قصه های من (قسمت ۴)

family.nojavanha

تجربه ثابت کرده که بیش از 99٪ انسان ها،تعطیلات سال نو را صرفا جهت خوش گذرانی و تفریح و استراحت میشناسند و انجام هر گونه کار عقب افتاده را در این مدت زمان جز گناهان کبیره میدانند!*:| straight faceو بدون شک همین انسان ها در واپسین دقایق تعطیلات به یاد می آورند که پاره ای کار عقب افتاده دارند!*:) happy

مسلما بنده هم از این جمعیت کثیر بالای 99 درصدی جدا نیستم!البته اگر شما هم مثل من از آن دسته از دانش آموزان باشید که تعطیلات نوروز برایتان فقط حکم استراحت و تفریح را داشته باشد،حتما از آخرین دقایق روز سیزده بدر خاطراتی جالب،ولیکن در همان دقایق،لحظات دردناکی را در کوله پشتی خاطراتتان دارید!*:) happy

تعطیلات نوروز سال 91 آغاز شده بود و من با توجه به ضرب المثل “خواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو” در حال صله ی ارحام زوری بودم و هر روز آمار دقیقی از دوستانم میگرفتم که مبادا از سر بی حواسی و کاملا اشتباهی و اتفاقی کتابی را بگشایند…*:) happy

البته خود من گه گاهی در حال گشودن و مطالعه کتب مختلف بودم اما از ابتدای تعطیلات حتی یک بار هم به سمت کتاب های درسی ام نرفته بودم که در سال جدید دیداری با سوهان روحم تازه کنم و کمی حرکتشان دهم تا قلنجشان بشکند!*:| straight faceالبته لازم به ذکر است که پس از آخرین دیدارم در سال 90 با مدرسه،کوله پشتی ام را در قسمتی از اتاق که زیاد جلوی چشم نباشد با تمام محتویاتش که شامل کتابهای درسی آن روز و چند قلمی لوازم تحریر و درصدی خوراکی بود را جاسازی کردم!*:) happy

روزهای تعطیلاتم با نوسانات مختلف و تغییر برنامه از طرف پدر گرامی برای سیاحت و تجدید خاطره برای بار هزارم با مناطق شهری مان سپری میشد…*:| straight face

***

صبح نهمین روز فروردین بود که دوست مهربانِ پدر گرام،ما را برای داشتن ساعاتی خوش در کنار هم  برای به در کردن نحسی عدد سیزده به خانه ی خود که در استان گیلان واقع بود،دعوت کرد!*:x lovestruckبا توضیحات پدر،به مادر که میفرمودند:”احمد زنگ زد و گفت که سیزده بدر رو بریم سمت اونا…”*:)] on the phone

با شنیدن این کلمات از دهان مبارک اَبَوی متوجه شدم که روزهای آخر را به بهترین شکل ممکن سپری خواهم کرد،چرا که شمال کشور همیشه دلخواسته ی من بوده و هست…*O:-) angel

بنا به فرمایشات پدر آماده شدیم تا عصر روز یازدهم فروردین منزل را به سوی خاک گیلان و به مقصد خانه احمد خان پاشایی ترک کنیم…*:) happyاز اینکه تعطیلات امسال بدون هیچ دغدغه ی فکری،و بروز هرگونه اتفاق غیر مترقبه که باعث شود خوشی این مدت به صورت فله ای از راه های تنفسی ام به بیرون تراوش کند در حیرت بودم *:-O surpriseو با خود سبک و سنگین میکردم که اگر تا این روز هیچ اتفاقی نیفتاده،حتما در همین چند روز آینده حادثه ای به وقوع خواهد پیوست *8-> day dreamingو این آرامش،چیزی جز آرامش قبل از طوفان نیست!!!*:| straight faceبرای خلاصی از حصار تنگ افکار ناخوشایندی که اندام ذهنم را در آغوش خود میفشرد،سری تکان دادم و لعنتی بر شیطان ملعون فرستادم و با خود گفتم:”چه فکریه با خودت میکنی آخه؟؟؟لابد یه تغییری بین انرژی هایی که به کائنات فرستاده میشه ایجاد شده که همه چی آرومه…الکی موج منفی نده!!!”*:| straight face

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
" به یاد گذشته ها "

teravel.nojavanha

ساعت 04:00 بعد از ظهر بود که سوار اتومبیل شدیم.با در نظر داشتن توقف های میان راهی تا ساعت 11:00 – 12:00 شب به خانه ی عمو احمد میرسیدیم…تازگی بهار،در گوشه گوشه ی طبیعت قابل دیدن بود!*:-B nerdرنگ سبز روشن برگهای کاج ها نشان میداد که بهار تازه دامن بر روی زمین گسترده…حرکت مورچه وار اتومبیل پدر نشان از ترافیک سنگینی بود که بر اعصاب هر موجودی فشار می آورد!*X( angryالبته حقیر از این قائده مستثنا بودم!*:) happyچرا که زیبایی بهار جوان به قدری بود که میخواستم همه ی مناظر را ببینم و ترافیک جاده این مزیت را داشت!به طور قطع اگر این شرایط در تابستان حاکم بود،با توجه به گرمای شدیدی که سلول های خاکستری مغز را بریان میسازد،زودتر از اَبَوی گرامی جوش می اوردم!*X( angry
گرگ و میش شب بود که پدر توقف کرد و ما از رخش فرود آمدیم!کمی در هوای مرطوب و دلچسب اطراف رستوران قدم زدم تا غذا آماده شود…*:) happyهوا به سردی میزد و لرزه ی کوچکی بر اندام من نشانده بود *'+_+ coldبا این حال خیلی جذاب بود و حقیقتا دلم نمی آمد تا از هوای تر و تمیز و خوش عطر آنجا دل بکنم!نزدیک نرده های اطراف رستوران رفتم و دستهایم را روی نرده ها گذاشتم و تمام سنگینی ام را روی دستها انداختم و کمی به سمت پایین خم شدم و به جاده که کیپ کیپ پر بود از اتومبیل های رنگارنگ که حالا چراغهایشان مثل چوب کبریتی که آتش گرفته باشند روشن بود!صدای شرشر آب،بوق های ممتد اتومبیل ها،صدای ترکیدن چوب های منقل کباب همه باهم موسیقی دلنشینی ساخته بودند!*o|^_^|o musicآنقدر محو تماشا بودم که فشار دستهای خواهرم روی بازوهایم مرا به خود آورد که باید به خانواده ملحق شوم…هنگام نشستن روی صندلی تلفن همراهم را بیرون آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم و با 18 تماس بی پاسخ رو به رو شدم که پدر فرمودند:”هر چقد زنگ زدم جواب ندادی”*:| straight face
با این سخن پدر متوجه شدم که همه ی تماسها از سوی پدر بوده و به خودم زحمت ندادم که تماسها را ببینم که شاید شخص دیگری هم تماس گرفته!بیخیال،گوشی را روی میز گذاشتم و مشغول تناول سلطانی شدم!*^O^||3 eat

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
اشــــــــــــــــک

family.nojavanha

پس از خوردن چای و کمی استراحت،دوباره سوار رخش شدیم و به سمت خانه ی احمد عموجان به راه افتادیم!مسافرت در شب همیشه برایم جذاب تر از مسافرت در روز بود!مخصوصا وقتی باران هنگامه میکند و دست های کوچک دعا را به دستهای خدا پیوند میدهد!این فضا یک موسیقی آرام کم داشت،هدفون را توی گوشم گذاشتم و سرم را به پنجره تکیه دادم و به تماشای تاریکیِ روشن فضا نشستم!*o|^_^|o music
***
حول و حوش ساعت 11:00 شب بود که به خانه ی عمو جان رسیدیم!بعد از تعارفات همیشگی و خسته کننده و کمی صحبت از حوادث گذشته و تعریف چند خاطره که محصول مشترکی بوداز هر دو عزیز،از دوران سربازی و شراکت پدرم با عمو جان،بالاخره رضایت دادیم تا استراحت کنیم و صبح روز بعد با انرژی فراوان به خوش گذرانی در هوا و فضای مطبوع رشت بگذرانیم!*:| straight face
پس از تعویض لباسها و عملیات خطیر پهن کردن رخت خواب،*:| straight faceگوشی ام را به برق وصل کردم و برخلاف همیشه آن را از حالت سکوت خارج نکردم که مبادا خروس بی محلی مزاحم خواب عزیزی شود!*:) happyتلفن همراهم وقتی به برق وصل میشد فقط صفحه اش روشن میشد و حتی ویبره هم نمیکرد و برای اینکه بدانی مادر مرده ای پشت تلفن هلاک شده و کاری با تو دارد باید روی عمومی تنظیم میکردی تا صوتی از خود بیرون دهد!بیخیال خوابیدم *I-) sleepyو صبح با لرزه ای عجیب از خواب بیدار شدم!احساس کردم زلزله شده،*(:| yawnاما تا چشم هایم را باز کردم چهره ی خندان مادر*:D big grin که درصدی شیطنت*>:) devil از چشم هایشان بیرون میزد را نظاره کردم که میفرمود:”پاشو…تو از همه دیرتر بلند میشی…پاشو تا آبرومون نرفته…”*;) winking
نگاهی به ساعت انداختم و دیدم تازه 8:00 صبح است!!!*~X( at wits' endمادرم لبخند بزرگی زد و با نگاهی پیروزمندانه *:> smugکنار پدر نسشت و دوباره فرمود:”بلند شو…”*:) happy

sleeping.nojavanha

حین اینکه از رخت خواب بیرون می آمدم زیر لب با خود غرولند میکردم که این قِسم اتفاقات جزای کدام عمل ناکرده ی من است که باری تعالی مرا از نوجوانی ام بخاطرِ عملِ مذکورِ نکرده،مجازات میفرماید!!!*>:P phbbbbt
موبایل را که حالا باطری اش پر شده بود و جا برای ترکیدن نداشت را از پریز کشیدم و به سمت دستشویی رفتم تا آبی یه سر و صورتم بزنم!*(:| yawn

***

حوالی ساعت 9:00 بود که هما خانوم،همسر عمو جان،ما را برای صرف صبحانه به حیاط منزل دعوت کردند!*^O^||3 eatهوا بس دلنشین و عالی بود…زیبایی رنگ سرخ چایی ده برابر شده بود،گرمی نان تازه سلول به سلول بدن را گرم میکرد*O:-) angel!لقمه ای با پنیر و مربا گرفتم و وارد دهان کردم که تلفن همراهم زنگ خورد!حین اینکه لقمه را میجویدم و درصدی چای وارد دهان میردم ارتباط را وصل کردم…مهسا بود…رفیق دوران کودکی ام…
با حرص فریاد زد: -معلومه از دیروز کجایی؟؟*X( angry
لقمه را فرو دادم و گفتم: -علیک سلام.ممنون.شما خوبی؟؟؟*:) happy
عصبانیتش بالاتر گرفت و گفت:*X( angry -از دیروز دارم بت زنگ میزنم جواب که نمیدی…الانم داری زبون میریزی…
– تو؟؟؟*:-O surpriseزنگ؟؟؟*:-O surpriseبه من؟؟؟*:-O<br /><br /><br /><br /><br /> surpriseبرووووووووووووو…*/:) raised eyebrows
-معلومه تماساتو چک نکردی…*~X( at wits' end
-خو عزیزم چه کاریه؟اگه کسی کار داشته باشه خودش تماس میگیره دیگه…چرا من تو زحمت بیوفتم؟*:-/ confused
دست پیش گرفته بودم که پس نیوفتم!*:D big grinکمی چای وارد دهان کردم که مهسا با عصبانیت گفت: –*X( angryمیدونستی چارشنبه امتحان ریاضی داریم؟؟؟
با شنیدن این حرف لحظه ای مغزم قفل کرد *:-O surpriseو چای با پرشی رندانه راه گلویم را بست و باعث شد تا به سرفه بیوفتم…*:| straight face
مادر که کمی دست پاچه شده بود،پشت سر هم تکرار میکرد:”چی شده؟چی شده؟”*:-S worried
*:)] on the phoneکمی که حالم جا آمد گفتم: – مهسا مطمئنی؟من چیزی یادم نمیادااااااااا…*:-/ confused
-تو دیگه کی هستی!خودم اول کتابت نوشتم…*[-( not talking
جوابی پیدا نکردم تا به او بدهم…
مادر دوباره تکرار کرد:”چی شده؟”*:-/ confused
-هیچی مامان چیز مهمی نیس…واسه چارشنبه امتحان ریاضی گذاشتن!!!*:) happy
مهسا با تعجب گفت: –*:-O surpriseآره آخه خیلی عالی میخواد برگه بنویسه میگه هیچی…
بدون خداحافظی تلفن را قطع کردم و لقمه ای دیگر گرفتم…*^O^||3 eatباید اخر کار حادثه ای پیش می آمد که حالم را میگرفت!!!!*[-( not talking
پدر مرا به خود اورد: – نخوندی؟*:-/ confused
– نه دیگه پدر من…*:) happy
– حالا میخوای چیکار کنی؟*:-/ confused
– هیچی…*:) happyامتحان رو کنسل میکنیم…بعد عید ملت نیاز به استراحت دارن تا خستگی عید از تنشون در بره!والا!*:D big grin
عمو احمد خنده ی بلندی کرد *:)) laughingو گفت: -شما بعد تعطیلات عید استراحت میکنین خستگی تون در بره؟؟؟*:)) laughing
من هم با قیافه ای جدی گفتم:-*:| straight faceایران تنها جاییه که مردمش بعد از تعطیلات خستگی تعطیلات رو در میکنن عمو جون!!!*:) happy
همه به خنده افتادند!*:)) laughing*:)) laughing*:)) laughingپس از اتمام صبحانه،وقتی به موضوع امتحان روز چهارشنبه فکر کردم،*8-&gt; day dreamingتازه یادم افتاد که روز چهاردهم از رشت به سمت خانه حرکت خواهیم کرد!*:D big grinو این خود خبر میداد از فرار از مخمصه ی امتحان!*O:-) angel

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
نسیم خنک

***

صبح چهاردهم فروردین به سمت خانه راهی شدیم!ساعت 10:00 بود که پیامکی از مهسا دریافت کردم!
“خانوم امتحان گرفت،*:| straight faceگفت هر کی فردا اومد و امتحان داد،که داد.اگه نداد نمره مستمر بش نمیدم!”*:| straight face

 

مثل اینکه به من نیامده بود برای یک بار هم که شده تعطیلات عید را بدون دغدغه بگذرانم!*~X( at wits' end*:(( crying

 

 

یادداشت سر دبیر:

به قلم خانم فرزانه رازی از هیئت تحریریه دانش آموزی

 

 

‫2 نظر ارسال شده در “قصه های من (قسمت ۴)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *