,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان

یکشنبه.سایت نوجوان ها (1)گوشیم با آن صدای وحشتناکش زنگ خورد. وقت رفتن به مدرسه بود. خیلی خوابم می آمد. با سرعت هر چه تمام تر صدایش را قطع کردم. میدانستم پنج دقیقه دیگر زنگ میزند ولی تا زنگ بعدیش میتوانستم چرت بزنم ولی مامان همه برنامه ها را به هم ریخت.

– پاشو ساعت هفت و نیمه.

به این حقه کهنش عادت کرده بودم. همیشه ساعت رو یک ربع بیست دقیقه ای دیر تر میگفت و تن آدم را توی رخت خواب می لرزاند. باید بیدار می شدم. چاره ای نبود. به هر زحمتی شده بود خودم را از رخت خواب گرم و نرم کندم و داد زدم:

اه، کی این مدرسه ها تموم میشه تا یه دله سیر بخواییم؟

با چشم های نیمه باز رفتم سراغ کمد که برنامه آن روز را آماده کنم. یاد نصیحت مامان افتادم که می گفت همیشه برنامه ات را شب ها آماده کن.

چنگی به موهای کرک و چربم زدم و گفتم: راستی امروز چند شنبس؟

حوصله فکر کردن نداشتم. داد زدم: مامان امروز چند شنبس؟

مادر گفت: یکشنبه. راستی یادت نره، داری از مدرسه میایی شلوار باباتو از خیاطی بگیری.

یکشنبه ها همیشه همیشه نحس بود. امروز معلوم نیست قراره چه بلایی سرم بیاد. کتاب های یکشنبه را توی کیفم ریختم. مانتو شلوار مدرسه که هر کدامشان گوشه ای از اتاق بودند را تن کردم. مقتعه رو که سرم کردم مامان داد زد: ۵ دقیقه دیگه سرویست می یاد، بدو چه کار می کنی؟

ساعت مچی را دستم کردم، ساعت هفت و نیم بود. کوله را پشتم انداختم و در را بستم. کفش هایم را پوشیدم. مامان در را باز کرد و گفت: لقمه ات را جا گذاشتی. لقمه را گرفتم و از پله های ساختمان پایین دویدم و در را  که باز کردم، نحسی یکشنبه بدجوری زد توی دماغم. راننده سرویسمون دوباره جایم گذاشته بود.

مجبور بودم با اتوبوس بروم و حتما دیر میرسیدم، چون اتوبوس هر نیم ساعت یک بار می آمد. نشستم توی ایستگاه اتوبوس و شروع کردم به خوردن لقمه ام. مامان کره عسل درست کرده بود. دستهام کثیف شده بود. پس از کلی انتظار اتوبوس آمد. سوار که شدم چند نفر بدجوری نگاهم کردند. نگاهی به سر و وضعم کردم. بند های کتانی هایم آویزان بود، کوله ام را یک وری انداخته بودم و مقنعه ام کج شده بود و خط وسطش رفته بود طرف راستش. خجالت کشیدم رفتم ته اتوبوس صندلی پیدا کردم و نشستم و شروع کردم به مرتب کردن سر و وضعم.

از اتوبوس که پیاده شدم در مدرسه پیدا بود. پا تند کردم که زودتر برسم. هنوز پایم را در مدرسه نگذاشته بودم که با چهره گرفته دوستم مواجه شدم که با کتاب از این طرف به آن طرف می رفت. تا منو دید به صورتم خیره شد و گفت: خوندی؟

خشکم زد: مگه امتحان داشتیم؟

– آره دیوونه. امتحان شفاهی ترمه.

– وای یادم رفت. کاش زودتر تموم شه امروز.

 

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید