب نقششون توی دنیا بازی نمی کنند.اگه کسی میتونه نظرشو برام بنویسه .اصلا تاحالا به این چیزا فکر کردید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  171. *farzande aseman :

    *سلام*
    سیما خانم با این که خیلی تند میری ولی حق با شماست*
    منم مثل شماها عاشق یکی از معلمام بودم ولی هیچ سودی نکردم که هیچ کلی هم ضرر کردم بیخودی خودتون رو گول نزنید اینکه دوست داشتن معلم ی عشق پاکه….فقط عشق خداس که پاکه♡
    معلماتون هرچند سال هم که بخوان بهتون درس بدن نمیتونید خود واقعیشون رو بشناسید اونا هم آدمن مثل من مثل شما آدما رو دوست داشته باشید ولی هیچ وقت عاشقشون نشید چون هیچ وقت نمیتونید بهشون برسید فقط خداس که اول و آخرش بهش میرسید هم تو این دنیا هم تو آخرت درسته مذهبی نیستم ولی دارم حقیقت رو بهتون میگم شماها الان عقایدتون رو فراموش کردید و ی جور دیگه دنیا رو میبینید فقط به حرف قلبتون گوش میدید ولی آخرش به بم بست میرسید و راه برگشتی هم وجود نداره چون روزهای از دست رفته رو نمیشه به دست اورد خودتون میمونید و ی دنیا حسرت……….مگه معلماتون چی دارن که مادراتون ندارن………
    این ی ذره محبت معلماتون زیاد به زرگ به چشمتون نیاد اگه کسی رو برای دوست داشتن عمیق ندارید خدا که هست پس چرا اجازه میدید دیگران فکر کنن که کمبود دارید مطمعن باشید هر معلمی همچین فکری میکنه مهربونی. صداقت.دوست داشتن خوبه ولی ی جاهایی غرور صدق میکنه*
    شاید از شماها کوچیک تر باشم یا شایدم بزرگتر،،،،،،!!!…نمیدونم ولی تجربه ربطی به سن و سال نداره.
    به نظر من لازم نیست از معلماتون کمک بخواین فوقش فوقش یا نصیحت میکنن یا سرد میشن ممکنه وابسته تر هم بشید.
    موفق باشید****☺

  172. سیما :

    به فکرخودباشیدوبس….باخداباش پادشاهی کن بی خداباش هرچه خواهی کن دلتونو ب خدابسپاریدادم مذهبی نیستم ولی تنهاعاشق خدام وخواهم مونددوستایی داشتم ک میگفتن شعارمیدی حالابعدچن ماه وچن سال ب حرفم رسیدن وب خودم گفتن….شماهم فکرکنین شعارمیدم خداروعشقه

  173. سیما :

    اصلادوست داشتن چیه چرابایدخودتونواسیراین احساس کنین باباجوانی کنین منظورم ازجوانی کارای خلاف نیس جوانی یعنی شادی پیرک شدین میگین کاش قدراون روزارومیدونستم من پیرنیستم مثل شمام ولی منطقی فکرمیکنم

  174. سیما :

    بیخیال بابا اون معلمی ک شمارشومیده به دانش اموزاخودش کمبودمحبت داره یعنی چی سوم دبیرستان میخونی وعاشق معلمتی این میشه همجنس گرایی ول کنین اینکاراروبعضی معلماهم فقط اسمشون معلمه فک میکنن ریاضی وفارسی بدونن عاقلن درحالی ک ن اخلاق دارن ن شخصیت ….

  175. مهلا :

    من همیشه لبخندرا دوست دارم‌.و آرزومیکنم کسی ازم ناراحت نباشه و و همیشه همه را شاد کنم و باعث خوش حالی دیگران شوم‌.اگرچه قلبم از دیگران شکسته.ولی ..
    شب خوش خانم مهرگان و بجه ها

  176. مهرگان :

    خدا رو شکر .
    امشب درود می فرستیم به همه آدمهایی که تلاش می کنن گرد ناراحتی رو از صورت همدیگه پاک کنن .اگرچه شده با یک لبخند.
    شب خوش

  177. مهلا :

    ممنونم از پاسخ زیباتون.امشب ازشما آموختم که بهترین چیز در زندگی چیست.ومن چه وظیفه ای دارم.وشاید به قول شما هر کاری وظیفه هر فرد به خصوصی .من ازهمه عذر خواهی میکنم.و طلب بخشش میکنم.

  178. مهرگان :

    صحبتهای ما اینجا ماندگار میشه من ازتون خواهش می کنم .همون طور که سردرد ویا بیماری جسمی داریم به دکتر مراجعه می کنیم برای شناختن روحمون هم به دکتر ومتخصص این کار مراجعه کنیم اگر واقعا قصد کمک به خودمون رو داریم.هر گز توی حیطه هایی که تخصص نداریم وارد نشیم .چه بسا که باعث مشکلات مضاعف بشیم .هنوز هم معتقدم صداقت اصل مهمیه .حتی دروغ های کوچولویی که ممکنه از نظر ما مهم نباشه ولی ممکنه برای دیگران مهم باشه .وباعث کمرنگ شدن دوستی ها بشه.
    من از اینکه کمکی نکردم قلبا ناراحتم ولی وقتی تخصصی ندارم چه حرفی می تونم داشته باشم.

  179. مهلا :

    اکثر آدم های این نشریه نظرسون و در مورد من گفتن .میخواستم شما هم نظرتون را بگید .بله این امکان ندارد .ولی باتوجه به نوشته ها .میخواستم نظرتون بدونم و

  180. مهلا :

    همیشه بدون اینکه مقصر باشی مقصر شناخته میشوی.همیشه آدم ها باید ناراحتت کننداز اینکه گناهی نداشتی.من امیدوارم هیچ کس ازم بهخاطر کاری که نکردم.و دیگران باعث این ناراحتی ها میشن .ناراحت نباشن.نمیدونم چرااین جملات و میگم شابد احساس کردم منم باید مثل شماها احساسم رابگم.من همیشه بالبخند و مهربانی بادیگران گفت وگو میکنم.ولی هیچ وقت بالبخند تموم نمیشه این گفت و گو ها.امیدوارم ناراحتی درونش نباشه.من بچه ها به نظر خودمم مهربونم.شب همگی به خیر

  181. ماری :

    مرسی خانوم مهلا.تمام سعی من تو کل زندگیم روی این بوده که کسیو معذب نکنم با رفتارم.بنا به دلایلی که هنوز واسه خودمم خیلی مشخص نیست این حس افراطی بوجود امده.نمیخوام که باعث به هم ریختن آرامش معلمم بشم‌.فقط یه وقتایی ادم نیاز داره یه حرفایی رو به عزیزانش بگه تا سبک شه.نمیدونم تا چه حد نظر من درسته.به هرحال خیلی لطف کردید که نظرتونو گفتید.

  182. مهلا :

    سلام ماری جان.اگه معلمت به نظرت همراه خوبی هست برات میتونی براش احساست رابگی و از صحبت هاش استفاده کنی .واگه نمیخوای خودت این کار رابکن .با وجدان خودت کنار بیا با احساست .از علامت های سوال هایی که در ذهنت هست.افراط اصلا خوب نیست در رفتارت و کارهات متعادل باش .معلمم در ددوران دبیرستانم به من می گفت که همیشه صداقت و مهربانی و نداشتن افراط بهترین چیز.

  183. مهلا :

    کاملیا جان به نظرم نمیشه گفت کی مقصر .ولی شاید باید گفت این رفتارهاو اعمال ماست که مشخص میکنه کی مقصر.دررابطه بااون سوالت هم گفتی معلم هم میتونه دانش آموز و دوست داشته باشه یانه.باید گفت کهبله میشه اما دوست داشتن ها باهم متفاوت.وهرکس دوست داشتنش فرق دارد.و سوال آخرت هم خیر من بادانش آموزام دوست نیستم.