مادرم چند بار موقع جر و بحث از دهنش در رفت و گفت که ازم متنفره

پرسش

من دوازده سالمه. تک دخترم و سه تا برادر دارم. خانواده شادی دارم. امسال برای قبولی توی مدرسه خوب باهاشون کمتر رابطه داشتم. نمونه دولتی قبول شدم و مدرسه هم تمام شد. اما نمی خوام باهاشون برم بیرون. مادرم چند بار موقع جر و بحث از دهنش در رفت و گفت که ازم متنفره و میگه داداشات برام عزیزن. دو ساله که دچار این موضوع شدم کمکم کنید.

یه مشکل دیگم هم اینه که مدام دچار استرس میشم. کار های زیادی برای رفع این مشکل انجام دادم ولی فایده نداشته. توی این جور مواقع دل درد می گیرم یا سرم سنگین می شه و گیج می ره. ماهیچه های صورتم دچار تیک میشه و یا دست و پام نبض می گیره. لطفا راهنماییم کنید.

پاسخ خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت

دوست خوبم

تبریک برای تلاشت و تبریک بیشتر برای قبولیت در یک مدرسه دلخواه. با این همه اراده خوبی که داری حتما برایت حل کردن مسائل کوچک کار سختی نیست. شاید تعجب کردی که مساله تو را کوچک دیدم اما باید باور کنی که اگر تو خانواده شادی داری و تو یکی از اعضاء این خانواده هستی که موفق هستی، پس امکان ندارد چیزی که میگویی از مادر شنیدی درست باشد. اول اینکه چنین موضوعی نمیتواند برای یک مادر واقعیت داشته باشد چون فرزندانش مانند انگشتان یک دست هستند و هیچ وقت یکی بر دیگری ارجح نیست. شاید این احساس تو به همان دوره ای برگردد که از خانواده دور شده بودی و حالا حساس و رنجور شده ای. دوم اینکه اگر در حین عصبانیت و خشم از کسی چیزی شنیدی هرگز آن را به ذهنت راه نده. زیرا به قول قدیمی ها در دعوا که حلوا خیرات نمیکنند. یعنی در چنین شرایطی حرف خوب که نمیزنند. بنابراین بر شیطان لعنت کن و اجازه نده افکار منفی و نادرست در ذهنت لانه بسازند و تو را و آینده و شادی امروزت را خراب کنند. باز هم اگر به این حرف ها شک داشتی در زمانی که حالتان و شرایط خوب است مثل یکی از روزهای تابستان، در گفتگو با مادرت به تنهایی، این سوال را از او بپرس و بگو میخواهی مطمئن شوی که چقدر برایش عزیز هستی. فکر میکنم حرفهای قشنگی خواهی شنید.

در مورد استرس هم اگر کارهایی که برای کنترل آن است را انجام داده و باز نتوانسته ای آن را کنترل کنی، پیشنهاد میکنم با کمک مادر یا پدر، به یک روانشناس بالینی مراجعه کنی تا بتوانی راه ها و تکنیک های بیشتری را تمرین و تجربه کنی.

موفق باشی

 

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دوستی و رفاقت سالم

‫6 نظر ارسال شده در “مادرم چند بار موقع جر و بحث از دهنش در رفت و گفت که ازم متنفره

  1. ghazal :

    سلام من عاشق مادرمم
    من ۱۴ سالمه
    دلخور نباشید چون مادرتون شما رو بدنیا اورد مادرتون براتون غذا درست کرد و شما رو به اینجا رسوند منم قبلا دلخور بودم ولی اخلاقم رو کمی عوض کردم و دید زندگی رو عوض کردم و خیلی خوب شد💋❤

  2. دختر تنها :

    سلام من ۱۶ سالمه و یه برادر ۹ ساله دارم . اول از همه باید بگم که من عاشق خونوادم هستم و پدر و مادرم برای من توی زندگی به منعای واقعی هیچی کم نذاشتن .اما امروز میخوام در مورد یه قضیه ای صحبت کنم که خیلی ازارم میده …
    مامان و بابای من هر چند از مدتی با هم دعواشون میشه و من از وقتی که یادمه یه کیف توی کمدم داشتم برای وقتایی که مامانم میخواست بابام رو برای رفتن به خونه ی پدربزرگم تهدید کنه و منو با خودش ببره شهرستان .مامان و بابای من از اون دسته ادم هایین که وقتی دعواشون میشه شروع میکنن به داد زدن سر هم و مامانمم معمولا عادت داره یا خودشو بزنه یا وسیله ها رو پرت کنه یا بشکونه که اینجور مواقع من خیلی میترسم اسیبی بهشون برسه .من از بچگی وقتی پدر و مادرم با هم دعواشون میشد ازم خواسته میشد که بینشون قضاوت کنم منم همیشه سعی می کنم طرف حق رو بگیرم اما بازم این من رو تا الان خیلی ازار میده چون اینجوری حس میکنم از دستم ناراحت میشن وقتی حق رو به یکیشون میدم اما وقتی داداشم بدنیا اومد من نمیذاشتم دعوا ها شونو گوش بده یا اینکه مجبور بشه طرف یکیشون رو بگیره .تا دعوا میشه زود میفرستمش توی اتاق یا طبقه پایین خونمون و بهش میگم کارتون ببینه تا دعواشون تموم بشه.مادرم هم از بچگیم هروقت با پدرم دعواش میشد سر من خالی میکرد مثلا میگفت مرده شور تک تکتون رو ببرن یا مثلن اگه دعواشون درباره من باشه بهم میگه دلت خنک شد دعوا درست کردی ! از وقتیم که داداشم بدنیا اومده سر اونم خالی میکنه . اما از بچگیم تا الان چون من بچه بزرگم وقتی با هم دعواشون میشه مامانم برام از بدی هایی مادربزرگم و عمم و کلا خونواده ی بابام در حقش کردن میگه . همیشه هم میگه که بابات روی خونوادش خیلی حساسه و وقتی اسمشون رو میارم رگ غیرتش باد میکنه اما من براش مهم نیستم و همیشه وقتی قضیه ای بین من و خونوادش پیش میاد هیچ وقت حق رو به من نمیده یا ازم دفاع نمیکنه.صحبت های مامانم با من باعث شده دیدم به خونواده بابام عوض بشه و من از این احساس متنفرم.این در صورتیه که مادربزرگم حالا چندسالی هست که فوت کرده اما مامانم انگار هنوز از دستش دلخوره.
    من بعد فوت مامان بزرگم در ۱۱ سالگیم تا ۱۵ سالگیم افسردگی شدیدی داشتم که حتی اخرهاش با خودم توی مدرسه راهنمایی تیغ بردم و توی دستشویی سعی کردم خودمو بکشم چون از این زندگی به معنای واقعی بریده بودم و حتی نمیتونستم با پدرومادرم سر این موضوع صحبت کنم و حتی ۱ بار هم به مشاوره مدرسه هم مراجعه کردم اما حالم رو بدتر کرد. اما من تلاش کردم دوباره خودمو به زندگی برگردونم سعی کردم با غم از دست دادن مادربزرگم که توی این سال ها ازش فرار کرده بودم و دعوا های مامانوبابام کنار بیام اونم تنهایی و بدون هیچ مشاوری.راستش یکم از دست مامان و بابام عصبانی بودم که چرا همون موقع که مادربزرگم فوت شد من رو پیش مشاور نبردن . با خودم فکر میکردم اگه اونموقع منو برده بودن پیش مشاور حالم انقدر بد نبود و از خودم متنفر نبودم و روز و شبمو توی فکر خودکشی سر نمیکردم.اما الان من بعد ۱ سال و خرده ای تلاش واقعا تغییر مثبت رو در خودم حس میکنم و به معنای واقعی حالم بهتر شده حالا دیگه یاد گرفتم خودمو دوست داشته باشم چون معتقدم تنها کسی که همیشه کنارم میمونه خودمم.
    اما من گاهی اوقات که با مامانم سر یک موضوع بحث میکنم معمولا بهم توهین میکنه و اینجور مواقع من واقعا حالم بد میشه و دوباره از خودم بدم میاد .

    دیروز من و داداشم سر سفره ناهار باهم دعوامون شد و این دعوا درنهایت به دعوای منو مامانم تبدیل شد. من به مامانم گفتم دیگه خسته شدم از بس هر بحثی بین من و خودش پیش میاد به فحش دادن وتوهین مامانم به من کشیده میشه . و مامانم به من حرفی زد که تا الان قلبم رو به درد میاره . مامانم گفت :(حالم ازت بهم میخوره! با بلا هایی که خونواده ی بابات سرم اوردن اگه تو بدنیا نیومده بودی من از بابات طلاق گرفته بودم.)منم عصبی شدم و داد زدم :(خوب میگرفتی !)
    بابام که داشت با تلفن صحبت میکرد وقتی شنید مامانم داره در رابطه با خونوادش حرف میزنه زود تلفن رو قطع کرد و وارد بحث شد.
    و من همینو کم داشتم! عالی شده بود حالا بابا و مامان هم دعواشون شده بود ! مامانم بازمثل اکثر اوقات بهم گفت دلت خنک شد دعوا راه انداختی ! منم از کوره در رفتم و گفتم :(دیدی منظورم همین بود ! از بچگیم تا حالا این چیزا رو میندازی گردن من!) اگرچه واقعا احساس میکردم تقصیر من بود.
    دعواشون از ساعت ۳ شروع شد و بالاخره ساعت ۷ تموم شد و منم طبق معمول تا وقتی که بهم اجازه نداده بودن حق ترک کردن صحنه ی دعوا رو نداشتم چون باید بینشون قضاوت میکردم.وقتی گذاشتن برم یه دونه تخم مرغ یواشکی از یخچال طبقه ی بالا برداشتم و رفتم توی درستشویی حیاط که کسی صدام رو نشنوه .و محکم تخم مرغ رو به سمت دیوار پرت کردم و بعدش خمیردندونه قدیمی ای رو که اوجا بود خالی کردم روی کف سرامیک ها و کلی صابون جامد رو کوبیدم به دیوار تا اینکه اروم شدم.از وقتی که یادمه این اولین باری بود که اینجوری عصبانیتم رو خالی میکردم.وقتی اروم تر شدم همه جارو تمیز کردم رفتم توی اتاقم و لباسای خیسمو عوض کردم و یه دوساعتی پشت لپتاپم بودم و چیزای چرت و پرت سرچ میکردم.اصلا حوصله ی درس خوندن نداشتم!
    اما اوضاع شب بدتر شد. وقتی بالاخره رفتم طبقه ی بالا مامانم بهم گفت:(چرا درس نمیخونی؟)
    منم گفتم:(میخونم)
    بعدش گفت:(اصلا برای من مهم نیست که میخونی یا نمیخونی . اصلا دوست ندارم! ازت متنفرم !حالم ازت بهم میخوره !حالم ازت بهم میخوره فهمیدی !حالم ازت بهم میخوره!)
    منم بی اینکه توی حال خودم باشم دیدم که دارم با صدای شکسته میگم:(خوب منم دوست ندارم!)
    بابام رو به مامانم کرد و گفت:(حواست هست داری چی میگی؟ خوب ناراحت بوده عادیه نتونه درس بخونه!)
    مامانم گفت: (یعنی این میتونه ناراحت باشه وظیفش رو که درس خوندنه انجام نده! تو میتونی کارتو انجام ندی چون ناراحتی! اونوقت من با ناراحتیم باید خودم رو مجبور کنم بیام واسه ی شما شام درست کنم؟)
    بابام گفت:(من که پشت لپتاپم دارم کامو انجام میدم.الان مشکلت دقیقا چیه؟)
    من با بغض گفتم:(مشکلش دقیقا منم!)
    مامانم گفت:(افرین چقدر خوب فهمیدی موضوع رو!)

    حالا من باید چیکار کنم؟ دیگه از دعوا هاشون خسته شدم.حتی احساس میکنم همدیگرو زیادم دوست ندارن چون جلوی ما همدیگرو حتی یه بغل خشک و خالیم نمیکنن! راستش اگه بخوان روزی طلاق بگیرن من حتما موافقت میکنم.با اینکه خیلی واسم سخته اما دوست دارم دوتاییشون رو خوشحال ببینم.حتی اگه در کنار هم نباشن. خیلی دوست دارم قانعشون کنم بریم یه مشاور خانواده اما مطمینم اگه بگم قبول نمیکنن میشه لطفا بهم بگید چطوری راضیشون کنم؟ممنونم.

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار :دوست خوبم
      از اینکه شاهد مجادله های بین مادر و پدرت هستی بسیار متاسفم اما خیلی خوشحالم که این قدر قوی هستی و تاکنون توانسته ای بسیاری از مسائل مربوط به خودت را حل کنی.
      به تو پیشنهاد می کنم در جایی این جمله را بنویس که زندگی هر کسی به جز خودم به من ارتباطی ندارد و آن را جایی بگذار که ببینی و به مرور باور کنی که تو مسئول اتفاقات زندگی دیگران و خصوصا مادر و پدر ت نیستی. ممکن است‌ مادر تو به خاطر اینکه عصبانی است حرفی بزند ممکن است چون‌ نمی داند چگونه مساله هایش را حل کند آن را به دیگران و تو نسبت دهد اما واقعیت چیزهایی که می گوید نیست. و تو مسئول خودت هستی تا باور نکنی.
      در مورد اینکه از تو می‌خواهند که همجنان میان شان قضاوت کنی تا قبل از این کودک بودی و نمی دانستی یا نمی توانستی تصمیم دیگری بگیری اما حالا لازم است با وجود اصرار کردن و … اصلا در محیط نمانی و بگویی خودتان مشکل تان را حل کنید و به اتاق دیگری بروی همان کاری که برای برادرت انجام می دهی.
      در مورد مراجعه به یک مشاور هم که دوست داری کاری کنی که مشاوره بروند از ریشه کارت اشتباه است. چون آنها خودشان به ذهن شان نمی رسد که مشاور نیاز دارند!آنها احساس نمی کنند چیزهایی هست که لازم است تغییر دهند و بچه آنها در این سن متوجه می شود؟!
      مسلما تا زمانی که خودشان نخواهند کاری پیش نمی رود و شدیدا توصیه می کنم کنار بکشی، با مادرت بحث نکنی اما هرگز از این به بعد در دعواها شرکت نکنی و حاضر نباشی و هر زمان که نظری از تو خواستند محترمانه بگویی بهتر است به مشاور خانواده مراجعه کنید و دیگر چیزی نگویی.

  3. دلارام :

    سلام من والد عصبی دارم و پدرم تیک های عصبی زیادی داره . ما مشکل مالی داریم و از لحاظ اجتماعی در حد خوبی نیستیم . من هر روز با صدای جر و بحسشون از خواب بیدار میشم . چند ساله که فهمیدم گرایشات جنسیم مشکل دارن و این منو از لحاظ روحی داغون کرده . از وقتی این مسئله‌ رو فهمیدم از خودم حالم به هم میخوره . رابطم با پدرم خوب نیست . اصلا خوب نیست . من باید چادر بکنم سرم ولی از لحاظ روانی برام سخته . منو به خاطر حجاب خیلی اذیت کردن و مصمم هستن که من چادری باشم . من وسواسی شدم طوری که هر روز میرم حموم و بعد از هر دستشویی کف پا تا زانوم رو با کف و صابون میشوزم . مادرم خیلی حساس شده و خوب عصبی بودن پدرم روش تعثیر گذاشته و خیلی بحث میکنه و جیغ میکشه . پدرم هیچوقت واسه خوانوادش وقت نذاشته هر وقت هوس کنه دو کلمه با خانوادش حرف میزنه . برای گرایشم پیش مشاور رفتم . به غیر از توهین چیزی نصیبم نشد . الان هم میخوام تا اخر عمر تنها زندگی کنم و فقط درس بخونم . فک کنم این خیلی بهتره . در کل دارم خودمو با این امید نگه میدارم . احساس میکنم مادرم فهمیده من چمه چون چند وقتیه که حالش از من بهم میخوره . خواهش میکنم یکی بگه من چیکار کنم که با پدر و مادرم و دیگری با گرایشم کنار بیام

    • جمال رادفر (دبیر هیئت تحریریه سایت ) :

      پاسخ خانم دکتر سلیقه دار:
      دوست خوبم
      برخی شرایط از دایره اختیار و کنترل ما خارج هستند مثل مادر و پدر و خصوصیاتش. از این بابت برای تو متاسفم که در شرایط خوبی طبق گفته خودت قرار نداری. اما در مقابل اتفاقاتی وجود دارند که در محدوده اختیار و انتخاب ماست. مثل حسی که درباره خودت داری. اگر چیزی که میتوانی انتخاب کنی را به درستی انجام ندهی نمیشه تنها متاسف بود چون خودت آن را انتخاب کرده ای.
      بنابراین اولین و مهمترین چیزی که لازم است بدانی و برایش کاری کنی این است که لااقل خودت خودت را دوست داشته باش، خودت را بپذیر، با خودت کنار بیا، نگو از خودم حالم به هم میخوره چون همین احساس تو است که موجب میشه چیزی که اسمش را وسواس گذاشتی گسترده بشه و مدام رفتاری در تو تکرار بشه که انگار قصد داره با شستشو خودت را عوض کنه.
      قرار نیست اطرافیانت را تغییر بدی، قرار نیست کاری کنی که مشاور درباره تو بد نگدید، مادر حالش بد نشود پدر با تو وقت بیشتری بگذراند و ..‌. که البته اگر رخ دهد چه خوب میشود، اما قرار است و باید که تغییر از خودت شروع شود.
      شاید در آینده بخواهی تنها بمانی و ازدواج نکنی، شاید برعکس، شاید در آینده بخواهی خانواده جدیدی تشکیل دهی، شاید نه، مهم این است که الان و در شرایط حاضر خودت هم خودت را طرد نکنی و حال بدی نسبت به خودت نداشته باشی.
      این نکته مهم را فراموش نکن. از همین لحظه درباره خودت‌مثبت بگو و خودت را بپذیر. نتیجه آن را خواهی دید.

  4. زهرا :

    مادر من هم چندین بار بهم گفته ازت متنفرم کاش یا من بمیرم یا تو.البته من بهش حق میدم چون خودم هم دیگه حالم از خودم بهم میخوره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *