, ,
,

اختصاصی نشریه اینترنتی نوجوان ها

گواهی سلامت.سایت نوجوان ها (1)

همه چیز جور بود فقط مونده بود گواهی سلامت. اصلا حوصله نداشتم به مامان اینا بگم چون اصولا دکتر رفتن و هر کار دیگه ای تو خانواده ما مساویست با ساعت ها سر و کله زدن برای دلیل اون کار و ساعت ها معطل شدن برای شروع کردنش. با این که می دونستم اصلا کار درستی نیست یواشکی دفترچه بیمه ام رو برداشتم و به بهانه کتاب گرفتن از زهرا زدم بیرون. خداروشکر مامان اصلا حواسش به من نبود و داشت با خاله پری غیبت می کرد.
اولین باری بود که برای مسابقه بین مدرسه ها انتخاب می شدم خیلی ذوق داشتم، هر چند می گفتند تیم حریف ما برای یه مدرسه غیرانتفاعیه که یه زمین خفن دارند برای تمرین و کلی توپِ نو! واسم مهم نبود، اون موقع تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که سریع برم تو این بیمه خدمات درمانی و یه گواهی سلامت بگیرم. هیچ وقت نمی اومدیم این جا همیشه می رفتیم اون یکی درمانگاه که سر چهار راهه ولی الان که فقط یه گواهی ساده میخوام همین جا خوبه!
رفتم تو. خیلی شلوغ بود. یه خانومی پشت بلندگو هی شماره ها و فامیلی های مختلف رو صدا می کرد. به قول بابا شتر با بارش اینجا گم می شد! باجه نوبت دهی رو پیدا کردم یه خانوم نشسته بود پشت این شیشه ها که سوراخ داره. گفتم: سلام خسته نباشید.
گفت: چی میخوای؟
جا خوردم – نوبت می خواستم.

گفت: می دونم نوبت میخوای خب این جا باجه نوبت دهیِ دیگه اگه نوبت نخوای پس چی بخوای نون بربری؟
بیشتر جا خوردم دفترچه مو از زیر شیشه سر دادم و گفتم: دکتر عمومی.
یه مهر زد و دفترمو پس سُر داد ولی انقدر با شتاب که پرت شد پایین. هر چقدر فکر کردم دلیل عصبانیت خانومه رو متوجه نشدم.
دولا شدم که دفترچه ام رو بردارم که چشمم خورد به پیرمرد بامزه ای که پشت سرم بود. به خانومه گفت: یه نوبت دکتر عظیمی به من بده دخترم.
خانومه: پر شده.
پیرمرد: خب من چیکار کنم دخترم؟ خود آقای دکتر گفت فردا بیا جواب آزمایشتو به من نشون بده.
خانومه: من نمیدونم آقا پر شده. یا برو فردا بیا یا این که یه دکتر دیگه بهت نوبت بدم.
پیرمرد: نه خانوم همون دکتر عظیمی که طبقه بالا بود قبلا الان اومده پایین خودش گفت بیا پیشم.
خانومه: پدر جان می دونم ایشون روزی ۵۰ نفر ویزیت می کنند، الان پر شده میخوای نوبت دکتر احمدی بهتون بدم؟
پیرمرد: دخترم طبقه بالا نه اون دکتره آقای عظیمی.
اعصابم خرد شد. راه افتادم به سمت اتاق ۳۵ دکتر مسعود محمد نژاد دکتر عمومی. پیداش کردم یه عالمه آدم وایستاده بودند جلوی در. با درماندگی سمتشون رفتم و گفتم: ببخشید چه شماره ای رفته داخل؟
– شماره ۲۷
ای وای نوبت من ۴۸ بود. چاره ای نبود مجبور بودم بشینم و منتظر بشم. اتاق ۳۵ دقیقا رو به روی داروخونه بود و صندلی ها رو جوری چیده بودند که خیلی راحت بتونی از چشم انداز داروخونه و کلی قرص و شربت و آمپول لذت ببری.
سعی کردم خودمو مشغول کنم البته هر چند دقیقه یک بار جلوی اتاق ۳۵ چند نفر با هم دعواشون می شد سر نوبت اما بعد یک نفر که مسئول همین کار بود توجیحشون می کرد. شروع کردم به خوندن رمان از توی گوشیم که یک دفعه صدای داد و بیداد بلند شد. یه مرد قد بلند با مشت می کوبید به دیوار داروخونه. 
– دو ساعته وایستادم بابا داروی منو بدید برم دیگه مسخره ها.
انقدر اوضاع بهم ریخته بود که معلوم نبود حق با کیه. اصلا معلوم نبود کی به کیه! تو همین گیر و دار نوبتم شد. رفتم تو یه مرد چاق کچل نشسته بود پشت میز و سرشو کرده بود تو مانیتور. حتی وقتی سلام هم کردم سرشو بالا نیورد. همش منتظر بودم که بگه "چی شده عزیزم؟" یا مثلا "در خدمتم" ولی هیچی نگفت. تصمیم گرفتم خودم شروع کنم کاغذ گواهی سلامت رو گذاشتم روی میز و گفتم ببخشید آقای دکتر من میخوام برم مسابقات هندبال اگر میشه این گواهی منو البته بعد از معاینه….
نذاشت جمله ام تموم بشه بدون این که سرشو بلند کنه گفت: ما گواهی سلامت امضا نمی کنیم…
با تعجب پرسیدم: چرا؟
هیچی نگفت. لجم دراومد گفتم: با شما هستم آقای دکتر چرا امضا نمی کنید خب؟
ماشالله مردم هم که خیلی به حریم شخصی احترام می گذاشتند خانومی که سرشو از لای در کرده بود تو گفت: پاشو دیگه دخترجان نمیده دیگه! بقیه مردم هم که پشت در صف بسته بودند موافق بودند و گفتند: آره دیگه پاشو!
چاره ای نبود با خشم اومدم بیرون و به این فکر کردم که پزشکان عمومی جز امضا کردن گواهی سلامت و دادن استعلاجی و این جور چیزا چه کار مهم دیگه ای انجام میدن؟؟ (امیدوارم به پزشکان عمومی در سراسر جهان برنخوره شخصیت داستان بسیار عصبانی است) از پله ها اومدم پایین دعوای داروخونه همچنان ادامه داشت زدم بیرون و با خودم گفتم: به درک که کار درستی نیست میرم همون درمانگاه سرچهار راه. کل مسیر رو تند رفتم و زود رسیدم. برخلاف بیمه اینجا خیلی آروم و ساکت و خلوت بود اصلا مریض وارد این محیط بشه دردشو فراموش می کنه! نوبت گرفتم خانومه گفت: گلم میشه بیست و پونصد. خشکم زد هر چی پول توی کارتم بود کشید و جاش یه رسید کوچولو داد بهم. همون جا به تک تک افراد توی بیمه حق دادم و نشستم روی صندلی های چرم مشکی. فقط یک نفر جلوم بود و بعد از اون نوبت من میشد از میز کنارم یه روزنامه برداشتم و شروع کردم به خوندن. دو سه نفر وارد شدند. گرمِ خوندنِ مقاله اجتماعی پیرامونِ جوانان فراری از خانواده بودم که حس کردم چقدر صدای افرادی که داخل شدند آشناست ولی اهمیت ندادم.
نفر قبلی اومد بیرون و خانوم منشی گفت: خانوم اعتمادی بفرمایید داخل.
روزنامه رو جمع کردم که ای کاش جمع نمی کردم همین که بلند شدم با عمه زری چشم تو چشم شدم. عزیز رو آورده بود دکتر. یعنی تو اون لحظه بدترین اتفاق ممکن در خاورمیانه دیدن اون شخصیت ها توی درمانگاه بود. عمه زری زد تو صورتش و گفت: خاک تو سرم عمه فدات شه مریض شدی؟ الهی که من بمیرم عزیزاومد جلو و گفت: نگاه رنگش مثل گچ شده بچه ام. مادر چرا تنها اومدی دکتر؟ عمه زری همون ژست لج دربیارش رو گرفت و گفت: دلمون خوشه برای داداشمون زن گرفتیم بچه رو تنها فرستاده دکتر نمیگه یه وقت یه بلایی سرش بیاد… صد بار گفتم این دختر به دردت نمیخوره و باز پرونده تمام نشدنی ازدواج مامان بابا رو پیش کشید… اوضاع خیلی بد بود. تا اومدم به خودم بیام و یه دروغی سر هم کنم عزیز شماره بابا رو گرفت واز شانس بابا هم سریع جواب داد. عزیز بدون سلام گفت: چرا به ما نگفتی این بچه مریضه زنت که هیچی خودم میومدم می بردمش دکتر…
یعنی یه گندی زده بودم که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد. دیدم عمه و عزیز حواسشون رفته بود به تلفن. وسایلمو برداشتم و با سرعت از درمانگاه فرار کردم و گفتم بدوم تا تو همه فاصله هارو مامااان تا زود تر از واقعه گویم گله ها را!

زهرا امیربیک

mosabeghe

کاربر عزیز

چنانچه این مطلب مورد توجه شما قرار گرفت، لطفا آن را لایک کنید.

 

بدون دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

نام کاربری و رمز عبور خود را وارد کنید

یا    

رمز خود را فراموش کرده اید؟

ساخت یک حساب جدید