قصه های من (قسمت ۲)

بدون شک شما هم در مورد موضوعاتی هر چند تکراری انشاهایی نوشته و در برابر تخته سیاه،رو به دانش آموزان و صد البته دبیر ریزبین و محترم *'@-@ search meکه هر لحظه کمین نموده تا مویی از ماست بیرون بکشد ارائه نموده اید…*:) happy
مسلما همه ی شما درباره موضوعاتی همچون”تابستان خود را چگونه گذرانده اید؟”،”میخواهید در آینده چه کاره شوید؟”،”فصل پاییز را توصیف کنید”،و… انشا نوشته اید…البته گاه پیش می آید که با نوشتن چندین و چند باره درباره همین موضوعات برای خلق اثر ادبی دیگر درمانده میشوید و اگر دفتر انشای سالهای گذشته ی خود را در میان وسایل خود نیابید،به قلم بزرگترهای منزل پناه می برید و طلب چند جمله ای کوتاه،لیکن پرمغز می کنید!که البته گاهی با نصیحت های بزرگترها مواجه میشوید که میفرمایند:”بچه جان…زنگ انشا برای پیشرفت قلم توست…نه آزمودن شیوه ی نگارش من!”*:| straight faceو شاید صدها جمله به دنبال همین نصایح شیرین و شکربار خود ببندند و اندر فواید انشانویسی برایتان توضیح دهند…*:| straight face

nojavanha

حالا اگر همین مشکلات را نداشته باشید…شاید از ارائه ی انشای خود برای سایر همسالان ترس داشته باشید،که مبادا بر سر تلفظ واژه ای تپق بزنید،یا…حرفی که میزنید برای همکلاسان مضحک جلوه کند و از این قبل افکار…*:)<br /><br /><br /> happy

*8-&gt; day dreamingخوب به یاد دارم کلاس اول راهنمایی بودم…طبق برنامه ای که در ابتدای سال تحصیلی برایمان نوشته شده بود…روز دوشنبه،زنگ اول انشا داشتیم…معلم محترممان برای آن روز موضوع “علم بهتر است یا ثروت؟” را برای ما در نظر گرفته بود!*:) happyدرست یک هفته برای نوشتن انشا وقت صرف کرده بودم…*?@_@? studyingاین سومین باری بود که در این رابطه انشا مینوشتم…برای همین دستم باز بود تا دیدگاه هایم را از زمان کودکی تا به امروز بیان کنم…خودم که انشایم را میخواندم احساس میکردم کمی تند نوشته ام!وقت برای عوض کردن متن انشا کافی نبود…برای همین خودم را از شعله های احتمالی خشم معلم به باری تعالی سپردم و عزم رفتن به مدرسه کردم!*:| straight face

 ***

با صدای زنگ در متوجه شدم که پدر گرامی منتظر هستند تا خود را به ایشان برسانم و راه مدرسه در پیش گیریم!سوار اتومبیل شدم.پدر از حالات من متوجه تشویشی که به جانم افتاده بود شد*:-SS nail biting،علت پرسیدند که با جواب های گنگ و نا مفهوم من رو به رو شد!تا بخواهند متوجه ماجرا شوند خود را مقابل درب ورودی مدرسه یافتم و خوشحال از اینکه از توضیح دادن به پدر جا خالی دادم و نالان از اینکه به مدرسه رسیدم!*:-SS nail biting

طبق عادت معهود بی خیال صف کلاس شدم و اینبار با خیال راحت و بدون فرار و هزار نقشه وارد کلاس شدم.دیگر بار دفترم را باز کردم و مشغول خواندن شدم!*:-B nerd

کوچکتر که بودم فکر میکردم علم از هر چیزی بهتر است،حتی از ثروت!*:| straight faceالبته عجیب هم نبود…آن وقتها هنوز هیچ چیز از گذران زندگی نمیدانستم…همین باعث شده بود که جوگیر فضای علمی شوم و فکر میکردم علم که داشته باشی همه چیز ازآن توست!*:| straight faceدر سالی دیگر از زندگی،بیخیال علم و ثروت شده بودم و محبت را شایسته تر از علم و ثروت میدانستم! آن وقتها هم جو شاعرپیشگی و عاشقی دامانم را گرفته بود…حتی همان انشا را تحت تاثیر ترانه ای نوشته بودم که خواننده در آن فریاد میزد:”زنگ انشا زنگ شاده/پرسشِ علمِ و ثروت/شاعر کلاس با فریاد/میگه بهتره محبت”*:) happy

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مسابقه داستان نویسی؛ شفق اسماعیلی

توی کلاس که نشسته بودم داشتم دقت میکردم که در سه سالی که پشت سر هم گذشته بودم چقدر افکار من عوض شده بود!!!البته افکار تحت تاثیر قرار گرفته ی من…*:D big grin

اینبار که بزرگتر شده بودم فکر میکردم عاملی به نام ثروت جلودار هر چیزی است…این را در انشای جدیدم نوشته بودم و عنوان کرده بودم که با در دست داشتن ثروت شما صاحب ثروت و همچنین صاحب عشق و محبت خواهید بود!*:| straight faceحتی مثال زده بودم!با ورود رفیقِ شفیق،مهسا،از سبک سنگین کردن دیدگاه هایم دست کشیدم…کلافه بودم…تا کنون از ارائه کردن انشایم این چنین نترسیده بودم…*:-S worriedرفیق،علت از آشفته حالی ام پرسید.

-مهسا:چی شده فرزانه؟

-من:*:-&lt sighمهسا یه انشا نوشتم حس میکنم با خوندنش جونم به خطر میوفته!

*:-? thinkingخوب حالا مگه چی نوشتی؟بخون برام…

و من شروع کردم به خواندن انشایم…پس از چند دقیقه که سخنوری ام به پایان رسید چشمان گرد شده ی مهسا را دیدم…

-من:چطور بود؟خیلی تند بود؟*:-/ confused

مهسا آب دهانش را که تا آن لحظه به اندازه ی آب خلیج فارس شده بود از گلویش که پس از شنیدن انشای من به سان تنگه ی هرمز باریک شده بود فرو داد و گفت:*:-O surpriseنه…نگران نباش…زیادم تند نبود…

نگاهی سرشار از حرص بر او انداختم…*X( angryصورت از او گرفتم و به نقطه ای نا معلوم چشم دوختم…

***

با ضربه ی آرام نماینده ی کلاس به خودم آمدم که میگفت بلند شوم و موضوع انشا را روی تخته ی سیاه بنویسم.برخاستم و با خطی درشت موضوعمان را روی تخته نوشتم و با قدم هایی لزران و قامتی در هم شکسته از ترس به سمت صندلی ام رفتم.*[-( not talkingمطمئن بودم که این بار هم معلممان مرا برای ارائه ی انشایم انتخاب خواهد کرد…همیشه این کار را میکرد…هر جلسه انشای من یا شروع کننده ی کلاس بود یا پایان دهنده اش!روی صندلی نشستم و به آینده ای که تا دو ساعت دیگر به وقوع می پیوست فکر کردم…*8-&gt; day dreamingصورت برافروخته از ترسم را میان دستان یخ زده ام گرفتم و منتظر شدم تا معلم گرامی سر برسند…

دقایقی گذشت و در کلاس به صدا در آمد،با یک حرکت در باز شد و قامت راست معلم نمایان گشت که به سمت سریر پادشاهی اش در حرکت بود و با سلام های کوچک و زیر لبی به سلام کردن بچه ها پاسخ میداد…خانوم معلم روی صندلی اش جای گرفت و عینکش را که فرم کوچکی داشت از جعبه ی ظریف و طلایی رنگش درآورد و روی بینی اش گذاشت و نگاهی به تخته سیاه انداخت *:-B nerdو با لبخندی حاکی از رضایت دفتر نمره را روی میز و رو به روی خود گشود و با ابروهای بالا رفته اش چند باری با خودکار روی اسم ها چشم گرداند و در نهایت رضایت داد که یکی از دوستان را پای تخته فرا بخواند…

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
"قلب شکسته"

-خانوم معلم:خانومِ…خانومِ…خانوم حاجی زاده…*:-B nerd

*:-SS nail bitingخطر از بیخ گوشم گذشته بود و درست یگانه که کنار دست من نشسته بود را پای تخته صدا کرد…*:| straight face

نام برده با هیکلی آویزان و بی جان به سمت تخته ی سیاه رفت و پای راستش را جلوتر گذاشت و با دست چپش انتهای مقنعه اش را گرفت و مانند پاندول ساعت به جلو و عقب حرکت کرد و شروع کرد به خواندن انشایش که البته با اعتراض دبیر مواجه شد که وی را به آرامش دعوت میکرد!*:| straight faceاین بار یگانه نگاهی به دبیر انداخت و به تخته تکیه داد و به صورت کج ایستاد و انشایش را خواند…چند نفری به همین منوال انشایشان را ارائه کردند…

ساعتم را نگاه کردم،نیم ساعتی تا زنگ تفریح داشتیم…هنوز سر از صفحه ی ساعت نگرفته بودم که احساس کردم نامم از میان لبهای معلممان بیرون تراوید…

-خانوم رازی…

گوشهایم را تیز تر کردم و سرم را بالا آوردم و گفتم:من؟؟؟*:-O surprise

خانوم معلم سرش را از دفتر نمره بالا آورد و با تعجب گفت:مگه جز شما هم تو این کلاس خانوم رازی داریم؟*:-/ confused

جواب قانع کننده ی دبیر مرا از جواب دادن عاجز کرد و همین باعث شد که همزمان با آماده کردن دفترم اشهدم را بخوانم و به سمت تخته ی سیاه به راه افتادم!*:-&lt sigh

 ***

th (8)

گام های لرزانم مرا به تخته ی سیاه رساند…نفس عمیقی کشیدم تا لزرشی که در عمق صدایم جا خوش کرده بود از بین برود…صدایم را صاف کردم و پس از چند ثانیه مکث کوتاه شروع کردم به خواندن…*:| straight face

به نام خداوندی که پدید آورنده ی هزاران پدیده ی خوش نقش و نگار است تا راحتی روح و روان بشر را آماده نماید که گاه انسان خود را ملزم میداند که در میان آنها یکی را بر دیگری ارجحیت بخشد…*:| straight face

با هزار زحمت چشمها و زبانم را باهم هماهنگ کردم تا به انتهای انشایم برسم.

وقتی انشایم تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با صدا آن را به بیرون فوت کردم و عرق پیشانی ام خشک کردم و به سمت معلم چرخیدم*#:-S whew!.خانوم معلم نگاهش را از بچه ها گرفت و عینکش را از روی صورتش برداشت. با همان آرامش همیشگی با طمانینه شروع کرد به صحبت کردن…

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دریا - گل ناز - شیطان

-خانوم معلم:خب خانوم رازی…شما فکر میکنید که ثروت از هر چیزی بهتره؟*:-/ confused

Spear Cartoon 2032

فهمیدم که زمان سوال جواب پس دادن است که این سوال و جواب،هزاران بار از پاسخ دادن به سوالات مامورینِ راهی روح به آخرت سخت تر است.تصمیم گرفتم که از حرفی که زده ام قدمی عقب نروم و با صدایی رسا که نفس عمیقی آن را روشن تر کرده بود گفتم:بله.*:) happy

-چرا اینطوری فکر میکنی؟*:-? thinking

-گفتم که خانوم…شما اگه جایی برین و دستتون سویچ ماشین و موبایل این جور چیزا نباشه،اما خیلی شیک لباس پوشیده باشین،شاید زیاد بهتون اهمیت ندن…اما اگه این چیزا همراهتون باشه،حتی اگه تیپ خیلی معمولی هم داشته باشین،از احترام ویژه ای برخوردار میشین…*:) happy

-اوهوم…خب…اگه علم نداشته باشی پول رو از کجا میخوای بیاری؟*:-/<br /><br /><br /> confused

-شما بگین خانوم…اگه پول نداشته باشین علم رو از کجا میخواین بیارین؟*:-? thinking

-علم نباشه پول هم نیست…*:| straight face

-نه خانوم.اگر کسی خانواده ی پولداری داشته باشه،حتما دستش باز تره تا بره دنبال علم،اما اگه خانواده ی نداری داشته باشه،مسلما نمیتونه بره دنبال کسب علم.پس ثروت لازمه ی رسیدن به علمه.*:) happy

در حالی که با انگشناتش روی میز ضرب گرفته بود گفت:خب…میشه گفت قانع کننده بود…اما محبت رو هم میشه با پول خرید؟*:-w waiting

-شاید قبلا نمیشد خانوم…اما این روزا خوب میشه…*:-&lt sigh اگه پول نداشته باشی و به کسی بگی دوستش داری،حتی بهت نگاه هم نمیکنه…حق هم داره…چون نمیخواد آینده ی سختی منتظرش باشه…پس محبت هم به پول وابسته س…*:) happy

نگاهش را از من گرفت و گفت دلایلت رو قبول ندارم و شروع کرد به ارائه ی نظراتی برای منصرف کردن من از تفکری که داشتم!اما من همچنان سر سختانه روی حرف خود پافشاری میکردم…

چند لحظه ای جدال لفظی و سهمگینی بین من و معلم محترم در گرفت که کم کم داشت اشکم را درمیاورد…*^#(^ it wasn't meچرا که او آرمانی فکر میکرد و من واقع بینانه…

همین که دبیرمان از حال من با خبر شد…لبخندی زد و دفترم را گرفت و انتهای انشایم بیست تو پر و شیرینی نشاند.*:) happy

student.nojavanha

وقتی دفترم را به دستم میداد گفت:

-با نظراتت زیاد موافق نبودم اما از اینکه از نظرت برنگشتی خوشم اومد.*:) happy

لبخند کم جانی زدم و به سمت صندلی ام رفتم و با خیالی آسوده نسشتم *#:-S whew!و خوشحال بودم از اینکه صاحب روحیه ی محکمی هستم.*O:-) angel در حالی که مهسا دستانم را در دست گرفته بود و با نگاهی سرشار از موفقیت نظاره گر من بود،چشم به دستان معلم دوختم که موضوع انشای هفته ی بعد را روی تخته مینوشت.*:) happy

 

یادداشت سر دبیر:

به قلم خانم فرزانه رازی از هیئت تحریریه دانش آموزی

 

‫2 نظر ارسال شده در “قصه های من (قسمت ۲)

  1. حالا هر کی!!! :

    قلم خیلی خوبی دارید.فکر می کنم در آینده ای نچندان دو نویسنده ی خوبی بشید!!موفقیت و سرافرازی ارزوی من برای شماست!!!

  2. آنیا :

    آفرین اگر به حرفی که می زنی معتقدی نباید عقب نشینی کنی.از این که محکم و استوار مثل یک رازی اصیل از نظراتت دفاع کردی هم خیلی خوشم اومد هم خوشحالم که واقعیات جامعه رو خوب می بینی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *