,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

یاسمین الهیاریان

مترو.سایت نوجوان ها (1)مترو آن روز خلوت بود ولی نه از خلوت هایی که بشود جایی برای نشستن پیدا کرد. سوار قطار که شدم رفتم و مقابل در ایستادم.

صندلی ها همه پر بود و چند نفری هم رو به روی آنها ایستاده بودند. راه زیادی مانده بود، تصمیم گرفتم سر خودم را گرم کنم. همانجا نشستم.

به در تکیه دادم و شروع کردم به خواندن کتابی که در دست داشتم.

چند دقیقه ای مشغول بودم، سرم را که بالا آوردم متوجه شدم که خانمی از صندلی مقابل به من خیره شده است. چند ثانیه ای او را نگاه کردم و دوباره مشغول کتاب خواندن شدم. همانطور که چشمم به کتاب بود، شکلاتی از کیفم در آوردم و در دهانم گذاشتم. حسابی درگیر کتاب شده بودم. سرم را بالا آوردم که ببینم به چه ایستگاهی رسیدم که متوجه شدم آن خانم دوباره به من خیره شده است. نگاهش، نگاه معمولی و گذرا نبود. از آن نگاه هایی نبود که آدمها وقتی در فکر فرو میروند به هم می کنند. حسابی در تمام حرکاتم دقیق شده بود و چشم از صورتم بر نمی داشت. سرم را پایین انداختم ولی دیگر تمرکزم را برای کتاب خواندن از دست داده بودم. اینکه کسی تمام حرکات آدم را زیر نظر داشته باشد باعث می شود برای کوچک ترین حرکاتت فکر کنی. آینه ای از توی کیف در آوردم و خودم را نگاه کردم. همه چیز معمولی بود. سرم را بالا آوردم تا ببینم هنوز مرا نگاه میکند یا نه. نگاهش را دزدید. متوجه شده بود که دارد بیش از حد مرا زیر نظر می گیرد.

حالا نوبت من بود که او را بررسی کنم. خانمی بود با لباس اداری، مقنعهی مشکی و کفش های چرمی طبی. کیف نسبتا بزرگی روی پایش گذاشته بود. عینک فلزی کوچکی روی چشمش بود. میانسال بود شاید نزدیک چهل و خورده ای سال. به نظر می آمد سر کار بوده باشد چون چهره خسته ای داشت. منتظر بودم پیاده شود چون حسابی تمرکزم را برای خواندن کتاب گرفته بود.

چند دقیقه ای گذشت. حواسش به گوشی اش بود و فکر کردم شاید بیخیال من شده و سرش جای دیگری گرم است ولی متوجه شدم که یک نگاه به گوشی اش میکند و یک نگاه به من. کم کم داشتم عصبانی میشدم که از جایش بلند شد. گفتم حتما میخواهد پیاده شود ولی آمد سمت من و درست بالای سرم ایستاد. سعی کردم خودم را سرگرم کتاب نشان دهم ولی قلبم داشت تند تند می زد. کمی این پا و آن پا کرد و گفت: عزیزم.

سرم را بالا آوردم و گفتم: بفرمایید؟

گفت: چهره ات خیلی آشناست منو یاد یکی میندازه. 

نمیدانستم چه باید بگویم لبخند زدم و منتظر شدم تا ادامه حرفش را بزند.

ادامه داد: تو معصومه ملکی میشناسی؟ ایناهاش اینم عکس…

بدون اینکه عکس را نگاه کنم گفتم: آره مامانمه. 

گل از گلش شکفت و با هیجان گفت: راست میگی؟ میدونی چقدر دنبالش گشتم. دختر نمیدونی چقدر شبیه اونموقع های مامانتی. یعنی باهاش مو نمیزنی. یه لحظه حس کردم خودشه که نشسته اینجا. بیا این عکسو ببین مال دوران دبیرستانمونه.

از روی زمین بلند شدم. گوشی اش را به طرفم گرفت. معلوم بود از روی یک عکسی عکس گرفته بود. روی تصویر مامان زوم کرد. 

گفتم: آره اتفاقا این عکسو مامان بهم نشون داده… ای وای شما باید هاجر خانم باشی. مامان تعریف کرده برام که چقدر قشنگ نقاشی میکشیدین. میگفت خیلی با هم صمیمی بودین.

چهره اش شکفت. دیگر نشانه ای از خستگی در آن دیده نمیشد.

– راست میگی؟ خیلی دوست دارم زودتر ببینمش. یه شماره ای چیزی ازش بهم بده میترسم دوباره گمش کنم. نمیدونی چقدر خوشحالم که پیداش کردم.

هاجر خانم مرا هم حسابی سر ذوق آورده بود. انقدر که یادم رفته بود چند دقیقه پیش از دستش عصبانی بودم. شمارهی مامانو برایش خوندم و او هم شماره را نوشت. شمارهی او را هم گرفتم. به ایستگاه که رسیدم با هاجر خانم دست دادم و قرار گذاشتیم که اگر خواست مامان را ببیند من هم همراهش بروم. میگفت میخواهد این همه شباهت را از نزدیک ببیند.

 

برچسب ها:
بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید