مسابقه ادبی شماره (۱۸)

توضیحات

  • دوستان عزیز سلام
  • با یک مسابقه ادبی دیگر در خدمت شما هستیم.
  • با کلمات زیر ماجرا بسازید و برایمان بفرستید. لطفا داستان هایتان کمتر از 8 خط نباشد.
  • خرمالو – پاییز – پالتو – بخاری – کیف پول – مادر بزرگ – باران

مهلت شرکت در مسابقه

  • 19 آذر ماه (تا 30 آذر تمدید شد)

جایزه

  • 30 هزار تومان

حدنصاب شرکت کنندگان در مسابقه باید 15 نفر باشند.

شرایط شرکت در مسابقه

  • عضویت در سایت نوجوان ها
  • محدوده سنی 12 تا 21 سال

راه های ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)
  • ارسال پاسخ به آدرس ایمیل [email protected]
  • ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha
  • ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

برنده این مسابقه کاربر Tohid02 هستند.

 

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
مسابقه "نقد فیلم دهلیز"

‫13 نظر ارسال شده در “مسابقه ادبی شماره (۱۸)

  1. Khaleghi :

    دلم آرامش میخواهد ؛ یه بارون دل انگیز پاییزی / تو دل باغچه ، خاک بازی
    دلم خاطره میخواهد ؛ خرمالو ها زیر بخاری / دنیایی بدون حسرت و خواری
    دلم عشق میخواهد ؛ خونه گلی مادربزرگ تنها / عشقی از هر درد رها
    دلم رفاه میخواهد ؛ پالتوی سیاه بلند / یه کیف پول و چتر خوش رنگ

    میدونم خیلی مسخره بود ؛ ولی واسه دل منم ک شده یه لبخند بزنید لااقل 🙂 دوستون دارم

  2. abolfazl81 :

    باعرض سلام ، شرمنده بنده داستانمو دیر فرستادم ، بخونید متوجه میشین داستان پر مفهومیه ، خیلی براش زحمت کشیدم…. باتشکر

  3. abolfazl81 :

    به نام خدایی که مهربان است … موضوع:دلهای روشن #خوبی_در_دنیا /// در زمان های قدیم ، پیرمرد و پیرزن روشن دلی با آسایش و آرامش کنار همدیگر زندگی میکردند ؛ چون زوج قصه ما توانایی انجام کار سخت را نداشتند ، زندگی خود را با شندرغازی که برادر پیرمرد به آن ها می داد ، سپری می کردند. مادربزرگ قصه ما از اول بچگی نابینا به دنیا آمده بود و صورتی مهربان و پر چین و چروکش گواهی گذراندن سختی های زندگی بود. پدربزرگ که قدی نسبتا بلند و پالتوای پینه دار داشت ؛ کیف پول پوسیده درون جیبش که اتفاقا همیشه پر از خالی بود ، نشان می داد که در ایام جوانی مرد خوشتیپی بوده … نکته جالب و قابل تامل درباره این زوج خارق العاده این بود که آنها با وجود نابینایی خود هر روز نزدیک عصر ، فانوس جلوی خانه شان را روشن می کردند تا رهگذری که از کوچه می گذرد به علت تاریکی به زمین نخورد یا اگر باران سختی می آمد و کسی دنبال پناهگاهی می گشت به آنجا برود … نزدیک بیست سال بود که پیرمرد نابینا هر روز فانوس را روغن می کرد و آن را جلوی خانه می گذاشت و با دل مهربانش به تاریکی ها روشنی می بخشید … در یکی از روزهای سرد پاییزی که برف شدیدی می بارید ، هوای شهر بسیار سرد و سوزناک شده بود ، به طوری که اگر انسانی بیرون می ماند ، قطع به یقین از شدت سرما منجمد می شد! اما در همین اوضاع پیرمرد و پیرزن در خانه شان که بسیار گرم بود کارهای روزمره شان را انجام می دادند و بی خبر از اینکه اختلاف دما بیرون و درون خانه از صد نیز عبور می کند … اما چرا؟! این کار ، کار همسایه مهربان و دلسوز آنها بود ؛ او که هر روز شاهد این دریادلی و بزرگواری آن ها بود ؛ خواست با این کار خود ، بخشی از زحمات آنان را جبران نماید… او در هوای سرد آن روز بیرون رفت و هیزم های زیادی جمع کرد ؛ به طوری که صورتش مانند خرمالو سرخ شده بود و دست هایش از سرما طاقت حرکت هم نداشتند ؛ بعد هم هیزم ها را زمانی که پیرمرد و پیرزن خواب بودند ، داخل بخاری شان گذاشت و آتشی افروخت تا آنها از سرمای بیرون حفظ باشند … دوستان عزیز! هرکس ذره ای در این دنیا خوبی کند ؛ نتیجه اش را هم در این دنیا و هم در آخرت خواهد دید …

    (فمن یعمل مثقال ذره خیر یره)

  4. nojavanha.com :

    کاربران عزیز
    زمان مسابقه تمدید نمی شود ولی تا ۶ دی ماه نتایج را اعلام نمی کنیم تا داستان های شما به دست ما برسد.
    موفق باشید
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

  5. Ali :

    سلام ، خسته نباشید … میشه سه روز دیگه هم تمدیدش کنید منخیلی واسه داستانم زحمت کشیدم ، دیروزم ک آزمون آزمایشی داشتیم نرسیدم بنویسم ، خواهش میکنم …

  6. Mzb1322 :

    مادر بزرگ یلدا می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار می شوند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده و بعد از پاییز می آید تولدیلدا خانم در آخرین روز پاییز و شب یلدا بود. هر سال که شب یلدا می شود همه در خانه ی او برای جشن تولدش جمع می شدند تا تولدش را جشن بگیرند و به او هدیه های زیبا مثل لباس ، کیف پول ،کفش و روسری بدهند .دورهم جمع شدن آنها وگرفتن فال حافظ وخوردن دانه های سرخ انار که بی شباهت به یاقوت های گران بها نیستند هندوانه و خرمالو وسیب و…در کنار بخاری چه صفایی دارد،.بارش باران تپش زندگی و مهربانی است نزدیک عید،مادر بزرگ یلدا خانه‌تکانی می کند لباس‌های زمستانی را جمع کرده و برای استفاده سال آینده کنار می گذارد. ژاکت، کاپشن، و پالتو یلدا را عجولانه جمع کرده و آنها را در اولین جعبه، کیسه یا چمدانی که دم دستش است میگذارید، آنها را به طور شایسته‌ای جمع و جور میکند.تمام لباس‌ها را قبل از جمع‌آوری به خوبی تمیزکرده به نحوی که لکه یا بویی روی آنها باقی نماند. اگر بو یا لکه‌ای، روی لباس مانده باشد در طول زمان ، کم‌کم به نسج پارچه رسوخ میکند . اما اگر لباس‌ها تمیزند و فقط نگران چین و چروک آنها هست که مادر بزرگ یلدا قبل از جمع کردن، آنها را اتوی خشک میزنید.

  7. Tohid02 :

    به نام خدا
    مادر بزرگم خیلی خرمالو دوست داشت وقتایی که بابابزرگ میرفت پارک وکیف پولشو فراموش میکرد صدام میزد تا اونو از روی طاقچه بردارم و برم میوه فروشی تا خرمالو بخرم. یک روز سرد پاییزی که بارونم میومد با بابابزرگ زیر کرسی نشسته بودمو شاهنامه میخوندیم، مادربزرگ ناراحت بود که چرا چند روزه بابابزرگ نرفته پارک وکیفشو جا نگذاشته تا خرمالو مهمان سفره ما باشه هی این طرف واون طرف اتاق میرفت و هی به بابابزرگ میگفت :مرد پاشو یه کاری بکن زخم بستر گرفتی از بس نشستی.
    بابابزرگ خندید وهیچی نگفت اومدم اروم بهش بگم روزای قبل نقشه چی بوده که خندید وگفت نگو پسرم میدونم بهش گفتم چی رو میدونی گفت قضیه خرمالو رو دیگه. بهش گفتم از کجا گفت اخه سر همین خرمالو من ومادر بزرگت باهم اشنا شدیم پرسیدم چطوری بهم گفت بدو برو پالتوی منو بیار تا بریم بیرون واست تعریف کنم .به مادر بزرگ گفت خانوم ما رفتیم دکان احمد تا بیاد بخاری رو درست کنه .مادربزرگ گفت بچه را کجا میبری هوا سرده. گفت:نه بابا باید مرد بشه. رفتیم مغازه میوه فروشی بابابزرگ تعریف کرد که قبلا شاگرد مغازه همینجا بوده مادر بزرگ میومده اینجا اینطوری شد که باهم ازدواج کردن.از مغازه دو کیلو خرمالو گرفتیم وباهم رفتیم خونه…

  8. fzb139 :

    مادر بزرگ یه باغچه بزرگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.وسط باغچه یک درخت خرمالوی ده ساله قرار داشت باشروع فصل پاییز تازه میوه آورده بود،میوه‌های نارس آن طعم گس داشت که بعد از برداشت قادر به رسیدن بودند.یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند.و یکی از میوه‌های نارس خرمالو را چیدندفکر می کردند که طعم خوبی داردبه سمت شیرآب حرکت کردند تا آنرا بشویند مادربزرگ نوه ها را صدازدچه می کنید؟گفتند ما داریم میوه می شوییم تا بخوریم مادر بزرگ گفت این هنوز نارس هست باید چند روزی صبر کنید تا برسد آنها توجه نکردند وبعد ازشستن آن به اتاق آمدند نزدیک بخاری نشستند تا میوه بخورند مجید رفت تا کارد بیاودبا سروصدای آندو، پدربزرگ از خواب ناز بیدار شد.به اطرافش نگاه کرد دید بچه هامشغولند، دارند میوه را خورد میکنند گفت بچه های نازم این میوه نارس است نمیشود خورد،بلندشد پالتوی گرمش را پوشید،مقداری پول ازکیف پولش برداشت ،در اتاق را باز کرد و بیرون رفت.لحظه ای به مادربزرگ نگاه کردکه در باغچه مشغول پاک کردن علفهای هرز بود،مادربزرگ پرسیدهوا بارانی است ،کجا می روی ؟ پدربزرگ لبخند زد و گفت:میرم میوه بگیرم آخه بچه ها میوه دوست دارن که چیزی در یخچال نیست .رفت وتا گشتی در روستا بزند.مادربزرگ صدای بچه ها را شنید به طرف اتاق رفت متوجه شد بچه میوه خرمالوی نارس را خوده اند که مزه گس آن ، از دهانشان بیرون نمیره ، مقداری شربت درست کرد تا بنوشند که ناگهان پدربزرگ با دستی پراز میوه وارد شد پالتوی او در اثر بارش باران خیس شده بود با شستن میوه ها همه دور بخاری نشستند و مشغول خوردن میوه شدند.

  9. مهسا مقدم :

    سلام و درود بر تمام بزرگان و رحمت خداوند بر همه ی از دست رفتگان =مادر بزرگ بسیار عزیز و دوست داشتنی داشتم او نوبتی خانه همه می رفت و چند روزی میهمان بود او بزرگ و مورد احترام همه فامیل بود ان زمانی که نوبت خانه ما بود جایی به خصوصی کنار بخاری برایش داشتیم پاییز شده بود و هوا کمی سرد شده بود و او باید حتما کنار بخاری جایش می شد او زمانی که می امد برایم شکلات و ابنبات داشت همیشه همراهش همه چیز تنقلات برای بچه ها داشت از کتاب دعا و قران گرفته تا جا نمازی و قرص و داروهایش در ساکی که مثل کیف پول همه رقم داخلش بود یک پالتوی قدیمی هم داشت که زمان سرما زیر چادرش می پوشید نم نم بارانی می امد از مدرسه که امده بودم در حال درس نوشتن کنار مادربزرگ او برایم قصه هم می گفت که عروس عمه هم برای دیدار او امد از همه چیز برای مادر بزرگ گفت از گلایه تا شکایت از مادربزرگ راهنمایی می خواست از اینکه همسرش بیکار است و ابستن است و مدتی است دلش خرمالو خواسته و همسرش توان خریدن خرمالوی گران را نداشت مادبزرگ دلداریش می داد که نگران نباش و توکل به خدا کن که همه چیز درست می شود و او را تا می توانست نصیحت می کرد که اگر خدا بچه دهد نان هم دهد و نگران نباش خدای این بچه هم بزرگه و با شوخی و پند و اندرز او را ارام کرد ظهر شده بود که پدرم هم امد از قضا داخل که شد و احوالپرسی میوه ی که خریده بود خرمالو هم داشت و قسمت میهمان هم شد مهمتر از همه او به عروس خانم گفت که کاری برای همسرش پیدا شده و بعداظهر پیش او بیایید تا کارش را درست کند همه خوشحال و عروس عمه از همه خوشحال تر گریه می کرد همیشه همه می گفتند که سخن مادربزرگ و دعایش گیرا است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *