, ,
,

پرسش

سلام. دختری ۱۶‌ساله هستم، سمپاد درس میخونم. تا امسال دانش آموز ممتازی بودم اما با شرایط پیش اومده هیچ انگیزه ای نه تنها برای درس خوندن بلکه برای زندگیم ندارم. حدود  ۴سال پیش توی مدرسه کسی رو دیدم که همه چیزش به نظرم خواستنی اومد، خیلی اتفاقی به چشمم اومد. کسی که یک سال از من بزرگتر بود، من دوستای زیادی ندارم، اون زمان هم همینطور بود، از همه رفتارای اون شخص خوشم اومد، من حتی اسمش رو هم نمیدونستم، فقط میدونستم که دلم میخواد یه همچین آدمی دوست نزدیکم باشه، اون زنگ تفریح که نظرم بهش جلب شد با دو تا از دوستای هم سنم بودم، راستی من با بزرگتر و کوچکتر از خودم هیچوقت دوست نبودم و تمایلی هم نداشتم، اون دو نفر گفتن عرضه اینکه بخوای بهش پیشنهاد دوستی بدی نداری و من آخر همون زنگ تفریح بهش‌گفتم میشه دوست باشیم که گفت چرا که نه؟… بعد از اون من نمیدونستم چطور نزدیکش شم و به چه بهونه ای… و شاید ۲، ۳ ماه یکبار فقط یه سلام عادی بود، تا قبل عید امسال… مسابقات فوتسال که هر دومون بودیم، من امسال فقط بخاطر اون رفتم، ولی بازم چیزی نگفتم تا هفته قبل عید که یکی از دوستام باهاش حرف زد. من هیچوقت نمیدونستم باید چی بگم‌ بهش، من حتی با دوستای همسنم حرفی برای گفتن نداشتم چه برسه به اونی که یک سال هم بزرگتر بود، همیشه میترسیدم بگه نه‌.‌ اون تو تمام این چهارسال تنها چیز و کسی بود که حتی فکر بهش حالم رو خوب میکرد. من نمیخواستم تنها امیدمم واسه زندگیم از دست بدم، باهاش صحبت کردم، شوکه بود؛ باورش نمیشد. تهش هم گفت نه. گفت من کنکوریم تو هم سومی. گفت یا عادی یا هیچی. بهش گفتم عادی. بعد حرف زدنمون فهمیده بود حالم خیلی بده. به یکی از دوستام گفت که بهم بگه بخاطر حرف بقیه نمیتونه باشه باهام چون پشت سرش حرف زیاده. تموم عید فکر کردم و افسرده شده بودم، آرامبخش مصرف میکردم به تجویز پزشک و واقعا هیچ امیدی نداشتم برای زندگیم ولی سعی میکردم نشون ندم. سلام میکردم، حالشو میپرسیدم، بهش هدیه دادم واسه تولدش و اون خوب رفتار میکرد، اوایل تابستون با یه سری از بچه های تیم والیبال مدرسه اعزام شدن مشهد، یه شب تماس گرفتم با یکی از دوستام و اونطوری باهاش حرف زدم و شمارش روهم گرفتم. از اون موقع دو هفته، سه هفته یک بار حرف میزنیم‌ چون من نمیخوام مزاحم درسش بشم. اون خوب رفتار میکنه. من نمیخوام فکر کنه بچم و نمیفهمم چون نیستم. میخواستم بهش بگمکه میتونه بهم یه فرصت بده یا نه. نشد اما اگه بازم بگه نه من واقعا تموم شدم و مطمئنم این دفعه یه بلای بدتر سرم میاد. نمیدونم چیکار کنم. من واقعا وقتی پیششم حالم خوبه و وقتی نیست بدم. واقعا بدم. گفتن باهاش حرف بزن اما‌ واقعا طاقت شنیدن یه نه دیگه از اون رو ندارم. نمیدونم باید چیکار کنم. فقط میدونم باید داشته باشمش. تمام و کمال

پاسخ

دوست خوبم

خیلی خوب است که ملاحظه شرایط دوستت را میکنی و مراقب هستی که مزاحمتی مضاعف برای او ایجاد نکنی اما اینکه یک دوست را تمام و کمال بخواهی جای فکر کردن و تجدیدنظر دارد.

ممکن است به راحتی بتوانی با او رابطه داشته باشی و بعد از اینکه تو هم مدرسه ات تمام شد و دانشجو شدی حرف های مشترک زیادی داشته باشید اما به نظر میرسه دادن پیشنهاد دوباره جالب نیست و موجب خوشحالی ات  نمی شود. بهتر است که ضمن رعایت و حفظ شرایط دوستی که تاکنون داشتی صبوری بیشتری به خرج بدی تا گذشت زمان هم  به تو کمک کند و دوستی دایمی تری ایجاد شود.

موفق باشی

کاربران عزیز

شما می توانید سؤال خود را از طریق راه های زیر ارسال نمایید:

۱- ارسال پرسش از طریق دیدگاه (کادر پایین صفحه)

۲- ارسال پرسش به آدرس ایمیل info@nojavanha.com

۳- ارسال پرسش به آیدی تلگرام @site_nojavanha

برچسب ها:
2 دیدگاه تاکنون ثبت شده
  1. shabnam 6 ماه قبل

    سلام..خسته نباشید من برا یه دلایلی که خودمم نمیدونمم چی هستن کلا همه انگیزمو حتی برای زندگی و درسم روهم از دست دادم…من دختری درس خون و پرتلاش بودم که دقیقا بعداز اینکه گوشیمو خاموش کردمو بدلیل شروع شدن مدرسه ها به مامانم دادم روز به روز انگار افسرده تر میشدمو بی انگیزه تر…خودم که فکر میکنم بخاطر اینه که ذهنم و فکرم پیش گوشیمه و وقتی هم که دیدم همه بچها توی کلاس گوشیشون دست خودشونه و هیچکدوم بخاطرر کنکور و مدرسه گوشیاشون رو به خانواده هاشون تحویل ندادنه…..از اون به بعد هرچه به مامانم اصرار کردم که گوشیمو برگردونه قبول نکردو نمیکنه ازاون زمان تا الان ۷ ماه گذشته و من توی درسام شاهد افت فوق العاده بالایی بودم…هرچه هم سعی دارم که یجورایی متقاعدشون کنم قبول نمیکنن و بهم شک میکنن که چرا اصرار دارم که گوشیمو داشته باشم…واقعا دیگه خستم..لطفا کمکم کنید….ممنونم

  2. نویسنده
    نوجوان‌ها 6 ماه قبل

    کاربر عزیز “shabnam”
    خانم دکتر سلیقه دار، مشاور و روانشناس سایت اینگونه به پرسش شما پاسخ داده اند:
    دوست خوبم
    میتوانم احساست را درک کنم اما مبنای این حس را درک‌نمیکنم و قبول ندارم.
    اینکه همه چطور هستند و چطور زندگی میکنند نمیتواند مبنای زندگی تو و قوانین خانواده ات باشد. هر خانواده و هر فردی زندگی خودش را دارد و اینجور مقایسه کردن فقط تو را خسته تر و افسرده تر میکند.
    اولین بخش نوشته ات را که خواندم خیلی خوشحال شدم که خودت گوشی ات را خاموش کردی و کنار گذاشتی تا اینجا کارت خوب است اما اینکه با دیدن دیگران که گوشی دارند و کنار نگذاشته اند رنج میبری تاثیر خوبی بر روند تو ندارد.
    بنابراین بهتر است اولا در مورد طرز فکر و نگاهت تجدید نظر کنی و قبول داشته باشی که شرایط هر کدام از ما با هم تفاوت دارد و هنر این است که با همه تفاوتها به درستی تصمیم بگیریم.
    در ضمن خوب است دلایل والدینت را در مورد اینکه حاضر نیستند گوشی همراهت را به تو بدهند بشنوی و دلایل خودت را که میگویی میتوانی با داشتن دسترسی به گوشی اطمینان داشته باشی که در درسهایت افت نمیکنی برایشان مطرح کنی. اگر توانستید یکدیگر را قانع کنید این اتفاق خوبی است چون حالا میتوانید به تفاهم برسید.
    برای این منظور خوب است مدت معینی اجازه داشته باشی به گوشی ات دسترسی داشته باشی تا هر دو طرف اطمینان پیدا کنید چه تصمیمی درست تر است.
    موفق باشی
    نشریه اینترنتی نوجوان ها

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید