قلبی به وسعت دریا (قسمت اول)

rain.nojavanha

روزی بارانی بود و چه باران شدیدی می بارید! 

دختر نوجوانی که دم در خانه شان ایستاده بود،خالصانه از خدا می خواست تا تمام بیماران را شفا دهد. چند روزی می شد که علائم بیماری عجیبی در دختر دیده می شد.

ناگهان صدای مادرش را شنید:

“الیزا جان،دخترم!”

الیزا، مادرش و مردی را که قرار بود مادرش بیاورد را دید. مادر و مرد آمدند و همراه الیزا وارد خانه شدند. مرد به الیزا گفت:”دخترم!من پزشک هستم و باید تو را معاینه کنم.”

الیزا با شنیدن این حرف،روی تختش دراز کشید و پزشک مشغول معاینه شد. معاینه چند دقیقه طول کشید و بالا خره پزشک،سر خود را بالا گرفت. مادر گفت:”آقای دکتر، شما بهترین پزشک این کشور هستید. پس چرا نمی گویید چه اتفاقی قرار است بیفتد؟” پزشک با ناامیدی گفت:”این ، یک بیماری جدید است که من تا حالا مثل این را ندیده بودم. فکر نمی کنم امیدی به زنده ماندن این دختر باشد. کاری از من ساخته نیست. توصیه می کنم به روستایی خوش آب و هوا بروید تا لااقل این دختر، آرامشش را به دست آورد. خداحافظ.. من دیگر باید بروم.”

شما چه فکر می کنید؟آیا الیزا ناامید می شود و می میرد؟ آیا الیزا درمان می شود؟ در روستای جدید چه خبر است؟

پاسخ این پرسش ها را در قسمت بعد بخوانید…

 

یادداشت سردبیر:

به قلم خانم مینو محمدیان از اعضای فعال سایت

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
نشریه عزیزم تولدت مبارک

‫1 نظر ارسال شده در “قلبی به وسعت دریا (قسمت اول)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *