, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

پارچ و لیوان های عاریتی.سایت نوجوان ها (1)

صبح جمعه بود. برخلاف روزهای دیگه خونه غرق سکوت زیبایی بود. دراز کشیده بودم ولی خوابم نمی برد. چقدر خوب بود که صدایی نمی اومد اصلا وقتی که مهیار خواب بود آرامش خونه رو پر می کرد. غلتی زدم و سعی کردم بخوابم.

چشمامو بستم و همین که اومدم لذت و شیرینیِ خواب رو حس کنم صدای گوش خراش تلفن بلند شد و پیچید تو کل خونه. اول مامان از جا پرید بعد مهیار شروع کرد به غر زدن بعد محمد چشماشو باز کرد و آخر سر از همه بابا غلتی زد و به پهلوی راست خوابید.

مامان با هراس تلفن رو برداشت و با صدای خوابالودش جواب داد بله؟ و همین طور پشت سر هم ادامه داد… حال شما؟… مشتاق دیدار… نه بابا این حرفا چیه مراحمید… این جای مکالمه لبخند روی لبای مامان خشکید و تبدیل شد به حالتی شبیه بیچاره شدیم رفت…

همه مون زل زده بودیم به مامان و داشتیم از فضولی می مردیم. مامان همین طور که داشت با تلفن حرف میزد رو کرد به ما و با دستش آروم زد تو سرش به این معنی که واقعا بیچاره شدیم رفت… من و محمد و بابا نگاهی به هم انداختیم. از تلفن به شدت بوی دردسر می اومد و ما بدون این که حرفی بزنیم با نگاهی که زبانمون بود به هم تسلیت گفتیم. این موقعیت در خونه ما چیز جدیدی نبود چرا که همیشه و همیشه این تیم سه کله پوک در حال درست کردن خراب کاری ها بود ولی مثل این که این بار فرق می کرد.

مامان تلفن رو قطع کرد و با درماندگی گفت خانوم موسوی بود… داخل پرانتز بگم که خانوم موسوی صاحب کار بابا بود تو تهران، ما هیچ وقت ندیده بودیمش فقط میدونستیم که یه خانوم کلاس بالایِ تهرانیه که کلی برای بابا زحمت کشیده و بابا خیلی باهاش رودروایسی داره.

بابا دستپاچه و نگران گفت: چی کار داشت این وقت صبح؟ چیزی شده؟

مامان جواب داد: نه چیزی نشده گفت دختر کوچیکش دانشگاه سمنان قبول شده امروز برای کارهای ثبت نام و خوابگاه و… میان سمنان ولی چون جایی ندارند شب میان خونه ما.

بابا از جا پرید و گفت: ای وای! رفت تو پذیرایی. همه جا آشفته بود. آشپزخونه. اتاق خواب ها… همه جا. تازه دیشب هم آقا مهیار شربت ریخته بود روی پرده اتاق.

به جرئت می تونم بگم تو کل تاریخ خانواده ما قطعا همین روزِ جمعه بدترین زمان برای مهمون اومدن بود! بابا آستین هاشو زد بالا و با صدای تقریبا بلند گفت: بلند شید که خیلی کار داریم و رفت بالا صندلی و شروع کرد پرده های اتاق رو کندن. انگار فیلم زندگی مون رو زدن رو حالت تند. مامان وسایل ها رو جمع میکرد. بابا پرده اتاق رو تو حموم می شست. محمد دیوار پاک می کرد. مهیار هم این وسط می پلکید و شیطونی می کرد.

همین طور تا غروب کار کردیم و خونه رو از وضع افسناکش نجات دادیم. نزدیک غروب مامان داشت ظرف ها رو از کابیت در می اورد که یک دفعه گفت ای وای بچه ها! پارچ و لیوان نداریم. تو عید بچه ام مهیار زد همشو شکست. حالا چیکار کنیم؟

از نظر من که اهمیتی نداشت اگر پارچ و لیوان ست هم نداشته باشیم و لیوان های معمولی خودمون رو بذاریم سر سفره اما بابا گفت نه خیر زشته جلو خانوم موسوی. خوبه بریم بازار بخریم. مامان گفت نه الان دیگه خیلی دیره میخوام غذا درست کنم.

همه در حال فکر بودیم که یک دفعه یاد پارچ و لیوان خاله لیلا که چند وقت پیش برای چشم و هم چشمی با خواهر شوهرش از بهترین پاساژ تهران خریده بود افتادم. گفتم: از خاله لیلا اینا بگیریم مال اونا خیلی قشنگه! بابا با این که اصلا خوشش نمی اومد از باجناق چیزی بگیره ولی چون بحث خانوم موسوی فرق داشت روی قاعده "باجناق فامیل نمیشه" خطی بزرگ کشید و سریع رفت از خونه خاله محموله گرانبها رو گرفت و با احتیاط اومد و یه جایی دور از چشم مهیار گذاشت.

سرشب کل خونه تمیز و مرتب بود. بوی برنج و خورشت مامان پیچیده بود تو خونه. بابا داشت لباس های خوب تن مهیار می کرد و بهش میگفت مهمونا اومدن تو سلام کنی ها! منم داشتم سعی می کردم خوشگل به نظر برسم هر چند… بیخیال!

ساعت نه شب شد. مهمون ها دیر کرده بودند مهیار خوابش برد. نزدیک های ده بود که اومدند و ما بالاخره چشم مون به جمال خانوم موسوی و دختر نه چندان صاحب کمالش روشن شد. اول به احوال پرسی های طولانی و لبخند های کش دار سپری شد که بابا از مهوش دختر خانوم موسوی پرسید: خب دخترم چی قبول شدی به سلامتی؟ مهوش قیافه گرفت و گفت: مدیریت کسب و کار کوچک. من و محمد پقی زدیم زیر خنده. بابا با آرنج زد تو پهلوی محمد که یعنی زهر مار! اصلا از دختر خانوم موسوی خوشم نیومد. افاده ای و از دماغ فیل افتاده بود.

بابا داشت سراغ شوهر خانوم موسوی رو می گرفت که تق تق صدای در بلند شد. حتما گلی خانوم بود. اینم تو پرانتز بگم که گلی خانوم همسایه واحد روبه رویی آپارتمان ما بود که تنها زندگی می کرد و تقریبا هر روز میومد خونه ما! مامان در رو باز کرد و گلی خانوم طبق عادت همیشه بی تعارف و رو در وایسی اومد تو. وقتی که دید مهمون داریم سعی کرد متین و مودب جلوه کنه و خودشو مثل همسایه هایی نشون بده که اصلا مزاحم کسی نمیشن!

داشت سلام و احوال پرسی می کرد که نگاهش افتاد به پارچ و لیوان خاله لیلا که چیده بودیم روی اپن آشپزخونه. گفت: عه این همون پارچ و لیوان های خواه…. که مامان ناجی شد و دستشو کشید و بردش تو آشپزخونه… محمد هم همزمان سعی کرد حواس مهمونا رو پرت کنه، بلند گفت: خبببب…. حالا ثبت نام کردید؟ و مشغول صحبت شدند.

مامان گلی خانوم رو دست به سر کرد و فرستادش بره. رفت و در رو پشت سرش محکم بست. از صدای در مهیار بیدار شد و شروع کرد به غر زدن. محمد هم برای خوشمزه بازی  گفت: هر بار این درو… محکم نبند نرو گلی خانوم! هیچ کس هم نخندید!

همه چیز داشت خوب پیش می رفت. میز شام با کمک همه اعضای خانواده چیده شد. برنج، خورشت مرغ، سالاد، دوغ و پارچ و لیوان های شیکِ خاله لیلا. مامان مهیار رو بلند کرد و نشوند روی صندلی کنار بابا. مهیار چشم هاشو مالید و یه دفعه گفت: عه مامااان اینا که پارچ و لیوان های خاله لیلاست، همونا که گذاشتن تو کمدشون بغل تلویزیون. خاله به من گفته بود به اینا دست نزنم، اینجا چیکار میکنند؟

لعنت بر بچه ای که بی موقع از خواب بیدار می شود!

زهرا امیربیک

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

 

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید