, ,
,

توضیحات

  • حتما شما هم در فضای مجازی با کمپین های نه به خرید ماهی قرمز مواجه شدید. شاید بشود گفت ماهی های قرمز همیشه مظلوم واقع شده اند. چند روز عید توی تنگ های کوچک دور خودشان چرخ میزنند تا یک روز از حرکت بایستند و دمر روی آب بیفتند. 
  • بیایید این بار به ماهی های قرمز بیشتر توجه کنیم و یا از نگاه آنها جهان را ببینیم. چه اتفاقاتی برای ماهی قرمز شما می افتد این بار آن ها شخصیت اصلی ماجرای ما هستند.
  • مسابقه ما مسابقه داستان و شعر و یادداشت است. توجه اصلی ما در این مسابقه به ماهی های کوچک و مظلوم سفره هفت سین است. چه ماجرا هایی می توانید با این موجودات کوچک رقم بزنید؟ چه حرفی از زبان و دل آن ها دارید؟ چه چیزی در این ماهی ها وجود دارد که نظر شما را به خود جلب کرده است؟
  • لطفا به موارد زیر توجه بفرمایید:
  • داستان های شما باید بین ۱۰۰۰ تا ۸۰۰ کلمه باشد.
  • شعرهای شما می تواند در قالب های کلاسیک یا شعر سپید سروده شود. 
  • یادداشت ها یا دل نوشته های شما نیز باید بین ۵۰ تا ۳۰۰ کلمه باشد.
  • توجه داشته باشید که هر شرکت کننده می تواند برای هر یک از این سه قالب ذکر شده یک اثر بفرستد.

مهلت شرکت در مسابقه

  • ۱۷ فروردین

جایزه

  • نفر اول هدفون بی سیم مدل MDR-XB950BT
  • نفر دوم چراغ مطالعه مدل DP-6001

شرایط شرکت در مسابقه

راه های ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)
  • ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com
  • ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

اعلام نتایج

نفر اول کاربر armanho

نفر دوم کاربر Aliasghar85

این دو داستانی که انتخاب شدند به نسبت داستان های دیگر شروع، فراز و فرود و پایان منسجم تری داشتند. بقیه داستان ها حالت مونولوگ داشت و اغلب زبان معیار را شکسته بودند حتی در همین داستان ها هم بود ولی به نسبت بقیه کمتر.

سعی کنید در داستان هایتان از زبان نوشتاری استفاده کنید. استفاده از زبان گفتاری و شکسته نوشتن کلمات و جملات تنها در دیالوگ نویسی استفاده می شود.

Tags:
8 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. amirp 3 ماه قبل

    حتما شما که الان این متن رو میخونید منتظرید که من از تنهایی و بی مکانی ام صحبت کنم از خواری بی ارزشیم ، تمام دنیا به ایتن باور هستند که ماهی های امثال من که توی تنگ که یه روز میان روی اب مظلوم ترین و بی دفاع ترین موجود ها در این کره ابی هستند اما انها کاملا در غفلت و نادانی به سر میبرند و من این رو ثابت میکنم . اصلا بگزارید که به شما بگوییم که زندگی من چه بوده و الان چه هستم : روزی بود که من در اوج خوشبختی در یک دنیا به نام زندان اکواریوم در کنار خانواده ام زندگی میکردم من و هم نوع های من همه به این باور بودیم که ما خوشبخت ترین ماهی های دنیا هستیم و وقط زندکی میکردیم دیگر نه تفکری برای بهتر زیستن بود و نه ماهی های متفکر روز ها شب ها ساعت ها ثانیه ها میگذشت تا اینکه یک روز دنیای اکواریومی مارا به داخل یه مغازه انتقال دادن مدت زیادی نگذشت که می دیدم مردم می ایند و یکی یکی ماهی ها را می خرند اما کسی به من نگاهی نمی کرد چون من پیش از حد کوچیک بودم من که داشتم فکر میکردم که قرار است چه بلایی بر سر ما بیاید ناگهان دیدم که همه ی خانواده ام رفتند و من تنها در یک دنیا بودم دیدم یک دختربچه داره صاف به من نزدیک میشه تعجب کرده بودک که چرا از میان این همه اکواریوم اومد سمت من ولی زمانی که نزدیک شد و با فروشنده صحب کرد همه چیز را متوجه شدم متوجه شدم که او پول ندارد و کسی را هم ندارد دل فروشنده که به رحم اومده بود من رو به اون هدیه داست و من از یه دنیای بسیار بزرگ به نام اکواریوم وارد دنیای کوچک تنگ شده بودم حس عجیبی بود نمی دانستم بترسم یا نه خوشحال باشم یانه اما احساس استرس داشتم ناگهان دیدم که دخترک رفت به جایی که انسان ها به ان میگویند یتیم خانه دیدم که مسئولین با تندی خشونت اورا تنبیه میکردند که چرا یتیم خانه را ترک کرده است اما دخترم حرفی نمی زد و فقط به من زل زده بود وسعت نگاهش انقدر وسیع بود که نمی توانید تصور کنید اون جا بود که فهمیدم دنیای واقعی چی هست و خوشبختی یعنی چه خوشحال بودم اما در عین حال غمگین خوشحالی ام برای رهایی بود و غمگینی ام برای جدایی، گذشت تا اینکه دیدم دوباره دخترک با ذوق و شوق به من نگاه میکند خلاضه گذشت تا اینکه دیدم و شنیدم که دخرک با دوستهایش با خوش حالی در با ره چیزی به نام عید نو روز صحبت می کنند متوجه شدم که فقط چند ساعت به سال تحویل مانده که ناگهان مدیر یتیم خانه بچه ها را به جایی بیرون از مدرسه برد معلوم بود که قرار است چندین روز از این جا بروند من که متوجه موضوع نبودم هی انتظار دخرک را می کشیدم تا اینکه سر انجام دیدم که بدن داره سبک میشه مثل یه پر کاه بوده و داشتم عین یه پرستوی مهاجر پر می کشیدم اون جا بود که فهمیدم من از زندان دنیا ازاد شدم و این بهترین اتفاق زندگی من بود اتفاقی که به من یاد داد که گاهی برای زندگی بهتر داشتن باید دنیایت را نابود کنی . حالا متووجه شدید که اون ماهی که مظلومانه روی تنگ شناوره هست چه قدر از شما جلو تر و خوشبخت تر هست .. پایان

  2. armanho 2 ماه قبل

    ماهی کوچولو از وقتی چشم باز کرده بود توی یه آکواریوم مغازه ی ماهی فروشی ،تو یه شهر دور از دریا زندگی می کرد اما به خاطر قصه های زیادی که از زیبایی و عظمت دریا شنیده بود عاشق دریا شده بود.آخه همیشه نزدیک غروب که می شد ماهی های پیر و لاک پشت قدیمی آکواریوم، برای بقیه از عظمت و زیبایی دریا، و قشنگی روزهایی که توی دریا زندگی کرده بودن، تعریف می کردن. به همین دلیل ماهی کوچولو مدتها بود یه آرزوی بزرگ توی دلش داشت .آرزو داشت دریا رو ببینه و توی دریا زندگی کنه . ماهی کوچولو همیشه منتظر یه اتفاق بود تا بلکه راهی به سوی دریا پیدا کنه .

    کم کم زمستون سپری شد و بوی بهار همه جا رو پر کرد. چند ساعت مونده بود به آغاز فصل بهار که بالاخره یه اتفاق خاص برای ماهی کوچولو افتاد . پسرکی شاد و مهربون ،ماهی کوچولو رو خرید و با خودش به خونه برد و توی یه تنگ کوچیک آب انداخت .مامان لبخندی زد و تنگ ماهی رو سر سفره ی هفت سین گذاشت .چند ساعت بعد، نزدیک تحویل سال، همه ی خانواده در حالیکه بسیار خوشحال بودن و لبخند می زدند، کنار سفره نشستند. تنها کسی که سر سفره اخم کرده بود، ماهی کوچولو بود که خیلی ناراحت بود .اصلا دلش می خواست گریه کنه .آخه به جای دریا، حالا توی یه تنگ کوچیک تر از آکواریوم گرفتار شده بود. ماهی کوچولو خبر نداشت که سر سفره ی هفت سین، لحظه ی تحویل سال، دعاش مستجاب می شه و به آرزوش می رسه .

    اما چون دید همه دارن دعا می کنن،او هم به صفحه ی باز قرآن که توی دستای مامان پسرک بود خیره شد و دعا کرد و آرزوشو گفت و تکرار کرد.

    هنوز دعاهای ماهی کوچولو تموم نشده بود که سال نو از راه رسید و همه همدیگر و بوسیدن و به هم تبریک گفتن . بعد از تحویل سال، بابا گفت حالا یه مژده براتون دارم . امسال تعطیلات عید می ریم لب دریا و حسابی آب بازی می کنیم .پسرک فریاد زد : آخجون ،دریا …دریا …،بعد نگاهی به ماهی کوچولو کرد و گفت :حتما تورو هم با خودم می برم و توی دریا می اندازم .دلم می خواد دریا رو به تو عیدی بدم. حالا ماهی کوچولو هم هورایی کشید و چنان شیرجه ای زد که از آب بیرون پرید و دوباره زیر آب رفت .

    سه روز بعد ماهی کوچولو از توی دستای پسرک پرید توی دریا و به آرزوش رسید .

    ماهی کوچولو سالهای زیادی توی دریا با شادی و نشاط زندگی کرد و همیشه لحظه ی تحویل سال رو توی دریا جشن عید می گرفت و به ماهیا می گفت موقع تحویل سال آرزوها برآورده می شه .

  3. Aliasghar85 2 ماه قبل

    بسم الله الرحمن الرحیم
    صدای ضربان قلبمو میشنیدم تک وتنها افتاده بودم تو یه ظرف شیشه ای که هیچ راه دررویی نداشت خودمو به این طرف و اون طرف زدم ولی بازم  فایده ای نداشت. یک دفعه دیدم یکی با دستش زد به شیشه سرم سوت کشید. یه پسر بچه بود اروم نگام میکرد اولش ترسیده بودم با خودم گفتم الانه که اذیتم کنه ولی نه اروم بود و مهربون داشت نگام می کرد.
    تو هوا شناور بود فک کنم نمیتونست بیاد زیر اب من تو دنیای خودم زیر اب بودم واون تو دنیای روی اب بامزه بود کاش میتونستیم از قشنگی دنیاهامون بگیم لبهاشو که تکون میداد هوا میرفت تو دهنش من نمیفهمیدم چی میگه ولی چشمهای معصومی داشت این شیشه ی سنگی رو با خودش برد وتوی یه سفره رنگارنگ  گذاشت چرا میگم سنگی چون واسه من عین سنگ سخت بود و واسه اون نازک تر از هر چی فکرشو بکنی. هر روز بهم سر میزد دیگه باهم دوست شده بودیم میومد بهم غذا میداد ولی حیف که نمیتونست حرف بزنه فقط دهنشو باز وبسته میکرد دوست داشتم اونم مثل من حرف بزنه و از تنهایی نجاتم بده. بعد از چند روزی که گذشت اومد ومنو با خودش برد به یه جایی مثل تنگ من, سفید بود با کلی عکس که بهش چسبیده بود  اونجا یه پنجره داشت که از اونجا اسمون معلوم بود خیلی با خونه من فرق میکردم من روی سرم پنجره داشتمو اون… منو توی یه ظرف شیشه ای خیلی بزرگ انداخت با اینکه دردم اومده بود کلی خوشحال بودم اخه این تنگ جدیده خیلی سبز بود شبیه دریا, کنار پنجره بود اینجا هم اسمون وخورشید  میدیدم هم کنار دوست جدیدم بودم درسته ماهی های دیگه نبودند ولی کنار دوست جدیدی بودم که اونم تنها بود و با اینکه حرف هامو متوجه نمیشد احساس میکردم خیلی بهم نزدیکه و کنارش خوشحالم…

  4. فاطمه وحید 2 ماه قبل

    امیدوارم از داستانم لذت ببرید :
    امروز هم مثل همیشه زل زدم بهش… به هم دیگه نگاه کردیم … اخه من همبازی دیگه ای ندارم و این بهترین دوست منه … امروز اون چشمای درشتش فرق کرده… ماهی قرمزم رو میگم…دو ساعت دیگه عیده و من خیلی خوا‌‌‌بم میاد تو چی ماهی کوچولو با او چشمای خیلی بزرگش بازم به من نگاه میکنه … سرم رو کنار تنگش میزارم و چشم هام رو میبندم …یه چرت کوچیک که مامان رو عصبانی نمیکنه؟
    یهویی از حواب میپرم فک کنم خیلی خوابیدم… نمی تونم ، نمیتونم دستم رو بلند کنم … اصلا دست من کو … چرا نمیبینمش … چرا …چرا من تو تنگم … چرا ماهی قرمز جای منه و به من زل زده …
    مامانم داره میاد اگه منو این جوری ببینه … اِ چرا مامانم داره ماهی قرمز رو ناز میکنه و رو صورتش بوس میکاره … یعنی دیگه من رو نمی خواد … مامان:دختر قشنگم ماهی برو حاضر شو تعطیلات عید تموم شده بریم این دخترماهی رو تو جوب بندازیم بعدش هم میریم پارک… چی، چی شد میخواد من رو بندازه دور ، منم دخترت مامان ، میخوایی من رو تو جوب بندازی 🙁
    انقدر جیغ زدم که از خواب بیدار شدم … نه واقعی نبود … خدا رو شکر … ماهی جون دوست من نمیزارم کسی بندازتت دور ، قربونت بشم …
    از اون روز به بعد کسی تنگ ماهی رو سر سفره هفت سین ما ندید و کسی نمی دونست اون چشمایی که زیر تخت من هست ، چیه 🙂

  5. hhhhhhhh_ 2 ماه قبل

    سلام من یه ماهی ام.البته نه از اون ماهی بزرگا که آدما بعضی از اون ها رو به عنوان غذا می‌خورند.من یه ماهی قرمز.میدونم شما که دارید این نامه رو می‌خونید انسانید.بذارید یکم از خودم براتون بگم.بر خلاف تصور بعضی از مردم ما ماهی های مقاومی هستیم و طول عمرمون کم نیست.حتی یکی از ماهی ها چهل و خورده ای سالشه.ما هم مثل شما شب ها می‌خوابیم.البته با چشم باز.بعضی ها فکر میکنند ما مغز نداریم که باید بگم اتفاقا ما حافظه ی خوبی داریم حتی پارسال یکی از دوستام رشته آبخیزداری قبول شد اما چون اقیانوس آرام قبول شد راهش دور بود نرفت.بگذریم.ما هم مثل همه ی موجودات زنده به غذا احتیاج داریم ولی متاسفانه بعضی از مردم ما رو توی تنگ بدون غذا رها میکنن.سرتون رو درد نیارم.من الآن توی یه آکواریوم زندگی می کنم.خداروشکر نسبتا راحتم.چون تقریباً بزرگه و دوستای زیادی دارم.یه ماهی اینجا هست که به خاطر سن و تجربه ی زیادش بهش میگیم پدربزرگ.
    پدربزرگ جاهای زیادی رفته و برای ما از اشتیاق بچه ها برای خریدن ما گفته.ما از یه طرف خوشحالیم و از یه طرف می‌ترسیم.قصدم از این نامه این بود که از شما بخوام با نگهداری درست از ما ترس ما رو از بین ببرید.ممنون

  6. امیر تاریوردی 2 ماه قبل

    ماهی قرمز م رون تنگ غمگین است
    نگاهش سرد و باله هایش سنگین است
    انگار غرق می شود در تنهایی
    دنبال هوایست درون تُنگ تَنگ
    گریان است چشماهای بی روح اش
    تمنای غذایی پس از این روزها
    شاید هوای کافی هم باشد
    عاقبت می پیوند به خدایش در بالا
    غذا و هوایی که دیگر نمی خواهد
    تنگ بی کران میهمان دار اوست دیگر
    بهتر از اینجا می توان پیدا کرد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

رمز خود را فراموش کرده اید؟