, ,
,

توضیحات

  • دوستان عزیز سلام. با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شماییم. از شما می‌خواهیم این متن را ادامه بدهید و برایمان بفرستید.
  • یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می‌خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم…
  • منتظر ارسال داستان های قشنگ شما هستیم

مهلت شرکت در مسابقه

  • ۳۰ مهر ماه

جایزه

  • ۳۰ هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)

اعلام نتایج

برنده این مسابقه خانم فاطمه صداقت هستند. 

Tags:
15 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. مهسا مقدم 8 ماه قبل

    با سلام و درود خسته نباشيد
    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم…هوا ابري و اماده ي بارش شده بود و من هم كه چترم را يادم رفته بود و با وجود بيماري مي دانستم كه اگر خيس شوم تا مدتها بايد در خانه بمانم در حاليكه مي لرزيدم خودم را به ايستگاه اتوبوس رساندم تا زير سايه بان ان پناه بگيريم همزمان باران با شدت تمام شروع كرد و قطرات درشت ان رگبار وار به سقف ايستگاه صدا مي داد و باعث نوعي از ترس مي شد كه مبادا سقف ريزش كند در افكار خودم به به امتحان فكر مي كردم كه مي توانم به سوالات پاسخ بدهم يا نه ؟ با وجود بيماريم تمركزم را از دست داده بودم و شروع به ابرزيش بيني كردم و دستمال كاغذي هم تمام كردم و رو به دستمال جيبي اوردم آه پس چرا اين اتوبوس لعنتي نمي ايد ديرم شده بود از تاكسي هم خبري كه نبود كه نبود انگار كه ان روز قرار بود همه دست به دست هم بدهند تا مرا از امتحان رد كنند و سرماخوردگي هم داشت طوري ديگر دمارم را در مي اورد در حاليكه از سوز سرما مي لرزيدم سرم را خم كرده بودم كه كمتر سردم شود احساس كردم كه شخصي كنارم ايستاده از گوشه چشم نگاهي كردم اقاي با پالتو و كلاه و جلوي صورتش را با شال بسته بود چتري هم بسته شده دستش بود زير چشمي نگاهي كردم او بي توجه به من ايستاده بود من يواش يواش عصبي شده بودم و ديرم شده بود ان روز مي دانستم كه روز بدي خواهد بود و زير لب غرولند كنان خودم را عصبي تر مي كردم بلند شدم و به اخر خيابان نگاهي كردم ببينم اتوبوس يا تاكسي مي ايد هيچ خبري نبود مغازه ها هم هنوز بسته بودن و ان اقا هم كه متوجه عصبي بودن من شده بود از من سوال كرد كه دخترم مشكلي پيش امده مي توانم كمكي كنم و او با مهرباني مرا دلداري داد كه هر مشكلي كه داري راه حلي دارد و ناراحت نشو و منتظر حرفهاي من بود من با ناراحتي گفتم كه امروز امتحان دارم و ديرم شده و از طرفي هم سرماخوردگي مرا اذيت مي كند و از طرفي هم هيچ ماشيني هم نيست كه بتوانم بروم با تمام شدن حرفهايم ارامش خاصي به من دست داد ان اقا با خنده كنان پاسخ داد كه دخترم امروز كه جمعه است و اتوبوسها ديرتر شروع به كار مي كنند و ايا مطمئني كه امروز امتحان داري و من بهت زده به سخنان او گوش مي دادم با تشكر از او به سمت خانه برگشتم تا استراحتي كنم و از خودم بدم مي امد كه چرا اينقدر بي دقت و بي نظم شدم كه روزهاي هفته را اشتباه كنم ولي اين اشتباه برايم درسي شيرين شد كه در همه ي امور دقت بيشتري داشته باشم

  2. Fateme.hamidi 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم دو تا ماشین تصادف کردند.راننده ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به دعوا کردن باهم.منم که یه پسر بچه شر و عاشق دعوا.فقط من تو خیابون بودم.رفتم جلو تا از هم جداشون کنم.هرچی تقلا میکردم فایده ای نداشت انقد عصبی بودن و داد میزدن که تلاشای من,اونم با این جثه ریز و ظریف بی فایده بود.یکی از راننده ها عصبی شد و رفت از توی ماشینش قفل فرمون رو آورد.داشت بدو بدو میکرد و میومد سمت ما..
    و من دیگه هیچی یادم نمیاد…
    وقتی چشمامو باز کردم دیدیم تو یه اتاق سفیدم و مامانم نشسته داره بالای سرم گریه میکنه.به محض اینکه دید من چشمامو باز کردم شروع کرد دکتر رو صدا زدن.کلی دکتر و پرستار ریختن روی سرم و شروع کردن به چک کردن علایم من.تازه فهمیدم که بلهههه اونروز توی دعوا ,اون بنده خدا داشته میرفته راننده رو بزنه که منو هل میده و من میوفتم و سرم میخوره به جدول.ضربه انقد شدید بوده که منو واسه ۷ روز میبره تو کما.وقتی مامانم داشت تعریف میکرد که چیشده ,اصلا باورم نمیشد که یه کنجکاوی و یه دعوای ساده باعث چه همه اتفاق شده.تا ۱ ماه نتونستم به مدرسه برم و از درسام کلی عقب افتادم.تازه فهمیدم که نباید هیچوقت تو هیچ دعوایی از آدم بزرگا دخالت کنم..

  3. حسین باهوش 8 ماه قبل

    احساس میکنم سرما خورده ام .تب شدیدی دارم . ناگهان به یاد امتحان ریاضی ام می افتم که چه قدر برایش خوانده بودم . اقای سهرابی قرار بود بهترین نمره را برای مسابقه ریاضی دانان برتر معرفی کند. سوییشرت خاکستری رنگم را پوشیدم وکفش ابی بند دارم را به پا کردم و از خانه خارج شدم . پاهایم را که روی برگ های ریخته شده میگذارم صدای خش خشی ایجاد میشود که حس ارامش بخشی به من میدهد . اضطراب امتحان مرا بسیار ازرده میکند. درحال حرکت هستم که ناگهان چشمم به رضا همکلاسی حسود و بدجنس می افتد. او کمی بامن حرف میزند و میفهمد که مریضم. او به من میگوید دیدی صعود به مسابقه حق من بود. و سریعا از انجا دورمیشود. ناراحت بودم.دفترچه ریاضی ام را در اورده بودم و ان را میخواندم. کمی بعد به دکه اقا محمد پیرمرد مهربان محله رسیدم. ازکیفم یک اسکناس هزار تومانی در اوردم و به او دادم و گفتم یک لیوان چای میوه ای میخواهم اقا محمود پول زیادی همراهم نیست ولی بعدا برایتان می اورم . اقا محمود خندید و گفت این چه حرفیه پسرم.قابل شمارا ندارد.هیچ چیز جز چای میوه ای مرا سرحال نمی اورد. ولی بازهم استرس امتحان را دارم.ارام ارام چای را مینوشم و راه میفتم و به حرف های رضا فکر میکنم. ناگهان حس میکنم که سرما خوردگی من تما م شده است و با تمام توان و خوشحالی به سمت مدرسه میدوم و اقا محمود را به خاطر این چای دلچسبش دعا میکنم.

  4. amirp 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم دو تا ماشین تصادف کردند.راننده ها از ماشین پیاده شدند و شروع کردند به دعوا کردن باهم.منم که یه پسر بچه شر و عاشق دعوا.فقط من تو خیابون بودم.رفتم جلو تا از هم جداشون کنم.هرچی تقلا میکردم فایده ای نداشت انقد عصبی بودن و داد میزدن که تلاشای من,اونم با این جثه ریز و ظریف بی فایده بود.یکی از راننده ها عصبی شد و رفت از توی ماشینش قفل فرمون رو آورد.داشت بدو بدو میکرد و میومد سمت ما.. و من دیگه هیچی یادم نمیاد… وقتی چشمامو باز کردم دیدیم تو یه اتاق سفیدم و مامانم نشسته داره بالای سرم گریه میکنه.به محض اینکه دید من چشمامو باز کردم شروع کرد دکتر رو صدا زدن.کلی دکتر و پرستار ریختن روی سرم و شروع کردن به چک کردن علایم من.تازه فهمیدم که بلهههه اونروز توی دعوا ,اون بنده خدا داشته میرفته راننده رو بزنه که منو هل میده و من میوفتم و سرم میخوره به جدول.ضربه انقد شدید بوده که منو واسه ۷ روز میبره تو کما.وقتی مامانم داشت تعریف میکرد که چیشده ,اصلا باورم نمیشد که یه کنجکاوی و یه دعوای ساده باعث چه همه اتفاق شده.تا ۱ ماه نتونستم به مدرسه برم و از درسام کلی عقب افتادم.تازه فهمیدم که نباید هیچوقت تو هیچ دعوایی از آدم بزرگا دخالت کنم..

  5. Fateme.hamidi 8 ماه قبل

    عذر میخوام چرا آقای amir p دقیقا متنی رو که من نوشته بودم کپی کردن و دوباره فرستادن؟اگر متن از اینترنت بود یک چیزی ولی الان که من این متن رو خودم نوشتم نباید اینکار رو میکردن.ایشون بعده من این متن رو کپی کردن و فرستادن

  6. نویسنده
    nojavanha.com 8 ماه قبل

    کاربر عزیز “Fateme.hamidi”
    از طریق ایمیل موضوع را با ایشان مطرح می کنیم.
    نگران نباشید.
    این متن تنها از شما پذیرفته است.
    موفق باشید
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

  7. Mehrab123 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود.احساس سرماخوردگی داشتم.دلم میخواست به مدرسه نروم،ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم.لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.همین که به خیابان رسیدم،دیدم که برگه های تقلبم را فراموش کرده ام و امکان ندارد بدون استفاده از آن ها، در چنین امتحانی موفق شوم.از طرف دیگر کلید نداشتم.حدودا ده روز پیش بود که کتاب کتابخانه را جا گذاشته بودم و پس از بستن در،یادم آمد و به ناچار زنگ خانه را زدم و مادر تا چندین روز غر میزد و میگفت که: پسر به این بزرگی،واقعا نباید کلید همیشه همراهش باشه ؟و نباید من را بی دلیل بیدار کنی و…؛اما اون نمیداند که مدتی است کلیدم را گم کرده ام و هنوز جرات گفتنش را پیدا نکرده ام.
    به هر حال چاره ای نداشتم و زنگ خانه را زدم و با بهانه کردن دفتر ریاضی ام،برگه های تقلب را برداشته و به سوی مدرسه شتافتم.
    بعد از دیدن سوالات امتحان،آب سردی بر پیکره ام ریخته شد و فشارم تقریبا افتاد.از هشت سوال،با استفاده از تقلب ها،فقط به یک سوال می توانستم پاسخ بدهم.به راحتی میتوان حدس زد که کمترین نمره ی کلاس را خودم گرفتم و شدیدا خجالت زده شدم.
    نتیجه ی اخلاقی ای ک از ان اتفاق تا آخر عمر یادم میماند ،این است که ای کاش به جای بازیگوشی و صرف چندین ساعت در فضای مجازی و همچنین تقلب نوشتن،درسم را میخواندم و به این شکل،در کلاس کوچک نمیشدم و مادرم را هم بیدار نمیکردم.

  8. Sajedeh_sdn 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود‌احساس سرما خوردگی داشتم.دلم می خواست به مدرسه نروم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم.لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم.همین که به خیابان رسیدم دیدم اتوبوس رسیده و همه خود را به ان رساندند.از انجا ک زنگ اول امتحان ریاضی داشتیم ، با عجله و با ان حال تب دار شروع به دویدن کردم تا به اتوبوس برسم و با فشار و تقلای زیاد خودم را از بین جمعیت رد کردم و به سختی توانستم سوار اتوبوس شوم. اتوبوس پر شده بود و جای سوزن انداختن نبود. در طول راه به فکر امتحان ریاضی ان روز بودم و اینکه با این سرماخوردگی که دیروز گریبان گیرم شده بود نتوانستم خودم را برای امتحان اماده کنم و باید غرغر معلم و تنبیه پدر و مادر را تحمل کنم و به بخت بدم لعنت می فرستادم ناگهان اتوبوس ایستاد و من هم که تعادل نداشتم روی بغل دستیم پرت شدم و همینجوری روی هم افتادیم و صدای غر غر همه بلند شد.از شانس بد من اتوبوس هنوز سه چهار ایستگاه را نرفته بود که به زمین میخکوب شد و اقای راننده درها را باز کرد و چاره ای جز اطاعت نبود.باید پیاده می شدیم و منتظر اتوبوس بعدی میماندیم اما اتوبوس کمکی در کار نبود و من تا خود مدرسه و در ان هوای سرد مجبور به پیاده روی شدم و وقتی که به مدرسه رسیدم در های مدرسه بسته شده بود و من بخت برگشته هم ساعت اول کلاس و امتحان ریاضی را از دست داده بودم ‌و هم مطمعن بودم به خاطر پیاده روی در ان هوای سوزناک پاییزی باید منتظر یک سرماخوردگی جانانه باشم.

  9. Sara_sdn 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود.احساس سرماخوردگی داشتم .دلم میخواست به مدرسه نروم اما امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. همین که به خیابان رسیدم،دیدم اتوبوس ایستاده و صف طولانی و طویلی هم تشکیل شده با بدبختی و به سختی خود را بین مردم جا کردم و سوار اتوبوس شدم و به مدرسه رسیدم. از خوش اقبالی من و با ان حال مریضم زنگ اخر امتحان داشتیم. امتحان سخت و دشوار ریاضی! امتحان که شروع شد صدای پچ پچ از دور و بر کلاس به گوش میرسید. برگه را که نگاه انداختم از همان اول ضربان قلبم تند و تند تر شد. سوال هایش سوال های المپیک را هم در جیب گذاشته بود.
    خلاصه من را که به عنوان شاگرد زرنگ میشناختند، از موشک و کاغذ گرفته تا جامدادی سمتم پرت میکردند تا کمکی به ان ها کنم. ان از همه جا بی خبر هاهم که نمیدانستند دیروز سرما خورده ام و چیز زیادی نخوانده ام. هی با حرکات چشم طوری که مراقب نبیند تلاش میکردم به همکلاسی هایم بفهمانم که من هم دست کمی از شما ندارم تازه یکی باید به خود من جواب بدهد،اما انگار نه انگار.
    چشمتان روز بعد نبیند چند نفر از دوستانم را مراقب کلاسمان در حال تقلب کردن دید و از کلاس پرت کرد بیرون! بقیه هم که دستو پایشان را گم کرده بودند به ناچار ادای نوشتن را در میاوردند و الکی قلم را در دستشان تکان میدادند! ان روز امتحان مارا هم پنج کیلو لاغر کرد هم فشارمان را زیاد!! اضطراب و نگرانی در چهره ی دوستانم به خصوص خود من،موج میزد.عرق جبین هم که بماند!!
    به ناچار هرچیزی را که معلم در کلاس درس داده بود و به خوبی گوش سپرده بودم را نوشتم. البته اضطراب و استرس ما شاگرد زرنگ ها برای بیست گرفتن است و به نوزده و هیجده راضی نمیشویم ولی اضطراب همکلاسی هایم برای این بود که مبادا نمره شان ده نشود!!
    صدای زنگ به گوشمان خورد و برگه هایمان را جمع کردند.عده ای با بی خیالی به خانه رفتند،عده ای هم مثل من بی سروصدا کلاس را پیچاندند و عده ای هم نشسته بودند وغصه میخوردند. خلاصه جلسه امتحان ان روز ما داستانی بود برای خودش!

  10. fzb139 8 ماه قبل

    یک روز سرد پاییزی بود. احساس سرما خوردگی داشتم. دلم می خواست به مدرسه نرم ولی امتحان ریاضی مهمی داشتم. لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم همین که به خیابان رسیدم دیدم پیره زنی کم بینا می خواهد از خیابان عبور کند کسی نبود تا دستش را بگیرد یک کوله پشتی پر از مواد غذایی در دستش بود، نزدیکش رفتم به او سلام کردم به او گفتم کجا می روی؟ گفت: می خواهم به خانه ام بروم اما ابتدا باید آنطرف خیابان بروم تا به خانه ام که دو کوچه پایین تر هست برسم من خیلی عجله داشتم احساس سرما خوردگی شدید می کردم هر طور بود دست پیر زن را گرفتم واو را به آنطرف خیابان انتقال دادم همین که می خواستم برگردم ،صدای بلند بوق ماشینی ، توجهم را جلب کرد روی خود را برگرداندم پدر بزرگم که سوار دوچرخه بود با یک اتومبیل ، تصادف کرده بود با سرعت به طرفش دویدم مردهای زیادی دورش را گرفته بودند از درد ناله می کرد گویا پایش شکسته بود آمبولانس آوردند و او را به بیمارستان انتقال دادند احساس نگرانی شدید می کردم آزمون المپیاد ریاضی راس ساعت ۹ برگزار میشد اگر دیر می رسیدم حق شرکت در ازمون را نداشتم مدرسه ما دو کوچه جلوتر بود باید به سرعت خودم را به جلسه آزمون می رساندم فکر سلامتی پدر بزرگ و اینکه چرا تصادف کرد؟ نگرانیم را بیشتر می کرد در حاليكه از سوز سرما مي لرزيدم پایم به سنگی که کنار پیاده رو افتاده بود گیر کرد و محکم زمین خوردم .خودم را به زحمت از زمین بلند کردم چادرم پر از خاک شده بود آنرا تکان دادم و به راه خود ادامه دادم تا به مدرسه رسیدم ساعت ۸/۵ بود مدیر مدرسه که قیافه به هم ریخته وخاکی مرا دید پرسید کجا بودی ؟ چرا دیر آمدی؟ من که از ناراحتی گریه ام گرفته بود نتوانستم زیادحرف بزنم .فقط گریه می کردم و خلاصه ماجرا بیان کردم.مدیر مرا به دفتر برد وبا مهربانی،مرا دلداری داد .از اینکه با این وضع سرماخوره ، به خاطر امتحان المپیاد ریاضی به مدرسه آمده بودم مرا تحسین نمود سریع یک دم نوش به من داد تا بنوشم و حالم بهتر شود.زنگ امتحان به صدا در آمدو طبق برنامه همه در سالن امتحان ، حضور یافتند تا میزان اطلاعات آنها سنجیده شود و افراد برتر به مرحله نهایی راه یابنددر چهره همه شرکت‌کننده‌ها جدیت بیشتری دیده می‌شد. اما من هم‌چنان روحیه خودرا حفظ کرده بودم تا از بقیه عقب نمانم. امتحان برگزار شد من به سوالات با دقت جواب دادم . منتظر نتایج امتحان ماندم. تا ۲۰ روز بعد که نتایج امتحان آمد و من سربلند از این آزمون بیرون امدم.احساس خوشحالی زیاد می کردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

رمز خود را فراموش کرده اید؟