, ,
,

از خواب بیدار شدم رفتم که آبی به دست و صورتم بزنم ناگهان خودمو توی آینه دیدم ای واااای چیشده؟ چه بلایی سرم اومده؟ چند بار چشمامو بازو بسته کردم و با دست مالیدم که دارم کابوس میبینم یا بیدارم ولی نه .بیدارم بودم و واقعیت داشت. یهو به خودم اومدم جیغ بلندی کشیدم و از شدت تعجب و ناراحتی غش کردم با صدای جیغ من ، مادرم که توی خونه بود به سمتم اومد وقتی چند دقیقه گذشت چشمامو کم کم باز کردم اولین چیزی که دیدم چشم گرد و درشت مادرم بود که با وحشت و تعجب بهم زل زده بود مادرم نمیدونست باید گریه کنه یا بخنده گریه برای بلایی که سرم اومده و خنده برای اینکه واقعا صحنه ی مضحکی بود و هرگز فکر نمیکرد روزی با چنین چیزی مواجه بشه آب قندی که درست کرده بود رو برام اورد .واقعا مسخره بود موقع خوردنش مسیر حرکت آب رو تو گردنم احساس میکردم شبیه جویبار شده بود . مادرم تصمیم گرفت به اورژانس زنگ بزنه وقتی ماجرا رو براشون تعریف کرد گفتن که مزاحم نشه و وقتشونو نگیره اونا فکر میکردن تمام ماجرا سرکاریه .بالاخره با اصرار های زیاد مادرم باور کردن و بعد از یک ربع اورژانس به خونمون رسید وقتی منو دیدن گفتن که این اولین تجربه ی برخوردشون با این مورده و نمیدونستن چیکار کنن اما پیشنهاد کردن که پیش متخصص بریم . بلا فاصله خودمونو به دکتر رسوندیم پس از معاینه و عکس برداری دکتر تشخیص داد که این مورد یک ناهنجاری نادره که در هر هفت میلیارد نفر ، یک نفر به این بیماری دچار میشن. و متاسفانه راه درمانی هنوز کشف نشده.دکتر باهام کلی صحبت کرد و گفت میتونی از فردا کارهای عادی روزمره رو انجام بدی و مشکل خاصی نداری .گفتم آخه جچوری؟ -با این گردن دراز مگه میشه عادی بود؟-دوستام چی میگن؟ -اصلا چجوری تا مدرسه برم؟ برگشتیم خونه.پدرو مادرم تمام روزو باهام صحبت کردن و دلداریم دادن .گفتن نباید روحیمو از دست بدمو به زندگیم مثل همیشه ادامه بدم.ازم خواستن که برم مدرسه تا از درسام عقب نمونم .بالاخره متقاعدم کردن.تصمیم گرفتم شب رو زودتر بخوابم تا از شر افکار منفی که تو سرم بود خلاص بشم..اما حتی خوابیدن هم کار آسونی نبود.نمیتونستم تو تختم بخوابم چون گردنم تو تخت جا نمیشد.رختخوابمو رو زمین گذاشتم و مجبور شدم چن تا بالشت رو زیر سرم بذارم که سرو گردنم رو زمین نمونه.شبو به هر بدبختی خوابیدم.ساعت ۷ صبح سرویس مدرسه اومد دنبالم.چند تا از همکاسیام هم توی ماشین بودن. به سختی خودمو توی ماشین جا کردم در حالی که گردنم بیرون از پنجره بود سلام و احوال پرسی کردم وقتی که دوستام منو دیدن از تعجب زبونشون بند اومد بعد چند دقیقه گفتن وای چیشده ؟چرا اینجوری شدی ؟ابراز ناراحتی میکردن ولی از چهرشون معلوم بود که به سختی دارن جلوی خندشونو میگیرن . توی مسیر همش داشتم به این فکر میکردم وقتی به مدرسه رسیدم چی در انتظارمه . بعد نیم ساعت به مدرسه رسیدیم .با ورودم موج عظیمی از خنده به گوشم رسید .یعنی اونا داشتن منو مسخره میکردن و به من میخندیدن؟ با ناراحتی انتهای صف ایستادم تا منع دید بقیه نشم و چندی نگذشت که با پچ پچ دوروبریام با همدیگه مواجه شدم بعضیاشنو میشنیدم که میگفتن گردنش شبیه شترمرغ شده یا با زرافه داره رقابت میکنه و یا حتی یکی بهم گفت هوا اون بالاها چطوره؟سعی کردم حرفاشونو نشنیده بگیرم و بی اعتنا باشم و از این متفاوت بودنم نهایت استفاده رو ببرم مثلا میتونستم تا مسافت دوری رو ب خوبی ببینم یا توی جاهای شلوغ احساس خفگی نکنم و هوای تازه همیشه در دسترسم بود بعدشم به دنبال ثبت گردنم در کتاب رکوردهای گینس رفتم و به عنوان گردن دراز ترین فرد جهان آدم معروفی شدم… ازاین داستان نتیجه میگیریم سلامتی نعمت بزرگیه و اگرم برامون مشکلی پیش اومد خودمون رو نبازیم و حتی مشکلاتمون رو تبدیل کنیم به فرصتی برای پیشرفت

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

,
توضیحات بیایید تصور کنید که یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدید و صبح تان بخیر شد و همه چیز روال معمولی داشت ناگهان که دارید آبی به صورت می زنید می بینید که ای وای گردنتان به جای هفت هشت ده سانت تبدیل شده است به صد سانتی متر …! به نظرتان چه خواهد شد؟ واکنش پدر مادرتان؟ دوستانتان در مدرسه؟ اصلا واکنش خودتان؟ برایمان بنویسید. از تمام جزئیاتش برایمان بگویید.
مهلت شرکت در مسابقه ۲۲ اسفند
جایزه مسابقه ۳۰ هزار تومان
شرایط شرکت در مسابقه

۱- عضویت در سایت نوجوان ها

۲- محدوده سنی ۱۲ تا ۲۱ سال

راه های ارسال پاسخ

۱- ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

۲- ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

۳- ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

۴- ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

برنده این مسابقه خانم ترانه دلدار هستند. 

داستان برگزیده

آلارم گوشی چندین بار زنگ زد و طبق معمول دستم رو دراز کردم و دوباره ده دقیقه ازش وقت گرفتم اما هنوز دوباره پتو رو روی سرم نکشیده بودم که صدای جیغ مادرم برق را از کله ام پراند. سر جایم نشستم و با تعجب به مادرم خیره شدم که به صورتش چنگ انداخت و گفت خاک برسرشدم. چرا تو این شکلی شدی؟ متعجب سرمو تکون دادم که یعنی چه شکلی شدم؟ ‌که دیدم همونجا وسط اتاق نشسته و میزنه تو سرش و گریه میکنه و وسط گریه هاش میگه چقدر بهت گفتم کمتر گوشی دستت بگیر چقدر بهت گفتم شبا زودتر بخواب اینقدر کله تو نکن تو اون گوشی چقدر بهت گفتم این گوشی بازیا برات نون و آب نمیشه حالا خوبه زرافه شدی؟ حالا میشیم سوژه فامیل حالا اون عمه فلان فلان شدت برامون هزارتا حرف در میاره و منم فقط شبیه آدمای عقب مونده نگاهش میکردم و نمی فهمیدم چی میگه بعد ده دقیقه ای عجز و ناله مادرم از جایم بلند شدم و به سمت آینه رفتم و وقتی با گردن دراز و عجیب خودم مواجه شدم چشمام گرد شد و چند دقیقه ای در آینه به خودم زل زده بودم اما بعد از چند دقیقه نیشم تا بناگوشم باز شد و گفتم آخ جون قد بلند شدم و بشکنی زدم و از مقابل چشمان مات و مبهوت مادرم خارج از اتاق رفتم داشتم شماره تفلن منزل دوستم‌رو میگرفتم که خواهرم از پشت سرم جیغ خفیفی کشید و گفت تو چرا اینجوری شد؟ بعد شروع کرد تند و تند بگه وای دیدی دیروز روسری آبیتو هرچی اصرار کردم ندادی بپوشم منم نفرینت کردم ببین وقتی وسایلتو به من نمیدی من نفرین میکنم و اومد و بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن گفت آبجی بخدا غلط کردم تو رو خدا حلالم کن من نمیدونستم نفرینم میگیره به هر مکافاتی بود از خودم جداش کردم و صورتم را به حالتی که چندشم شده باشه جمع کردم گفتم برو عقب بوی سرخ کردنی میدی خفه شدم و بعد گوشی تلفن رو گذاشتم و رفتم آماده بشم که برم پیش دوستم دم در وقتی میخواستم از خونه برم بیرون بابامو دیدم که با دهن باز خیره شده بهم. سلام کردم که دیدم زد پشت دستش و گفت چقد بهت گفتم زیر کولر نخواب گوش ندادی ببین چه بلایی سر خودت آوردی من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم بابا عجله دارم خدافظ و با عجله از خونه خارج شدم. به نگاهای اطرافم که توی خیابون بود توجهی نمیکردم که دیدم یکی از توی ماشینش داد زد و گفت چی خوردی اینقد قد کشیدی؟ نگاهش کردمو گفتم شکر زیادی نخوردم قد کشیدم و ادامه راهمو رفتم. وقتی به خونه دوستم رسیدم زنگ رو زدم وقتی دوستم تو آیفون تصویری منو دید گفت واو عجب چیززززیییی و سریع خودشو رسوند دم در و گفت‌ دمت گرم چیکار کردی که اینقدر خاص و متفاوت شدی؟ خرج جراحیت چقدر شد؟ همینطور که داشتم اتفاقای روز رو برای دوستم تعریف میکردم آلارم گوشی دوباره زنگ زد و این بار مجبور بودم بیداریشم وگرنه دیر به مدرسه می رسیدم.

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

 

7 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. مهسا مقدم 1 سال قبل

    با سلام چه بگويم تصور اينچنين گردني براي همه سخت است اما تصوري كه دارم هر قدمي بر مي دارم خانواده مدام به من گوشزد مي كنند مواظب گردنت باش نشكند مواظب باش نيافتي و شايد با چوبي ميله اي گردنم را صادف نگه دارند مبادا خم شده و بشكند واي از دوستانم كه ديگر نگو همين جوري هم به هم گير مي ديم واي كه موردي سوژه شود بايد بروم اخرين صندلي كلاس تا جلوي دي كسي را نگيرم تاكسي و اتوبوس كه نمي توانم سوار بشوم بايد براي خودم لباسي مخصوص درست كنم كه حداقل شانه هايم را بالاتر بياورد تا بزرگي گردن مشخص نشود يا در زمان خواب هم مي دانم بايد نشسته روي مبلي چيزي بخوابم كه سنگيني گردن و سر بد خوابم نكند اصلا فكرش را هم ديوانه ام مي كند گردن زرافه اي لقب خوبي مي تواند برايم باشد معلم بزله گويي كه داريم چه نامها مرا صدا كند بماند فقط از خداوند ممنونم كه براي انسانها همه چيز حساب شده و منظم افريده شده است و ما قدر دان خوبي نيستيم

  2. فاطمه 1 سال قبل

    با سلام.پناه بر خدا.این دیگه چه سوالیه.همون لحظه ازخداکمک میخوام که مشکل گردنموبرطرف کنه واسه خدا که کاری نداره.کسی که به خدا امیدوارباشه قطعا خداوندغیرممکن ترین چیزهاروبراش ممکن میکنه.البته در لحظه ی اول تامرزسکته پیش می رم اما بعدش باتوکل بر خدا آروم میشم.

  3. مهدی 1 سال قبل

    باسلام اگر چنین اتفاقی بیوفتد فکر نکنم زنده بمانم برای اینکه وقتی گردنم به صدمتر برسد همان لحظه ازسقف خانه ردمیشود و سقف ریزش میکند .اما اگر این اتفاق نیوفتد رفتن به بیرون و مدرسه امکان ندارد .داخل خیابان نمیتوانم عبور کنم چون گردنم به سیم های برق گیر میکند .در مورد خانواده هم باید بگم که وقتی من رو این جوری ببینند فکر میکنند من زرافه ام .

  4. Reza 1 سال قبل

    دیوانه میشم اصلا نه میتونم برم بیرون هیچ دیگه

  5. سعید 1 سال قبل

    زندگیمو میکنم اگه خدا بخوادو زنده بمونم

  6. معصومه اناری 1 سال قبل

    بدون آنکه تکان بخورم دستم را دراز کردم که صدای زنگ ساعت را خاموش کنم. احساس دردی عجیب در گردنم داشتم.سرم بالاتر از بالش درحالت حدود ۹۰درجه نسبت به گردنم قرارگرفته بود و نمیتوانستم به راحتی نفس بکشم.یعنی نشسته خوابم برده بود؟ کمی جابه جا شدم و پایین تر رفتم که با دراز کردن و برخورد پایم با تخت مانند برق گرفته ها جیغ زدم و از جا پریدم.. چیزی راکه میدیدم باور نمیکردم. یا شاید هم دوست نداشتم باورکنم اما حقیقت غیرقابل انکار بود.. گردنم حدود یک متر بلندتر شده بود. وحشت زده از جا برخاستم . با برخورد سرم به سقف تا مغز استخوانم تیرکشید.. روی زمین نشستم.خواستم سرم را روی زانو بگذارم و آنرا بین دستانم بگیرم اما با تصور اینکه در این وضعیت به چه حالتی درمی آیم منصرف شدم.. با احتیاط ازجا برخواستم. سرم را خم کردم ک به سقف نخورد. در را باز کردم اما نمیتوانستم از آن رد شوم.تقریبا دولا شدم تا از اتاق خارج شوم.انگار کسی در خانه نبود.دقایقی مردد بودم اما بالاخره تصمیم گرفتم از زیر این سقف نفس گیر بیرون روم. از در که ردشدم توانستم صاف بایستم و نفسی راحت بکشم. ب اطرافم نگاه کردم.ب راحتی میتوانستم از پنجره داخل آپارتمان روبرویی را ببینم. چشمم به داخل اتاق بود ک ناگهان زنی با دیدن من شروع کرد به جیغ کشیدن و فریاد زدن.انگار هیولا دیده بود. پیرمردی از خانه خود خارج شد و وقتی چشمش به من افتاد با بهت و حیرت بمن خیره شد.چندین بار چشمانش را مالید و همانجا خشکش زد. دقایقی چند طول نکشید که خودم را میان ازدحام جمعیتی متحیر دیدم که با تعجب و گاه ترس نگاه میکردند و هرکدام چیزی میگفت. یکی میگفت: این دیگر چه موجودیست؟ نکند جن باشد.. آن دیگری میگفت: ببین چه کاری کرده که خدا تقاصش را اینگونه پس میگیرد.. و دیگری و دیگری.. داشتم زیر همهمه جمعیت و حرفهوای تمسخر آمیز و نگاههای سنگین شان له میشدم.خجالت میکشیدم.دوست داشتم زمین دهن بازکند و مرا ببلعد.بروم جایی ک هیچکسی نباشد. دنیا دور سرم میچرخید و از هرجایی یک حرفی میشنیدم ک ناگهان از پشت سر سنگی به سرم اصابت کرد. چشمانم را ک باز کردم انگار از مرگ برگشته بودم. گردنم را دست زدم. همه چیز سرجایش بود و من از این بابت خوشحال بودم و خدا را شکر کردم که جسم نرمالی دارم

  7. فاطمه صداقت دباغ 1 سال قبل

    با درد شدیدی تو گردنم از خواب پاشدم،فکر کنم دیشب بد خوابیدم.
    از رو تخت بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم،حس میکنم که امروز خعلی سنگین شدم.
    وای خدای من از دیدن چیزی که تو اینه دیدم خشکم زد..
    این منم؟!
    از تعجب آب دهنم خشک شده
    امکان نداره چرا گردنه من اینجوری شده؟
    با صدای جیغ مامانم،از شوک در میام.
    به سمتم میاد و شروع میکنه به بررسی من
    انگار ادم فضایی دیده!!
    هی تو خونه راه میره و دور خودش میچرخه و با خودش حرف میزنه
    من هنوز تو شکم اصن نمیدونم چرا یهو اینجوری شد
    یهو داد زد پاشو حاضر شو
    باید بریم دکتر
    زنگ زدیم دکتر و وقت نداشت این یعنی بدبختی!
    چون من مجبورم برم مدرسه..
    جلوی در مدرسه با سختی از ماشین پیاده میشم.بچه ها با تعجب به گردنم نگاه میکنن ،بعضیاشون وقتی رد میشدن از کنارم میخندیدن و مسخرم میکردن اخه تصور کنین لباس فرم گشاد مدرستونو بکنین تن یک زرافه ..
    وقتی وارد کلاس شدم متلکا شروع شد یکی از ته کلاس داد زد رفیق راه و اشتباه اومدی باغ وحش دو تا خیابون بالاتره و کل بچه ها خندیدن.
    سعی میکنم اهمیت ندم
    تو طول مسیر هم کلی متلک شنیدم
    چرا مدرسه آگهی ورود زرافه ممنوع به مدرسه رو نزده !یا مگه زرافه ها هم درس میخونن؟
    فقط دوست صمیمیم بود که این وسط دلداریم میداد و سعی میکرد آرومم کنه.
    بالخره مامانم اومد دنبالم و رفتیم دکتر.
    دکتر میگفت بخاطر یه ویروس سلولیه و یه سری اسم عجیب غریب گفت و در آخر با چند تا دارو مثل روز اول شدم و خدا رو هزار بار شکر کردم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

در حال ارسال

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید