گل های اطلسی

عصر بود پاییز بود. دلم گرفته بود و سری به بوستان زدم، در آن لحظه دلم می خواست که با گل ها و گیاهان صحبت کنم، چون در آن لحظه هیچ کس حال مرا نمی فهمید. کمی بیشتر به گل ها و گیاهان خیره شدم ولی انگار آن ها هم امروز حوصله صحبت نداشتند. شاید امروز هیچ کس حوصله نداشت. چه می شد اگر گل ها هم صحبت می کردند. کمی بعد اطرافم را دقیق تر تماشا و گل های اطلسی را دیدم. چه خوب که هم صحبتی برای من پیدا شد. گل های اطلسی، گاه به گاه باز شده و شکفته دیده می شدند ولی گاهی هم غنچه های بسته می دیدم. من با دیدن گل های اطلسی روحم تازه گردید و جانی تازه گرفتم. شاید یک نگاه به آن ها به صد ها صحبت کردن می ارزید.

یادداشت سردبیر:

با تشکر فراوان از خانم بهاره شاه مرادی از اعضای فعال سایت که این مطلب را برای ما ارسال کرده اند.

شاید به این مطلب هم علاقمند باشید
بازی آنلاین بوکس باب اسفنجی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *