, ,
,

توضیحات

  • مامان گفت: بلند شو دیگه. چقدر می خوابی؟
  • برای سومین بار این حرف را زده بود. بعد هم به سرعت به آشپزخانه برگشت تا کارهایش را ادامه بدهد.
  • پتو را روی سرم کشیدم و توی دلم گفتم: لعنت به این شانس، روز جمعه هم نمی شه خوابید. بعد با لج بیشتری گفتم: باید مهمونداری کنیم!
  • گفتم: خدایا، نمی شد یه امروزو نامرئی می شدم؟ کسی منو نمی دید و کاری به کارم نداشت؟
  • مامان دوباره در اتاق را باز کرد. داشت می گفت: مگه نمی گم بلند… که حرفش را قطع کرد. بعد چند بار اسمم را صدا زد و با خودش گفت: کی بلند شد که من ندیدم. بعد خطاب به من گفت: کجا رفتی پس؟ از دست تو. صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد: زود حاضر شو الان مهمونا میرسن. ظهر شد.
  • و دوباره از اتاق بیرون رفت.
  • پتو را کنار زدم و نگاهی به دست هایم کردم.
  • هیچی نمی دیدم! مامان هم مرا ندیده بود. واقعا نامرئی شده بودم!
  • بعد چه اتفاقی افتاد؟ این داستانک را نهایتا تا ده خط برایمان ادامه بدهید. یادتان باشد از روایت و پایان بندی های جذاب استفاده کنید.

مهلت شرکت در مسابقه

  • ۱۰ بهمن ماه (به دلیل اینکه تعداد شرکت کنندگان مسابقه به حدنصاب نرسیده است این مسابقه تا ۲۰ بهمن تمدید شد)

جایزه

  • ۵۰ هزار تومان

شرایط شرکت در مسابقه

راه های ارسال پاسخ

  • ارسال پاسخ از طریق دیدگاه (کادر انتهای صفحه)
  • ارسال پاسخ به آدرس ایمیل info@nojavanha.com
  • ارسال پاسخ به آیدی تلگرام @site_nojavanha
  • ارسال پاسخ از طریق شبکه اجتماعی نوجوان ها

اعلام نتایج

برنده این مسابقه آقای امیر انصاری‌فر هستند.

دلیل انتخاب: این مسابقه از آنهایی بود که انتخاب برنده اش سخت بود! همه جواب ها نقاط مثبت قابل توجهی داشتند. از موقعیت های طنزی که بعضی هایتان ایجاد کرده بودید تا فضاسازی های گیرای برخی دوستان دیگرمان. بنابراین مجبور شدیم کمی سخت گیر تر باشیم تا بتوانیم برنده را انتخاب کنیم.

در مسابقه «امتحان عجیب» هم بعضی از دوستانمان از پایان بندی «خواب دیدن» استفاده کرده بودند و در این مسابقه هم بعضی از کاربران از همین پایان بندی استفاده کردند. آنجا هم گفته بودیم که این پایان بندی یک پایان بندی قوی و حرفه ای نیست و مخاطب فکر می کند چون نویسنده نتوانسته پایان داستانش را جمع کند و به نتیجه برساند، با یک «از خواب پریدن» همه چیز را حل می کند. بنابراین این پایان بندی نه فقط برای این داستان بلکه برای همه داستان های دیگری که می نویسید ضعف محسوب می شود.

داستان های دیگر هم پایانی معمولی و قابل پیش بینی داشتند اما پایان بندی امیر ضربه ای دارد که باعث می شود داستانش در ذهنمان ماندگار شود.

داستان ارسالی آقای انصاری فر

خونه و مهمونیو بیخیال شدم گفتم حالا امروز با من یا بدون من میگذره بعدا جریانو توضیح میدم بهشون بذار از این موقعیت استفاده کنم مگه آدم چنبار میتونه نامرئی بشه . هرچی فک کردم که چیکار میتونم بکنم چیزی به ذهنم نرسید آخه خیلی هول شده بودم نفسم داش بند میومد تاحالا تو رویاهم با همچین چیزی مواجه نشده بودم . زودی زدم بیرون . به سر کوچمون نرسیده بودم که دیدم در یه خونه بازه . خونه ی یکی از همکلاسیهام بود . همیشه بهش حسودیم میشد . بقیه ی بچه ها هم همینطور . تک بچه بود .خونه ویلایی داشتن هفصد متر!! از بچگی همیشه هرچی میخواست داشت . یه چیزی منو بسرعت کشید اونجا . از حیاط رد شدم همینطور که وارد خونه میشدم از داخل صدا میومد : حسیییییین(اسم اون همکلاسیم) چی شد پس بدو دیگه نیم ساعتم از وقتشون گذشته . حسین : اومدم اومدم داشتم دنبالشون میگشتم احتمالا بابا دیشب جابجاشون کرده. داخل اتاق که شدم حسینو دیدم درحالی که داشت یه مشت قرص با یه لیوان آب میداد به مادرش که روی تخت افتاده بود و سرم و از این دستگاه مستگاها بهش وصل بود . مادرش وقتی حسین ۵ سالش بود تو یه تصادف بد قطع نخاع شده بود ! نتونستم تاب بیارم از اونجام زدم بیرون . همینطور که تو فکر بودم و داشتم از خیابون سر کوچمون رد میشدم گفتم برگردم خونه با اینکه کسی منو نمیبینه و متوجهم نمیشه اما میتونم بشینم یه دل سیر مامانمو نگاه کنم . وقتی برگشتم از رو زمین جدا شدمو با سرعت کشیده شدم تو آسمون … امان از حواس پرت . راننده ی نیسان منو ندید . آخه نامرئی شده بودم…

 

برچسب ها:
7 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. elim 5 ماه قبل

    به سرعت برق زدم بیرون از اتاق . یه موز برداشتم و لم دادم به مبل . مامان هنوز توی آشپزخانه مشغول آماده کرد وسایل پذیرایی بود که زنگ در رو زدن. مامان با غرغر که باز این پسر کجاست رفت سمت در. بهترین فرصت بود که انتقامم رو از این مهمونای سرزده بگیرم. توی کسری از ثانیه یه عالمه وسیله برای خرابکاری پیدا کردم.پونز برای صندلی عمو، چکش برای له کردن ماشین اسباب بازی های علی ، کارد برای خط و خش انداختن روی ماشینشون و…همه چیز برای نقشه ام آماده بود. آی آی این چی بود ماااماااان و پارچ آبی که توسط مامان جان برای بیدار کردنم روی صورتم ریخت. فکرکنم فرشته هام میدونستن جنبه نامرئی بودن ندارم

  2. مجید رجبی وردنجانی 5 ماه قبل

    همه جا سرد شد؛ بدنم از سرما میلرزید و دنیا دور سرم میچرخید؛ دوباره پتو را روی خودم کشیدم و با ترس به سقف آبی اتافم نگاه میکردم؛ ترس هر لحظه مرا احاطه و بر ذهنم غلبه میکرد؛ صدای زوزه باد فضای اتاقم را پر کرده بود و مرا به سمت پنجره فرا میخواند، در همین حال چشمانم را بستم و به آرامی سوره اخلاص را زمزمه کردم، صدای تپش قلبم هر لحظه کاهش می یافت و دیگر چیزی را نمی دیدم، چهره خندان پدرم همان روز که به من گفت: دخترم میرم دشمنا رو بکشم و زود بر میگردم رو تجسم کردم، هیچ گاه اشک های مادرم را در آن لحظه فراموش نکردم؛ پدرم به من میگفت: دختر من باید دکتر بشه و به مردمش خدمت کنه، به سرعت چشمانم را باز کردم و به سمت راهرو شتابان در حرکت شدم و مادرم با دیدن رنگ پریده ام مرا بغل کرد و گفت: “دخترم باز خواب پدرت رو دیدی!” به مادرم گفتم: “دلم براش تنگ شده”؛ مادرم با مهربانی در گوشم زمزمه کرد و به سمت قفسه سینه ام زد و گفت: “پدرت همیشه در قلبته و مراقبته”.

  3. Iman6 5 ماه قبل

    یواشکی در اتاق رو باز کردم و رفتم تو آشپزخونه. شیرینی ها،شکلات ها ومیوه ها، همه مرتب چیده شده و استکانها به طرز قرینه ای توی سینی ردیف شده بود. سماور قل قل می کرد و قوری دربرداشته کنارش آماده بود. به محض اینکه مادرجان آشپزخونه رو ترک کرد بنده شروع کردم به انتقام گرفتن. آی مادرجان که این همه خوراکی خوش مزه رو قایم می کردی، کجایی؟کجایی؟خلاصه نه تو تمیزکاری کمک کردم، نه تو پذیرایی نه هیچی. تازه وقتی مهموناهم اومدن خیلی شیطنت کردم و با خودم خندیدم. مثلا اونقد هی کانال تلوزیون رو عوض کردم که آخرش خاموش کردنش. اما چشمتون روز بد نبینه. پسرخاله کوچیکم شروع کرد به گریه کردن و بهونه گرفتن. مامان جان منم که فکر میکرد من رفتم خونه همسایه، دست پسرخالم رو گرفت و برد تو اتاقم. وااای نه!! هرچی اسباب بازی داشتم ریخت جلوش. اصغرآقا و پیکان جوانانش، تیله هایی که تو کوچه باهاشون مسابقات بین المللی برگزار میکردم، حتی مداد شمعی هایی که خودم از ترس تموم شدنشون اصلا ازشون استفاده نمیکردم. مادربزرگم همیشه میگفت: آشپز که دوتا شد…نه ببخشید، می گفت: به روباه گفتن شاهدت کیه گف….نه اینم نبود!! خلاصه منظورش این بود که همیشه شرایط یه جور نمیمونه. داشتم زارزار گریه میکردم. واقعا طاقت نداشتم ببینم کله اصغر آقا رو از تنش جدا کرد. تاخواستم کلمو بکوبم به دیوار یهو مامانم داد زد: هیچ کاری که نکردی خپل خوابالو…لااقل پاشو برو دم در مهمونا اومدن.

  4. حسین باهوش 5 ماه قبل

    از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.پس از مدتی شادی کردن به صورتیکه مامانم اصلا متوجه حرکت من نشود از اتاق بیرون رفتم. کلاه قرمز خود را سرم کردم و از خانه بیرون رفتم. اول از همه به پارک محله رفتم و بچه ها را اذیت کردم. بعد آقای معینی همسایه مان را حسابی ترساندم و خیلی به شیطنت پرداختم.پس از مدتی به خانه برگشتم . مادرم را دیدم که گریه میکرد و به پلیس هایی که اطرافش بود می‌گفت :« بچه من فقط دوازده سالشه.نکنه گروگان گرفته باشنش. نکنه از خونه فرار کرده رفته باشه زیره ماشین . خدا لعنتم کنه بچه از خواب بیدار کردم.» دلم نمی‌خواست گریه اش را ببینم. ای کاش این آرزو را نمی‌کردم. ناگهان از خواب پریدم و وقتی مادرم را دیدم خوشحال شدم

  5. كيميا 5 ماه قبل

    يكم ترسيده بودم همينجور داشتم خودمو نگا ميكردم گلهاي رنگي قاليچه اتاق زير پام معلوم بود واي خدا جونم الان چيكار كنم يهو صداي زنگ در اومد انگار مهمونا رسيدن اوووف ملوس خانم با بچه بي ادبشم اومده كاش انقد جرعت داشتم اين بچه ملوس خانم و تا دلم ميخواست تربيت ميكردم حيف كه مامان نميذاره خواستم برم درو باز كنم يه سلامي كنم هرچي دست مينداختم دستگيره دستم نميومد از اونجا كه از فضاي بسته ترس داشتم دادو بيداد كردم كسي صدامو نشنيد دور گرفتم خودمو بكوبم تو در بشكنه چشمو بستم با سرعت اومدم چشمو باز كردم يهو خودمو تو بغل اقا اصغر شوهر ملوس خانم ديدم انگار نه انگار كه من بغلشم نگا كردم مامان ماشين قرمزه كه دايي علي برام گرفته بود و دسته بچه ملوس خانم داده بود اونم داشت ميشكوندش عصبيم كرده بود رفتم بزنمش هرچي ميزدم تو سرش اصن حس نميكرد مامان داشت ابميوه رو ميچرخوند ك نوبت به بچه ملوس خانم شد مامان كه سيني رو پايين اورده بود سيني رو كشيدم زد تو دهن بچه ملوس خانم خودم كه از خنده نفسم بالا نميومد بيچاره ملوس خانم رنگش پريده بود سرگرم تلوزيون شدم داشتم فوتبال ميديدم يهو اقا اصغر زد شبكه رو عوض كرد منم زود رفتم كليد تلوزيون و زدم خاموش شه بيچاره اصغراقا هي روشن ميكرد من كليدو اينور ميزدم خاموش شه ملوس خانم اومد بياد پيش تلوزيون گلدون رو زير تلوزيوني رو پرت دادم رو پاش اخ دردش اومد بيچاره اقا اصغر رنگش مثه گچ سفيد شده بود انگار خونوادگي امروز نفرين شده بودن ميوه هارو گذاشتن اخ جون گيلاس من عاشق گيلاسم همين كه سبد ميوه ها ديدمش همشو چيدم تو بشقاب كنار مبل داشتم ميخوردمش و به مهمونا ميخنديدم كه مات بردن به مبل و ساكت شده بودن مامانو نگا ميكردم بالا سرم اه اه نگار خيلي عصبيه بيچاره حتما داره دونه هارو ميشموره داشتم همينجوري ميخوردم كه مامان دستمو گرفت اي داد و بيداد انگار زمان ارزوم تموم شده بود مامان زير لب بهم گفت بي ادب وروجك بذا مهمونا برن حاليت ميكنم از ترس مامان گوشه هال كز كردم و منتظر بودم تا اخر شب كه مهمونا برن و مامان تنبهم كنه كاش الان خدا بازم ارزوهامو ميشنيد و دل مامان و به رحم بياره بخدا قول ميدم ديگه از اون بي ادبيا نكنم

  6. كيميا 5 ماه قبل

    يكم ترسيده بودم همينجور داشتم خودمو نگا ميكردم گلهاي رنگي قاليچه اتاق زير پام معلوم بود واي خدا جونم الان چيكار كنم يهو صداي زنگ در اومد انگار مهمونا رسيدن اوووف ملوس خانم با بچه بي ادبشم اومده كاش انقد جرعت داشتم اين بچه ملوس خانم و تا دلم ميخواست تربيت ميكردم حيف كه مامان نميذاره خواستم برم درو باز كنم يه سلامي كنم هرچي دست مينداختم دستگيره دستم نميومد از اونجا كه از فضاي بسته ترس داشتم دادو بيداد كردم كسي صدامو نشنيد دور گرفتم خودمو بكوبم تو در بشكنه چشمو بستم با سرعت اومدم چشمو باز كردم يهو خودمو تو بغل اقا اصغر شوهر ملوس خانم ديدم انگار نه انگار كه من بغلشم نگا كردم مامان ماشين قرمزه كه دايي علي برام گرفته بود و دسته بچه ملوس خانم داده بود اونم داشت ميشكوندش عصبيم كرده بود رفتم بزنمش هرچي ميزدم تو سرش اصن حس نميكرد مامان داشت ابميوه رو ميچرخوند ك نوبت به بچه ملوس خانم شد مامان كه سيني رو پايين اورده بود سيني رو كشيدم زد تو دهن بچه ملوس خانم خودم كه از خنده نفسم بالا نميومد بيچاره ملوس خانم رنگش پريده بود سرگرم تلوزيون شدم داشتم فوتبال ميديدم يهو اقا اصغر زد شبكه رو عوض كرد منم زود رفتم كليد تلوزيون و زدم خاموش شه بيچاره اصغراقا هي روشن ميكرد من كليدو اينور ميزدم خاموش شه ملوس خانم اومد بياد پيش تلوزيون گلدون رو زير تلوزيوني رو پرت دادم رو پاش اخ دردش اومد بيچاره اقا اصغر رنگش مثه گچ سفيد شده بود انگار خونوادگي امروز نفرين شده بودن ميوه هارو گذاشتن اخ جون گيلاس من عاشق گيلاسم همين كه سبد ميوه ها ديدمش همشو چيدم تو بشقاب كنار مبل داشتم ميخوردمش و به مهمونا ميخنديدم كه مات بردن به مبل و ساكت شده بودن مامانو نگا ميكردم بالا سرم اه اه نگار خيلي عصبيه بيچاره حتما داره دونه هارو ميشموره داشتم همينجوري ميخوردم كه مامان دستمو گرفت اي داد و بيداد انگار زمان ارزوم تموم شده بود مامان زير لب بهم گفت بي ادب وروجك بذا مهمونا برن حاليت ميكنم از ترس مامان گوشه هال كز كردم و منتظر بودم تا اخر شب كه مهمونا برن و مامان تنبهم كنه كاش الان خدا بازم ارزوهامو ميشنيد و دل مامان و به رحم بياره بخدا قول ميدم ديگه از اون بي ادبيا نكنم

  7. Aliasghar85 5 ماه قبل

    به نام خدا
    …اولش ترسیدم ولی بعد با خودم فکر کردم چه خوب اینطوری بهترم هست هرچقدر دلم بخواد میتونم بخوابم کسی کاری به کارمم نداره.
    مامانم چند بار صدام زد ولی جوابی نشنید اومد تو اتاق دید نیستم با خودش گفت:بیا بلند نشو رفته تو کوچه بازی کنه از دست این بشر نمیدونه امروز کی مهمونمونه …
    خندیدم پتو رو کشیدم روی سرم ولی از هیجان خوابم نبرد پریدم رفتم توی حال مامان تو اشپزخونه داشت میوه ها رو تمیز میکرد منم رو مبل ها کلی بپر بپر کردم که یهو مامانم اومد ببینه چه خبره قلبم وایستاده بود اومد ولی منو ندید خندیدم و دوباره شروع کردم. از روی میز چندتا کلوچه برداشتم اخ جون کشمشی بودن دیگه مامان نمیگفت که کم بخور دندونات خراب میشه مامان اومد داخل حال دید نامرتبه مثل همیشه یه اوف کرد وشروع کرد به تمیز کردن منم از این فرصت ناب استفاده کردم و رفتم سر یخچال تا بستنی بردارم ولی از شانس بدم تموم شده بود با خودم فکر کردم بهتره برم مغازه از اونجا بردارم کسی که منو نمیبینه کیف میده.
    خیلی جالب بود سلام کردم ولی اقا رضا نه صدامو شنید ونه منو دید با خنده رفتم سراغ یخچال شروع به خوردن کردم یه یک ساعتی اونجا درگیر بودم چندتا پفک برداشتم و به اقا رضا گفتم الان که نه ندارم ولی قول میدم پولشو بعدا بیارم وتو یه موقعیت مناسب از مغازه زدم بیرون.
    خونه که رسیدم چیزی دیدم که باورم نمیشد ماهان پسر عموم از شیراز اومده بود خونمون. مامانم بهم نگفته بود وگرنه اصلا بیرون نمیرفتم دویدم سمتش دادزدم ماهان ماهان ولی اصلا نگام نکرد یادم اومد که اصلا اون منو نمیبینه. شنیدم که به مامانم میگفت زن عمو حامد کجاست نگفتین بهش من میام از بابا قول گرفتم که باهم بریم شهربازی و بعد رفتن داخل خونه اعصابم خورد شده بود گریه میکردم همونجا کنار در نشستمو شروع کردم به زار زدن اخه ماهانو خیلی وقته ندیده بودمش دوس داشتم باهم بازی میکردیم . از ته دلم از خدا خواستم کمکم کنه. قول دادم که دیگه تنبلی نکنم. یهو بابام از در اومد بیرون رفت سمت ماشین عمو وچمدونارو برداشت و برگشت گفت چرا دم در نشستی گریه میکنی ماهان اینا اومدن. باورم نمیشد اشکامو پاک کردم گفتم بابا منو میبینی؟بابا گفت اره پسرم پاشو اون کیف کوچیکه رو بردار بریم بالا پیش مهمونا وبعد رفت . خندیدمو کیفو برداشتم یه نگاه به اسمون کردم وگفتم خدایا شکرت قول میدم قول میدم سر قولم بمونم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید