الکس پانزده ساله، از شنیدن دوباره این جمله حالش به هم خورد: “امسال هم کریسمس رو توی هتل میگذرونیم، عزیزم.”
والدینش، دو کاوشگر معروف قطبها، این بار او را به یک سفر تحقیقاتی به ایسلند برده بودند. به جای بوی درخت کاج و شیرینی، اینجا بوی یخ و سوخت ژنراتور میآمد. تنها همراه او، یک کولهپشتی پر از کتاب و یک پدربزرگ ثروتمند ولی عجیب بود که برایش یک “هدیه ماجراجویی” خاص فرستاده بود: یک قطبنمای قدیمی برنجی که عقربهاش نه به شمال، که به سمت کوهی یخزده در دوردست اشاره میکرد.

شب کریسمس، حال وهوای اردوگاه خستهکننده بود. الکس، از روی کنجکاوی و کمی سرکشی نوجوانانه، قطبنما را برداشت و به دنبال عقربه، به تنهایی از کمپ خارج شد. برف آرام میبارید و ماه، صفحه یخزده زمین را نقرهای میکرد. پس از یک ساعت کوهپیمایی سخت، به دهانه غاری یخی رسید که عقربه مستقیماً به درون آن اشاره میکرد.
درون غار، چیزی فراتر از یخ بود. دیوارها با کریستالهای درخشان آبی و سبز پوشیده شده بود که مثل چراغهای طبیعی میدرخشیدند. در عمق غار، چیزی میتپید؛ مثل یک قلب نقرهای بزرگ یخزده. اما این قلب، ترکهای عمیقی برداشته بود و نور آن ضعیف و نامنظم بود. کنار آن، موجود عجیبی ایستاده بود: موجودی بلندقامت با پوستی شفاف مثل یخ و موهایی از قندیلهای ریز. چشمانش مثل یاقوتهای آبی غمگین بودند.

“انسان؟” صدای موجود مانند ترک خوردن یخ در بهار بود. “تو چطور قطبنمای زمان را داری؟ این هدیه پدربزرگت بود، نه؟ او سالها پیش مرا نجات داد. حالا دوباره به کمک نیاز دارم.”
الکس، مبهوت، گوش داد. موجود خود را “نگهبان یلدا” معرفی کرد؛ موجودی افسانهای که قلب زمستان را حفظ میکند تا چرخه فصلها در تعادل باشد. اما گرمایش زمین و فراموشی جادوی واقعی کریسمس توسط انسانها، قلب یخ را تضعیف کرده بود. اگر کاملاً بشکند، زمستان هرگز به پایان نمیرسد.
“اما من… من فقط یک نوجوانم. چه کاری از دستم برمیآید؟” الکس گفت.
نگهبان به قطبنما اشاره کرد: “این قطبنما، نه مکان، که “احساس واقعی” را نشان میدهد. تو باید بروی و سه چیز را برای ترمیم قلب یخ بیاوری: **نوری که از بخشش میآید**، **گرمایی که از با هم بودن زاده میشود** و **آوازی که امید را زنده میکند**. فقط تا طلوع آفتاب وقت داری.”
سفر نفسگیر الکس آغاز شد. عقربه او را اول به سمت یک روستای کوچک ماهیگیری در پایین کوه هدایت کرد. در آنجا، پیرمردی قایق شکستهاش را برای سفر فردای پسرش که دیرتر میخواست برود، تعمیر میکرد. الکس، بدون اینکه فکر کند، مهارتهای مکانیکیاش را به کار گرفت و به او کمک کرد تا کار را تمام کند. نگاه سپاسگزار پسر و اشک شوق پیرمرد، وقتی قایق آماده شد، جرقهای طلایی در هوا ایجاد کرد. الکس آن را در یک ظرف بلورین که نگهبان به او داده بود، به دام انداخت: **”نور بخشش”.**
عقربه سپس او را به سمت کمپ خودشان برد! از دور، جمع شدن اعضای تیم تحقیقاتی را دور یک اجاق گاز کوچک دید. آنها با هم چای گرم مینوشیدند و خاطرات قدیمی تعریف میکردند. مادرش نگران به اطراف نگاه میکرد. الکس دلش تنگ شد. او همیشه خود را خارج از این حلقه میدید. اما حالا فهمید که این جمع شدن، حتی در سردترین نقطه زمین، گرمای خاص خودش را دارد. به جمع آن ها پیوست. خندهها و پذیرش گرم آن ها، **”گرمای با هم بودن”** را ایجاد کرد که او آن را نیز جمع آوری کرد.

اما سومی، سختترین بود: **”آواز امید”**. عقربه دیوانهوار میچرخید. وقت داشت کم میآمد. الکس به قلب یخ برگشت. نگهبان ضعیفتر شده بود. الکس همه افکارش را مرور کرد. سپس، چیزی را به خاطر آورد. شعری که مادربزرگش همیشه در کریسمس میخواند. آوازی ساده درباره تولد دوباره نور. با صدایی لرزان که کمکم قوی شد، شروع به خواندن کرد. او نه برای موجودات افسانهای، که برای زمینی که دوستش داشت میخواند: برای یخچالهای طبیعی، برای شفقهای قطبی، برای آیندهای که باید نجات یابد.
آواز او، در تالار یخی طنین انداز شد. قطرات آب از سقف چکیدند. ترکهای روی قلب یخ شروع به بسته شدن کردند. نورهای آبی و سبز درخشانتر شدند. وقتی الکس آخرین نت را خواند، قلب یخ با درخششی خیره کننده تپید و کل غار را پر از نور و موسیقی کرد.
جادوی واقعی کریسمس
نگهبان با چشمانی درخشان گفت: “کاری که صدها سال طول میکشید، تو در یک شب انجام دادی. جادوی واقعی کریسمس، در دل انسانهایی مثل توست.”
وقتی الکس به کمپ بازگشت، اولین پرتوهای خورشید روی برفها میدرخشید. مادرش او را در آغوش کشید و پدرش با تعجب گفت: “انگار امروز هوا کمی ملایمتر شده!” الکس فقط لبخند زد و قطبنمای قدیمی را در جیبش فشار داد. او بزرگترین راز و بهترین ماجراجویی زندگیاش را پیدا کرده بود: امیدی که جهان را نجات میدهد، گاهی در دل یک نوجوان با جرأت میتپد.
اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها – هانا مرادی