ماجرا های من و مترو

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

زهرا امیربیک:

مترو.سایت نوجوان ها (1)واقعا چی بدتر از این که درس نخونده باشی و کلاس زبان هم داشته باشی و سوار مترو هم باشی. هر جور حساب کنی اصلا ترکیب خوبی نیست. دفتر شیمی مو درمیارم و شروع می کنم به خوندن. تا میام حواسمو جمع کنم خانمی با یک عالمه جوراب های رنگی رنگی قشنگ میاد و میگه که یه جفت دو سه جفت پنج تومن. انقدر جوراب هاش قشنگه که نمیتونم جلوی خودمو بگیرم. با این که قول دادم پول هامو جمع کنم برای خرید لپ تاپ اما اصلا نمیتونم از خیرشون بگذرم. دو سه تا ایستگاه درگیر انتخاب و خرید جوراب میشم و عملا نمیتونم چیزی بخونم. همین طور که تکیه دادم به میله سرد مترو سعی می کنم از فرمول های سخت شیمی سردربیارم. سخت درگیر شون شدم که یک دفعه خانمی نسبتا جوان حالش بد شد و افتاد زمین. همون طور که افتاده بود زمین نفس نفس میزد و چند نفر رفتن سمتش تا بلندش کنند، منم رفتم. خانمه اصلا نمی تونست حرف بزنه و فقط نفس نفس میزد. یه خانم از تو کیفش آب معدنی درآورد تا یه کم بزنه به صورت خانم. یه نفر ازون ته گفت باد بزنید بیچاره رو. دورشم خلوت کنید بتونه نفس بکشه. منم سریع هول شدم دفتر شیمی مو دادم دست اون خانمی که نزدیکش بود تا با دفترم راحت بادش بزنه. دلم خیلی براش سوخت بنده خدا خیلی حالش بد بود. آخه خودم هم یه بار تو مترو حالم بد شد و وسط قطار غش کردم. قشنگ حالشو می‌فهمم میدونم چقدر… همین طور که توی افکار خودم غرق شده بودم رسیدیم ایستگاه امام خمینی و جمعیت زیادی سوار و پیاده شدند. یهو دیدم اون خانمی که داشت خانم دیگه رو باد میزد داره سعی می کنه به زور از مترو خارج شه و ای وای دفتر منم دستشه. پریدم سمتش و داد زدم خانوم… خانوم… دفترم دفترمو بده. ولی اون خانوم گوشش بدهکار نبود و میون جمعیت فقط میخواست پیاده شه. منم همه تلاشم به این بود که صدای منو بشنوه. به زور خودشو رسوند دم در ولی من لای جنس های خانم فروشنده گیر کردم. خانم پیاده شد و در بسته ولی مترو حرکت نکرد. من موندمو امتحان شیمی فردا بدون جزوه و دفتر و کلاس زبانی که سخت منتظرم بود… تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت به کسی کمک نکنم چون که خودم بیچاره میشم. یکی نیست به من بگه آخه به تو چه ربطی داره که دفترتو اونم دفتر شیمی رو بدی به یه آدم غریبه که اینجوری ولت کنه بره. لعنت به این زندگی، لعنت به این شانس حالا من چیکار کنم… یک دفعه از پشت شیشه خانم رو دیدم که داشت دست تکون می داد و حرف های نامفهوم میزد. دقت کردم دیدم داره میگه وایمیستم اینجا، ایستگاه بعد پیاده شو برگرد دفترتو بگیر. نیشم باز شد.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
فیلم‌های تلویزیون در نیمه شعبان

 

امتیاز به این نوشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *