هفت‌خوان رستم (روایتی کوتاه از محبوب‌ترین بخش شاهنامه فردوسی)

هفت‌خوان رستم

هفت‌خوان رستم؛ روایتی از خستگی ناپذیری قهرمانی به نام رستم است که در این مطلب می‌خواهیم در چند بخش کوتاه داستان آن را برایتان روایت کنیم. اگر به چنین داستان‌هایی علاقه دارید نظراتتان را برای ما بنویسید.  

مقدمه داستان: کور شدن کیکاووس با سحر و جادو

باد سردی که از دل کوهستان می‌گذشت خبر وحشتناکی را به سیستان رساند. دیو سپید در سرزمین مازندران آشوب به پا کرد و  چشمان شاه ایران، کیکاووس را اسیر سحر خود نمود. در چشمان شاه و یارانش نه نوری بود و نه امیدی.

وقتی پیام آمد که نور چشمان شاه ایران در بند دیوان گرفتار شده است رستم لحظه‌ای صبر نکرد. زره به تن کرد، گرز و زین خود را برداشت و بر پشت رخش نشست و سفر خود را آغاز کرد.

این آغاز همان سفری است که بعدها در شاهنامه با  نام هفت‌خوان رستم در سراسر تاریخ جاودانه  شد.

خوان اول: نبرد با شیر در شب

جنگل در تاریکی فرو رفته بود. صدای غرش‌های بی‌امان بالا می‌رفت.

 رستم خوابیده بود و رخش کنار او بود. رخش ناگهان یورش شیری بزرگ را دید؛ بی‌اعتنا به رستم از او دفاع کرد و شیر را به عقب راند.

رستم از صدای سم و نعره‌های رخش بیدار شد؛ با شتاب گرز را بالا برد و در چشم برهم زدنی شیر را کشت.

دستی بر یال رخش کشید و گفت “پهلوانی فقط کار من نیست تو نیز همراه منی.”

هفت خوان رستم/ خوان اول: نبرد با شیر در شب

خوان دوم: عبور از بیابان

آفتاب در این بیابان همچون شعله سوزان بر پهلوان می‌تابید.

رستم تشنه بود. بیابان با بی‌رحمی، پهلوان را از پای در می‌آورد و امید رستم هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد.

ناگهان چشمش به آهویی افتاد که سبک پا به سمت چشمه‌ای می‌دوید.

رستم به دنبال آهو رفت و به آب رسید. جرعه‌ای نوشید و با امیدی دوباره مسیر را ادامه داد.

خوان سوم: اژدهای آتش‌فشان

شب شد رستم آرام خوابیده بود. رخش همچنان مانند یک نگهبان بیدار بود و به اطراف چشم می‌دوخت.

ناگهان سایه‌ای عظیم از دل تاریکی بیرون زد و رخش اژدها را دید.

شیهه کشید و رستم را بیدار کرد؛ اما وقتی رستم بیدار شد اژدها در تاریکی ناپدید شد. هر بار که رستم آگاه می‌شد اژدها در دل تاریکی مخفی می‌شد.

در سومین تلاش، رستم که حالا هوشیارتر بود برخاست تیغ از کمر کشید و با جهشی برق‌آسا هیولای آتشفشان را دو نیم کرد.

بوی گوگرد در هوا پیچید و رخش آرام گرفت.

خوان سوم: اژدهای آتش‌فشان

خوان چهارم: جادوگری که جام سلامتی می‌فروخت

در میانه راه جادوگری در خان چهارم سر راه رستم قرار گرفت. او با سخنان شیرین رستم را فریب داد و به سفره‌ای رنگین دعوت کرد.

جادوگر که خود را مهمان‌نواز معرفی می‌کرد در چشم‌هایش سایه فریب داشت.

رستم که حالا به جادوگر شک کرده بود نام خدا را بر زبان خود جاری کرد. چهره جادوگر دگرگون شد و هیبت شیطانی‌اش پیدا گشت.

رستم گرز خود را بالا برد و جادوگر را کشت. سفره رنگین چون غباری در باد ناپدید شد.

خوان پنجم: نبرد با اولاد، پهلوان مازندران

خان پنجم از هفت خان رستم با جنگ اولاد، پهلوان مازندرانی با رستم آغاز می‌شود. در پهنه دشت سبز مازندران، اولاد پهلوان زورمند مازنی راه را بر رستم بست.

گردوخاک عظیمی در میدان بلند شد و پهلوانان بر هم پیچیدند. زمین زیر پایشان می‌لرزید؛ اما زور و بازوی رستم کوهی بود در برابر باد.

رستم اولاد را بلند کرد و بر زمین کوبید او با خردمندی به اولاد گفت: “راه نجاتت همراهی با من است برای رسیدن به دیو سپید و چشمان کاووس شاه راهنمای من باش.”

 اولاد که طعم شکست را چشیده بود پذیرفت و راهنمای رستم شد.

خوان ششم: کشتن ارژنگ دیو

در میانه دژ ارژنگ دیو با چشمانی آتشین ایستاده بود. او دید پهلوانی از سیستان به‌سوی او می‌آید. رستم  با هیبتی مردانه به میدان نبرد رفت. ضربه‌ای کوبنده به ارژنگ دیو زد و این ضربه چنان کوبنده بود که دیو فرصت افسون و فریب نیافت. با مرگ ارژنگ، اتحاد دیوانی که دژ را نگه می‌داشتند بر هم ریخت و میدان به دست رستم افتاد.

خوان هفتم: نبرد نهایی با دیو سپید

در اعماق غاری یخ‌زده و تاریک، دیو سپید بر تخت سنگی نشسته بود.

صدای نفس‌هایش مانند وزش طوفان به گوش می‌رسید. وقتی رستم به درون غار آمد نور مشعل در تاریکی لرزید. دیو سفید با غرش بلند شد و زمین زیر پایش لرزید.

درگیری بین رستم و دیو سپید آغاز شد رستم با قدرتی بی نظیر گرزش را در جگر دیو سپید فرو کرد.

درآوردن جگر دیو سپید درمان جادویی بود که بینایی کیکاووس و سپاه را باز می‌گرداند.

وقتی رستم به کاخ کیکاووس رسید و جگر دیو سفید را بر چشمان شاه قرار داد شاه دوباره بینا شد و شادی به ایران برگشت.

کی‌کاووس در کنار دو نفر از همراهانش در زندان دیو سپید

نتیجه‌گیری: قهرمانی که از سفر برمی‌گردد

هفت‌خوان رستم دریچه‌ای به دنیای فداکاری، پایداری، دلیری و میهن‌پرستی است. در این هفت‌خوان رستم در سفر خود با دشمنانی روبه‌رو می‌شود که نابودی آنها فقط زور بازو نمی‌خواهد. این روایت در شاهنامه به عنوان یکی از اسطوره‌های قهرمانی شناخته می‌شود. رستم پهلوانی از سیستان بود که با نجات شاه، ایران را نجات داد.

مقاله رو دوست داشتی؟
ارسال نظر
نظرت چیه؟
نویسنده :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین‌ها
تبلیغات
محبوب‌ترین‌ها