, ,
,

توضیحات

  • آن صبح مثل همه صبح های دیگر بود؛ مثل همه دی ماه های سال های قبل. در تمام طول مسیر مدرسه کتاب از دستم نمی افتاد. مثل همه صبح های امتحانی، به لحظه ای فکر می کردم که از امتحان بیرون آمده ام و یک نفس راحت می کشم. توی مدرسه هم همان حال و هوای همیشگی برقرار بود. همه سرها توی کتاب بود و صفحه ها تندتند ورق می خوردند و سوال ها مرور می شدند. داشتم با عجله آخرین صفحه ها را مرور می کردم که با صدای بهت زده دوستم به خودم آمدم که می گفت: وااااااای، داری تاریخ می خونی؟ امروز که امتحان تاریخ نداریم! 
  • احساس می کردم زمان متوقف شده است. انگار حیاط مدرسه دور سرم می چرخید. خشکم زده بود و حتی نمی توانستم بپرسم پس چه امتحانی داریم؟ همان لحظه چشمم به کتابش افتاد. روی جلدش نوشته بود: مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر. کتاب تمام همکلاسی هایم همین بود… 
  • دوستان نوجوان، ادامه این داستان را در ده سطر بنویسید و برایمان بفرستید.

مهلت شرکت در مسابقه

  • ۱۵ دی

جوایز

  • نفر اول ۵۰ هزار تومان
  • نفر دوم ۳۰ هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه های ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)
  • ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها
  • ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com
  • ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha

اعلام نتایج

برنده این مسابقه آقای سجاد نظری هستند و مبلغ ۵۰ هزار تومان به ایشان تقدیم خواهد شد.

بعید می دانم هیچ کدام از ما کتابی درسی به نام مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر داشته باشیم! همین نشان می دهد قرار است با یک داستان سورئال (تخیلی) سر و کار داشته باشیم. انتظار داشتیم شما از همین نشانه استفاده کنید و داستان را با همین سبک پیش ببرید اما همه شما داستان را به سبک رئال (واقعی) پیش بردید.

اما دلیل انتخاب برنده چه بود؟ بیشتر شما در پایان داستان نشان دادید که خواب بوده اید و همه چیز را در خواب می دیدید. از این پایان بندی برای یک داستان تخیلی تا به حال زیاد استفاده شده است و مخاطب فکر می کند نویسنده نتوانسته پایان بندی مناسب را پیدا کند که اینطور داستان را جمع کرده است. اما شما که این توانایی را دارید پس بهتر است استفاده از این پایان بندی را در مورد همه داستان هایتان از ذهن تان بیرون کنید و به فکر یک پایان بندی دیگر باشید! اینکه به دانش آموز فرصت دوباره داده شود و پایان بندی هایی از این دست هم خیلی واقعی و قابل پیش بینی هستند اما پایان بندی سجاد قابل قبول تر بود و باعث شده بود داستانش یک "اتفاق" داشته باشد.

 

برچسب ها:
11 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. مهسا مقدم 6 ماه قبل

    سلام و خسته نباشيد – آن صبح مثل همه صبح هاي ديگر بود؛ مثل همه دي ماه هاي سال هاي قبل. در تمام طول مسير مدرسه كتاب از دستم نمي افتاد. مثل همه صبح هاي امتحاني، به لحظه اي فكر مي كردم كه از امتحان بيرون آمده ام و يك نفس راحت مي كشم. توي مدرسه هم همان حال و هواي هميشگي برقرار بود. همه سرها توي كتاب بود و صفحه ها تندتند ورق مي خوردند و سوال ها مرور مي شدند. داشتم با عجله آخرين صفحه ها را مرور مي كردم كه با صداي بهت زده دوستم به خودم آمدم كه مي گفت: واااااااي، داري تاريخ مي خوني؟ امروز كه امتحان تاريخ نداريم!
    احساس مي كردم زمان متوقف شده است. انگار حياط مدرسه دور سرم مي چرخيد. خشكم زده بود و حتي نمي توانستم بپرسم پس چه امتحاني داريم؟ همان لحظه چشمم به كتابش افتاد. روي جلدش نوشته بود: مروري بر اكتشافات جادوگران معاصر. كتاب تمام همكلاسي هايم همين بود…
    تا مدتي كه گذر زمان برايم مفهومي نداشت و به سختي ان لحظات قابل هضم شدن بود از پوزخند دوستان و همكلاسيهايم بيشتر حرصم مي گرفت تا اشتباه خودم سعي در جمع و جور كردن خودم كردم و با تلقينات به خودم اعتماد به نفسم را باز يافتم هنوز چند دقيقه ي به زمان امتحان مانده بود كتاب يكي از دوستان را گرفتم و با مرور كردن سريع برگها مطالب كتاب را ياد اوري سطحي نمودم سر جلسه كه رفتيم اظطراب و استرس شروع شد خودم هم هر كاري مي كردم كه ارام شوم نمي توانستم برگه هاي امتحان را كه شروع به خواندن كردم سوالات به زبان ديگري بود و برايم نا اشنا با ناراحتي به خانم معلم مي خواستم شكايت كنم و اما ديگر هر چه صدا مي زدم هيچ كسي متوجه نمي شد خيلي عصباني شده بودم و صدايم را بلند تر كرده بودم اما فايده ي نداشت كه نداشت تا اينكه مادرم را ديدم با تكان دادنم مرا از صندلي كه خوابيده بودم بيدارم كرده بود دير شده خوابت برده بود زود برو براي امتحان كه اين همه خواندي حداقل جا نماني دخترم ، فقط سرم را ماساژ مي دادم

  2. fatemehshahrsabzi 6 ماه قبل

    آن صبح مثل همه صبح های دیگر بود؛ مثل همه دی ماه های سال های قبل. در تمام طول مسیر مدرسه کتاب از دستم نمی افتاد. مثل همه صبح های امتحانی، به لحظه ای فکر می کردم که از امتحان بیرون آمده ام و یک نفس راحت می کشم. توی مدرسه هم همان حال و هوای همیشگی برقرار بود. همه سرها توی کتاب بود و صفحه ها تندتند ورق می خوردند و سوال ها مرور می شدند. داشتم با عجله آخرین صفحه ها را مرور می کردم که با صدای بهت زده دوستم به خودم آمدم که می گفت: وااااااای، داری تاریخ می خونی؟ امروز که امتحان تاریخ نداریم!
    احساس می کردم زمان متوقف شده است. انگار حیاط مدرسه دور سرم می چرخید. خشکم زده بود و حتی نمی توانستم بپرسم پس چه امتحانی داریم؟ همان لحظه چشمم به کتابش افتاد. روی جلدش نوشته بود: مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر. کتاب تمام همکلاسی هایم همین بود… چشمانم را باز و بسته کردم.یعنی خواب میدیدم؟واقعا عجیب بود این کتاب را تا به حال ندیده بودم پس چگونه میخواستم ان را امتحان بدهم به دوستم زهرا نگاهی کردم و گفتم دارید سر به سرم میزارید؟با نگاهی متعجب گفت چطور؟تو که این کتاب رو از حفظی گفتم من؟ گفت اره دیگه خود تو . دوباره گیج نگاهش کردمو گفتم کتابو بده من یه نگاهی بندازم ولی اون نمیداد و میگفت خودم هنوز تمومش نکردم. با حرص کتابو از دستش کشیدمو فرار کردم و اونم دنبال من می دوید توی بوفه مدرسه قایم شدمو کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن کتاب جالبی بود یه چیزی بین زیست و جادو یه چیزایی راجب هوش مصنوعی و انسان های رباتی باور نکردنی بود ولی من فقط سه صفحه رو خونده بودم ک صدای زنگ امتحان بلند شد و مجبور شدم از بوفه بیام بیرون وبرم سر جلسه امتحانی که از یه کتاب قطور فقط سه صفحه رو خونده بودم .سر جلسه که نشستمو و برگه رو برداشتم انگار معجزه شده بود جواب همه سوالات رو بلد بودم با این که تا حالا اون سوالات رو ندیده بودم داشتم از خوشحالی بال در میوردم که با صدای مامانم که میگفت پاشو دخترم از امتحان جا میمونی از خواب پریدم.

  3. fzb139 6 ماه قبل

    آن صبح مثل همه صبح هاي ديگر بود؛ مثل همه دي ماه هاي سال هاي قبل. در تمام طول مسير مدرسه كتاب از دستم نمي افتاد. مثل همه صبح هاي امتحاني، به لحظه اي فكر مي كردم كه از امتحان بيرون آمده ام و يك نفس راحت مي كشم. توي مدرسه هم همان حال و هواي هميشگي برقرار بود. همه سرها توي كتاب بود و صفحه ها تندتند ورق مي خوردند و سوال ها مرور مي شدند. داشتم با عجله آخرين صفحه ها را مرور مي كردم كه با صداي بهت زده دوستم به خودم آمدم كه مي گفت: واااااااي، داري تاريخ مي خوني؟ امروز كه امتحان تاريخ نداريم!احساس مي كردم زمان متوقف شده است. انگار حياط مدرسه دور سرم مي چرخيد. خشكم زده بود و حتي نمي توانستم بپرسم پس چه امتحاني داريم؟ همان لحظه چشمم به كتابش افتاد. روي جلدش نوشته بود: مروري بر اكتشافات جادوگران معاصر. كتاب تمام همكلاسي هايم همين بودکتابش را گرفتم و همراه او به مطالعه کتاب مشغول شدم جملات کتاب برایم مبهم بود با مرور كردن سريع برگها مطالب كتاب را ياد اوري سطحي نمودم یک صفحه از کتاب در مورد کاترین وجادوگری او بحث کرده بوده او همسر یک جواهرفروش فرانسوی بود، کاترین ادعا می کرد از کودکی قادر به دیدن آینده بوده و برای همین مشهور شد.با خودم اندیشیدم کاش میشد من هم مثل کاترین می توانستم روش های خاص سوالات امتحانی را کشف کنم واز این امتحان با موفقیت ونمره خوب ،بیرون بیام ادامه داستان را خوندم که نوشته بود کاترین تصمیم گرفت با استفاده از روش های خاص و جادوگری، مردم را فریب دهد و از آنها پول بگیرد.بیشتر مشتریان کاترین افراد ثروتمندی مثل شاهزاده ها بودند و او با ادعای خواندن خطوط کف دست آنها، درباره آینده شان اطلاعاتی می داد کاترین همه این کارها را با کمک دخترش انجام می داد تا اینکه بالاخره به اتهام جادوگری دستگیر شد و در نزدیکی پاریس در آتش سوزانده شد.به نظر من این کار هم ارزشی ندارد انسان باید تلاش کند تا موفق شود هرچه بیشتر می خواندم کمتر میفهمیدم قلبم داشت از حرکت می ایستاد چند دقيقه ي به زمان امتحان نمانده بودزنگ به صدا در آمد همه با شادمانی وارد جلسه شدند افسوس می خوردم از مطالعه عمیق شب قبلم که از بی دقتی کتاب تاریخ رو مطالعه نمودم .سرم درد گرفته بود. اهمیت و جایگاه بصیرت، روشن بینی و درک درست از شرایط و فضاهاست؛که انسان موفق می شودولی بی دقتی کردم با خود گفتم بهتره جایی بنشینم که کسی مرا نیبند واز دست همکلاسی هایم نگاه کنم به سرعت خودم رو به ته جلسه رسوندم جایی که مراقبین امتحان توجهی نمی کردندمریم دانش اموز خوب کلاس در جلو من بود از او التماس کردم هرچه بلدی بلند بخون ودرشت بنویس تا من از رودست تو نگاه کنم اوحواسش به برگه خود بود اوضاع در اوایل خوب بود با اطمینان نشستم صندلیم را کمی جلو کشیدم تا بتونم سوالات مریم را ببینم برگه ها پخش شد از سوالات امتحانی هیچ سوال بلد نبودم خواستم تقلب کنم مریم مشغول نوشتن بود هر چه نگاه کردم متوجه نشدم چی نوشته ،چون فاصله صندلی ما زیاد بودسرم را فشاردادم درد بدی در سرم پیچیده بود می خواستم پرواز کنم تا از شر این امتحان خلاص شوم. نفسم به شماره افتاده بود ناگهان دستان سردم را بین دستان مادر احساس کردم دستانم در کوره ای درحال ذوب شدن بود مادر گفت: تو چرا اینقدر یخی دخترم؟ عیب نداره فدات بشم بلند بشو وقت نمازه بعد باید کتابت رو مرور کنی برای امتحان امروز،با خوشحالی نفس عمیقی کشیدم و این افکار مسموم را از خودم دور کردم خدارا شکر کردم این وقایع برای من در خواب اتفاق افتاده بلند شدم وضو گرفتم نماز خواندم .آماده شدم برای مرور درسم.

  4. پویا اصلانی 6 ماه قبل

    آن صبح مثل همه صبح های دیگر بود؛ مثل همه دی ماه های سال های قبل. در تمام طول مسیر مدرسه کتاب از دستم نمی افتاد. مثل همه صبح های امتحانی، به لحظه ای فکر می کردم که از امتحان بیرون آمده ام و یک نفس راحت می کشم. توی مدرسه هم همان حال و هوای همیشگی برقرار بود. همه سرها توی کتاب بود و صفحه ها تندتند ورق می خوردند و سوال ها مرور می شدند. داشتم با عجله آخرین صفحه ها را مرور می کردم که با صدای بهت زده دوستم به خودم آمدم که می گفت: وااااااای، داری تاریخ می خونی؟ امروز که امتحان تاریخ نداریم!
    احساس می کردم زمان متوقف شده است. انگار حیاط مدرسه دور سرم می چرخید. خشکم زده بود و حتی نمی توانستم بپرسم پس چه امتحانی داریم؟ همان لحظه چشمم به کتابش افتاد. روی جلدش نوشته بود: مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر. کتاب تمام همکلاسی هایم همین بود…
    با صحبت دوستم به خودم امدم و پرسیدم چقدر تا امتحان مانده
    گفت : فقط یک ربع
    هنوز باورم نمیشد خودم را میزدم بلکه از خواب بلند شوم
    که دوستم دستم را گرفت و گفت تو بیداری بهتره به خودت بیای و فکر یک راهکار باشی
    به فکر فرو رفتم
    هر دفعه کلمه تقلب در ذهن من خطور می کرد ولی من تا بحال تقلب نکرده بودم و جز درسخونای کلاس بودم
    گریه ام درامده بود و نمی دانستم چه کنم
    زنگ امتحان زده شد و راهی جز تقلب نداشتم
    روی میز ها نشستیم خانم معلم برگه ها را روی میز گذاشت و توضیهاتی داد ولی انقدر ترسیده بودم که هیچکدام را گوش ندادم
    با شروع شدن امتحان سکوت بر کلاس حکمران شد
    و من منتظر موقعیتی برای تقلب بودم
    از برگه سارا و مریم می توانستم تقلب کنم اما واقعا دور بودند منتظر بودن مراقب از ما دور شود که یکهو مراقب از کلاس بیرون رفت
    من سریع بلند شدم و تند تند از برگه سارا می نوشتم سارا تعجب کرده بود و من هم چاره ای نداشتم که یکهو با فریادی به خودم امدم که مراقب مرا دیده و دیگر دیر شده بود چشمام سیاهی می رفت و گیج شده بودم . مراقب برگه را گرفت و مرا به دفتر فرستاد .
    گریه ام افتاده بود و تیکه تیکه برای معلم توضیح میدادم
    معلم دستانم رو گرفت و گفت :خونسرد باش عزیزم چیزی نشده حالا آروم برام توضیح بده چی اتفاقی افتاده

    نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف کردم
    در اخر معلم گفت : تو دانش اموز باهوش و‌ درسخونی هستی و من یک فرصت دیگه بت میدم تا بتونی جبران کنی
    از خوشحالی اشک تو چشمانم جمع شد و تشکر کردم
    و برای امتحان آماده شدم

  5. Mzb1322 6 ماه قبل

    آن صبح مثل همه صبح های دیگر بود؛ مثل همه دی ماه های سال های قبل. در تمام طول مسیر مدرسه کتاب از دستم نمی افتاد. مثل همه صبح های امتحانی، به لحظه ای فکر می کردم که از امتحان بیرون آمده ام و یک نفس راحت می کشم. توی مدرسه هم همان حال و هوای همیشگی برقرار بود. همه سرها توی کتاب بود و صفحه ها تندتند ورق می خوردند و سوال ها مرور می شدند. داشتم با عجله آخرین صفحه ها را مرور می کردم که با صدای بهت زده دوستم به خودم آمدم که می گفت: وااااااای، داری تاریخ می خونی؟ امروز که امتحان تاریخ نداریم!احساس می کردم زمان متوقف شده است. انگار حیاط مدرسه دور سرم می چرخید. خشکم زده بود و حتی نمی توانستم بپرسم پس چه امتحانی داریم؟ همان لحظه چشمم به کتابش افتاد. روی جلدش نوشته بود: مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر. کتاب تمام همکلاسی هایم همین بود..یه احساس دستپاچگی و هول شدن بهم دست داد کتابش رو گرفتم و نگاهی به کتاب انداختم تعداد صفحات کتاب دویست صفحه بود که برای نوبت اول صد صفحه باید می خواندیم کتاب را باز کردم تا بخوانم موضوع آن در باره غیب گویی ، سِحْر ،جادو بود.غیب گویی: یک عمل جادوگری مشهود است که هدف آن دادن اطلاعات دربارهٔ گذشته، حال و آینده است. این کار اغلب با ابزاری انجام می‌شود. انواع غیب گویی عبارتند از:طالع بینی، فال‌گیری و تفسیر فال یا طالع انجام می شود مطالب زیاد بود نمی توانستم در نیم ساعت بخوانم از جادوگری های قرون وسطی تا این زمان همه نظریه داده بودنظریه دانشمندانی که اصلا با اسم آنها آشنا نبودم فرضیه‌ها و نظریه‌های جادوشناسی راخواندم چیزی متوجه نشدم چون برخی فرمول ها را لاتین نوشته بود با خود گفتم کاش میشد من هم از راه غیب گویی ، پی به وجود سوالات می بردم فقط همان سوالات را می خواندم صدای زنگ ، یه احساس ترس و هول شدن به من دست دادخواستم کتاب را بردارم و زیر دستم قرار دهم که دم سالن امتحان که رسیدم مدیر مدرسه به همه بچه ها زیر دستی داد تا همه از آن استفاده کنن جای همه مشخص بود طبق حروف الفبا باید می نشستیم متاسفانه من در ردیف اول بودم برگه ها پخش شد سوالات هیچکدام واضح نبود دستم می لرزید دستخط من از نستعلیق به میخی سومری تغییر حالت داده بود می خواستم داد بزنم هرچه سعی کردم تا به چپ وراستم نگاه کنم واز رو برگه دوستان نگاه کنم نشد مغزم در حال صوت کشیدن بوداز استرس نفس نفس می زدم که ناگهان یکی صدایم کرد فاطمه پاشو چرا به هیجان افتادی ؟چی شده؟ بلند شدم و خدا را شکر کردم که ازآن لحظه امتحان مشکل ، در خواب بودم .نمازم نزدیک بود قضا شود که سریع نماز خواندم .با اطمینان نگاه به برنامه امتحان کردم خیالم راحت شد آن کتابی که شب قبل خواندم تاریخ بود.

  6. hamrah125 6 ماه قبل

    آن صبح مثل همه صبح های دیگر بود؛ مثل همه دی ماه های سال های قبل. در تمام طول مسیر مدرسه کتاب از دستم نمی افتاد. مثل همه صبح های امتحانی، به لحظه ای فکر می کردم که از امتحان بیرون آمده ام و یک نفس راحت می کشم. توی مدرسه هم همان حال و هوای همیشگی برقرار بود. همه سرها توی کتاب بود و صفحه ها تندتند ورق می خوردند و سوال ها مرور می شدند. داشتم با عجله آخرین صفحه ها را مرور می کردم که با صدای بهت زده دوستم به خودم آمدم که می گفت: وااااااای، داری تاریخ می خونی؟ امروز که امتحان تاریخ نداریم!
    احساس می کردم زمان متوقف شده است. انگار حیاط مدرسه دور سرم می چرخید. خشکم زده بود و حتی نمی توانستم بپرسم پس چه امتحانی داریم؟ همان لحظه چشمم به کتابش افتاد. روی جلدش نوشته بود: مروری بر اکتشافات جادوگران معاصر. کتاب تمام همکلاسی هایم همین بود..
    هنوز سردر گم بودم و تمام نیروی مغزم انگار خاموش شده بود نفس عمیقی کشیدم مانند نفس کشیدنی درفضا . دلم می خواست که چشمانم را ببندم این کار را هم کردم و سعی کردم درون ذهنم متمرکز شوم و به دنبال راه حل باشم کمی که به خودم آمدم فهمیدم که اصلا من این کتاب را در کل زمان تحصیلی در دست هیچ کس نه دیده و نه شنیده بودم داشتم خودم را آرام می کردم که صدای زنگ مرا به خودم آورد چشمانم را که باز کردم دیدم بچه ها همه دورم جمع شده اند و می گویند زیاد هل نکن این یک شوخی بود و بعد همه زدند زیر خنده . عجب روزی بود آن روز هیچ وقت فراموشش نمی کنم کتاب اکتشافات جادوگران معاصر کتابی بود که پدر علی چاپش کرده بود اولین تالیف اش برای گروه سنی نوجوان و به تعداد بچه های کلاس هم برای ما فرستاده بود و علی هم دوست صمیم من بود که بسیار دوستش داشتم وبابت هدیه و غافلگیری ماهرانه اش از او تشکر کردم و بعد آقای ناظم از همه ما با در دست داشتن این کتاب عکس گرفت و برای همه ما در فضای مجازی فرستاد.

  7. یراقی 6 ماه قبل

    س نتیجشو بزارید زودتر لطفا

  8. سجاد نظری 6 ماه قبل

    ادامه….
    حالا این داستان برای من بعد از سالها و فارغ التحصیل شدن از دانشگاه بسیار تازه است این کتاب و حکایت امتحانی که قرار بود داشته باشد راستش خیلی کتاب خوب بود تلفیق بود از معجزه های خدا و تفکر بشر و خلاصه کلی مطلب تازه که تا قبل از آن کتاب نمی دانستم آن قدر تمیز و مرتب نگه اش داشته ام که هیچ کس نمی تواند حدس بزند عمر کتاب چقدر است می خواهم با یک ماجرای دیگر کتاب اکتشافات جادوگران معاصر را به پسرم هدیه بدهم البته حالا در یک مجموعه است زیرا پدر علی با اشتیاق مردم برای دنباله کردن کتاب چند جلد دیگر کتاب را نیز در سالهای بعد منتشر کرد راستش دوست دارم همه بدانید کتاب بهترین دوست من است حتی اگر قرار باشد امتحانش را بدهم .

  9. پویا 6 ماه قبل

    اما پایان ماجرای من با بخشیدن معلمان تمام شد نه خواب

  10. پویا 6 ماه قبل

    و یک سوال دیگر برنده دوم چه کسی انتخاب شد

  11. نویسنده
    nojavanha.com 5 ماه قبل

    کاربر عزیز “پویا”
    دوست نوجوانم، ممنونم از توجه ات.
    البته در بخشی از پاسخ گفته شده که “اینکه به دانش آموز فرصت دوباره داده شود و پایان بندی هایی از این دست هم خیلی واقعی و قابل پیش بینی هستند” بنابراین اگرچه داستانت را با خواب بودن راوی تمام نکرده ای اما باز هم به یک پایان بندی جذاب نرسیده ای.
    و اما در پاسخ به این سوال که گفته ای نفر دوم چه کسی بود؟ چون سایر داستان ها تقریبا در یک سطح بودند نفر دومی نداشتیم. البته بعضی از شرکت کننده ها در قسمت هایی از داستانشان از تخیلاتی کوچک استفاده کردند که قابل تحسین است و نشان می دهد با کمی تمرین و خواندن می توانید داستان های تخیلی هم بنویسید.
    موفق باشید
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید