پسته

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

کودک روانه از پی بود نق نق کنان که «من پسته»

پول از کجا بیارم من؟ زن ناله کرد آهسته.

Poet-nojavanhaکودک دوید در دکّان پایی فشرد و عرّی زد.

گوشش گرفت دکان دار: «کو صاحبت زبان بسته!»

مادر کشید دستش را: «دیدی که آبرومان رفت؟»

کودک سری تکان می دانسته یا ندانسته.

«یک سیر پسته صد تومان!نوشابه، بستنی… سرسام! »

اندیشه کرد زن با خود از رنج زندگی خسته:

دیروز گردوی تازه دیده ست و چشم پوشیده ست

هر روز چشم پوشی هاش با روز پیش پیوسته.

کودک روانه از پی بود زن سوی او نگاه افکند

با دیده ای که خشمش را باران اشک ها شسته.

ناگاه جیب کودک را پُر دید ـــ«وای! دزدیدی؟

کودک چو پسته می خندید با یک دهان پُر از پسته.

زنده یاد سیمین بهبهانی

تیر ۱۳۷۳

 

امتیاز به این نوشته
شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
کارگاه انگیزشی "زیستن در اکنون" (2)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *