مطب دکتر

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان

magas (1)روزنامه ها روی میز ولو بودند و چند مجله نیمه باز رها شده بودند. صندلی های چرم رنگ و رو رفته ای کنار میز چیده شده بود و دو تای آنها هنوز خالی بود. خانم منشی سرش توی کامپیوترش بود و چیزهایی یادداشت می کرد. سرظهر بود. دکتر هنوز نیامده بود. کولر مطب خوب کار نمیکرد. خانمی که روی صندلی نشسته بود یکی از روزنامه ها را برداشت و شروع کرد به باد زدن خودش. نظافت چی داشت زمین را تی میکشید ولی اصلا حواسش به کارش نبود. آقایی که کنار در نشسته بود سخت با گوشی اش مشغول بود انقدر که متوجه آمدن دکتر نشد.

دکتر سراسیمه داخل آمد. خانم منشی از جای خود بلند شد. 
– سلام.

– سلام‌ اینجا چرا انقدر گرمه کولرا جون ندارند؟

– چند روزه دارم به آقای مظفری میگم یکی رو خبر کنه درستش کنه.

آقای مظفری از توی آبدار خانه داد زد: امروز خودم یه نگاهی بهش میندازم.

دکتر ادامه داد: پس حداقل این پنجره هارو باز کنید. 

منشی سراغ پنجره ها رفت و یکی یکی آنها را باز کرد و پرده های کرکره ایشان را کشید.

مدتی نگذشت که سر و کله دو مگس گنده پیدا شد. خانم کلافه شد و روزنامه را در هوا تکان میداد. خانم منشی که چند قطره عرق ر‌وی پیشانی اش نشسته بود گفت: چه ویز ویزیم میکنه.

آقا سرش را از توی موبایلش بیرون آورد و گفت: یه دونه نیستن دوتا ان.

مگس ها دور و بر لامپ ها ویز ویز میکردند. انقدر بزرگ بودند که میشد رفت و آمدشان را با چشم دید. خانم گرم دنبال کردن آنها شد و منشی کم کم تمرکزش را از دست داد و کارش را رها کرد. چند دقیقه ای مگس ها را دنبال کرد بعد آقای مظفری را صدا کرد. او از آبدار خانه بیرون‌ آمد.
– مگس کش داریم؟

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
داستان ضرب المثل های فارسی؛ کوه به کوه نمی‌رسه، آدم به آدم می‌رسه

– نه خانم مگس کشمون کجا بود.
– میشه برین بخرین.
– مگس کش لازم نیست الان با پارچه ای چیزی بیرونشون میکنم.

آقای مظفری به آبدارخانه برگشت و با یک قاب دستمال آمد و قاب دستمال را بی هدف در هوا تکان داد. هر سه آنها دست از کار کشیدند و مشغول تماشای آقای مظفری شدند. 

آقا گفت: اینطوری نمیشه. دستمالتون کوچیکه. 

خانم گفت: آقا اینا گنده تر از این ‌حرفان که با دستمال برن بیرون.

منشی میگوید: نمیشد آقای مظفری، هوا خیلی گرم بود.

آقای مظفری کلافه شد. دستمال را در آبدار خانه گذاشت و از مطب بیرون رفت.

آقا از جایش بلند شد و رو به منشی گفت: پارچه بلند دارید؟

منشی میگوید: بذارید ببینم.

به آبدارخانه رفت و دستمالی بزرگتر آورد. آقا قدش از مظفری بلندتر بود. مگس ها در کنار لامپ سقفی میچرخیدند. آقا دستمال را تکان داد مگس ها پراکنده شدند یکی از آنها را از پنجره بیرون کرد و آن را بست. 

منشی و خانم او را تماشا میکردند.

مگس دوم غیب شد ولی همچنان صدایش می آمد. هر سه آنها اتاق را زیر نظر گرفته بودند. مگس ویز ویز کنان خودش را به پنجره کوبید.

منشی داد زد: اوناهاش اوناهاش.

آقا پنجره را باز کرد و با دستمال مگس را به بیرون هدایت کرد. بعد به سرعت همه پنجره ها را بست. 

منشی از او تشکر کرد و مشغول کار شد.

چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که ناگهان‌ دکتر در را باز کرد و با عصبانیت رو به من منشی گفت: به مظفری بگو مگس کش بخره. دو تا مگس اندازه عنکبوت اومدن تو اتاق. دارن دیوونم میکنن.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
دستاورد‌های روزانه‌ یک نوجوان خیلی ردیف (26)

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *