مسابقه ادبی شماره (۱۵)

توضیحات

  • دوستان عزیز سلام. با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شماییم. از شما می‌خواهیم این متن را ادامه بدهید و برایمان بفرستید.
  • یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می‌خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم…
  • منتظر ارسال داستان های قشنگ شما هستیم

مهلت شرکت در مسابقه

  • 30 مهر ماه

جایزه

  • 30 هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

  • عضویت در سایت نوجوان ها
  • محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)

اعلام نتایج

برنده این مسابقه خانم فاطمه صداقت هستند. 

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مسابقه نظر سنجی (9)

‫15 نظر ارسال شده در “مسابقه ادبی شماره (۱۵)

  1. fzb139 :

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم پیره زنی کم بینا می خواهد از خیابان عبور کند کسی نبود تا دستش را بگیرد یک کوله پشتی پر از مواد غذایی در دستش بود، نزدیکش رفتم به او سلام کردم به او گفتم کجا می روی؟ گفت: می خواهم به خانه ام بروم اما ابتدا باید آنطرف خیابان بروم تا به خانه ام که دو کوچه پایین تر هست برسم من خیلی عجله داشتم احساس سرما خوردگی شدید می کردم هر طور بود دست پیر زن را گرفتم واو را به آنطرف خیابان انتقال دادم همین که می خواستم برگردم ،صدای بلند بوق ماشینی ، توجهم را جلب کرد روی خود را برگرداندم پدر بزرگم که سوار دوچرخه بود با یک اتومبیل ، تصادف کرده بود با سرعت به طرفش دویدم مردهای زیادی دورش را گرفته بودند از درد ناله می کرد گویا پایش شکسته بود آمبولانس آوردند و او را به بیمارستان انتقال دادند احساس نگرانی شدید می کردم آزمون المپیاد ریاضی راس ساعت ۹ برگزار میشد اگر دیر می رسیدم حق شرکت در ازمون را نداشتم مدرسه ما دو کوچه جلوتر بود باید به سرعت خودم را به جلسه آزمون می رساندم فکر سلامتی پدر بزرگ و اینکه چرا تصادف کرد؟ نگرانیم را بیشتر می کرد در حالیکه از سوز سرما می لرزیدم پایم به سنگی که کنار پیاده رو افتاده بود گیر کرد و محکم زمین خوردم .خودم را به زحمت از زمین بلند کردم چادرم پر از خاک شده بود آنرا تکان دادم و به راه خود ادامه دادم تا به مدرسه رسیدم ساعت ۸/۵ بود مدیر مدرسه که قیافه به هم ریخته وخاکی مرا دید پرسید کجا بودی ؟ چرا دیر آمدی؟ من که از ناراحتی گریه ام گرفته بود نتوانستم زیادحرف بزنم .فقط گریه می کردم و خلاصه ماجرا بیان کردم.مدیر مرا به دفتر برد وبا مهربانی،مرا دلداری داد .از اینکه با این وضع سرماخوره ، به خاطر امتحان المپیاد ریاضی به مدرسه آمده بودم مرا تحسین نمود سریع یک دم نوش به من داد تا بنوشم و حالم بهتر شود.زنگ امتحان به صدا در آمدو طبق برنامه همه در سالن امتحان ، حضور یافتند تا میزان اطلاعات آنها سنجیده شود و افراد برتر به مرحله نهایی راه یابنددر چهره همه شرکت‌کننده‌ها جدیت بیشتری دیده می‌شد. اما من هم‌چنان روحیه خودرا حفظ کرده بودم تا از بقیه عقب نمانم. امتحان برگزار شد من به سوالات با دقت جواب دادم . منتظر نتایج امتحان ماندم. تا ۲۰ روز بعد که نتایج امتحان آمد و من سربلند از این آزمون بیرون امدم.احساس خوشحالی زیاد می کردم.

  2. Sara_sdn :

    یک روز سرد پاییزی بود.احساس سرماخوردگی داشتم .دلم میخواست به مدرسه نروم اما امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. همین که به خیابان رسیدم،دیدم اتوبوس ایستاده و صف طولانی و طویلی هم تشکیل شده با بدبختی و به سختی خود را بین مردم جا کردم و سوار اتوبوس شدم و به مدرسه رسیدم. از خوش اقبالی من و با ان حال مریضم زنگ اخر امتحان داشتیم. امتحان سخت و دشوار ریاضی! امتحان که شروع شد صدای پچ پچ از دور و بر کلاس به گوش میرسید. برگه را که نگاه انداختم از همان اول ضربان قلبم تند و تند تر شد. سوال هایش سوال های المپیک را هم در جیب گذاشته بود.
    خلاصه من را که به عنوان شاگرد زرنگ میشناختند، از موشک و کاغذ گرفته تا جامدادی سمتم پرت میکردند تا کمکی به ان ها کنم. ان از همه جا بی خبر هاهم که نمیدانستند دیروز سرما خورده ام و چیز زیادی نخوانده ام. هی با حرکات چشم طوری که مراقب نبیند تلاش میکردم به همکلاسی هایم بفهمانم که من هم دست کمی از شما ندارم تازه یکی باید به خود من جواب بدهد،اما انگار نه انگار.
    چشمتان روز بعد نبیند چند نفر از دوستانم را مراقب کلاسمان در حال تقلب کردن دید و از کلاس پرت کرد بیرون! بقیه هم که دستو پایشان را گم کرده بودند به ناچار ادای نوشتن را در میاوردند و الکی قلم را در دستشان تکان میدادند! ان روز امتحان مارا هم پنج کیلو لاغر کرد هم فشارمان را زیاد!! اضطراب و نگرانی در چهره ی دوستانم به خصوص خود من،موج میزد.عرق جبین هم که بماند!!
    به ناچار هرچیزی را که معلم در کلاس درس داده بود و به خوبی گوش سپرده بودم را نوشتم. البته اضطراب و استرس ما شاگرد زرنگ ها برای بیست گرفتن است و به نوزده و هیجده راضی نمیشویم ولی اضطراب همکلاسی هایم برای این بود که مبادا نمره شان ده نشود!!
    صدای زنگ به گوشمان خورد و برگه هایمان را جمع کردند.عده ای با بی خیالی به خانه رفتند،عده ای هم مثل من بی سروصدا کلاس را پیچاندند و عده ای هم نشسته بودند وغصه میخوردند. خلاصه جلسه امتحان ان روز ما داستانی بود برای خودش!

  3. Sajedeh_sdn :

    یک روز سرد پاییزی بود‌احساس سرما خوردگی داشتم.دلم می خواست به مدرسه نروم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم.لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.همین که به خیابان رسیدم دیدم اتوبوس رسیده و همه خود را به ان رساندند.از انجا ک زنگ اول امتحان ریاضی داشتیم ، با عجله و با ان حال تب دار شروع به دویدن کردم تا به اتوبوس برسم و با فشار و تقلای زیاد خودم را از بین جمعیت رد کردم و به سختی توانستم سوار اتوبوس شوم. اتوبوس پر شده بود و جای سوزن انداختن نبود. در طول راه به فکر امتحان ریاضی ان روز بودم و اینکه با این سرماخوردگی که دیروز گریبان گیرم شده بود نتوانستم خودم را برای امتحان اماده کنم و باید غرغر معلم و تنبیه پدر و مادر را تحمل کنم و به بخت بدم لعنت می فرستادم ناگهان اتوبوس ایستاد و من هم که تعادل نداشتم روی بغل دستیم پرت شدم و همینجوری روی هم افتادیم و صدای غر غر همه بلند شد.از شانس بد من اتوبوس هنوز سه چهار ایستگاه را نرفته بود که به زمین میخکوب شد و اقای راننده درها را باز کرد و چاره ای جز اطاعت نبود.باید پیاده می شدیم و منتظر اتوبوس بعدی میماندیم اما اتوبوس کمکی در کار نبود و من تا خود مدرسه و در ان هوای سرد مجبور به پیاده روی شدم و وقتی که به مدرسه رسیدم در های مدرسه بسته شده بود و من بخت برگشته هم ساعت اول کلاس و امتحان ریاضی را از دست داده بودم ‌و هم مطمعن بودم به خاطر پیاده روی در ان هوای سوزناک پاییزی باید منتظر یک سرماخوردگی جانانه باشم.

  4. Mehrab123 :

    یک روز سرد پاییزی بود.احساس سرماخوردگی داشتم.دلم میخواست به مدرسه نروم،ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم.لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.همین که به خیابان رسیدم،دیدم که برگه های تقلبم را فراموش کرده ام و امکان ندارد بدون استفاده از آن ها، در چنین امتحانی موفق شوم.از طرف دیگر کلید نداشتم.حدودا ده روز پیش بود که کتاب کتابخانه را جا گذاشته بودم و پس از بستن در،یادم آمد و به ناچار زنگ خانه را زدم و مادر تا چندین روز غر میزد و میگفت که: پسر به این بزرگی،واقعا نباید کلید همیشه همراهش باشه ؟و نباید من را بی دلیل بیدار کنی و…؛اما اون نمیداند که مدتی است کلیدم را گم کرده ام و هنوز جرات گفتنش را پیدا نکرده ام.
    به هر حال چاره ای نداشتم و زنگ خانه را زدم و با بهانه کردن دفتر ریاضی ام،برگه های تقلب را برداشته و به سوی مدرسه شتافتم.
    بعد از دیدن سوالات امتحان،آب سردی بر پیکره ام ریخته شد و فشارم تقریبا افتاد.از هشت سوال،با استفاده از تقلب ها،فقط به یک سوال می توانستم پاسخ بدهم.به راحتی میتوان حدس زد که کمترین نمره ی کلاس را خودم گرفتم و شدیدا خجالت زده شدم.
    نتیجه ی اخلاقی ای ک از ان اتفاق تا آخر عمر یادم میماند ،این است که ای کاش به جای بازیگوشی و صرف چندین ساعت در فضای مجازی و همچنین تقلب نوشتن،درسم را میخواندم و به این شکل،در کلاس کوچک نمیشدم و مادرم را هم بیدار نمیکردم.

  5. nojavanha.com :

    کاربر عزیز “Fateme.hamidi”
    از طریق ایمیل موضوع را با ایشان مطرح می کنیم.
    نگران نباشید.
    این متن تنها از شما پذیرفته است.
    موفق باشید
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

  6. Fateme.hamidi :

    عذر میخوام چرا آقای amir p دقیقا متنی رو که من نوشته بودم کپی کردن و دوباره فرستادن؟اگر متن از اینترنت بود یک چیزی ولی الان که من این متن رو خودم نوشتم نباید اینکار رو میکردن.ایشون بعده من این متن رو کپی کردن و فرستادن

  7. amirp :

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم دو تا ماشین تصادف کردند.راننده ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به دعوا کردن باهم.منم که یه پسر بچه شر و عاشق دعوا.فقط من تو خیابون بودم.رفتم جلو تا از هم جداشون کنم.هرچی تقلا میکردم فایده ای نداشت انقد عصبی بودن و داد میزدن که تلاشای من,اونم با این جثه ریز و ظریف بی فایده بود.یکی از راننده ها عصبی شد و رفت از توی ماشینش قفل فرمون رو آورد.داشت بدو بدو میکرد و میومد سمت ما.. و من دیگه هیچی یادم نمیاد… وقتی چشمامو باز کردم دیدیم تو یه اتاق سفیدم و مامانم نشسته داره بالای سرم گریه میکنه.به محض اینکه دید من چشمامو باز کردم شروع کرد دکتر رو صدا زدن.کلی دکتر و پرستار ریختن روی سرم و شروع کردن به چک کردن علایم من.تازه فهمیدم که بلهههه اونروز توی دعوا ,اون بنده خدا داشته میرفته راننده رو بزنه که منو هل میده و من میوفتم و سرم میخوره به جدول.ضربه انقد شدید بوده که منو واسه ۷ روز میبره تو کما.وقتی مامانم داشت تعریف میکرد که چیشده ,اصلا باورم نمیشد که یه کنجکاوی و یه دعوای ساده باعث چه همه اتفاق شده.تا ۱ ماه نتونستم به مدرسه برم و از درسام کلی عقب افتادم.تازه فهمیدم که نباید هیچوقت تو هیچ دعوایی از آدم بزرگا دخالت کنم..

  8. حسین باهوش :

    احساس میکنم سرما خورده ام .تب شدیدی دارم . ناگهان به یاد امتحان ریاضی ام می افتم که چه قدر برایش خوانده بودم . اقای سهرابی قرار بود بهترین نمره را برای مسابقه ریاضی دانان برتر معرفی کند. سوییشرت خاکستری رنگم را پوشیدم وکفش ابی بند دارم را به پا کردم و از خانه خارج شدم . پاهایم را که روی برگ های ریخته شده میگذارم صدای خش خشی ایجاد میشود که حس ارامش بخشی به من میدهد . اضطراب امتحان مرا بسیار ازرده میکند. درحال حرکت هستم که ناگهان چشمم به رضا همکلاسی حسود و بدجنس می افتد. او کمی بامن حرف میزند و میفهمد که مریضم. او به من میگوید دیدی صعود به مسابقه حق من بود. و سریعا از انجا دورمیشود. ناراحت بودم.دفترچه ریاضی ام را در اورده بودم و ان را میخواندم. کمی بعد به دکه اقا محمد پیرمرد مهربان محله رسیدم. ازکیفم یک اسکناس هزار تومانی در اوردم و به او دادم و گفتم یک لیوان چای میوه ای میخواهم اقا محمود پول زیادی همراهم نیست ولی بعدا برایتان می اورم . اقا محمود خندید و گفت این چه حرفیه پسرم.قابل شمارا ندارد.هیچ چیز جز چای میوه ای مرا سرحال نمی اورد. ولی بازهم استرس امتحان را دارم.ارام ارام چای را مینوشم و راه میفتم و به حرف های رضا فکر میکنم. ناگهان حس میکنم که سرما خوردگی من تما م شده است و با تمام توان و خوشحالی به سمت مدرسه میدوم و اقا محمود را به خاطر این چای دلچسبش دعا میکنم.

  9. Fateme.hamidi :

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم دو تا ماشین تصادف کردند.راننده ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به دعوا کردن باهم.منم که یه پسر بچه شر و عاشق دعوا.فقط من تو خیابون بودم.رفتم جلو تا از هم جداشون کنم.هرچی تقلا میکردم فایده ای نداشت انقد عصبی بودن و داد میزدن که تلاشای من,اونم با این جثه ریز و ظریف بی فایده بود.یکی از راننده ها عصبی شد و رفت از توی ماشینش قفل فرمون رو آورد.داشت بدو بدو میکرد و میومد سمت ما..
    و من دیگه هیچی یادم نمیاد…
    وقتی چشمامو باز کردم دیدیم تو یه اتاق سفیدم و مامانم نشسته داره بالای سرم گریه میکنه.به محض اینکه دید من چشمامو باز کردم شروع کرد دکتر رو صدا زدن.کلی دکتر و پرستار ریختن روی سرم و شروع کردن به چک کردن علایم من.تازه فهمیدم که بلهههه اونروز توی دعوا ,اون بنده خدا داشته میرفته راننده رو بزنه که منو هل میده و من میوفتم و سرم میخوره به جدول.ضربه انقد شدید بوده که منو واسه ۷ روز میبره تو کما.وقتی مامانم داشت تعریف میکرد که چیشده ,اصلا باورم نمیشد که یه کنجکاوی و یه دعوای ساده باعث چه همه اتفاق شده.تا ۱ ماه نتونستم به مدرسه برم و از درسام کلی عقب افتادم.تازه فهمیدم که نباید هیچوقت تو هیچ دعوایی از آدم بزرگا دخالت کنم..

  10. مهسا مقدم :

    با سلام و درود خسته نباشید
    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم…هوا ابری و اماده ی بارش شده بود و من هم که چترم را یادم رفته بود و با وجود بیماری می دانستم که اگر خیس شوم تا مدتها باید در خانه بمانم در حالیکه می لرزیدم خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم تا زیر سایه بان ان پناه بگیریم همزمان باران با شدت تمام شروع کرد و قطرات درشت ان رگبار وار به سقف ایستگاه صدا می داد و باعث نوعی از ترس می شد که مبادا سقف ریزش کند در افکار خودم به به امتحان فکر می کردم که می توانم به سوالات پاسخ بدهم یا نه ؟ با وجود بیماریم تمرکزم را از دست داده بودم و شروع به ابرزیش بینی کردم و دستمال کاغذی هم تمام کردم و رو به دستمال جیبی اوردم آه پس چرا این اتوبوس لعنتی نمی اید دیرم شده بود از تاکسی هم خبری که نبود که نبود انگار که ان روز قرار بود همه دست به دست هم بدهند تا مرا از امتحان رد کنند و سرماخوردگی هم داشت طوری دیگر دمارم را در می اورد در حالیکه از سوز سرما می لرزیدم سرم را خم کرده بودم که کمتر سردم شود احساس کردم که شخصی کنارم ایستاده از گوشه چشم نگاهی کردم اقای با پالتو و کلاه و جلوی صورتش را با شال بسته بود چتری هم بسته شده دستش بود زیر چشمی نگاهی کردم او بی توجه به من ایستاده بود من یواش یواش عصبی شده بودم و دیرم شده بود ان روز می دانستم که روز بدی خواهد بود و زیر لب غرولند کنان خودم را عصبی تر می کردم بلند شدم و به اخر خیابان نگاهی کردم ببینم اتوبوس یا تاکسی می اید هیچ خبری نبود مغازه ها هم هنوز بسته بودن و ان اقا هم که متوجه عصبی بودن من شده بود از من سوال کرد که دخترم مشکلی پیش امده می توانم کمکی کنم و او با مهربانی مرا دلداری داد که هر مشکلی که داری راه حلی دارد و ناراحت نشو و منتظر حرفهای من بود من با ناراحتی گفتم که امروز امتحان دارم و دیرم شده و از طرفی هم سرماخوردگی مرا اذیت می کند و از طرفی هم هیچ ماشینی هم نیست که بتوانم بروم با تمام شدن حرفهایم ارامش خاصی به من دست داد ان اقا با خنده کنان پاسخ داد که دخترم امروز که جمعه است و اتوبوسها دیرتر شروع به کار می کنند و ایا مطمئنی که امروز امتحان داری و من بهت زده به سخنان او گوش می دادم با تشکر از او به سمت خانه برگشتم تا استراحتی کنم و از خودم بدم می امد که چرا اینقدر بی دقت و بی نظم شدم که روزهای هفته را اشتباه کنم ولی این اشتباه برایم درسی شیرین شد که در همه ی امور دقت بیشتری داشته باشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.