من زندگی در خانه شلوغ رو تجربه کردم ولی تونستم باهاش کنار بیام. وقتی میگم خونهمون همیشه شلوغه، شوخی نمیکنم! سه تا خواهر، دو تا برادر و یه خاله که موقتی اومده خونهمون بمونه… ولی ظاهراً این “موقتی” قراره تا تابستون آینده ادامه داشته باشه.
حالا تصور کن وسط اینهمه آدم، بخوای درس بخونی، تمرکز کنی و شاگرد اول بشی!
تا دو سال پیش، هیچکسی حتی فکرشم نمیکرد من یه روز معدل نوزدهونیم بگیرم. خودمم نه!
همه چیز از یه شب زمستونی شروع شد…
اون موقع کلاس هشتم بودم. فرداش امتحان علوم داشتم ولی تلویزیون صدای مهیبی داشت، مامان با خاله مشغول حرف زدن بودن، کوچولوها دنبال هم میدویدن و بابا داشت الوار چوبی برای یه کاردستی درست میکرد! حتی هوا هم انگار شلوغ بود!
منم نشسته بودم تو اتاق گوشه پذیرایی با یه دفتر که پر از خطخطی بود، و ناامیدانه به کتاب نگاه میکردم. همون موقع یادم اومد معلممون یه جمله گفته بود:
> «گاهی مهم نیست کجا هستی، مهم اینه که چطور با اونجا کنار میای!»
نمیدونم چرا اون جمله یههو تو ذهنم جرقه زد. همون شب یه تصمیم گرفتم: **میخوام با زندگی در خانه شلوغ کنار بیام، نه اینکه ازش فرار کنم.**
برنامه ریزی من برای زندگی در خانه شلوغ
اولین کاری که کردم این بود که یه دفتر کوچیک برای برنامهریزی ساختم. خیلی ساده بود، ولی توش سه بخش داشتم:
۱. کارهایی که باید انجام بدم
۲. ساعت دقیق انجامش
۳. سطح شلوغی خونه اون موقع!
باورت نمیشه، اما با گذشت چند هفته فهمیدم یه الگوی ثابت وجود داره. مثلاً ساعت ۲ تا ۴ بعدظهر خونه توجیهناپذیر آروم بود، انگار همه یهو خسته میشدن! همون ساعت شد زمان طلایی من برای درس خوندن.
بعدتر به یه ایده جالبتر رسیدم. چون عاشق موسیقی بودم، یه پلیلیست ساختم از آهنگهایی که بدون کلام بودن؛ یه جور صداهای آرامشبخش که هم صدای خونه رو خنثی کنه، هم کمک کنه تمرکز کنم.
اولش سخت بود، ولی کمکم ذهنم شرطی شد. تا هدفون رو میذاشتم، انگار یه پردهی ضخیم بین من و دنیای شلوغ بیرون کشیده میشد.
اما واقعیت اینه که با تمام این برنامهها، هنوز هم موقعهایی بود که دیگه نمیتونستم تمرکز کنم. اونوقت میرفتم حیاط پشتی خونهمون؛ یه جای کوچیک که پر از گلدونای مامان بود. اونجا کتابمو باز میکردم، صدای باد بین برگها میپیچید و حس میکردم همهچیز دوباره سر جاشه.

خلاق باش نه بهانه گیر!
از بس خونهمون صدا داشت، منم یاد گرفتم باهاش همصدا بشم. مثلاً برای مرور درسها با صدای بلند راه میرفتم و مطالبو با خودم تکرار میکردم. یه بار مامانم گفت:
«نفس، داری با خودت بحث میکنی؟!»
خندیدم و گفتم:
«آره مامان، من با کتاب علوم بحث دارم!»
اون لحظه فهمیدم اگه بخوام تو همچین محیطی پیشرفت کنم، باید خلاق باشم، نه بهانهگیر.
یکی از بزرگترین چالشهام موقع امتحانهای نهایی کلاس نهم بود. همه استرس داشتن، ولی من یه کاری کردم که زندگیمو عوض کرد. به جای غر زدن از شلوغی، ازش **انرژی گرفتم.**
مثلاً وقتی بچهها جیغ میزدن و بازی میکردن، من به خودم میگفتم: «اونا خوشحالان، پس منم باید خوشحال باشم.» یه احساس مثبت تو ذهنم شکل میگرفت و ذهنم قویتر میشد.
باورکردنی نبود، اما همین تغییر نگاه باعث شد خسته نشم.
یادآوری هدف
یه چیز دیگه هم یاد گرفتم؛ **یادآوری هدف.**
هر روز قبل از شروع درس یه جمله زیر لب میگفتم:
«من دارم تلاش میکنم که بهترینِ خودم باشم، نه بینقصترین.»
اون جمله به من جرأت میداد که از اشتباههام نترسم. کمکم نمرههام بهتر شد و آخر سال وقتی کارنامهمو گرفتم، یه حس عجیبی داشتم…
نمیتونستم باور کنم. شاگرد اول شدم.
مامان اشک ریخت، بابا لبخند زد و حتی کوچولوها گفتن:
«نفس یه نابغهست!»
اما چیزی که از همه مهمتر بود، این نبود که شاگرد اول شدم؛ این بود که **یاد گرفتم حتی تو شلوغترین خونهها هم میشه آروم بود.**
راز تمرکز من
برای همین حالا هر وقت دوستی ازم میپرسه: «چطوری تمرکز میکنی؟»
بهش میگم: «رازش تو سکوت نیست، تو پذیرفتنه! وقتی یاد بگیری با سر و صدا رفیق شی، دیگه چیزی نمیتونه حواستو پرت کنه.»
امروز هم وقتی خواهر کوچیکم با صدای بلند شعر میخونه یا خاله وسط آشپزی بلند حرف میزنه، فقط لبخند میزنم. چون میدونم اون شلوغی یه بخش از زندگی منه، نه مانعش.
همون شلوغی که یه روز باعث شد به خودم ثابت کنم میتونم…
حتی وسط همهمهی دنیا، آرامش خودمو پیدا کنم.
اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها – هانا مرادی