, ,
,

تنش لرزید. نه از آن که دست در جیب گرمش کرده بود، بلکه از صدای قرچ و خرچ زرورق های درون جیبش، تنش لرزید. در جایش میخ کوب شد. یک لحظه صبر کرد و ذهنش را خالی کرد. کلید در را چرخاند. خانه ساکت بود. همان طور  که انتظار داشت برادرش به مدرسه رفته بود و مادرش در خانه همسایه ها می پلکید. نه برای این که کار واجبی داشته باشد نه! فقط برای وقت گذرانی. این عادت همسایه ها شده بود که از وقتی بچه ها و شوهرهاشان به بهانه کار و مدرسه و دانشگاه از خانه بیرون می زنند در خانه هم جمع شوند…

با احساس سردرگمی عمیقی وارد حال شد. سست و خمیده به سمت اتاقش حرکت کرد. در اتاق را باز کرد. آهسته کلید برق را زد. بی حس و گنگ زل زد به اتاق ساده ای که همدم شادی ها و غم هایش بود. در اتاق را بست و دو بار قفل کرد. به سمت تخت حرکت کرد و با همان لباس های بیرون روی تخت خزید. احساس سردرگمی آزارش می داد. هیچ وقت این طور بی حس نبود. بی اختیار باز هم دست در جیبش کرد. صدای قرچ قرچ روی اعصابش بود. با حرص آن شی پوشیده از زرورق را از جیبش خارج کرد و با خشم به مهره ها می نگریست. صدای زرورق حرصش را چند برابر می کرد. مهره ها را بین انگشتانش فشرد و سنگینی شدیدی را در سینه اش حس کرد. بغض گلویش را گرفت. آرام کف دستش را باز کرد و مهره ها از زرورق کف دستش ریخت. زرورق ها را جدا کرد و روی زمین انداخت. اشک هایش همزمان روی صورتش غلتید. بغضش بیش تر شد و با صدای بلند ترکید. احساس تنهایی شدیدی می کرد. کمی که گریه کرد آرام شد. صدای بلند سلام کردن نیما برادرش قلبش را فشرد. این که نیما …

صدای آرام مادرش دوباره اشک را مهمان چشمانش کرد. صدای نشاط  گفتن مداوم نیما مجبورش کرد که با وجود استرس سنگینی که داشت بلند شود و به سمت در اتاق برود. انگار که اولین بار بود با نیما روبه رو می شد. آهسته و سست در را باز کرد و به نیما که متعجب به او زل زده بود نگریست. نیما با تعجب گفت: نشاط؟؟؟؟ خوبی؟ در اتاقتو چرا قفل کردی؟

ساکت زل زد به چشمان عسلی و درشت نیما و فکر کرد که چرا هیچ وقت دقت نکردم؟؟؟؟

صدای نیما دوباره به گوشش رسید: نشااااط! با توام

بی حوصله نیما را کنار زد و به سمت توالت حرکت کرد. وارد توالت شد و پای سینک دستانش را پر از آب خنک کرد و به صورتش پاشید. احساس بهتری داشت  اما هنوز ته حلقش سنگینی بغض را حس می کرد. در توالت را باز کرد و بیرون رفت. مادرش را دید که نگران و پر استرس به او زل زده بود. حس غریبگی وحشتناکی به او دست داد. هه مامان!

مادر با صدای نگرانی گفت: نشاط آفرین؟؟ چی شده مامان؟

با صدایی پر از خش گفت: هیچی…

مادر: یعنی چی فداتشم؟ واسه هیچی این طور بهم ریخته ای؟؟؟؟

احساس خشم یک باره گرمای شدیدی به بدنش منتقل کرد. پوزخندی زد و با سرعت به سمت اتاقش رفت و بی توجه به نشاط گفتن های مادرش در را محکم بست و قفل کرد. پشت در سر خورد و نشست. مغزش از این همه احساس بد و شک و بیچارگی در حال انفجار بود. صدای پچ پچ مادرش و نیما از پشت در به صورت نامفهومی به گوشش می رسید. به گذشته پرتاب شده بود. صدای خنده های کل خانواده شیطنتای خودش و نیما خنده هاشان… غرق در گذشته و خوشی هایش صدای نشاط گفتن پدرش را شنید. این صدا تمام آرامش دنیا را به دلش سرریز می کند. بلند شد و در را باز کرد و زل زد به مرد مقتدر و همیشه محکم و مهربان روبرویش. پدرش با اخم کمرنگی به او نگریست و با دستش سر نشاط را بلند کرد و گفت: چی شده بابا؟؟ همین یه حرف کافی بود تا نشاط بشکند. با صدای بلند حین گریه گفت: باباااا. چرااااا؟

پدر به سمتش گام بلندی برداشت و هیکل باریک و شکننده نشاطش را در آغوش کشید و در مقابل نگاه نگران ناهید آرام پلک زد و در را با پا بست. چند دقیقه گذشت تا نشاط  آرام تر شد. او را به سمت تخت هدایت کرد و سر دختر معصوم همیشه شیطانش را با عشقی پدرانه بوسید و گفت: جونم بابا؟چی شده نشاط بابا؟

نشاط  به مهره های افتاده روی زمین زل زد. پدر رد نگاش را گرفت و به مهره های رنگ و رو رفته ای که سال ها کابوس او  بودند نگریست. در آنی قلبش تپید. اما با آرامش به نشاط نگریست و دستش را در دست گرفت و گفت: خب؟؟؟؟

نشاط  زهرخندی زد و با چشمانی پر از اشک و صدایی پر از بغض گفت: خب؟ بابا خب؟ تو چرا؟ تو که از همه بهم نزدیک تر بودی چرا ازم پنهون کردی؟تو که تا همین لحظه با وجود تمام حقیقت هنوزم بیش تر از همه دوست دارم چرا؟؟؟ با فریاد گفت: چرا من؟؟؟؟ چرا نشاط؟؟؟؟

پدر با اقتدار همیشگی اما دلی پر از غم برخاست و مقابل پنجره رو به حیاط با صفا و پر از گل ایستاد و گفت: دلم واسه نگاه معصومت ضعف می رفت بابا… دلم انتخابت کرد.. من نشاطمو گرفتم و دلم دو تیکه شد….

نشاط با حرص وسط حرف پدرش پرید و با صدایی که از بغض می لرزید گفت: دلت نیومد؟ چطور دلت اومد ۲۴ سال زبون به کام بگیری؟؟؟ چطور دلت اومد جلو چشات قد بکشم بدون این که یکم عذاب وجدان داشته باشی؟؟؟؟ بابا چطووووووررررر؟؟؟

پدر با صدایی گرفته گفت: شرمندتم بابا. من بد کردم با تو و دلت…

نشاط دلش از این همه صداقت و غم صدای پدرش گرفت و گفت: بابا شرمندگیت چیو عوض میکنه؟…

پدر دقایقی به نشاط پژمرده اش نگریست و بی حرف از اتاق خارج شد. صدای کنجکاو چش شده نیما به گوشش رسید. در دلش گفت چرا به نیما نمیگن؟ میخوان اونو هم گول بزنن؟ و از این حرفش ترسید. چرا این طور شده بود؟ چطور راجع به عزیزترین های زندگیش این طور فکر می کرد؟کسانی که قطعا بدون آن ها زنده نمی ماند. چرا چنین چیزی آن طور او را از عزیزانش دور کرده بود؟؟؟ در افکار آزار دهنده اش غوطه ور بود که در اتاقش با شدت باز شد و نیما با صورتی متعجب وارد شد و گفت: نشاط؟ بابا چی میگه؟ راسته؟

نشاط با پوزخند گفت: چی راسته؟

نیما با من من گفت: این که… خب این که تو…

نشاط  دیوونه وار فریاد زد: آاااااااااارههههه راسته راسته که من خواهرت نیستم. راسته که من سر رااااهیم…

نیما بهت زده و آهسته گفت: نه…

در یک تصمیم آنی نشاط برخاست و به سمت در اتاق هجوم برد و با همان سر و وضع آشفته به سمت در حال دوید. همه بهت زده به نشاط گریان می نگریستند. انگار مغزشان فرمان نمی داد. نیما بلند داد زد: نشااااط

نشاط از حال خارج شده و به در حیاط رسید آنقدر حالش بد بود که سرمای هوا تاثیری بر التهاب وجودش نداشت.در را با حرص باز کرد و فقط میخواست از آنجا خارج شود.پا برهنه وراد کوچه شد و پدر و نیما پشت سرش.به وسط  کوچه رسیده بود که با حسین روبرو شد.دو ماهی میشد که شیرینی خورده ی هم بودند. تنش لرزید بیشتر و بیشتر شکست.حسینش عشقش را هم از دست میداد در دل فریاد زد:خدااااااا… اشکهایش بی محابا فرو می ریخت بی اختیار مقابل حسین ایستاد و به چشمان غمگین و متعجب حسین نگریست…

با گریه گفت:حسین…

حسین قدمی به سوی نشاطش برداشت و با تمام وجود تمام زندگیش را در آغوش کشید و گفت:جونم آروم باش عشقم نشاطم..چند دقیقه گذشت تا نشاط آرام شود پدر و نیما با تاسف به نشاط لرزان مینگریستند…نشاط با خجالت و حس بدی از حقارت از حسین جدا شد حسین دستش را گرفت و به سمت ماشینش کشاند.نشاط سست و لرزان در ماشین نشست  و حسین به سمت پدر نشاطش رفت لحظاتی صحبت کردند و سپس به سمت ماشین بازگشت…نشاط آرام و در خود فرو رفته به حرکات آ؛رام حسین می نگریست حسین آهسته گفت:امشب میبرمت پیش خونه خودمون تو پیش مامان بمون من میرم واحد پایین خب؟…

اشکی از چشمان نشاط چکید و حسین کلافه ماشین را به کناری کشید و رو به نشاط گفت:نشاطم عشقم آروم باش.چته تو آخه؟؟خب چی شدخ مگهبخدا هیچی عوض نشده

نشاط با گریه گفت:واقعا؟؟؟؟هوم؟واقعا عوض نشده؟یعنی واست اصلا مهم نیست که همسر آیندت یه بچه سر راهیه؟میدونی دیگه هیچی مثه قبل نیس؟من هویت ندارم؟من خانواده ندارم؟من بی کسم؟حتی معلوم نیست حرومزادم یا نهههههه؟؟؟؟….

جمله آخر را فریاد زد و هق هق کرد.حسین عصبی دستی به ته ریشش کشید و گفت:این چه حرفیه؟نشاط آروم باش انقد خودتو داغون نکن عزیزم….

نشاط با پوزخند گفت:آره حرومزاده بودن خیلی عادیه که آروم هم باشم آره خیلی عادیه…

حسین عصبی دا زد:بسه…بس کن تو حرومزاده نیستی…

نشاط گریان گفت:هستم…

حسین با بغض:نه عشقم نه زندگیم تو حرومزاده نیستی نفسم…

نشاط:از کجا میدونی؟؟؟اصلا تو چی میدونی؟

حسین لب زد:همه چیو…

و با سرعت به سمت خانه حرکت کرد.مادرش از همه چیز خبر داشت و نشاط برای او با حسینش فرقی نداشت و منتظر چنین روزی بود…وقتی به خانه رسیدند ترس تمام وجودش را پر کرده بود حسین دست نشاطش را گرفت و گفت:نشاط آروم باش…چرا انقد می ترسی؟اصلا از کی میترسی از چی؟؟؟مامان که هیولا نیست بار اولم نیست که ترو میبینه…

نشاط آهسته و سرد گفت:اما بار اوله که می فهمه من بچه ی پدر مادرم نیستم.. پدر مادر را با تاکید و تمسخر گفت..

حسین کلافه پوفی کشید و با تحکم گفت:اینطور نیست بیا بالا واست توضیح میدم…

نشاط عصبی فریاد زد:چیو توضیح میدی؟؟؟اصن تو چی میدونی که بخوای توضیح بدی؟؟؟

از صدای فریاد نشاط  نیلو خانم با سرعت به حیاط رفت و نگاهی به نشاط آشفته و سپس حسین برافروخته انداخت…

نشاط با دیدن نیلو خانم بغض کرد و آرام سلام داد.نیلو خانم با محبت جلو آمد گفت:سلام به روی ماهت مامانجون چی شده دخترکم؟

حسین کلافه گفت:مامان لطفا نشاطو ببرین بالا من چن دقیقه دیگه میام و دور از چشم نشاط به مادرش چشمکی زد و عقب گرد کرد…نیلو خانم آرام دست سرد نشاط را گرفت و او را با خود بالا برد نشاط روی اولین صندلی نشست و به چرزهای بلند گبه ی فانتزیه زیر پایش زل زد…چقدر ممنون این زن مهربان و با درک و فهم بود که کوچکترین سوالی از او نپرسید اما نمیدانست که این زن از تمام حقایق با خبر است و آنطور مادرانه با او رفتار میکند…

لحظاتی بعد نیلو جون با لیوانی پر از چای سبز وارد حال شد و آنرا به دست نشاط داد و با مهربانی گفت:گلم نشاط جان بخور گرم شی… صدایدر خبر از آمدن حسین داد…حسین رو به مادرش گفت:شام آمادس مامان؟؟؟

نیلو جون:آره قربونت برم الان براتون میارم..و به آشپزخانه رفت…

حسین روبروی نشاط روی مبل تکی نشست و آهسته گفت:امشب پیشمون باش فردا میریم بیرون…

نشاط وسط حرفش پرید و گفت:بسه…تو چی میدونی؟چی از زندگیم گذشتم میدونی که من نمیدونم؟بگو هرچی میدونی باید بهم بگی…

حسین با مهربانی گفت:نشاط جان تو الان حال مساعدی نداری آروم شو بخواب صبح میبرمت بیرون باهم صحبت می کنیم…

نشاط لجوج پا کوبید:نعععععععع همین الان باید بگی…

حسین کلافه گفت:گفتم فردا…الان حالت خوب نیست عزیزم..

نیلوجون با ناراحتی با نشاط گریان می نگریست و به خودش اجازه ی دخالت نمیداد..حسین از جا برخاست و به آشپزخانه رفت و آهسته گفت:مامان شما بیا باهاش صحبت کن…لج کرده میخواد بدونه همه چیو همین الان…

صدای نشاط از پشتش بلند شد:حقم نیست؟؟؟حقم نیست بدونم که من کیم؟؟؟که از کجا اومدم؟؟

نیلوجون به سمت نشاط رفت و با اخم به حسین گفت:حقشه…باید بدونه…

حسین با حرص گفت:مامان…شما دیگه چرا؟شما که میدونید حالش مساعد نیست…

نشاط با حرص گفت:من از تو خیلی سرحالترم…

حسین برای آرام ماندن چشمانش را بست و آروم و کلافه گفت:حداقل بذار شام بخوریم بعد برات توضیح میدم…

نشاط سری تکان داد و سر میز نشست…شام مادرانه و گرم مامان نیلو با استرس نشاط و سکوت حسین و لبخندای نیلو جون خورده شد.نیلو جون به حسین چشمکی زد و شروع به جمع کردن میز کرد…حسین دست نشاط را گرفت و به اتاق نشیمن برد…روبروی نشاط نشست و زل زد به چشمان تخس و مشکیه نشاطش که پر از دلهره بود..ئنشاط با استرس گوشه ی ناخونش را میجوید حسین اخم کرد:نکن…گوشه ی ناخونتو نکن زخم میشه…

نشاط کلافه گفت:بگو دیگه…

حسین نفس عمیقی کشید و خواست شروع به صحبت کند که نشاط پرسید:تو از کجا میدونی؟؟؟

حسین آهسته:من از اول همه چیزو میدونستم حتی مامان نیلو همه چیزو میدونست…

نشاط سکوت کرد و غمگین تر شد که حسین میدانست و او نمیدانست…

لحظاتی در سکوت گذشت و حسین گفت:نشاط بابات داره میاد اینجا میخواد خودش همه چیزو تعریف کنه برات عزیزم…

نشاط بی رحمانه گفت:چیو تعریف کنه؟؟؟با چه رویی؟؟؟تعریف کنه که من سر راهیم؟؟؟

حسین آرام گفت:نشاط تو اشتباه میکنی چنین چیزی نیست…انقد عجول نباش و فقط صبر کن..

نشاط سرش را روی دستانش روی میز گذاشت و پر از احساس غم و سردرگمی چشمانش را بست…حسین از دیدن نشاطش در این حالت بغضش گرفت…از جای برخاست و به حال رفت…به سمت در حیاط رفت و از خانه خارج شد و منتظر پدر نشاطش شد…

دقایقی بعد نور اتومبیل پدر نشاط که داخل کوچه پیچیده بود چشمانش را زد…پدر نشاط پیاده شد و نگران و پر از غم به سمت حسین گام برداشت..با هم دست دادند و پدر آهسته گفت:نشاطم خوبه؟؟

حسین سری تکان داد و گفت:فکر میکنه سر راهیه…نمیدونم کی این فکرو تو سرش انداخته…اصلا از کجا فهمیده؟؟

پدر:میدونم کار کیه…پووووف…

حسین تعارفی زد و هر دو داخل شدند پدر احوالپرسیه مختصری با نیلو خانم کرد و با شرمندگی به سمت اتاق نشیمن حرکت کرد…آرام در را باز کرد و با دیدن نشاط مهربانش تنها دخترش در آن حال و روز دلش شکست و هزار تکه شد..به سمت نشاطش رفت و آرام و پدرانه سر دخترکش را نوازش کرد…نشاط پر از حس آرامش و امنیت نفس عمیقی کشید و دلش از اینهمه مهر پدری آرام شد…پدرش آرام پشت میز کنار نشاط نشست و دست ظریف و کشیده نشاط را در دستش گرفت و نوازش کرد…نشاط سرش را بلند کرد و به پدرش نگاه کرد…پدر سر نشاط را بوسید و او را تنگ در آغوش گرفت…نشاط امید و انگیزه اش به زندگی بود بعد از…

نشاط آهسته از آغوش پدرش خارج شد و منتظر به او نگریست…

پدر آرام و پر بغض شروع به صحبت کرد:

چشمات نگاه معصومت لبخندات همش عین اونه..پر از انگیزه ی زندگی پر از امید  و پر از پشتکار برای رسیدن به تمام آرزوهاش…تنها فرقش با تو این بود که اون بلند پرواز و عاشق قدرت بود و تو نیستی…دلم واسه نگاه مشکیو پر نازو تخسش میرفت..اونقد دلم میخواستش که اونهمه مشکلات جلو راهمو نمیدیدم و فقط دو تا گوی مشکی و سرتق میدیدم که با جیغو داد حقشو میگرفت…تک خندی زد و ادامه داد:عین خودت…

نه گفتنای باباش و مخالفت خانواده ی من به اینکه در حد هم نیستیم و اون یه نازپروردستو غرق تو خوشیو ثروت و فخر فروشی و تنها مشکلش ست کردن رنگ لاکش با رژشه باز هم منو از پا ننداخت اونقد شیفته اش بودم که جونمم واسش میدادم…

بالاخره بعد از اونهمه اصرار و جدا از تحقیر شدنای خودمو خانوادم و عیب گرفتن از تک تک اجزای ظاهریم  و حتی دسته گل شب خواستگاری تونستنم بدستش بیارم…دوران عقد فوق العاده ای داشتیم خاطراتی که بعد از اینهمه سال هنوز واسم عزیزن چون احساسم بکر و پاک بود واقعا عاشقش بودم…وقتی وارد زندگی شدیم کم کم مشکلاتی که خانوادم میگفتن داشتن خودشونو نشون میدادن…اما هنوز اونقد عاشق مهرآرا بودم  که کوتاه میومدم و چشم پوشی میکردم…من توانایی خرید ماشین نداشتم در حالیکه اون یه ماشین مدل بالا زیر پاش بود وقتی مجرد بود…خونه ی من با اینکه مال خودم بود اندازه ی یک اتاق

عمارت خونه ی پدریه مهر آرا بود…سختیا بم فشار میاورد اما کوتاه نمیومدم…تا اینکه حامله شد وقتی خبردار شدم غم و شادی باهم به قلبم سرازیر شدن…شادی واسه اینکه بابا میشدم واسه اینکه ثمره ی عشقمون بوجود اومده بود واسه اینکه داشتم بچه دار میشدم و غم واسه اینکه چطور از پس مخارجش بربیام…من یه دانشجوی کارمند با یه حقوق پاره وقت بودم…هنوز خودمو نگرفته بودم..اون مدت شدیدا کار میکردم که حداقل مهرآرا احساس کمبودی نکنه…بالاخره بابا شدم یه بابا با دوقلو خوردنی و ناز…

جرقه ای در ذهن نشاط زد…اما سخن پدر اجازه ی ادامه ی فکر کردن را از او گرفت…

:یک دختر و یک پسر..دختره شبیه مهرآرا بود و پسرم شبیه خودم…مهرآرا گفت که اسمتو بذاریم نشاط آفرین قبول کردم و اسم پسر رو من گذاشتم نارین…روزای خوبی بود زندگی با وجود سختیاش دوتا موجود دوست داشتنی بهم هدیه داده بود…حدودا شیش ماهی گذشته بود که درسم تموم شد و بیشتر کار میکردم و وضع مالیم خیلی بهتر شده بود…برای دل مهرآرا پولامو جمع کردمو ماشین خریدم که انقد واسه رفت و آمد اذیت نشه…اما نمیدونستم با اینکار گور هممون رو میکنم..مهرآرای من با یکم بهتر شدن وضع مالیمون دیگه مثل قبل به زندگیمون نمی رسید دیگه توجهش کم شده و بود و غرق شده بود تو مهمونیای زنونه و

رفیقاش و از هرچیزی عیب میگرفت در حالیکه تا چند وقت پیش تو همون خونه زندگی میکرد و با وضعیتی حتی بدتر و عاشقانه باهام بود و احساس رضایت میکرد…واسه بهتر شدن اوضاع چند روزی بردمش مسافرت بدون بچه ها.فکر میکردم از بچه داری خسته شده …همه چی خوب بود اما با برگشتنمون دوباره همه چی عین قبل و حتی بدتر از قبل شد.دوستاش دویه ش میکردن که این کیه باهاش ازدواج کردی چرا حاضری با خفت زندگی کنی…وضع طوری شده بود که حتی به طرز صحبت کردنم عیب میگرفت.. هیچیو قبول نداشت حتی من و حتی بچه هایی که ازم داشت…مدام باهم بحث داشتیم اما واسه اینکه عاشقش بودم کوتاه میومدم تا اینکه

یک روز که روز قبلش با هم دعوا افتاده بودیم وقتی از سرکار برگشتم خونه دیدم تو  بطرز فجیعی زار میزنی و خونه بهم ریخته اس و اثری هم از مهرآرا و نارین نیست…مهرآرا رفته بود و من و با یه دنیا ترس و تنهایی و تو تنها گذاشته بود…همه جی تموم شده بود…چیزی که نباید اتفاق میفتاد افتاده بود…سه روز بعد احضاریه دادگاه درخواست طلاق مهرآرا اومد در خونه…من هرگز حاضر نبودم طلاقش بدم من عاشقش بودم…خیلی تلاش کردم که برش گردونم اما مهرآرا غرق شده بود غرق دوستاش مهمونیا بچه بازیاش زندگیه نکبتی که اسمشو میذاشت مدرن…پدرش تهدیدم کرد اگه طلاقش ندم هر دوی شما رو ازم میگیره

و میفرسته اونور آب..میدونستم که اینکارو میکنه…طلاقش دادم یادم نمیره طوری خوشحال بود که انگار من زندانیش میکردم و شب و روز میزدمش…نمیشناختمش مهرآرا دیگه اون مهرآرای قبل نبود…طبق قانون چون دو سالگیتون گذشته بود به من می رسیدین اما من هنوزم مثل اون سنگدل نشده بودم…ترو که روز به روز بیشتر شبیه مهرآرا بودی قبو لکردم و نارین رو دادم بهش…اما تمام این سالها ازش خبر داشتم همیشه قلبم دو تیکه بوده و هست…بعد از یه مدتی که تو مدام پیش مامان و یاسمن بودی با رفتن به کلاسای مشاوره و روانشناسی تونستم خودمو جمع و جور کنم…یواش یواش مهرآرا رو از دلم بیرون میکردم

و کار و بارم بهتر شده بود به امید تو و برای تو زندگی میکردم…تا اینکه نسترن وارد زندگیم شد…اون همکارم بود اما اونقد بی ریا و آروم بود که ناخودآگاه آروم میشدی…باهاش آشنا شدم یه دختر معمولی با یه خانواده متوسط مثل خودم داشت نامزدش معتاد بود و ازش طلاق گرفت…با وجود تو حاضر شد با من ازدواج کنه…وجود ناهید اونقد خوب بود که سختیا رو فراموش کردم…تو این سالها همیشه دنبال نارین بودم قد کشیدنشو شباهت بی اندازش به خودم رو همه رو یواشکی و دم مدرسه میدیدم…گاهی دلم پر میکشید بغلش کنم اما نمیشد…اون یه بچه بود و فکر میکرد من مردم…نمیدونم چرا اون حرفا رو بهت زد

و خواسته آزارت بده که تو سر راهی هستی اما میدونم بی اندازه شیطونه و مهربونه…شایدم داشته اذیتت میکرده…

نشاط آرام گفت:میخوام ببینمش…

پدر:نارینو؟؟…

نشاط سری به نشانه ی نه تکان داد و گفت:نه مهرآرا…

پدر یکه ای خورد و گفت:چرا؟…

نشاط:چرا نارینو خواست و منو نه؟؟؟چرا نارین باید پیش اون باشه و من نه؟؟مگه من چه فرقی با نارین داشتم؟؟

عصبی ادامه داد:بابا هضم این چیزا خیلی سخته…نمیتونم درک کنم که اینهمه سال مامان نسترن مامان خودم نبوده و انقد عاشقانه بم محبت میکرد اونقد نگرانم بود و با پوزخند ادامه داد:مامان واقعیم منو گذاشت و پسرشو برداشت و رفت حتی یه خبر اینمه سال ازم نگرفت…چرا؟..بابا بذار ببینمش… پدر سری تکان داد و گفت:باشه…

آن شب نشاط با آرامبخش به خواب رفت…چن روز گذشت و نشاط که با سبز شدن نارین بعنوان کسیکه قاصد سر راهی بودنش در سر راهش ماجرا را فهمید..حرکت نارین تنها شیطنتی بود که با وجود ۲۵٫۶سال سن همچون کودکی پر شر و شور بود و اصلا هم مثله نشاط برایش ناراحت کننده نبود و بلکه بسیار سرگرم کننده بود و حتی فکرش را نمیکرد پدرش زنده باشد و تنها فکر میکرد که نشاط تنها خواهرش به فرزند خواندگیه خانواده ای درآمده بود اصلا نارحت نبود…او با تعاریف مادرش به همین اطلاعات ناقص دست یافته بود و مهرآرا نیز همچون علی سالها نشاط را از دور می دید و حسرت میخورد که ای کاش آنقدر خام و بی

عاطفه نبود و حال با دیدن تنها دخترکش بطور تصادفی یا حتی تقدیری در نزدیکیه دانشکده ی نارین شدیدا متاثر شده بود و با گفتن حقایقی هرچند ناقص سعی کرد دل بی قرارش را آرام کند…

یک هفته بعد..

یک هفته همچون یک عمر برای نشاط گذشته بود…و همچنین برای مهرآرایی که با خبر آوردن نارین به لودگی که دختذک سرتق خواستار دیدار اوست…

علی ناهید و در نهایت نشاط دست در دست پدر با صلابتش در حالیکه بهترین لباسهایش را پوشیده بود و تق تق پاشته های کفشش در فضای باغ زیبا طنین انداز میشد به سمت عمارت سفید حرکت میکرد…نارین با یه دست لباس اسپرت خانگی فسفری طوسی جلوی در ایستاده بود و چمانش شیطنت را فریاد میزدند…قلب نشاط محکم میکوبید…وقتی به در عمارت رسیدند نارین با شیطنت لبخندی زد و گفت:سلام…

علی با لبخند با قد بلند پسرک شیطانش نگریست و دستش را جلو برد و نارین به سرعت با پدرش دست داد…و سپس دستش را مقابل نشاط دراز کرد و نشاط اخم کرد و نارین گفت:سلام خانم مهندس…البته کاغذی…

علی خندید و به نشاط اشاره زد که دست دهد…نشاط با نارین دست داد و سریع دستش را پس کشید..هر سه وارد شدند و سپس نارین در کنار نشاط راه افتاد و آهسته گفت:خودتو واس من نگیر هر چی باشه خواهر برادریم من آدم بسیار راحتیم اصلا ام حوصله ی تخس بازیاتو ندارم نشاط…

نشاط با حرص گفت:تو یه دروغگوی بیشعوری…دروغ مسخره ی تو منو دیوونه کرد…

نارین با اخم گفت:نگو که باور کردی؟؟؟

نشاط عصبی روش را برگرداند و به سمت پدرش پا تند کرد و نارین خندان به دنبالشان…به سالن رسیدند و نشستند بعد از دقایقی زنی با موهای شرابی قد بلند و چهره ای بی اندازه شبیه نشاط وارد سالن شد کت و شلواری زیبا و بسیار شیک تنش بود…با بغض به سمت نشاطش رفت و زل زد به جوانیه خودش…خواست نشاط را در آغوش بکشد که نشاط عقب کشید و اخم کرد…مهرآرا تلخ خندی زد و کنار نارین نشست و گفت:خوبی دخترم؟؟

نشاط شمشیر را از رو بسته بود و با پوزخند گفت:به مرحمت شما خانم سعادت…

مهرآرا از این حاضرجوابی یکه ای خورد و گفت:فکر کنم بدونی ماجرا چیه و من مادر واقعیتم…

نشاط تن و برنده جواب داد:مادر بودن به به دنیا آرودن نیست به تربیتیه که به من یاد دادن به بزرگ کردنمه اسم مادر مهم نیست مهرشه که به اون اسم ارزش میده که تو وجود شما نبود…

علی فشاری به دست نشاط آورد و گفت:مودب باش…

نشاط از کوره در رفت:مودب بابا؟؟؟ادب؟؟نه باباجون اینجا دیگه موقع احترام گذاشتن نیست این زن زندگیه ۳ نفرو بخاطر خواسته هاش به فلاکت کشوند…مهرآرا سعادت مادر من نیست هیچ نسبتی با من نداره من ی مادر دارم اونم ناهیدهههه…

فریاد نشاط اشکهای مهرآرا را روان کرد…نارین با عصبانیت گفت:حدتو بدون دختر کوچولو تو حق نداری با مامان اینطور صحبت کنی…

نشاط بی ملاحظه پاسخ داد:هه…تو چی میدونی آخه؟؟؟این مردی که کنار من نشسته بنظرت زیادی شبیهت نیست؟؟هوم؟؟؟فک نمیکنی بابات باشه؟..

نارین ققه زد و گفت:بابامون فوت کرده بیبی…

نشاط بلندتر و عصبی خندید و گفت:این زن اینارو کرده تو کلت؟؟؟بدبخت بابا این مرده…

نارین رو به مهرآرا گفت:مامان…نشاط چی میگه؟؟؟

چدر:نشاط آفرین باباجان تمومش کن…

مهرآرار در سکوت اشک می ریخت..نارین عصبی فریاد زد:ماماااااان.

مهرآرا با گریه گفت:منو ببخش نارین…نمیخواستم تنهام بذاری…نمیخواستم توام بری…نمیخواستم تورو ام از دست بدم…

نارین با بهت گفت:اینطوری؟؟؟مامان من ۲۴ ساله آرزوی بابا گفتن دارم…

مهرآرا بلند زار زد:نارین…همه بغض کرده و غمگین به این وابستگیه عمیق و مادرانه ی مهرآرا مینگریستند و نشاط بغض کرده گفت:پس من چی؟؟؟من آدم نبودم؟؟؟چرا منو نمیخواستی؟؟؟…

مهرآرا ساکت و پر بغض اشک ریخت…نارین آرام و با چشمانی پر از اشک به سمت علی رفت و عمیق او را در آغوش کشید…

شفق اسماعیلی

1

6 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. aisa913 5 سال قبل

    از نظر من خسته کننده بود، یه سری اشکالات جزیی نگارشی هم توش بود…من زیاد لذت نبردم، به هرحال به ایشون تبریک میگم… 🙂

  2. elnaz.ja 5 سال قبل

    منم دقیقا فکر میکردم داستان باید اندازه کاغذ A4 باشه…وگر نه بهتر میشد داستانم…همه جوره سعی میکردم کوتاهش کنم…
    تبریک میگم…

  3. مهلا محمدی 5 سال قبل

    سلام و ممنون
    من فکر می کردم که متن داستان نباید از یک برگه ی آچهار بیشتر بشه برای همین خیلی کوتاه نوشتم و نتونستم اون طور که باید داستانم رو شکل بدم الان دقت کردم دیدم نوشته که نباید کم تر باشه …
    ولی خب اشکالی نداره به ایشون هم تبریک می گم و خوشحالم براشون
    فقط کمی توی نثر داستانشون اشکالاتی وجود داشت که بعضی قسمت ها به سمت محاوره می رفت در حالی که در اصل باید معیار نوشته میشد و این که بعضی کلمه ها رو هم خیلی تکرار می کنن در یک جمله
    در کل ممنون از شما و همگی
    شاد باشید 🙂

  4. ایلیا.م 5 سال قبل

    درود
    مسابقه خوبی بود.
    و بسیاری از داستان ها به یکدیگر نزدیک بودند از لحاظ ساختار.
    در کل به امید پیشرفت روز افزون هنه ی دوستان.

  5. Hamedrad 5 سال قبل

    با عرض تبریک.بنظر من خیلی داستان خسته کننده ای بود.بهتر از این داستان هم داشتیم.مثه داستان خانوم قائم پناه.بنظر من ایشون لایق این پیروزی هستند.
    به هرحال بازم تبریک.

  6. مهسا 5 سال قبل

    با سلام ممنون و خسته نباشيد هم از مديريت سايت و همه نويسندگان عزيز و برتر از همه اين دوست گرامي مباركش باشد داستان خوب و جذابي بود انشاله موفق و پيروز باشيد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید