گفتوگویی متفاوت با هنرمندی که اجرای صحنهای را با بیان شیوا و موسیقی تلفیق کرده است.رها زارعی؛ دختری است که صدا، رنگ و خاک را زندگی میکند.رها زارعی از تجربههایش میگوید؛ از قبولی در مدارس فرزانگان تا اجرا در بازارچههای هنری.
لطفاً خودتان را برای مخاطبان نوجوان ما معرفی کنید. اهل کجا هستید، چند سال دارید و مسیرتان را چگونه آغاز کردهاید؟
رها زارعی، متولد دوم آبانماه سال ۱۳۸۹ و اهل شهر تبریز هستم. از دوران کودکی، به کتاب و مطالعه علاقهمند بودم و در کنار آن، به کارهای هنری نیز گرایش زیادی داشتم. همیشه یک کولهپشتی همراه من بود که در آن چند جلد کتاب، دفتر نقاشی و ابزارهای رنگآمیزی به چشم میخورد.
مادرم از همان سالهای ابتدایی زندگیام، من را با خود به کتابخانه میبرد. در آن دوران، کوچکترین عضو فعال کتابخانه «تربیت تبریز» بودم. شبها برای من قصه میخواند و خوابیدن بدون شنیدن قصه برای من امکانپذیر نبود.این عادت شیرین هنوز هم با من باقی مانده است. از همان سالها، در کلاسهای نقاشی نیز شرکت میکردم. شاید همین تجربههای اولیه باعث شد انس من با کتاب و هنر، ریشهدار و ماندگار شود.
شما از کودکی وارد دنیای هنر شدهاید. آیا آغاز راه برای شما با نقاشی بود یا نقالی؟ و از چه زمانی متوجه شدید که این هنرها بخشی جداییناپذیر از وجودتان هستند؟
از سه یا چهار سالگی نقاشی میکردم؛ حتی اگر تنها در حد خط خطی کردن روی کاغذ بود، باز هم برای من جذابیت داشت. پدر و مادرم با دیدن این علاقه، من را در کلاس نقاشی ثبتنام کردند. مادرم با صبوری فراوان، ساعتها در کنار من مینشست تا بتوانم یک نقاشی را به پایان برسانم.
علاقهام به ساخت کاردستی با کاغذ و ترکیب آن با نقاشی نیز بسیار زیاد بود. به همین دلیل، مجموعهای از دفترهای شخصی تهیه کردم و آنها را با آثار خودم پر کردم. هیچ روزی نبود که بدون انجام یک کار هنری بگذرد یا صفحهای از آن دفترها را خالی بگذارم. هرگاه از انجام کاری خسته میشدم یا تمرکزم خود را از دست میدادم، با نقاشی یا کاردستی آرام میگرفتم.
ورود من به دنیای نقالی و اجرا به دوران آمادگی بازمیگردد. در روزهای پایانی سال تحصیلی، قرار بود شعر «حیدربابا» اجرا شود. اما فردی که برای اجرا انتخاب شده بود، به هر دلیلی نتوانست حضور داشته باشد. در آن لحظه و با ابراز علاقه شدید خود، من را برای اجرا جایگزین کردند. با تلاش بسیار و حمایت مادرم، توانستم در آن زمان کوتاه، خودم را آماده کنم و برنامه را با موفقیت اجرا کنم.
در ادامه، شرایط ناشی از کرونا باعث شد بیش از گذشته مقابل دوربین قرار بگیرم. تهیه فیلم برای انجام تکالیف و شرکت در پویشها، فرصتی فراهم کرد تا تمرین بیشتری داشته باشم. هر زمان مسابقهای اعلام میشد، با اشتیاق در آن شرکت میکردم و پدر و مادرم نیز همراهی میکردند تا بهترین نتیجه را بهدست آورم. این روند ادامه یافت و کمکم، هنر تبدیل به بخشی از هویت من شد. هنر، انگیزهای بود تا بتوانم در سایر زمینههای زندگیام نیز با دقت و تلاش بیشتری قدم بردارم.

در سالهای ابتدایی مدرسه، در مسابقات فرهنگی و هنری «فردا»، در رشته طراحی با مداد، رتبه ناحیهای کسب کردید. آیا طراحی برایتان صرفاً یک علاقه بود یا تمرینی برای دقیقتر دیدن جهان؟
در آغاز، طراحی برایم ابزاری بود تا به تکنیکهای پیشرفتهتر مانند رنگ و روغن و سیاهقلم برسم. اما زمانیکه توانستم تنها با یک مداد، طرحی کامل خلق کنم، معنای طراحی برایم تغییر کرد.
تکرار یک طرح برای رفع ایرادهای جزئی و تلاش برای بهتر شدن، به من نشان داد که خداوند چقدر بزرگ و هنرمند است؛ جهانی پر از نظم و زیبایی آفریده که در آن، حتی کوچکترین عناصر بینقص هستند. طراحی، چشم من را به ظرافتهای اطرافم باز کرد و نگاه من را دقیقتر ساخت.
شما هنر را هم با دست، هم با صدا، و هم با احساس تجربه کردهاید. در کنار نقاشی، در نقالی و شاهنامهخوانی نیز در سطح استان رتبه اول کسب کردهاید. از حالوهوای آن رقابتها بگویید؛ آن لحظه که نام «رها زارعی» در سالن اعلام شد چه احساسی داشتید؟
در ابتدا، شرکت در مسابقات برای من بیش از هر چیز، انگیزهای برای دیدهشدن بود. دوست داشتم عکس من بر روی مجله مدرسه باشد؛ همانطور که عکس برندگان مسابقه ها در آنجا نصب میشد. هدف من این بود که عکس من همیشه روی آن تابلو باقی بماند.
در اینجا جا دارد از مدیریت و معاون پرورشی دبستان «عترت» قدردانی کنم؛ کسانی که به فعالیتهای فرهنگی و هنری اهمیت بسیاری میدادند و موجب ایجاد انگیزه در دانشآموزان و ارتقاء سطح فرهنگی مدرسه میشدند.
با گذر زمان، نگاه من تغییر کرد. دیگر فقط به مدرسه فکر نمیکردم. میخواستم خودم را به چالش بکشم، برای شهر خود افتخار بیافرینم و سهمی در زنده نگهداشتن این هنر دیرینه داشته باشم. دلم میخواست بتوانم با این کار، قدردان نعمتهایی باشم که خداوند به من عطا کرده است.
روز مراسم اهدای جوایز، اضطراب زیادی داشتم. از من خواسته شده بود نقالیای را که پیشتر اجرا کرده بودم، اینبار بهصورت زنده روی صحنه اجرا کنم. با وجود همه نگرانیها، زمانیکه اجرای خود را آغاز کردم و با استقبال گرم و تشویق حاضران روبهرو شدم، احساس آرامشی عمیق سراسر وجود من را دربر گرفت. در آن لحظه، مطمئن شدم که تلاشهایم بیثمر نبودهاند.

بسیاری نمیدانند حفظ اشعار سنگین شاهنامه، اجرای نقالی با زبان فاخر، و حضور موفق بر روی صحنه، نیازمند جسارت، تمرین و تمرکز فراوان است. شما چگونه توانستهاید لحن، بیان و تمرکز خود را برای این اجراها تقویت کنید؟
نخست باید بگویم که در کنار زبان مادریام، یعنی زبان شیرین و کهن آذری، از همان سالهای آغازین کودکی با همراهی پدر و مادرم و به کمک کتابها، کارتونها و برنامههای آموزشی، زبان فارسی را نیز بهخوبی آموختم. این دوگانگی زبانی، زمینهای فراهم کرد تا بتوانم هم اشعار ترکی و هم اشعار فارسی، بهویژه متون فاخر و سنگینی همچون شاهنامه را بهدرستی درک کنم و با لحنی مناسب و بیانی درست اجرا نمایم.
از سوی دیگر، حضور مستمر در محیط کتابخانه و انس با کتابهایی که یا از کتابخانه به امانت میگرفتیم یا خودمان تهیه میکردیم، نقش بسیار پررنگی در تقویت تمرکز، لحن و بیان من داشت. در سالهایی که هنوز توان خواندن نداشتم، مادرم کتابها را با بیانی گرم و لحنی دلنشین برای من میخواند. همین قصهگوییهای شبانه و خوانشهای تأثیرگذار، پایههای ذوق ادبی من را شکل دادند. پس از آنکه خود قادر به مطالعه شدم، این مسیر را با شور و شوق ادامه دادم.
در نهایت، نمیتوان از نعمت بزرگی که خداوند به من عطا فرموده است چشم بپوشم: صدایی بلند، رسا و پرطنین که همواره قدردان آن بودهام و تلاش کردهام از آن در مسیر درست و شایسته استفاده کنم.این موهبت الهی، در کنار تمرین، مطالعه و حمایت خانواده، از من اجراگری ساخته است که با دل میگوید و با جان میخواند.

اگر کسی به شما بگوید: «من اصلاً نمیتوانم شعر حفظ کنم، چه برسد به اینهمه دیالوگ و حرکات اجرایی»، چه پاسخی به او میدهید؟ آیا تمرین خاصی برای حفظ اشعار دارید؟
شاید خود من نیز نتوانم شعر یا حرکات اجرایی را بهتنهایی و جدا از هم در ذهنم نگه دارم، اما زمانی که این دو را در کنار هم قرار میدهم و آنها را با یکدیگر تلفیق میکنم، راحتتر در ذهنم ثبت میشوند.بهباور من، نخستین گام در حفظ شعر، درک دقیق و عمیق مفهوم آن است.
بدون فهم معنای شعر، حفظ کردن آن کاری دشوار و گاه بیثمر خواهد بود.برای خود من، روش خواندنِ متن چندان مؤثر نیست؛ اما اگر یک شعر را بشنوم، معمولاً همان بار اول یا دوم آن را به خاطر میسپارم. مانند یک آهنگ که شنیدنش بسیار ماندگارتر از تنها دیدن متن آن است. شنیدن، همراه با موسیقی و لحن درست، بهمراتب بیشتر از خواندنِ خام در حفظ شعر و دیالوگ مؤثر است.
رها خانم، بیتعارف باید گفت فن بیان شما تحسینبرانگیز است. این تسلط کلامی و صدای تأثیرگذار را چگونه به دست آوردهاید؟ آیا در کلاس خاصی شرکت کردهاید یا خودآموخته بودهاید؟
همانطور که پیشتر گفتم، نقش پدر و مادرم در آغاز این مسیر بسیار پررنگ بوده است. تلفظ درست واژهها و دقتی که آنان هنگام خواندن کتاب برای من بهخرج میدادند، بر روی بیان من اثر عمیقی گذاشت.در زمینه فن بیان، من در هیچ دوره آموزشی رسمی شرکت نکردهام، اما با مطالعه تمرینهایی از کتابها و وبسایتهای معتبر و همچنین با بهرهگیری از پیشنهادها و نکاتی که دوستان و اساتید هنرمند ، در اختیار من قرار دادهاند، توانستهام بهصورت خودآموز مهارتهایی را فرا بگیرم.البته موضوع صدا، بحثی جدا از فن بیان است. در این زمینه، زیر نظر اساتید موسیقی در تبریز آموزشهایی دیدهام و اکنون در حال گذراندن دورههای سلفژ و صداسازی هستم.

بین هیجان اجرای زنده نقالی و تمرکز آرامبخش پشت نقاشی، تفاوت زیادی وجود دارد. شما چگونه میان این دو فضا تعادل برقرار میکنید؟
درست است که اجرای زنده روی صحنه با هیجان زیادی همراه است، اما پشت این هیجان، تمرکز و دقتی جدی نهفته است. بدون تمرکز، هیچ اجرایی بهدرستی پیش نمیرود و تأثیرگذار نخواهد بود.در نقاشی نیز تمرکز، دقت و آرامش حرف اول را میزند؛ اما لحظهای که یک اثر بهپایان میرسد و تصویری که گامبهگام خلق کردهای، پیش چشمانت شکل میگیرد، حس عمیق و دلنشینی از هیجان را تجربه میکنی. بنابراین، هم در اجرا و هم در نقاشی، تمرکز، دقت و هیجان باید در کنار هم حضور داشته باشند تا نتیجه، معنا پیدا کند.
اجرای زنده قطعاً خاطرات تلخ و شیرین فراوانی دارد. آیا تاکنون در میانه یک اجرای رسمی، دچار تپق یا فراموشی شدهاید؟ در آن لحظه چه کردید تا اوضاع از کنترل خارج نشود؟
بله، این اتفاق در نخستین اجرای زندهام در مراسم اهدای جوایز مسابقات فرهنگی و هنری «فردا» رخ داد. از من دعوت شده بود که نقالیام را بهصورت زنده روی صحنه اجرا کنم. با توجه به استرسی که داشتم، بخشی از متن را فراموش کردم.
اما خوشبختانه حضار که خود نیز با فضای اجرا آشنا بودند، با درک موقعیت، شروع به دست زدن کردند تا به من فرصت دهند آرامش پیدا کنم. با همان چند لحظه تمرکز، توانستم شعر را به یاد آورم و اجرا را با موفقیت ادامه دهم.
اگر بخواهید یکی از بامزهترین یا حتی خجالتآورترین خاطراتتان از اجرا یا تمرین را تعریف کنید، کدام لحظه در ذهنتان پررنگتر مانده است؟
در یکی از مراسمها که اصلاً قرار نبود اجرایی داشته باشم، از من درخواست شد بخشی از شاهنامه را اجرا کنم. چون این اتفاق بسیار ناگهانی بود و بدون هیچ آمادگی قبلی رخ داد، ناخواسته بخشی از اشعار شاهنامه را با بخشی از دیالوگهای نمایشنامهای که در همان ایام در حال تمرینش بودم، ترکیب کردم و اجرا را ادامه دادم.خوشبختانه بهدلیل نزدیکی معنایی دو متن، کسی متوجه این تلفیق تصادفی نشد. اما برای من، این اتفاق یکی از خاطرهانگیزترین و البته بامزهترین لحظات اجرا بود.

در روزگاری که بسیاری از همسنوسالهایتان مشغول گوشیهای هوشمند هستند، شما در بازارچههای هنری شرکت میکنید، سفال میسازید، روی صحنه اجرا میروید و پیانو مینوازید. چطور این همه تنوع را مدیریت میکنید؟
پیش از هر چیز، این مسیر را به لطف خدا و سپس با مدیریت و همراهی مادرم پیش بردهام. همیشه با هم برای انجام کارها برنامهریزی میکنیم. البته نباید از نقش علاقه شخصیام غافل شد. چون به همه این فعالیتها عشق میورزم، هیچگاه احساس خستگی نمیکنم و با برنامهریزی، برای همه آنها زمان مناسبی اختصاص میدهم.
بهتازگی به سفالگری و سرامیک علاقهمند شدهاید. این تجربه تازه چه چیزی به شما افزوده است؟ آیا تاکنون اثری خلق کردهاید که نتوانسته باشید از آن دل بکنید؟
کار با سفال، هنری بسیار ظریف، حساس و پرریسک است. گاهی ممکن است با یک بیدقتی کوچک، نتیجه روزها تلاش از بین برود. همین ویژگی باعث شد ریسکپذیریام افزایش یابد، دقت و تمرکزم بیشتر شود و صبر و تحملم تقویت گردد.
بهطور کلی، با همه آثاری که با سفال خلق میکنم، ارتباط عاطفی برقرار میکنم و دل کندن از آنها برای من سخت است. اما زمانیکه آنها را به دیگران هدیه میدهم، یا در بازارچهها به فروش میرسانم، یا اگر سفارشی باشد به دست سفارشدهنده میسپارم، درس بزرگی یاد میگیرم؛ اینکه هیچ چیز در این دنیا همیشگی نیست و نباید به چیزی بیش از حد دل بست.از تجربه حضور در بازارچههای فروش آثار هنری بگویید. چه حسی دارد وقتی مردم آثار شما را با دستان خودتان میخرند یا تحسینتان میکنند؟
زمانیکه فردی به اثری که با دستان من خلق کردهام علاقهمند میشود و با هیجان و شوق از آن سخن میگوید، یا تصمیم به خرید آن میگیرد، احساسی از جنس شادی و رضایت در وجود من شکل میگیرد. خوشحال میشوم که توانستهام با هنر و خلاقیت خود، لحظهای از حال خوب را به دیگری هدیه بدهم. این حس که اثری از من، جایی در خانه یا دل کسی پیدا میکند، بسیار دلگرمکننده و انگیزهبخش است.
در مسیر فعالیتهایتان، پویش «من و کتابخانهام» را نیز پشت سر گذاشتید و در سطح استان رتبه نخست را کسب کردید. آن دورانِ کرونایی برایتان چگونه گذشت؟ چگونه خود را از رخوت آن روزها نجات دادید؟
من ذاتاً فردی اجتماعی هستم و محیط مدرسه را بسیار دوست دارم. به همین دلیل، دوران کرونا و دوری از مدرسه برای من سخت و سنگین بود. اما خدا را شکر با شرکت در مسابقات و پویشهایی مانند «من و کتابخانهام»، و نیز با پرداختن به کارهای هنری مانند نقاشی، ساخت کاردستی و از همه مهمتر مطالعه کتابهای متنوع، توانسته ام آن دوران دشوار را با انگیزه و امید پشت سر بگذارم. هنر و کتاب، در آن روزها مثل دو دوست همدل، همراه من بودند و نگذاشتند غبارِ رخوت بر ذهن و دلم بنشیند.

با وجود تمام این فعالیتها، در آزمون ورودی مدارس فرزانگان نیز پذیرفته شدید. چگونه میان درس، هنر، اجرا و ورزش تعادل برقرار میکنید؟
من جملهای از یکی از استادان خود شنیدهام که همیشه در ذهن من مانده است: «اگر تنها علم به کسی بدهی، ممکن است به سمت جهل کشیده شود؛ اما اگر هنر را به او بیاموزی، آنگاه به سوی علم مفید هدایت اش کردهای.» شاید حضور من در عرصه هنر، سبب شد که مسیر تحصیل خود نیز با انگیزه و نظم بیشتری پیش برود. بهگونهای زندگی میکنم که هنر، در جهت تلاش بیشتر برای کسب دانش برای من انگیزهای باشد. این تعادل، با برنامهریزی دقیق و همراهی خانوادهام ممکن شده است.
در ورزش نیز دستی بر آتش داشتهاید: ژیمناستیک، شنا، اسبسواری، والیبال و… چرا ورزش حرفهای را ادامه ندادید و هنر را در اولویت قرار دادید؟
پیش از دوران کرونا، ورزش بخشی جدانشدنی از برنامه زندگی من بود و با جدیت آن را دنبال میکردم. اما با آغاز همهگیری و وقفهای که در روند تمرینات برای من پیش آمد، اولویتهای من تغییر کرد. ترجیح دادم ورزش را در سطح عمومی و برای حفظ سلامت جسمی ادامه دهم و در عوض، تمرکز بیشتری بر هنر و فعالیتهای فرهنگی، بهویژه پس از ساعات مدرسه، داشته باشم. با این انتخاب، توانسته ام انرژی و علاقهام را در مسیری هدایت کنم که همزمان روح و ذهن را نیز پرورش دهد.
بیایید فرض کنیم قرار است همهی هنرهایی که تاکنون انجام دادهاید ناپدید شوند و تنها یک هنر باقی بماند. کدام را نگه میدارید و چرا؟
بیتردید این یکی از دشوارترین پرسشهاییست که تاکنون از من شده است؛ چراکه به همهی هنرهایی که تا امروز تجربه کردهام علاقهمند هستم و هر کدام، بخشی از وجود و هویت من را شکل دادهاند. اما اگر مجبور باشم تنها یکی را برگزینم، احتمالاً هنر موسیقی و اجرای صحنهای را انتخاب خواهم کرد. دلیلش این است که از ارتباط مستقیم با مخاطب بسیار لذت میبرم و احساس میکنم تواناییهای من در زمینهی صدا، بیان و لحن، در این حوزه بیشتر بروز پیدا میکند. موسیقی و اجرا، هر دو بر قدرت صدا و بیان استوار هستند و به من این امکان را میدهند که احساسات من را بیواسطه با مردم در میان بگذارم.

تا حالا کسی به شما گفته که رها زارعی بیش از حد فعال است و بهتر است فقط یکی از مسیرها را انتخاب کرده و روی آن تمرکز کند؟ پاسخ شما به این نگاه تکمسیره چیست؟
بله، گاهی چنین نظرهایی را شنیدهام. اما باور دارم بسیاری از هنرها و فعالیتهایی که دنبال میکنم، در واقع مکمل یکدیگر هستند. گاهی تجربهای در یک زمینه، به رشد و بلوغ من در حوزهای دیگر کمک کرده است. از نظر من، تا زمانی که بتوانم زمان، انرژی و توان لازم را برای انجام این فعالیتها بهخوبی مدیریت کنم و مسیر تحصیل من نیز تحت تأثیر قرار نگیرد، دلیلی برای توقف وجود ندارد. در واقع، ترجیح میدهم تا جای ممکن، مسیرهای گوناگون را تجربه کنم تا اگر روزی ناچار به انتخاب شدم، با آگاهی و شناخت، از میان گزینههای متنوع و آزمودهشده، مسیر نهاییام را برگزینم.
چه کسی بیشترین انگیزه را به شما داده تا این مسیر را، با وجود همهی سختیها، ادامه دهید؟
بیتردید، پدر و مادرم بزرگترین انگیزه و پشتوانهام در این مسیر بودهاند. از آغاز تا امروز، با صبر، شکیبایی و دلسوزی همواره در کنار من ایستادهاند و تمام وقت و انرژی خود را صرف پرورش علاقهمندیها و استعدادهای من کردهاند. همواره شاکر خداوند هستم که چنین والدین همراه، مهربان و فداکاری را در کنارم قرار داده است.
در کنار ایشان، در هر مرحلهای از زندگیام، افراد مؤثری نیز بودهاند که حتی اگر به اندازهی نوک سوزنی به من کمک کرده باشند، همواره قدردان و سپاسگزار آنان هستم. باور دارم در مسیر رشد، هر دستی حتی کوتاهمدت یا گذرا میتواند چراغی برای ادامهی راه باشد.

و در پایان، به نوجوانانی که هنوز قدم در دنیای هنر و اجرا نگذاشتهاند، اما در دلشان رویایی دارند، چه توصیهای میکنید؟از زبان رها زارعی؛ دختری که «صدا»، «رنگ»، «خاک» و «نت» را زندگی میکند…
من، بهعنوان کسی که این مسیر را آغاز کرده و بخشی از آن را با تمام وجود پیموده، تنها یک پیام دارم: منتظر نباشید. اگر به هنری، کاری یا رؤیایی علاقه دارید، منتظر شرایط ایدهآل نمانید برخیزید و آغاز کنید.در این مسیر، سختکوشی و پایداری کلید موفقیت است. از شکست نترسید؛ زیرا هر شکست، مقدمهای برای رشد است. بدانید که تا چیزی را از دست ندهید، چیزی بهدست نمیآورید، و تا زمانی که از منطقهی امن خود خارج نشوید و برای هدف هایتان نجنگید، نمیتوانید به آن برسید.
در نهایت، این تلاش مداوم و ایمان به خودتان است که شما را به رؤیاهایتان خواهد رساند.
گفتگو:سجاد زین العابدین
گفتگوبا نوجوانان موفق ایران را در یه فنجون گپ ببینید
یک پاسخ
خیلی عالی بود