, ,
,

هنوز سرگرم بازی با انگشتان کوچک وخیسش بود . 
می توانست شگفتی را در ذره ذره نفسهای او حس کند . چشمهایش خندیدند اما ب دهانش قفلی آهنین بست .
دستان کوچکش را برای چندمین بار در آب فرو برد ، به ثانیه نکشید که نگاه موشکافانه ی  او را متوجه خود دید..گویا هنوز متعجب بود ک پرسید-تو مطمئنی؟
پاسخ نداد..ازدستانش آب می چکید ، چند قطره از آن را روی لبهایش،غلتاند و گفت- آه ..طعمش زندگی بخشه
اینبار نتوانست ساکت بماند جواب داد-اما این فقط آب رودخونه ست .
خاموش شد . اما صدای جیغش تا ناکجاآباد ، پرندگان را ترساند .
حق ب جانب بلند شد وایستاد . قدش فقط کمی بلندتر از زانوهای او بود .
دلخور پرسید-مطمئنی ؟
بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد جواب داد-بیا سوار قایق بشیم .
این جمله را ب زبان آورد ب این منظور ک ب بحث خاتمه دهد اما باز هم شنید-جدی میگم زندگی بخش و گواراس .
قلبش از این همه معصومیت کودک فشرده شد .سر به زیر انداخت و سوار قایق شدند..نفسی از هوای متعفن اطراف گرفت و در مقابل کودک را دید ک چگونه با ولع هوا را در ریه هایش فرو می برد و باز هم شنید،چیزی ک فراموش کرده بود را شنید-هوا عالیه ، احساس آزادی می کنم
اینبار شماتت بار ب پسرک زل زد . پسرک سرخوش چه می گفت ! پسرک بی حرکت ایستاد و حالا در جایی میان سینه ی روخانه آرام گرفته بودند .پسرک لبخند زد دستانش را گشود-می تونم شنا کنم؟
قلبش ب هیجان افتاد ، به لحظه ای که انتظارش را می کشید ، نزدیک شده بودند . بی درنگ پاسخ داد-البته
-مطمئنی ؟
و این تنها چیزی بود که در آن اطمینان داشت-مطمئنم 
لبهای کودک تکان نخورد اما صدای قهقه اش تا مغزِاستخوانِ تنش را شکافد..برای آخرین بار نگاهی ب پسرک سرخوش انداخت . همان چشمی ک خودش داشت همان چانه همان اسم نیز بر پسرک تنیده شده بود . نگاهش آشنا بود اما اهمیتی نداشت..پسرک نزدیکتر آمد-میخوام بغلت کنم .
بغلش کند!کسی را ک در میان لجن و کثافت دست وپا میزد را!محال است اجازه دهد . محال !
پسرک ناامید پرسید-مطمئنی نمی خوای؟ 
سری تکان داد و گفت مطمئنم ….اما لحظه ای درنگ کرد و ب وحشت افتاد . او مطمئن نبود!
پسرک دوباره پرسید-دلت میخواد با من آب تنی کنی تا رسیدن ب اون طرف رودخونه ، کلی می خندیم..
مطمئن نبود ! نبود ! ب نگاهی اِفاقه کرد و پاسخ نداد . خنده ! خنده برای او مثل نیش مار بود . بدنش را می سوزاند .
صدای پسرک دوباره بلند شد-می تونیم باهم آزادی رو حس کنیم
واشاره ای ب آب کرد . ب صدای پسرک توجه  کرد..صدا..صدای خودش بود !پوزخندی مهمان لبهایش شد.اینبار نوبت ب خودش رسیده بود..زیر لب تکرار کرد-آزادی 
دیگر امکانش وجود نداشت . پسربچه در آب دست و پا میزد…برای بارآخرفریاد کشید-تو هم بیا مطمئنی؟
و او فقط یک اطمینانِ لعنتی نیاز داشت تا آزاد شود و نشد..پسرک در بازوان رودخانه ب آرامش رسید و او در قایق زیر نور فانوس نشسته بود و بدنبال ماه می گشت…اما کدام ماه ! 
 

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مجله آنلاین نوجوانها

https://www.nojavanha.com 2019

با ما در تماس باشید

هر موقع به ما ایمیل بزنید در سریع ترین زمان ممکن به شما پاسخ خواهیم داد

Sending

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید